بخش 1 - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

چو بر تخت بنشست فرخ قبادکلاه بزرگی به سر برنهاد
سوی طیسفون شد ز شهر صطخرکه آزادگان را بدو بود فخر
چو بر تخت پیروز بنشست گفتکه از من مدارید چیزی نهفت
شما را سوی من گشادست راهبه روز سپید و شبان سیاه
بزرگ آنکسی کو به گفتار راستزبان را بیاراست و کژی نخواست
چو بخشایش آرد بخشم اندرونسر راستان خواندش رهنمون
نهد تخت خشنودی اندر جهانبیابد بدادآفرین مهان
دل خویش را دور دارد ز کینمهان و کهانش کنند آفرین
هرانگه که شد پادشا کژ گویز کژی شود شاه پیکارجوی
سخن را بباید شنید از نخستچو دانا شود پاسخ آید درست
چو داننده مردم بود آزورهمی دانش او نیاید به بر
هرآنگه که دانا بود پرشتابچه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم که باید دل لشکریهمه در نکوهش کند کهتری
توانگر کجا سخت باشد به چیزفرومایه‌تر شد ز درویش نیز
چو درویش نادان کند مهتریبه دیوانگی ماند این داوری
چو عیب تن خویش داند کسیز عیب کسان برنخواند بسی
ستون خرد بردباری بودچو تندی کند تن بخواری بود
چو خرسند گشتی به داد خدایتوانگر شدی یکدل و پاکرای
گر آزاد داری تنت را ز رنجتن مرد بی‌رنج بهتر ز گنج
هران کس که بخشش کند با کسیبمیرد تنش نام ماند بسی
همه سر به سر دست نیکی بریدجهان جهان را ببد مسپرید
همه مهتران آفرین خواندندزبرجد به تاجش برافشاندند
جوان بود سالش سه پنج و یکیز شاهی ورا بهره بود اندکی
همی‌راند کار جهان سوفزایقباد اندر ایران نبد کدخدای
همه کار او پهلوان راندیکس را بر شاه ننشاندی
نه موبد بد او را نه فرمان روایجهان بد به دستوری سوفزای
چنین بود تا بیست و سه ساله گشتبه جام اندرون باده چون لاله گشت
بیامد بر تاجور سوفزایبه دستوری بازگشتن به جای
سپهبد خود و لشکرش ساز کردبزد کوس و آهنگ شیراز کرد
همی‌رفت شادان سوی شهر خویشز هر کام برداشته بهر خویش
همه پارس او را شده چون رهیهمی‌بود با تاج شاهنشهی
بدان بد که من شاه بنشاندمبه شاهی برو آفرین خواندم
گر از من کسی زشت گوید بدویورا سرد گوید براند ز روی
همی باژ جستی ز هر کشوریز هر نامداری و هر مهتری
چو آگاهی آمد بسوی قبادز شیراز وز کار بیداد و داد
همی‌گفت هر کس که جز نام شاهندارد ز ایران ز گنج و سپاه
نه فرمانش باشد به چیزی نه رایجهان شد همه بندهٔ سوفزای
هرآنکس که بد رازدار قبادبرو بر سخنها همی‌کرد یاد
که از پادشاهی بنامی بسندچرا کردی ای شهریار بلند
ز گنج تو آگنده‌تر گنج اوبباید گسست از جهان رنج او
همه پارس چون بندهٔ او شدندبزرگان پرستندهٔ او شدند
ز گفتار بد شد دل کیقبادز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد
همی‌گفت گر من فرستم سپاهسر او بگردد شود رزمخواه
چو من دشمنی کرده باشم به گنجازو دید باید بسی درد و رنج
کند هر کسی یاد کردار اوینهانی ندانند بازار اوی
ندارم ز ایران یکی رزمخواهکز ایدر شود پیش او با سپاه
بدو گفت فرزانه مندیش زینکه او شهریاری شود بفرین
تو را بندگانند و سالار هستکه سایند بر چرخ گردنده دست
چو شاپور رازی بیاید ز جایبدرد دل بدکنش سوفزای
شنید این سخن شاه و نیرو گرفتهنرها بشست از دل آهو گرفت
همانگه جهاندیده‌ای کیقبادبفرمود تا برنشیند چو باد
به نزدیک شاپور رازی شودبرآواز نخچیر و بازی شود
هم اندر زمان برنشاند وراز ری سوی درگاه خواند ورا
