بخش 10

چه گفت آن سراینده مرد دلیرکه ناگه برآویخت با نره شیر
که گر نام مردی بجویی همیرخ تیغ هندی بشویی همی
ز بدها نبایدت پرهیز کردکه پیش آیدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگی فرازهم از تو نگردد به پرهیز باز
چو همره کنی جنگ را با خرددلیرت ز جنگ‌آوران نشمرد
خرد را و دین را رهی دیگرستسخنهای نیکو به بند اندرست
کنون از ره رستم جنگجوییکی داستانست با رنگ و بوی
شنیدم که روزی گو پیلتنیکی سور کرد از در انجمن
به جایی کجا نام او بد نوندبدو اندرون کاخهای بلند
کجا آذر تیز برزین کنونبدانجا فروزد همی رهنمون
بزرگان ایران بدان بزمگاهشدند انجمن نامور یک سپاه
چو طوس و چو گودرز کشوادگانچو بهرام و چون گیو آزادگان
چو گرگین و چون زنگهٔ شاورانچو گستهم و خراد جنگ‌آوران
چو برزین گردنکش تیغ زنگرازه کجا بد سر انجمن
ابا هر یک از مهتران مرد چندیکی لشکری نامدار ارجمند
نیاسود لشکر زمانی ز کارز چوگان و تیر و نبید و شکار
به مستی چنین گفت یک روز گیوبه رستم که ای نامبردار نیو
گر ایدون که رای شکار آیدتچو یوز دونده به کار آیدت
به نخچیرگاه رد افراسیاببپوشیم تابان رخ آفتاب
ز گرد سواران و از یوز و بازبگیریم آرام روز دراز
به گور تگاور کمند افگنیمبه شمشیر بر شیر بند افگنیم
بدان دشت توران شکاری کنیمکه اندر جهان یادگاری کنیم
بدو گفت رستم که بی‌کام تومبادا گذر تا سرانجام تو
سحرگه بدان دشت توران شویمز نخچیر و از تاختن نغنویم
ببودند یکسر برین هم سخنکسی رای دیگر نیفگند بن
سحرگه چو از خواب برخاستندبران آرزو رفتن آراستند
برفتند با باز و شاهین و مهدگرازنده و شاد تا رود شهد
به نخچیرگاه رد افراسیابز یک دست ریگ و ز یک دست آب
دگر سو سرخس و بیابانش پیشگله گشته بر دشت آهو و میش
همه دشت پر خرگه و خیمه گشتاز انبوه آهو سراسیمه گشت
ز درنده شیران زمین شد تهیبه پرنده مرغان رسید آگهی
تلی هر سویی مرغ و نخجیر بوداگر کشته گر خستهٔ تیر بود
ز خنده نیاسود لب یک زمانببودند روشن دل و شادمان
به یک هفته زین‌گونه با می بدستگهی تاختن گه نشاط نشست
بهشتم تهمتن بیامد پگاهیکی رای شایسته زد با سپاه
چنین گفت رستم بدان سرکشانبدان گرزداران مردم‌کشان
که از ما به افراسیاب این زمانهمانا رسید آگهی بی‌گمان
یکی چاره سازد بیاید بجنگکند دشت نخچیر بر یوز تنگ
بباید طلایه به ره بر یکیکه چون آگهی یابد او اندکی
بیاید دهد آگهی از سپاهنباید که گیرد بداندیش راه
گرازه به زه بر نهاده کمانبیامد بران کار بسته میان
سپه را که چون او نگهدار بودهمه چارهٔ دشمنان خوار بود
به نخچیر و خوردن نهادند روینکردند کس یاد پرخاشجوی
پس آگاهی آمد به افراسیابازیشان شب تیره هنگام خواب
ز لشکر جهان‌دیدگان را بخواندز رستم بسی داستانها براند
وزان هفت گرد سوار دلیرکه بودند هر یک به کردار شیر
که ما را بباید کنون ساختنبناگاه بردن یکی تاختن
گراین هفت یل را بچنگ آوریمجهان پیش کاووس تنگ آوریم
بکردار نخچیر باید شدنبناگاه لشکر برایشان زدن
گزین کرد شمشیر زن سی‌هزارهمه رزمجو از در کارزار
چنین گفت با نامداران جنگکه ما را کنون نیست جای درنگ
به راه بیابان برون تاختندهمه جنگ را گردن افراختند
ز هر سو فرستاد بی‌مر سپاهبدان سرکشان تا بگیرند راه
گرازه چو گرد سپه را بدیدبیامد سپه را همه بنگرید
بدید آنک شد روی گیتی سیاهدرفش سپهدار توران سپاه
ازانجا چو باد دمان گشت بازتو گفتی به زخم اندر آمد گراز
بیامد دمان تا به نخچیرگاهتهمتن همی خورد می با سپاه
چنین گفت با رستم شیرمردکه برخیز و از خرمی بازگرد
که چندان سپاهست کاندازه نیستز لشکر بلندی و پستی یکیست
درفش جفاپیشه افراسیابهمی تابد از گرد چون آفتاب
چو بشنید رستم بخندید سختبدو گفت با ماست پیروز بخت
تو از شاه ترکان چه ترسی چنینز گرد سواران توران زمین
سپاهش فزون نیست از صدهزارعنان پیچ و بر گستوان‌ور سوار
بدین دشت کین بر گر از ما یکی‌ستهمی جنگ ترکان بچشم اندکی‌ست
شده هفت گرد سوار انجمنچنین نامبردار و شمشیرزن
یکی باشد از ما وزیشان هزارسپه چند باید ز ترکان شمار
برین دشت اگر ویژه تنها منمکه بر پشت گلرنگ در جوشنم
چنو کینه خواهی بیاید مرااز ایران سپاهی نباید مرا
تو ای می‌گسار از می بابلیبپیمای تا سر یکی بلبلی
بپیمود می ساقی و داد زودتهمتن شد از دادنش شاد زود
به کف بر نهاد آن درخشنده جامنخستین ز کاووس کی برد نام
که شاه زمانه مرا یاد بادهمیشه بروبومش آباد باد
ازان پس تهمتن زمین داد بوسچنین گفت کاین باده بر یاد طوس
سران جهاندار برخاستندابا پهلوان خواهش آراستند
که ما را بدین جام می جای نیستبه می با تو ابلیس را پای نیست
می و گرز یک زخم و میدان جنگجز از تو کسی را نیامد به چنگ
می بابلی سرخ در جام زردتهمتن بروی زواره بخورد
زواره چو بلبل به کف برنهادهم از شاه کاووس کی کرد یاد
بخورد و ببوسید روی زمینتهمتن برو برگرفت آفرین
که جام برادر برادر خوردهژبر آنک او جام می بشکرد

