بخش 6

جهانجوی پیش جهان‌آفرینبمالید چندی رخ اندر زمین
بران بیشه اندر سراپرده زدنهادند خوانی چنانچون سزد
به دژخیم فرمود پس شهریارکه آرند بدبخت را بسته خوار
ببردند پیش یل اسفندیارچو دیدار او دید پس شهریار
سه جام می خسروانیش دادببد گرگسار از می لعل شاد
بدو گفت کای ترک برگشته بختسر پیر جادو ببین از درخت
که گفتی که لشکر به دریا بردسر خویش را بر ثریا برد
دگر منزل اکنون چه بینم شگفتکزین جادو اندازه باید گرفت
چنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای پیل جنگی گه کارزار
بدین منزلت کار دشوارترگراینده‌تر باش و بیدارتر
یکی کوه بینی سراندر هوابرو بر یکی مرغ فرمانروا
که سیمرغ گوید ورا کارجویچو پرنده کوهیست پیکارجوی
اگر پیل بیند برآرد به ابرز دریا نهنگ و به خشکی هژبر
نبیند ز برداشتن هیچ رنجتو او را چو گرگ و چو جادو مسنج
دو بچه است با او به بالای اوهمان رای پیوسته با رای او
چو او بر هوا رفت و گسترد پرندارد زمین هوش و خورشید فر
اگر بازگردی بود سودمندنیازی به سیمرغ و کوه بلند
ازو در بخندید و گفت ای شگفتبه پیکان بدوزم من او را دو کفت
ببرم به شمشیر هندی برشبه خاک اندر آرم ز بالا سرش
چو خورشید تابنده بنمود پشتدل خاور از پشت او شد درشت
سر جنگجویان سپه برگرفتسخنهای سیمرغ در سر گرفت
همه شب همی راند با خود گروهچو خورشید تابان برآمد ز کوه
چراغ زمان و زمین تازه کرددر و دشت بر دیگر اندازه کرد
همان اسپ و گردون و صندوق بردسپه را به سالار لشکر سپرد
همی رفت چون باد فرمانروایکی کوه دیدش سراندر هوا
بران سایه بر اسپ و گردون بداشتروان را به اندیشه اندر گماشت
همی آفرین خواند بر یک خدایکه گیتی به فرمان او شد به پای
چو سیمرغ از دور صندوق دیدپسش لشکر و نالهٔ بوق دید
ز کوه اندر آمد چو ابری سیاهنه خورشید بد نیز روشن نه ماه
بدان بد که گردون بگیرد به چنگبران سان که نخچیر گیرد پلنگ
بران تیغها زد دو پا و دو پرنماند ایچ سیمرغ را زیب و فر
به چنگ و به منقار چندی تپیدچو تنگ اندر آمد فرو آرمید
چو دیدند سیمرغ را بچگانخروشان و خون از دو دیده چکان
چنان بردمیدند ازان جایگاهکه از سهمشان دیده گم کرد راه
چو سیمرغ زان تیغها گشت سستبه خوناب صندوق و گردون بشست
ز صندوق بیرون شد اسفندیاربغرید با آلت کارزار
زره در بر و تیغ هندی به چنگچه زود آورد مرغ پیش نهنگ
همی زد برو تیغ تا پاره گشتچنان چاره گر مرغ بیچاره گشت
بیامد به پیش خداوند ماهکه او داد بر هر ددی دستگاه
چنین گفت کای داور دادگرخداوند پاکی و زور و هنر
تو بردی پی جاودان را ز جایتو بودی بدین نیکیم رهنمای
هم‌آنگه خروش آمد از کرنایپشوتن بیاورد پرده‌سرای
سلیح برادر سپاه و پسربزرگان ایران و تاج و کمر
ازان کشته کس روی هامون ندیدجر اندام جنگاور و خون ندید
زمین کوه تا کوه پر پر بودز پرش همه دشت پر فر بود
بدیدند پر خون تن شاه راکجا خیره کردی به رخ ماه را
همی آفرین خواندندش سرانسواران جنگی و کنداوران
شنید آن سخن در زمان گرگسارکه پیروز شد نامور شهریار
تنش گشت لرزان و رخساره زردهمی رفت پویان و دل پر ز درد
سراپرده زد شهریار جوانبه گردش دلیران روشن‌روان
زمین را به دیبا بیاراستندنشستند بر خوان و می خواستند

Prose Version

For the Fifth Labor, Esfandiar must face the Simurgh, a mythical bird of immense power. Gorgsar warns him that the Simurgh can lift mountains. Esfandiar once again employs his bladed chariot strategy. When the Simurgh attacks, it tries to grab the chariot with its talons and beak, but the sharp blades slice into its body. Wounded and bleeding, the bird becomes weak. Esfandiar emerges from the box and hacks the Simurgh to pieces with his sword. His son, Nush-Azar, watches in awe as his father conquers yet another monster.