بخش 3
به دل گفت موبد که بد روزگارکه فرمان چنین آمد از شهریار
همه مرگ راییم برنا و پیرندارد پسر شهریار اردشیر
گر او بیعدد سالیان بشمردبه دشمن رسد تخت چون بگذرد
همان به کزین کار ناسودمندبه مردی یکی کار سازم بلند
ز کشتن رهانم مر این ماه رامگر زین پشیمان کنم شاه را
هرانگه کزو بچه گردد جدابه جای آرم این گفتهٔ پادشا
نه کاریست کز دل همی بگذردخردمند باشم به از بیخرد
بیاراست جایی به ایوان خویشکه دارد ورا چون تن و جان خویش
به زن گفت اگر هیچ باد هواببیند ورا من ندارم روا
پس اندیشه کرد آنک دشمن بسیستگمان بد و نیک با هرکسیست
یکی چاره سازم که بدگوی مننراند به زشت آب در جوی من
به خانه شد و خایه ببرید پستبرو داغ و دارو نهاد و ببست
به خایه نمک بر پراگند زودبه حقه در آگند بر سان دود
هماندر زمان حقه را مهر کردبیامد خروشان و رخساره زرد
چو آمد به نزدیک تخت بلندهمان حقه بنهاد با مهر و بند
چنین گفت با شاه کین زینهارسپارد به گنجور خود شهریار
نوشته بر آن حقه تاریخ آنپدیدار کرده بن و بیخ آن
Prose Version
The high priest (Mobed), realizing Ardeshir has no heir and fearing future accusations, castrates himself. He places his testicles in a sealed box and entrusts it to the king's treasurer, recording the date to prove his inability to father children.