دو اسبه فرستاده آمد بریچو باد خزانی به هنگام دی
چو دیدش بپرسید سالار باروزو بستد آن نامهٔ شهریار
بیامد به شاپور رازی سپردسوار سرافراز را پیش برد
برو خواند آن نامهٔ کیقبادبخندید شاپور مهرک‌نژاد
که جز سوفزا دشمن اندر جهانورا نیست در آشکار و نهان
ز هر جای فرمانبران را بخواندسوی طیسفون تیز لشکر براند
چو آورد لشکر به نزدیک شاههم اندر زمان برگشادند راه
چو دیدش جهاندار بنواختشبر تخت پیروزه بنشاختش
بدو گفت زین تاج بی‌بهره‌امببی بهره‌ئی در جهان شهره‌ام
همه سوفزا راست بهر از مهیهمی نام بینم ز شاهنشهی
ازین داد و بیداد در گردنمبه فرجام روزی بپیچد تنم
به ایران برادر بدی کدخدایبه هستی ز بیدادگر سوفزای
بدو گفت شاپور کای شهریاردلت را بدین کار رنجه مدار
یکی نامه باید نوشتن درشتتو را نام و فر و نژادست و پشت
بگویی که از تخت شاهنشاهیمرا بهره رنجست و گنج تهی
تویی باژخواه و منم با گناهنخواهم که خوانی مرا نیز شاه
فرستادم اینک یکی پهلوانز کردار تو چند باشم نوان
چو نامه بدین‌گونه باشد بدویچو من دشمن و لشکری جنگجوی
نمانم که برهم زند نیز چشمنگویم سخن پیش او جز بخشم
نویسندهٔ نامه را خواندندبه نزدیک شاپور بنشاندند
بگفت آن سخنها که با شاه گفتشد آن کلک بیجاده با قار جفت
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاهبیاورد شاپور لشکر به راه
گزین کرد پس هرک بد نامدارپراگنده از لشکر شهریار
خود و نامداران پرخاشجویسوی شهر شیراز بنهاد روی
چو آگاه شد زان سخن سوفزایهمانگه بیاورد لشکر ز جای
پذیره شدش با سپاهی گرانگزیده سواران و جوشنوران
رسیدند پس یک به دیگر فرازفرود آمدند آن دو گردن‌فراز
چو بنشست شاپور با سوفزایفراوان زدند از بد و نیک رای
بدو داد پس نامهٔ شهریارسخن رفت هرگونه دشوار و خوار
چو برخواند آن نامه را پهلوانبپژمرد و شد کند و تیره‌روان
چو آن نامه برخواند شاپور گفتکه اکنون سخن را نباید نهفت
تو را بند فرمود شاه جهانفراوان بنالید پیش مهان
بران سان که برخوانده‌ای نامه راتو دانی شهنشاه خودکامه را
چنین داد پاسخ بدو پهلوانکه داند مرا شهریار جهان
بدان رنج و سختی که بردم ز شاهبرفتم ز زاولستان با سپاه
به مردی رهانیدم او را ز بندنماندم که آید برویش گزند
مرا داستان بود نزدیک شاههمان نزد گردان ایران سپاه
گر ای دون که بندست پاداش منتو را چنگ دادن به پرخاش من
نخواهم زمان از تو پایم ببندبدارد مرا بند او سودمند
ز یزدان وز لشکرم نیست شرمکه من چند پالوده‌ام خون گرم
بدانگه کجا شاه در بند بودبه یزدان مرا سخت سوگند بود
که دستم نبیند مگر دست تیغبه جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ
مگر سر دهم گر سرخوشنوازبه مردی ز تخت اندر آرم بگاز
کنونم که فرمود بندم سزاستسخنهای ناسودمندم سزاست
ز فرمان او هیچ گونه مگردچو پیرایه دان بند بر پای مرد
چو بنشست شاپور پایش ببستبزد نای رویین و خود برنشست
بیاوردش از پارس پیش قبادقباد از گذشته نکرد ایچ یاد
بفرمود کو را به زندان برندبه نزدیک ناهوشمندان برند
به شیراز فرمود تا هرچ بودز مردان و گنج و ز کشت و درود
بیاورد یک سر سوی طیسفونسپردش به گنجور او رهنمون
چو یک هفته بگذشت هرگونه رایهمی‌راند با موبد از سوفزای
چنین گفت پس شاه را رهنمونکه یارند با او همه طیسفون
همه لشکر و زیردستان ماز دهقان وز در پرستان ما
گر او اندر ایران بماند درستز شاهی بباید تو را دست شست
