بخش 2
Prose Version
سیامک شادکام پسری به نام هوشنگ داشت که نزد نیا مقام و فرمان داشت؛ او فرهیخته و خردمند بود و یادگار پدر را در نزد نیا نگاه میداشت. چون خشم و کینه در دل افتاد، هوشنگ را فراخواند و همه رازها و گفتنیها را با او در میان گذاشت. او گفت لشکری فراهم خواهد کرد و خروش برمیانگیزد؛ گفت تو باید پیشرو باشی و من میروم تا تو سالار شوی. پریان و پلنگان و شیران و درندگان گرد آوردند و سپاهی از دد و دام و مرغ و پری فراهم آمد. پشت لشکر کیومرث قرار گرفت و سیاهدیوی با ترس و هراس خاک را به آسمان پراکند؛ گروهها در هم شکستند و دیوان از دد و دام ستوه گشتند. هوشنگ چون شیری حمله کرد و دیو را به تنگی افکند؛ سپهبد سرش را دریده و او را به پستان افکند و کار برگشت. چون خواستار آن کینه آمد، روزگار به نفع کیومرث پایان یافت؛ جهان از آن پس دگرگون شد و راههای فریبنده نشان داده گشت؛ چنین است که جهان همواره دگرگون و بیثبات است و نیکی و بدی بر هیچکس پایدار نمیماند.