بخش 13
به هشتم بیامد به دشت شکارخود و روزبه با سواری هزار
همه دشت یکسر پر از گور دیدز قربان کمان کیان برکشید
دو زاغ کمان را به زه بر نهادز یزدان پیروزگر کرد یاد
بهاران و گوران شده جفت جویز کشتن به روی اندر آورده روی
همی پوست کند این ازآن آن ازینز خونشان شده لعل روی زمین
همی بود بهرام تا گور نربه مستی جدا شد یک از یک دگر
چو پیروز شد نره گور دلیریکی ماده را اندر آورد زیر
به زه داشت بهرام جنگی کمانبخندید چون گور شد شادمان
بزد تیر بر پشت آن گور نرگذر کرد بر گور پیکان و پر
نر و ماده را هر دو بر هم بدوختدل لشکر از زخم او بر فروخت
ز لشکر هرانکس که آن زخم دیدبران شهریار آفرین گسترید
که چشم بد از فر تو دور بادهمه روزگاران تو سور باد
به مردی تواندر زمانه نویکه هم شاه و هم خسرو و هم گوی
Prose Version
Bahram hunts with a thousand riders and, with a single shot, pierces a mating pair of onagers. The army marvels at his skill and praises the King.