بخش 4

چو یک بهره از تیره شب در گذشتشباهنگ بر چرخ گردان بگشت
سخن گفتن آمد نهفته به رازدر خوابگه نرم کردند باز
یکی بنده شمعی معنبر به دستخرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه رویچو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود تن جان پاکتو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماندبرو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیستچه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه‌امتو گویی که از غم به دو نیمه‌ام
یکی دخت شاه سمنگان منمز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیستچو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست
کس از پرده بیرون ندیدی مرانه هرگز کس آوا شنیدی مرا
به کردار افسانه از هر کسیشنیدم همی داستانت بسی
که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگنترسی و هستی چنین تیزچنگ
شب تیره تنها به توران شویبگردی بران مرز و هم نغنوی
به تنها یکی گور بریان کنیهوا را به شمشیر گریان کنی
هرآنکس که گرز تو بیند به چنگبدرد دل شیر و چنگ پلنگ
برهنه چو تیغ تو بیند عقابنیارد به نخچیر کردن شتاب
نشان کمند تو دارد هژبرز بیم سنان تو خون بارد ابر
چو این داستانها شنیدم ز توبسی لب به دندان گزیدم ز تو
بجستم همی کفت و یال و برتبدین شهر کرد ایزد آبشخورت
تراام کنون گر بخواهی مرانبیند جزین مرغ و ماهی مرا
یکی آنک بر تو چنین گشته‌امخرد را ز بهر هوا کشته‌ام
ودیگر که از تو مگر کردگارنشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زورسپهرش دهد بهره کیوان و هور
سه دیگر که اسپت به جای آورمسمنگان همه زیر پای آورم
چو رستم برانسان پری چهره دیدز هر دانشی نزد او بهره دید
و دیگر که از رخش داد آگهیندید ایچ فرجام جز فرهی
بفرمود تا موبدی پرهنربیاید بخواهد ورا از پدر
چو بشنید شاه این سخن شاد شدبسان یکی سرو آزاد شد
بدان پهلوان داد آن دخت خویشبدان سان که بودست آیین و کیش
به خشنودی و رای و فرمان اویبه خوبی بیاراست پیمان اوی
چو بسپرد دختر بدان پهلوانهمه شاد گشتند پیر و جوان
ز شادی بسی زر برافشاندندابر پهلوان آفرین خواندند
که این ماه نو بر تو فرخنده بادسر بدسگالان تو کنده باد
چو انباز او گشت با او برازببود آن شب تیره دیر و دراز
چو خورشید تابان ز چرخ بلندهمی خواست افگند رخشان کمند
به بازوی رستم یکی مهره بودکه آن مهره اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش که این را بداراگر دختر آرد ترا روزگار
بگیر و بگیسوی او بر بدوزبه نیک اختر و فال گیتی فروز
ور ایدونک آید ز اختر پسرببندش ببازو نشان پدر
به بالای سام نریمان بودبه مردی و خوی کریمان بود
فرود آرد از ابر پران عقابنتابد به تندی بر او آفتاب
همی بود آن شب بر ماه رویهمی گفت از هر سخن پیش اوی
چو خورشید رخشنده شد بر سپهربیاراست روی زمین را به مهر
به پدرود کردن گرفتش به بربسی بوسه دادش به چشم و به سر
پری چهره گریان ازو بازگشتابا انده و درد انباز گشت
بر رستم آمد گرانمایه شاهبپرسیدش از خواب و آرامگاه
چو این گفته شد مژده دادش به رخشبرو شادمان شد دل تاج‌بخش
بیامد بمالید وزین برنهادشد از رخش رخشان و از شاه شاد

Prose Version

When Rustam approached the city of Samangan, the King and the nobles heard the news that the Crown-Bestower Hero had arrived on foot, having lost his horse, Rakhsh, in the hunting grounds. The King and the nobles, along with anyone of rank, went out to welcome him. The King of Samangan asked him, "What happened? Who dared to challenge you? We in this city are your well-wishers and stand ready to obey your commands. Our lives and wealth are at your disposal." Rustam, seeing the sincerity in his words, felt his suspicions fade. He said, "My horse, Rakhsh, wandered away from me in the meadow, without bridle or halter. His tracks lead to Samangan. I would be grateful if you could find him, and I will reward your kindness. But if he remains lost, many heads will roll." The King replied, "O worthy hero, no one would dare do such a thing to you. Be my guest and do not be angry; everything will turn out as you wish. Let us be happy with wine tonight and free our hearts from worry. The tracks of such a famous horse as Rakhsh cannot remain hidden." Rustam was pleased with his words and his mind was freed from worry. He agreed to go to the King's palace and became his guest, gladdened by the good news. The King gave him a place in the palace and stood in attendance before him. He invited the nobles of the city and army to join them in a worthy celebration. Wine servers and beautiful musicians from Taraz were brought in. They sat together with the musicians so that the Hero would not be sad. When Rustam became drunk and it was time to sleep, he grew weary of sitting. A suitable place for rest and sleep was prepared for him, scented with musk and rosewater.