بخش 13

چنین دادخوانیم بر یزدگردوگرکینه خوانیم ازین هفت گرد
اگر خود نداند همی کین و دادمرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد
وگر گفت دینی همه بسته گفتبماند همی پاسخ اندر نهفت
گرهیچ گنجست ای نیک رایبیار ای و دل را به فردا مپای
که گیتی همی بر تو بر بگذردزمانه دم ما همی‌بشمرد
در خوردنت چیره کن برنهاداگر خود بمانی دهد آنک داد
مرا دخل و خرج ار برابر بدیزمانه مرا چون برادر بدی
تگرگ آمدی امسال برسان مرگمرا مگر بهتر بدی از تگرگ
در هیزم و گندم و گوسفندببست این برآورده چرخ بلند
می‌آور که از روزمان بس نماندچنین تا بود و برکس نماند

Prose Version

The narrator reflects on the tragic death of Yazdegerd and the fickle nature of fate. He questions whether to call it justice or vengeance from the heavens. He concludes that life is transient and one should not rely on worldly possessions, as death levels everyone eventually.