بخش 13

به قیصر خزر بود نزدیکتروزیشان بدش روز تاریکتر
به مرز خزر مهتر الیاس بودکه پور جهاندار مهراس بود
به الیاس قیصر یکی نامه کردتو گفتی که خون بر سر خامه کرد
که چندین به افسوس خوردی خزرکنون روز آسایش آمد بسر
اگر ساو و باژست و گنج گرانگروگان ازان مرز چندی سران
وگرنه فرخ‌زاد چون پیل مستبیاید کند کشورت را چو دست
چو الیاس بر خواند آن نامه رابه زهر آب در زد سر خامه را
چنین داد پاسخ که چندین هنرنبودی به روم اندرون سربسر
اگر من نخواهم همی باژ رومشما شاد باشید زان مرز و بوم
چنین دل گرفتید از یک سوارکه نزد شما یافت او زینهار
چنان دان که او دام آهرمنستو گر کوه آهن همان یکتنست
تو او را بدین جنگ رنجه مکنکه من بین درازی نمانم سخن
سخن چون به میرین و اهرن رسیدز الیاس و آن دام کو گسترید
فرستاد میرین به قیصر پیامکه این اژدها نیست کاید به دام
نه گرگست کز چاره بیجان شودز آلودن زهر پیچان شود
چو الیاس در جنگ خشم آوردجهانجوی را خون به چشم آورد
نگه کن کنون کاین سرافراز مردازو چند پیچد به دشت نبرد
غمی گشت قیصر ز گفتارشانچو بشنید زان گونه بازارشان
فرخ‌زاد را گفت پر مایه‌ایهمی روم را همچو پیرایه‌ای
چنان دان که الیاس شیراوژن استچو اسپ افگند پیل رویین‌تن است
اگر تاب داری به جنگش بگویو گرنه مبر اندرین آب روی
اگر جنگ او را نداری تو پایبسازیم با او یکی خوب رای
به خوبی ز ره بازگردانمشسخن با هزینه برافشانمش
بدو گفت گشتاسپ کین جست و جویچرا باید و چیست این گفت و گوی
چو من باره اندر جهانم به خاکندارم ز مرز خزر هیچ باک
ولیکن نباید که روز نبردز میرین و اهرن بود یاد کرد
که ایشان به رزم اندر از دشمنیبرآرند کژی و آهرمنی
چو لشکر بیاید ز مرز خزرنگهبان من باش با یک پسر
به نیروی پیروزگر یک خدایچو من با سپاه اندر آیم ز جای
نه الیاس مانم نه با او سپاهنه چندن بزرگی و تخت و کلاه
کمربند گیرمش وز پشت زینبه ابر اندر آرم زنم بر زمین
دگر روز چون بردمید آفتابچو زرین سپر می‌نمود اندر آب
ز سوی خزر نای رویین بخاستهمی گرد بر شد سوی چرخ راست
سرافراز قیصر به گشتاسپ گفتکه اکنون جدا کن سپاه از نهفت
بگفت این و لشکر به بیرون کشیدگوان و یلان را به هامون کشید
همی گشت با گرزهٔ گاوسارچو سرو بلند از بر کوهسار
همی جست بر دشت جای نبردز هامون به ابر اندر آورد گرد
چو الیاس دید آن بر و یال اویچنان گردش چنگ و گوپال اوی
سواری فرستاد نزدیک اویکه بفریبد ان رای تاریک اوی
بیامد بدو گفت کای سرفرازز قیصر بدین گونه سر کم فراز
کزین لشکر اکنون سوارش توییبهارش تویی نامدارش تویی
به یکسو گرای از میان دو صفچه داری چنین بر لب آورده کف
که الیاس شیر است روز نبردپذیره درآید سبک‌تر ز گرد
اگر هدیه خواهی ورا گنج هستمسای از پی چیز با رنج دست
ز گیتی گزین کن یکی بهره‌ایتو باشی بران بهره در شهره‌ای
همت یار باشم همت کهترمکه هرگز ز پیمان تو نگذرم
بدو گفت گشتاسپ کاین سرد گشتسخنها ز اندازه اندر گذشت
تو کردی بدین داوری دست پیشکنون بازگشتی ز گفتار خویش
سخن گفتن اکنون نیاید به کارگه جنگ و آویزش کارزار
فرستاده برگشت و آمد چو بادهمی کرد پاسخ به الیاس یاد

Prose Version

Caesar sent a demanding letter to Ilyas, the ruler of Khazar, ordering him to pay tribute and warning him of his new champion, Farrokhzad (Gushtasp). Ilyas replied defiantly, mocking the threat of a single warrior. Mirin and Ahran, envious and fearful, warned Caesar that Ilyas was a formidable warrior, unlike the wild beasts Gushtasp had slain, and that he could not be defeated by tricks or poison. They suggested Caesar make peace. Caesar, worried, asked Gushtasp if he truly had the strength to face Ilyas, offering to pay tribute instead to avoid defeat. Gushtasp reassured Caesar, declaring he feared no enemy, but requested that Caesar keep Mirin and Ahran away from the battlefield to prevent any treachery. When the armies faced each other, Gushtasp rode out with such imposing might that Ilyas was struck with awe. Ilyas sent a messenger to Gushtasp, trying to bribe him with treasure and power if he would abandon Caesar. Gushtasp rejected the offer, stating that the time for talk was over and only battle would decide the outcome.