Prose Version

Kay Kavus returned to Pars and spread joy and justice throughout the world. He settled on his throne, dedicating himself to happiness and feasting. He sent wise and capable heroes to govern different regions, dispatching armies to Marv, Nishapur, Balkh, and Herat. The world became so filled with justice that the wolf turned away from the lamb. Due to his immense wealth, beauty, and glory, even fairies and wild beasts became his subjects. The great kings of the world submitted to him and became his soldiers. He entrusted the role of World Champion to Rustam, acknowledging him as the source of all good fortune. Kavus then built a magnificent structure in the Alborz mountains, a task that exhausted the demons. He ordered two stables carved from solid rock, each ten lassos long, with steel pegs and stone pillars, to house his war horses and camels. He built two crystal palaces inlaid with emeralds for feasting and relaxation, where the body could be nourished. He also constructed two silver armories for his weapons. For his own residence, he built a golden palace sixty cubits high. In this palace, the seasons were indistinguishable; there was no difference between summer and winter. The air was perfumed with ambergris, and the rain was like wine. The halls were decorated with rubies and turquoise. It was always spring there, and the flowers were as beautiful as the cheeks of beloveds. Pain, sorrow, and trouble were banished, and only the demons suffered from his punishment. However, his good fortune and justice eventually lulled him into a dangerous complacency.