بخش 12

جهاندار ضحاک ازان گفت‌گویبه جوش آمد و زود بنهاد روی
چو شب گردش روز پرگار زدفروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زینبران باد پایان باریک بین
بیامد دمان با سپاهی گرانهمه نره دیوان جنگ آوران
ز بی‌راه مر کاخ را بام و درگرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه بی‌ره شدند
ز اسپان جنگی فرو ریختنددر آن جای تنگی برآویختند
همه بام و در مردم شهر بودکسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدندکه از درد ضحاک پرخون بدند
ز دیوارها خشت و ز بام سنگبه کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
ببارید چون ژاله ز ابر سیاهپئی را نبد بر زمین جایگاه
به شهر اندرون هر که برنا بدندچه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکدهکه بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریمیکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم برگاه ضحاک رامرآن اژدهادوش ناپاک را
سپاهی و شهری به کردار کوهسراسر به جنگ اندر آمد گروه
از آن شهر روشن یکی تیره گردبرآمد که خورشید شد لاجورد
پس آنگاه ضحاک شد چاره جویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تنبدان تا نداند کسش ز انجمن
به چنگ اندرون شست یازی کمندبرآمد بر بام کاخ بلند
بدید آن سیه نرگس شهرنازپر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شبگشاده به نفرین ضحاک لب
به مغز اندرش آتش رشک خاستبه ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمندفرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بودبه خون پری چهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین برنهادبیامد فریدون به کردار باد
بران گرزهٔ گاوسر دست بردبزد بر سرش ترگ بشکست خرد
بیامد سروش خجسته دمانمزن گفت کاو را نیامد زمان
همیدون شکسته ببندش چو سنگببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
به کوه اندرون به بود بند اونیاید برش خویش و پیوند او
فریدون چو بشنید ناسود دیرکمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میانکه نگشاید آن بند پیل ژیان
نشست از بر تخت زرین اوبیفگند ناخوب آیین او
بفرمود کردن به در بر خروشکه هر کس که دارید بیدار هوش
نباید که باشید با ساز جنگنه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که به پیشه‌وربه یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گرزدارسزاوار هر کس پدیدست کار
چو این کار آن جوید آن کار اینپرآشوب گردد سراسر زمین
به بند اندرست آنکه ناپاک بودجهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرم بویدبه رامش سوی ورزش خود شوید
شنیدند یکسر سخنهای شاهازان مرد پرهیز با دستگاه
وزان پس همه نامداران شهرکسی کش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواستههمه دل به فرمانش آراسته
فریدون فرزانه بنواختشانبراندازه بر پایگه ساختشان
همی پندشان داد و کرد آفرینهمی یاد کرد از جهان آفرین
همی گفت کاین جایگاه منستبه نیک اختر بومتان روشنست
که یزدان پاک از میان گروهبرانگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بد اژدهابفرمان گرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکی دهشبه نیکی بباید سپردن رهش
منم کدخدای جهان سر به سرنشاید نشستن به یک جای بر
وگرنه من ایدر همی بودمیبسی با شما روز پیمودمی
مهان پیش او خاک دادند بوسز درگاه برخاست آوای کوس
دمادم برون رفت لشکر ز شهروزان شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خواربه پشت هیونی برافگنده زار
همی راند ازین گونه تا شیرخوانجهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشتگذشتست و بسیار خواهد گذشت
بران گونه ضحاک را بسته سختسوی شیر خوان برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرونهمی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروشبه خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوهببر همچنان تازیان بی‌گروه
مبر جز کسی را که نگزیردتبه هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوندبه کوه دماوند کردش ببند
به کوه اندرون تنگ جایش گزیدنگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گرانبه جایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن کوه بازبدان تا بماند به سختی دراز
ببستش بران گونه آویختهوزو خون دل بر زمین ریخته
ازو نام ضحاک چون خاک شدجهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند اوبمانده بدان گونه در بند او

Prose Version

نبردی دشوار میان سپاه فریدون و نیروهای ضحاک درگرفت؛ شهرها و کاخ‌ها در آشوب افتاد و دیوان جنگ‌آور به میدان آمدند. فریدون با شجاعت به بام کاخ رسید، ضحاک را شکست داد، او را بست و سرانجام چون زنجیرانش سبک و او را به کوه دماوند بردند تا در بند بماند؛ از این پس جهان از بدی او رهایی یافت و فریدون فرمانروایی عادلانه را برقرار ساخت.