بخش 4

برآمد برین روزگار درازکشید اژدهافش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزادجهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید برسان سرو سهیهمی تافت زو فر شاهنشهی
جهانجوی با فر جمشید بدبه کردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران به بایستگیروان را چو دانش به شایستگی
بسر بر همی گشت گردان سپهرشده رام با آفریدون به مهر
همان گاو کش نام بر مایه بودز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نربهر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردانستاره‌شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندیدنه از پیرسر کاردانان شنید
زمین کرده ضحاک پر گفت و گویبه گرد جهان هم بدین جست و جوی
فریدون که بودش پدر آبتینشده تنگ بر آبتین بر زمین
گریزان و از خویشتن گشته سیربرآویخت ناگاه بر کام شیر
از آن روزبانان ناپاک مردتنی چند روزی بدو باز خورد
گرفتند و بردند بسته چو یوزبرو بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دیدکه بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بودبه مهر فریدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خستهٔ روزگارهمی رفت پویان بدان مرغزار
کجا نامور گاو برمایه بودکه بایسته بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزارخروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوارز من روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیروزین گاو نغزش بپرور به شیر
و گر باره خواهی روانم تراستگروگان کنم جان بدان کت هواست
پرستندهٔ بیشه و گاو نغزچنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده در پیش فرزند توبباشم پرستندهٔ پند تو
سه سالش همی داد زان گاو شیرهشیوار بیدار زنهارگیر

Prose Version

فریدون در روزگاری سخت به دنیا آمد و از کودکی به‌دست نگهبانان و پرستندگان پرورش یافت؛ او را به دایه‌ای سپردند که با گاوی نغز او را شیر داد و پرورید. در میان ستم و جستجوی ضحاک برای یافتن نواده‌ها، فریدون بزرگ شد و سرانجام به نشان و قدرتی بدل گشت که سرنوشت جهان را دگرگون کرد.