بخش 6

به شبگیر هنگام بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوس
چو پیلی به اسپ اندر آورد پایبیاورد چون باد لشکر ز جای
همی رفت تا پیشش آمد دو راهفرو ماند بر جای پیل و سپاه
دژ گنبدان بود راهش یکیدگر سوی ز اول کشید اندکی
شترانک در پیش بودش بخفتتو گفتی که گشتست با خاک جفت
همی چوب زد بر سرش ساروانز رفتن بماند آن زمان کاروان
جهان‌جوی را آن بد آمد به فالبفرمود کش سر ببرند و یال
بدان تا بدو بازگردد بدینباشد به جز فره ایزدی
بریدند پرخاشجویان سرشبدو بازگشت آن زمان اخترش
غمی گشت زان اشتر اسفندیارگرفت آن زمان اختر شوم خوار
چنین گفت کانکس که پیروز گشتسر بخت او گیتی افروز گشت
بد و نیک هر دو ز یزدان بودلب مرد باید که خندان بود
وزانجا بیامد سوی هیرمندهمی بود ترسان ز بیم گزند
بر آیین ببستند پرده‌سرایبزرگان لشگر گزیدند جای
شراعی بزد زود و بنهاد تختبران تخت بر شد گو نیک‌بخت
می آورد و رامشگران را بخواندبسی زر و گوهر بریشان فشاند
به رامش دل خویشتن شاد کرددل راد مردان پر از یاد کرد
چو گل بشکفید از می سالخوردرخ نامداران و شاه نبرد
به یاران چنین گفت کز رای شاهنپیچیدم و دور گشتم ز راه
مرا گفت بر کار رستم بسیچز بند و ز خواری میاسای هیچ
به کردن برفتم برای پدرکنون این گزین پیر پرخاشخر
بسی رنج دارد به جای سرانجهان راست کرده به گرز گران
همه شهر ایران بدو زنده‌انداگر شهریارند و گر بنده‌اند
فرستاده باید یکی تیز ویرسخن‌گوی و داننده و یادگیر
سواری که باشد ورا فر و زیبنگیرد ورا رستم اندر فریب
گر ایدونک آید به نزدیک مادرفشان کند رای تاریک ما
به خوبی دهد دست بند مرابه دانش ببندد گزند مرا
نخواهم من او را به جز نیکوییاگر دور دارد سر از بدخویی
پشوتن بدو گفت اینست راهبرین باش و آزرم مردان بخواه

Prose Version

Esfandiar sets out for Zabolestan with his army. On the way, a camel in the caravan lies down and refuses to move, which Esfandiar interprets as a bad omen. To avert the misfortune, he orders the camel to be beheaded. Upon reaching the banks of the Hirmand River, Esfandiar sets up camp and holds a feast, but his heart is heavy. He confides in his companions, acknowledging Rostam's immense service to Iran and expressing his reluctance to harm such a hero. He decides to send a wise and eloquent messenger to Rostam, hoping to persuade him to submit peacefully to the King's command. Esfandiar promises that if Rostam accepts the chains, he will treat him with the utmost respect. Pashutan, his wise brother, commends this prudent approach.