بداندیش شاه جهان کشته بهسر بخت بدخواه برگشته به
چو بشنید مهتر ز موبد سخنبنو تاخت و بیزار شد از کهن
بفرمود پس تاش بیجان کنندبروبر دل و دیده پیچان کنند
بکردند پس پهلوان را تباهشد آن گرد فرزانه و نیک‌خواه
چو آگاهی آمد بایرانیانکه آن پیلتن را سرآمد زمان
خروشی برآمد ز ایران بدردزن و مرد و کودک همی مویه کرد
برآشفت ایران و برخاست گردهمی هر کسی کرد ساز نبرد
همی‌گفت هرکس که تخت قباداگر سوفزا شد به ایران مباد
سپاهی و شهری همه شد یکینبردند نام قباد اندکی
برفتند یکسر بایوان شاهز بدگوی پردرد و فریادخواه
کسی را که بر شاه بدگوی بودبداندیش او و بلاجوی بود
بکشتند و بردند ز ایوان کشانز جاماسب جستند چندی نشان
که کهتر برادر بد و سرفرازقبادش همی‌پروریدی بناز
ورا برگزیدند و بنشاندندبه شاهی برو آفرین خواندند
به آهن ببستند پای قبادز فر و نژادش نکردند یاد
چنینست رسم سرای کهنسرش هیچ پیدا نبینی ز بن
یکی پور بد سوفزا را گزینخردمند و پاکیزه و به آفرین
جوانی بی‌آزار و زرمهر نامکه از مهر او بد پدر شادکام
سپردند بسته بدو شاه رابدان گونه بد رای بدخواه را
که آن مهربان کینهٔ سوفزایبخواهد بدرد از جهان کدخدای
بی‌آزار زرمهر یزدان‌پرستنسودی ببد با جهاندار دست
پرستش همی‌کرد پیش قبادوزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد
جهاندار زو ماند اندر شگفتز کردار او مردمی برگرفت
همی‌کرد پوزش که بدخواه منپرآشوب کرد اختر و ماه من
گر ای دون که یابم رهایی ز بندتو را باشد از هر بدی سودمند
ز دل پاک بردارم آزار توکنم چشم روشن بدیدار تو
بدو گفت زر مهر کای شهریارزبان را بدین باز رنجه مدار
پدر گر نکرد آنچ بایست کردز مرگش پسر گرم و تیمار خورد
تو را من بسان یکی بنده‌امبه پیش تو اندر پرستنده‌ام
چو گویی به سوگند پیمان کنمکه هرگز وفای تو را نشکنم
ازو ایمنی یافت جان قبادز گفتار آن پر خرد گشت شاد
وزان پس بدو راز بگشاد و گفتکه اندیشه از تو تخواهم نهفت
گشادست بر پنج تن راز منجزین نشنود یک تن آواز من
همین تاج و تخت از تو دارم سپاسبوم جاودانه تو را حق‌شناس
چو بشنید زر مهر پاکیزه‌رایسبک بند را برگشادش ز پای
فرستاد و آن پنج تن را بخواندهمه رازها پیش ایشان براند
شب تیره از شهر بیرون شدندز دیدار دشمن به هامون شدند
سوی شاه هیتال کردند رویز اندیشگان خسته و راه جوی
برین گونه سرگشته آن هفت مردباهواز رفتند تازان چو گرد
رسیدند پویان به پرمایه دهبده در یکی نامبردار مه
بدان خان دهقان فرود آمدندببودند و یک هفته دم برزدند
یکی دختری داشت دهقان چو ماهز مشک سیه بر سرش بر کلاه
جهانجوی چون روی دختر بدیدز مغز جوان شد خرد ناپدید
همانگه بیامد بزرمهر گفتکه باتو سخن دارم اندر نهفت
برو راز من پیش دهقان بگویمگر جفت من گردد این خوبروی
بشد تیز و رازش به دهقان بگفتکه این دخترت را کسی نیست جفت
یکی پاک انبازش آمد به جایکه گردی بر اهواز بر کدخدای
گرانمایه دهقان بزرمهر گفتکه این دختر خوب را نیست جفت
اگر شاید این مرد فرمان تو راستمرین را بدان ده که او را هواست
بیامد خردمند نزد قبادچنین گفت کین ماه جفت تو باد
پسندیدی و ناگهان دیدیشبدان سان که دیدی پسندیدیش
قباد آن پری روی را پیش خواندبه زانوی کنداورش برنشاند
ابا او یک انگشتری بود و بسکه ارزش به گیتی ندانست کس
بدو داد و گفت این نگین را بداربود روز کاین را بود خواستار
