بخش 10
یکی پهلوان بود گسترده کامنژادش ز طرخان و بیژن بنام
نشستش به شهر سمرقند بودبران مرز چندیش پیوند بود
چو ماهوی بدبخت خودکامه شدازو نزد بیژن یکی نامه شد
که ای پهلوان زادهٔ بیگزندیکی رزم پیش آمدت سودمند
که شاه جهان با سپاه ای درستابا تاج و گاهست و با افسرست
گرآیی سر و تاج و گاهش تو راستهمان گنج و چتر سیاهش تو راست
چو بیژن نگه کرد و آن نامه دیدجهان پیش ماهوی خودکامه دید
به دستور گفت ای سر راستانچه داری بیاد اندرین داستان
بیاری ماهوی گر من سپاهبرانم شود کارم ایدر تباه
به من برکند شاه چینی فسوسمرا بیمنش خواند و چاپلوس
وگرنه کنم گوید از بیم کردهمیترسد از روز ننگ و نبرد
چنین داد دستور پاسخ بدویکه ای شیر دل مرد پرخاشجوی
از ایدر تو را ننگ باشد شدنبه یاری ماهوی و باز آمدن
ببرسام فرمای تا با سپاهبیاری شود سوی آن رزمگاه
به گفتار سوری شوی سوی جنگسبکسار خواند تار مرد سنگ
چنین گفت بیژن که اینست رایمرا خود نجنبید باید ز جای
ببرسام فرمود تا ده هزارنبرده سواران خنجرگزار
به مرو اندرون ساز جنگ آوردمگر گنج ایران به چنگ آورد
سپاه از بخارا چوپران تذروبیامد به یک هفته تا شهر مرو
شب تیره هنگام بانگ خروساز آن مرز برخاست آواز کوس
جهاندار زین خود نه آگاه بودکه ماهوی سوریش بدخواه بود
به شبگیر گاه سپیده دمانسواری سوی خسرو آمد دوان
که ماهوی گوید که آمد سپاهز ترکان کنون برچه رایست شاه
سپهدار خانست و فغفور چینسپاهش همی بر نتابد زمین
بر آشفت و جوشن بپوشید شاهشد از گرد گیتی سراسر سیاه
چو نیروی پرخاش ترکان بدیدبزد دست و تیغ از میان برکشید
به پیش سپاه اندر آمد چو پیلزمین شد به کردار دریای نیل
چو بر لشکر ترک بر حمله بردپس پشت او در نماند ایچ گرد
همه پشت بر تاجور گاشتندمیان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوی شاه جهانبدانست نیرنگ او در نهان
چنین بود ماهوی را رای و راهکه او ماند اندر میان سپاه
شهنشاه در جنگ شد ناشکیبهمیزد به تیغ و به پای و رکیب
فراوان از آن نامداران بشکتچو بیچارهتر گشت بنمود پشت
ز ترکان بسی بود در پشت اوییکی کابلی تیغ در مشت اوی
همیتاخت جوشان چو از ابر برقیکی آسیا بد برآن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهانز بدخواه در آسیا شد نهان
سواران بجستن نهادند رویهمه زرق ازو شد پر از گفت و گوی
ازو بازماند اسپ زرین ستامهمان گرز و شمشیر زرین نیام
بجستنش ترکان خروشان شدنداز آن باره و ساز جوشان شدند
نهان گشته در خانهٔ آسیانشست از بر خشک لختی گیا
چنین است رسم سرای فریبفرازش بلند و نشیبش نشیب
بدانگه که بیدار بد بخت اویبگردون کشیدی فلک تخت اوی
کنون آسیابی بیامدش بهرز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندی دل اندر سرای فسوسکه هم زمان به گوش آید آواز کوس
خروشی برآید که بربند رختنبینی به جز دخمهٔ گور تخت
دهان ناچریده دودیده پرآبهمیبود تا برکشید آفتاب
گشاد آسیابان در آسیابه پشت اندرون بار و لختی گیا
فرومایهای بود خسرو به نامنه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
خور خویش زان آسیا ساختیبه کاری جزین خود نپرداختی
گوی دید برسان سرو بلندنشسته به ران سنگ چون مستمند
یکی افسری خسروی بر سرشدرفشان ز دیبای چینی برش
به پیکر یکی کفش زرین بپایز خوشاب و زر آستین قبای
نگه کرد خسرو بدو خیره ماندبدان خیرگی نام یزدان بخواند
بدو گفت کای شاه خورشید رویبرین آسیا چون رسیدی تو گوی
چه جای نشستت بود آسیاپر از گندم و خاک و چندی گیا
چه مردی به دین فر و این برز و چهرکه چون تو نبیند همانا سپهر
از ایرانیانم بدو گفت شاههزیمت گرفتم ز توران سپاه
بدو آسیابان به تشویر گفتکه جز تنگ دستی مرانیست جفت
اگر نان کشکینت آید به کارورین ناسزا ترهٔ جویبار
بیارم جزین نیز چیزی که هستخروشان بود مردم تنگ دست
به سه روز شاه جهان را ز رزمنبود ایچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچ داری بیارخورش نیز با به رسم آید به کار
سبک مرد بی مایه چبین نهادبرو تره و نان کشکین نهاد
برسم شتابید و آمد به راهبه جایی که بود اندران واژگاه
بر مهتر زرق شد بیگذارکه برسم کند زو یکی خواستار
بهر سو فرستاد ماهوی کسز گیتی همی شاه را جست و بس
از آن آسیابان بپرسید مهکه برسم کرا خواهی ای روزبه
بدو گفت خسرو که در آسیانشستست کنداوری برگیا
به بالا به کردار سرو سهیبه دید را خورشید با فرهی
دو ابرو کمان و دو نرگس دژمدهن پر ز باد ابروان پر زخم
برسم همی واژ خواهد گرفتسزد گر بمانی ازو در شگفت
یکی کهنه چبین نهادم به پیشبرو نان کشکین سزاوار خویش
بدو گفت مهترکز ایدر بپویچنین هم به ماهوی سوری بگوی
نباید که آن بد نژاد پلیدچو این بشنود گوهر آرد پدید
سبک مهتر او را بمردی سپردجهان دیده را پیش ماهوی برد
بپرسید ماهوی زین چاره جویکه برسم کرا خواستی راست گوی
چنین داد پاسخ ورا ترسکارکه من بار کردم همی خواستار
در آسیا را گشادم به خشمچنان دان که خورشید دیدم به چشم
دو نرگس چونر آهو اندر هراسدو دیده چو از شب گذشته سه پاس
چو خورشید گشتست زو آسیاخورش نان خشک و نشستش گیا
هر آنکس که او فر یزدان ندیدازین آسیابان بباید شنید
پر از گوهر نابسود افسرشز دیبای چینی فروزان برش
بهاریست گویی در اردیبهشتبه بالای او سرو دهقان نکشت
Prose Version
Mahuy secretly writes to Bijan, the ruler of Samarkand, inciting him to attack Yazdegerd and seize the Persian throne. Bijan, initially hesitant, is persuaded by his advisor not to trust Mahuy but to send an army under Barsam to test the waters. When the Turks attack, Yazdegerd fights bravely, defeating the initial assault single-handedly.