بخش 1
سکندر چو بر تخت بنشست گفتکه با جان شاهان خرد باد جفت
که پیروزگر در جهان ایزدستجهاندار کز وی نترسد بدست
بد و نیک هم بگذرد بیگمانرهایی نباشد ز چنگ زمان
هرانکس که آید بدین بارگاهکه باشد ز ما سوی ما دادخواه
اگر گاه بار آید ار نیمشببه پاسخ رسد چون گشاید دو لب
چو پیروزگر فرهی دادماندر بخت پیروز بگشادمان
همه زیردستان بیابند بهربه کوه و بیابان و دریا و شهر
نخواهیم باژ از جهان پنج سالجز آنکس که گوید که هستم همال
به دوریش بخشیم بسیار چیزز دارنده چیزی نخواهیم نیز
چو اسکندر این نیکویها بگفتدل پادشا گشت با داد جفت
ز ایوان برآمد یکی آفرینبران دادگر شهریار زمین
ازان پس پراگنده شد انجمنجهاندار بنشست با رایزن
Prose Version
Sekandar ascends the throne and addresses his subjects, proclaiming a rule based on justice and fear of God. He announces a five-year tax exemption for all his dominions and distributes wealth to the poor, earning the praise and loyalty of the people.