بخش 4

شب تیره شبدیز لهراسپیبیاورد با زین گشتاسپی
بپوشید زربفت رومی قبایز تاج اندر آویخت پر همای
ز دینار وز گوهر شاهواربیاورد چندان کش آمد به کار
از ایران سوی روم بنهاد رویبه دل گاه جوی و روان راه جوی
پدر چون ز گشتاسپ آگاه شدبپیچید و شادیش کوتاه شد
زریر و همه بخردان را بخواندز گشتاسپ چندی سخنها براند
بدیشان چنین گفت کاین شیر مردسر تاجدار اندر آرد به گرد
چه بینید و این را چه درمان کنیدنشاید که این بر دل آسان کنید
چنین گفت موبد که این نیک بختگرامی به مردان بود تاج و تخت
چو گشتاسپ فرزند کس را نبودنه هرگز کس از نامداران شنود
ز هر سو بباید فرستاد کسدلاور بزرگان فریادرس
گر او بازگردد تو زفتی مکنهنرجوی و با آز جفتی مکن
که تاج کیان چون تو بیند بسینماند همی مهر او بر کسی
به گشتاسپ ده زین جهان کشوریبنه بر سرش نامدار افسری
جز از پهلوان رستم نامداربه گیتی نبینیم چون او سوار
به بالا و دیدار و فرهنگ و هوشچنو نامور نیز نشنید گوش
فرستاد لهراسپ چندی مهانبه جستن گرفتند گرد جهان
برفتند و نومید بازآمدندکه با اختر دیرساز آمدند
نکوهش از آن بهر لهراسپ بودغم و رنج تن بهر گشتاسپ بود

Prose Version

Goshtasp, filled with anger, rode towards Kabul until he reached a pleasant place to rest. He and his companions feasted, but soon saw a dust cloud approaching. It was Zarir with an army. Zarir dismounted and embraced his brother, pleading with him to return. The nobles also urged Goshtasp not to serve the King of India, as he was destined for the Iranian throne. Goshtasp complained that his father favored the descendants of Kavus, but agreed to return if given the crown. Upon his return, Lohrasp welcomed him warmly, but Goshtasp still felt resentment, believing his father preferred the Kayanians over his own lineage. He planned to leave again alone, so no one would pursue him.