بدان ده یکی هفته از بهر ماههمی‌بود و هشتم بیامد به راه
بر شاه هیتال شد کیقبادگذشته سخنها بدو کرد یاد
بگفت آنچ کردند ایرانیانبدی را ببستند یک یک میان
بدو گفت شاه از بد خوشنوازهمانا بدین روزت آمد نیاز
به پیمان سپارم تو را لشکریازان هر یکی بر سران افسری
که گر باز یابی تو گنج و کلاهچغانی بباشد تو را نیکخواه
مرا باشد این مرز و فرمان تو راز کرده نباشد پشیمان تو را
زبردست را گفت خندان قبادکزین بوم هرگز نگیریم یاد
چو خواهی فرستمت بی‌مر سپاهچغانی که باشد که یازد بگاه
چو کردند عهد آن دو گردن فرازدر گنج زر و درم کرد باز
به شاه جهاندار دادش رمهسلیح سواران و لشکر همه
بپذرفت شمشیرزن سی‌هزارهمه نامداران گرد و سوار
ز هیتالیان سوی اهواز شدسراسر جهان زو پر آواز شد
چو نزدیکی خان دهقان رسیدبسی مردم از خانه بیرون دوید
یکی مژده بردند نزد قبادکه این پور بر شاه فرخنده باد
پسرزاد جفت تو در شب یکیکه از ماه پیدا نبود اندکی
چو بشنید در خانه شد شادکامهمانگاه کسریش کردند نام
ز دهقان بپرسید زان پس قبادکه ای نیکبخت از که داری نژاد
بدو گفت کز آفریدون گردکه از تخم ضحاک شاهی ببرد
پدرم این چنین گفت و من این چنینکه بر آفریدون کنیم آفرین
ز گفتار او شادتر شد قبادز روزی که تاج کیی برنهاد
عماری بسیجید و آمد به راهنشسته بدو اندرون جفت شاه
بیاورد لشکر سوی طیسفوندل از درد ایرانیان پر ز خون
به ایران همه سالخورده رداننشستند با نامور بخردان
که این کار گردد به ما بر درازمیان دو شهزاد گردن‌فراز
ز روم و ز چین لشکر آید کنونبریزند زین مرز بسیار خون
بباید خرامید سوی قبادمگر کان سخنها نگیرد بیاد
بیاریم جاماسب ده ساله راکه با در همتا کند ژاله را
مگرمان ز تاراج و خون ریختنبه یک سو گراییم ز آویختن
برفتند یکسر سوی کیقبادبگفتند کای شاه خسرونژاد
گر از تو دل مردمان خسته شدبشوخی دل و دیدها شسته شد
کنون کامرانی بدان کت هواستکه شاه جهان بر جهان پادشاست
پیاده همه پیش او در دوانبرفتند پر خاک تیره‌روان
گناه بزرگان ببخشید شاهز خون ریختن کرد پوزش به راه
ببخشید جاماسب را همچنینبزرگان برو خواندند آفرین
بیامد به تخت کیی برنشستورا گشت جاماسب مهترپرست
برین گونه تا گشت کسری بزرگیکی کودکی شد دلیر و سترگ
به فرهنگیان داد فرزند راچنان بار شاخ برومند را
همه کار ایران و توران بساختبگردون کلاه مهی برفراخت
وزان پس بیاورد لشکر برومشد آن بارهٔ او چو یک مهره موم
همه بوم و بر آتش اندر زدندهمه رومیان دست بر سر زدند
همی‌کرد زان بوم و بر خارستانازو خواست زنهار دو شارستان
یکی مندیا و دگر فارقینبیامختشان زند و بنهاد دین
نهاد اندر آن مرز آتشکدهبزرگی بنوروز و جشن سده
مداین پی افگند جای کیانپراگنده بسیار سود و زیان
از اهواز تا پارس یک شارستانبکرد و برآورد بیمارستان
اران خواند آن شارستان را قبادکه تازی کنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جای رودی ز آبزمین شد پر از جای آرام و خواب

Prose Version

Kobad ascends the throne at the age of sixteen and reigns for forty-three years. Initially, the powerful noble Sufrai rules on his behalf, managing the affairs of the state. As Kobad matures, he grows weary of Sufrai's dominance. Sufrai eventually leaves the capital for Shiraz, allowing Kobad to assert his authority.