بخش 3
یکایک به شاه آمد این آگهیکه سام آمد از کوه با فرهی
بدان آگهی شد منوچهر شادبسی از جهان آفرین کرد یاد
بفرمود تا نوذر نامدارشود تازیان پیش سام سوار
کند آفرین کیانی براویبدان شادمانی که بگشاد روی
بفرمایدش تا سوی شهریارشود تا سخنها کند خواستار
ببیند یکی روی دستان سامبه دیدار ایشان شود شادکام
وزین جا سوی زابلستان شودبرآیین خسروپرستان شود
چو نوذر بر سام نیرم رسیدیکی نو جهان پهلوان را بدید
فرود آمد از باره سام سوارگرفتند مر یکدیگر را کنار
ز شاه و ز گردان بپرسید سامازیشان بدو داد نوذر پیام
چو بشنید پیغام شاه بزرگزمین را ببوسید سام سترگ
دوان سوی درگاه بنهاد رویچنان کش بفرمود دیهیم جوی
چو آمد به نزدیکی شهریارسپهبد پذیره شدش از کنار
درفش منوچهر چون دید سامپیاده شد از باره بگذارد گام
منوچهر فرمود تا برنشستمر آن پاکدل گرد خسروپرست
سوی تخت و ایوان نهادند رویچه دیهیم دار و چه دیهیم جوی
منوچهر برگاه بنشست شادکلاه بزرگی به سر برنهاد
به یک دست قارن به یک دست سامنشستند روشندل و شادکام
پس آراسته زال را پیش شاهبرزین عمود و برزین کلاه
گرازان بیاورد سالار بارشگفتی بماند اندرو شهریار
بران بر ز بالای آن خوب چهرتو گفتی که آرام جانست و مهر
چنین گفت مر سام را شهریارکه از من تو این را به زنهاردار
بخیره میازارش از هیچ رویبه کس شادمانه مشو جز بدوی
که فر کیان دارد و چنگ شیردل هوشمندان و آهنگ شیر
پس از کار سیمرغ و کوه بلندوزان تا چرا خوار شد ارجمند
یکایک همه سام با او بگفتهم از آشکارا هم اندر نهفت
وز افگندن زال بگشاد رازکه چون گشت با او سپهر از فراز
سرانجام گیتی ز سیمرغ و زالپر از داستان شد به بسیار سال
برفتم به فرمان گیهان خدایبه البرز کوه اندر آن زشت جای
یکی کوه دیدم سراندر سحابسپهریست گفتی ز خارا بر آب
برو بر نشیمی چو کاخ بلندز هر سوی برو بسته راه گزند
بدو اندرون بچهٔ مرغ و زالتو گفتی که هستند هر دو همال
همی بوی مهر آمد از باد اویبه دل راحت آمد هم از یاد اوی
ابا داور راست گفتم به رازکه ای آفرینندهٔ بینیاز
رسیده بهر جای برهان تونگردد فلک جز به فرمان تو
یکی بندهام با تنی پرگناهبه پیش خداوند خورشید و ماه
امیدم به بخشایش تست بسبه چیزی دگر نیستم دسترس
تو این بندهٔ مرغ پرورده رابه خواری و زاری برآورده را
همی پر پوشد بجای حریرمزد گوشت هنگام پستان شیر
به بد مهری من روانم مسوزبه من باز بخش و دلم برفروز
به فرمان یزدان چو این گفته شدنیایش همانگه پذیرفته شد
بزد پر سیمرغ و بر شد به ابرهمی حلقه زد بر سر مرد گبر
ز کوه اندر آمد چو ابر بهارگرفته تن زال را بر کنار
به پیش من آورد چون دایهایکه در مهر باشد ورا مایهای
من آوردمش نزد شاه جهانهمه آشکاراش کردم نهان
بفرمود پس شاه با موبدانستارهشناسان و هم بخردان
که جویند تا اختر زال چیستبران اختر از بخت سالار کیست
چو گیرد بلندی چه خواهد بدنهمی داستان از چه خواهد زدن
ستارهشناسان هم اندر زماناز اختر گرفتند پیدا نشان
بگفتند باشاه دیهیم دارکه شادان بزی تا بود روزگار
که او پهلوانی بود نامدارسرافراز و هشیار و گرد و سوار
چو بنشنید شاه این سخن شاد شددل پهلوان از غم آزاد شد
یکی خلعتی ساخت شاه زمینکه کردند هر کس بدو آفرین
از اسپان تازی به زرین ستامز شمشیر هندی به زرین نیام
ز دینار و خز و ز یاقوت و زرز گستردنیهای بسیار مر
غلامان رومی به دیبای رومهمه گوهرش پیکر و زرش بوم
زبرجد طبقها و پیروزه جامچه از زر سرخ و چه از سیم خام
پر از مشک و کافور و پر زعفرانهمه پیش بردند فرمان بران
همان جوشن و ترگ و برگستوانهمان نیزه و تیر و گرز گران
همان تخت پیروزه و تاج زرهمام مهر یاقوت و زرین کمر
وزان پس منوچهر عهدی نوشتسراسر ستایش بسان بهشت
همه کابل و زابل و مای و هندز دریای چین تا به دریای سند
ز زابلستان تا بدان روی بستبه نوی نوشتند عهدی درست
چو این عهد و خلعت بیاراستندپس اسپ جهان پهلوان خواستند
چو این کرده شد سام بر پای خاستکه ای مهربان مهتر داد و راست
ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماهچو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به مهر و به داد و به خوی و خردزمانه همی از تو رامش برد
همه گنج گیتی به چشم تو خوارمبادا ز تو نام تو یادگار
فرود آمد و تخت را داد بوسببستند بر کوههٔ پیل کوس
سوی زابلستان نهادند روینظاره برو بر همه شهر و کوی
چو آمد به نزدیکی نیمروزخبر شد ز سالار گیتی فروز
بیاراسته سیستان چون بهشتگلش مشک سارابد و زر خشت
بسی مشک و دینار برریختندبسی زعفران و درم بیختند
یکی شادمانی بد اندر جهانسراسر میان کهان و مهان
هر آنجا که بد مهتری نامجویز گیتی سوی سام بنهاد روی
که فرخنده بادا پی این جوانبرین پاک دل نامور پهلوان
چو بر پهلوان آفرین خواندندابر زال زر گوهر افشاندند
نشست آنگهی سام با زیب و جامهمی داد چیز و همی راند کام
کسی کو به خلعت سزاوار بودخردمند بود و جهاندار بود
براندازهشان خلعت آراستندهمه پایهٔ برتری خواستند
جهاندیدگان را ز کشور بخواندسخنهای بایسته چندی براند
چنین گفت با نامور بخردانکه ای پاک و بیدار دل موبدان
چنین است فرمان هشیار شاهکه لشکر همی راند باید به راه
سوی گرگساران و مازندرانهمی راند خواهم سپاهی گران
بماند به نزد شما این پسرکه همتای جانست و جفت جگر
دل و جانم ایدر بماند همیمژه خون دل برفشاند همی
بگاه جوانی و کند آورییکی بیهده ساختم داوری
پسر داد یزدان بیانداختمز بیدانشی ارج نشناختم
گرانمایه سیمرغ برداشتشهمان آفریننده بگماشتش
بپرورد او را چو سرو بلندمرا خوار بد مرغ را ارجمند
چو هنگام بخشایش آمد فرازجهاندار یزدان بمن داد باز
بدانید کاین زینهار منستبه نزد شما یادگار منست
گرامیش دارید و پندش دهیدهمه راه و رای بلندش دهید
سوی زال کرد آنگهی سام رویکه داد و دهش گیر و آرام جوی
چنان دان که زابلستان خان تستجهان سر به سر زیر فرمان تست
ترا خان و مان باید آبادتردل دوستداران تو شادتر
کلید در گنجها پیش تستدلم شاد و غمگین به کم بیش تست
به سام آنگهی گفت زال جوانکه چون زیست خواهم من ایدر نوان
جدا پیشتر زین کجا داشتیمدارم که آمد گه آشتی
کسی کو ز مادر گنه کار زادمن آنم سزد گر بنالم ز داد
گهی زیر چنگال مرغ اندرونچمیدن به خاک و چریدن ز خون
کنون دور ماندم ز پروردگارچنین پروراند مرا روزگار
ز گل بهرهٔ من به جز خار نیستبدین با جهاندار پیگار نیست
بدو گفت پرداختن دل سزاستبپرداز و بر گوی هرچت هواست
ستاره شمر مرد اخترگرایچنین زد ترا ز اختر نیک رای
که ایدر ترا باشد آرامگاههم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه
گذر نیست بر حکم گردان سپهرهم ایدر بگسترد بایدت مهر
کنون گرد خویش اندرآور گروهسواران و مردان دانش پژوه
بیاموز و بشنو ز هر دانشیکه یابی ز هر دانشی رامشی
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچهمه دانش و داد دادن بسیچ
بگفت این و برخاست آوای کوسهوا قیرگون شد زمین آبنوس
خروشیدن زنگ و هندی درایبرآمد ز دهلیز پرده سرای
سپهبد سوی جنگ بنهاد روییکی لشکری ساخته جنگجوی
بشد زال با او دو منزل براهبدان تا پدر چون گذارد سپاه
پدر زال را تنگ در برگرفتشگفتی خروشیدن اندر گرفت
بفرمود تا بازگردد ز راهشود شادمان سوی تخت و کلاه
بیامد پر اندیشه دستان سامکه تا چون زید تا بود نیک نام
نشست از بر نامور تخت عاجبه سر بر نهاد آن فروزنده تاج
ابا یاره و گرزهٔ گاو سرابا طوق زرین و زرین کمر
ز هر کشوری موبدانرا بخواندپژوهید هر کار و هر چیز راند
ستاره شناسان و دین آورانسواران جنگی و کینآوران
شب و روز بودند با او به همزدندی همی رای بر بیش و کم
چنان گشت زال از بس آموختنتو گفتی ستارهست از افروختن
به رای و به دانش به جایی رسیدکه چون خویشتن در جهان کس ندید
بدین سان همی گشت گردان سپهرابر سام و بر زال گسترده مهر
Prose Version
Sam arrived at Manuchehr's court and was received with great honor; the chiefs and astronomers examined and praised him and Zal, robes and gifts were bestowed, and covenants were written. Joy and celebration spread across the land, and Sam returned to Zabulistan with respect.