بخش 4

چو چندی برآمد برین روزگارخجسته ببود اختر شهریار
به شاه کیان گفت زردشت پیرکه در دین ما این نباشد هژیر
که تو باژ بدهی به سالار چیننه اندر خور دین ما باشد این
نباشم برین نیز همداستانکه شاهان ما درگه باستان
به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساوبرین روزگار گذشته بتاو
پذیرفت گشتاسپ گفتا که نیزنفرمایمش دادن این باژ چیز
پس آگاه شد نره دیوی ازینهم‌اندرز زمان شد سوی شاه چین
بدو گفت کای شهریار جهانجهان یکسره پیش تو چون کهان
به جای آوریدند فرمان تونتابد کسی سر ز پیمان تو
مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاهکه آرد همی سوی ترکان سپاه
برد آشکارا همه دشمنیابا تو چنو کرد یارد منی
چو ارجاسپ بشنید گفتار دیوفرود آمد از گاه گیهان خدیو
از اندوه او سست و بیمار شددل و جان او پر ز تیمار شد
تگینان لشکرش را پیش خواندشنیده سخن پیش ایشان براند
بدانید گفتا کز ایران زمینبشد فره و دانش و پاک دین
یکی جادو آمد به دین آوریبه ایران به دعوی پیغمبری
همی گوید از آسمان آمدمز نزد خدای جهان آمدم
خداوند را دیدم اندر بهشتمن این زند و استا همه زو نوشت
بدوزخ درون دیدم آهرمنانیارستمش گشت پیرامنا
گروگر فرستادم از بهر دینبیارای گفتا به دانش زمین
سرنامداران ایران سپاهگرانمایه فرزند لهراسپ شاه
که گشتاسپ خوانندش ایرانیانببست او یکی کشتی بر میان
برادرش نیز آن سوار دلیرسپهدار ایران که نامش زریر
همه پیش آن دین پژوه آمدندازان پیر جادو ستوه آمدند
گرفتند ازو سربسر دین اویجهان شد پر از راه و آیین اوی
نشست او به ایران به پیغمبریبه کاری چنان یافه و سرسری
یکی نامه باید نوشتن کنونسوی آن زده سر ز فرمان برون
ببایدش دادن بسی خواستهکه نیکو بود داده ناخواسته
مر او را بگویی کزین راه زشتبگرد و بترس از خدای بهشت
مر آن پیر ناپاک را دور کنبر آیین ما بر یکی سور کن
گر ایدونک نپذیرد از ما سخنکند روی تازه بما بر کهن
سپاه پراگنده باز آوریمیکی خوب لشکر فراز آوریم
به ایران شویم از پس کار اوینترسیم از آزار و پیکار اوی
برانیمش از پیش و خوارش کنیمببندیم و زنده به دارش کنیم

Prose Version

After a span of time, the aged Zoroaster counseled Goshtasp that paying tribute to the lord of China is not befitting of their faith; the king agreed, saying he would no longer order tribute to be sent. Then a powerful demon informed King Arjasp of China, saying: the world is under your command—save for Goshtasp, son of Lohrasp, who brings an army toward the Turks and openly bears enmity against you. When Arjasp heard the demon’s report, he descended from the throne, grew weak with grief, and his heart and soul filled with care. He summoned his captains and declared: in Iran glory, knowledge, and the pure religion have been altered; a sorcerer has come claiming prophethood, saying he descended from heaven and wrote the Zand and Avesta from God, speaking of hell and Ahriman. The Iranian nobles—especially Goshtasp, the son of Lohrasp, and his brave brother Zarir—came before this seeker of religion, bound the sacred girdle, and took up his faith until his path and ordinance filled the world. Calling this business vain and rash, Arjasp resolved to write a letter to Goshtasp: to grant him much treasure and admonish him to turn from this base path and fear the Lord of Paradise; to drive away that impure elder (Zoroaster) and hold a feast according to our custom. And if he refuses and renews the new against the old, we will gather scattered troops, raise a fine army, march to Iran, fear neither his harm nor his battle, drive him back and abase him, bind him, and hang him alive.