بخش 3
بدانست هرمز که او دست خونبیازد همی زنده بیرهنمون
شنید آن سخنهای بیکام رابه زندان فرستاد بهرام را
دگر شب چو برزد سر از کوه ماهبه زندان دژ آگاه کردش تباه
نماند آن زمان بر درش بخردیهمان رهنمائی و هم موبدی
ز خوی بد آید همه بدترینگر تا سوی خوی بد ننگری
وزان پس نبد زندگانیش خوشز تیمار زد بر دل خویش تش
بسالی با صطخر بودی دو ماهکه کوتاه بودی شبان سیاه
که شهری خنک بود و روشن هوااز آنجا گذشتن نبودی روا
چوپنهان شدی چادر لاژوردپدید آمدی کوه یاقوت زرد
منادیگری برکشیدی خروشکه این نامداران با فر و هوش
اگر کشتمندی شود کوفتهوزان رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشت زاری رودکس نیز بر میوه داری رود
دم و گوش اسبش بباید بریدسر دزد بردار باید کشید
بدو ماه گردان بدی درجهانبدو نیکویی زو نبودی نهان
بهر کشوری داد کردی چنینز دهقان همییافتی آفرین
پسر بد مر او را گرامی یکیکه از ماه پیدا نبود اندکی
مر او را پدر کرده پرویز نامگهش خواندی خسرو شادکام
نبودی جدا یک زمان از پدرپدر نیز نشگیفتی از پسر
چنان بد که اسبی ز آخر بجستکه بد شاه پرویز را بر نشست
سوی کشتمند آمد اسب جواننگهبان اسب اندر آمد دوان
بیامد خداوند آن کشت زاربه پیش موکل بنالید زار
موکل بدو گفت کین اسب کیستکه بر دم و گوشش بباید گریست
خداوند گفت اسب پرویز شاهندارد همی کهترانرا نگاه
بیامد موکل بر شهریاربگفت آنچ بشنید از کشت زار
بدو گفت هرمز برفتن بکوشببر اسب را در زمان دم و گوش
زیانی که آمد بران کشتمندشمارش بباید شمردن که چند
ز خسرو زیان باز باید ستداگر صد زیانست اگر پانصد
درمهای گنجی بران کشت زاربریزند پیش خداوند کار
چو بشنید پرویز پوزش کنانبرانگیخت از هر سویی مهتران
بنزد پدر تا ببخشد گناهنبرد دم وگوش اسب سیاه
برآشفت ازان پس برو شهریاربتندی بزد بانگ بر پیشکار
موکل شد از بیم هرمز دوانبدان کشت نزدیک اسب جوان
بخنجر جداکرد زو گوش و دمبران کشت زاری که آزرد سم
همان نیز تاوان بدان دادخواهرسانید خسرو بفرمان شاه
وزان پس بنخچیر شد شهریاربیاورد هر کس فراوان شکار
سواری ردی مرد کنداوریسپهبدنژادی بلند اختری
بره بر یکی رز پراز غوره دیدبفرمود تاکهتر اندر دوید
ازان خوشهٔ چند ببردی و بردبایوان و خوالیگرش را سپرد
بیامد خداوندش اندر زمانبدان مرد گفت ای بد بدگمان
نگهبان این رز نبودی به رنجنه دینار دادی بها را نه گنج
چرا رنج نابرده کردی تباهبنالم کنون از تو در پیش شاه
سوار دلاور ز بیم زیانبزودی کمر بازکرد از میان
بدو داد پرمایه زرین کمربهر مهرهای در نشانده گهر
خداوند رز چون کمر دید گفتکه کردار بد چند باید نهفت
تو با شهریار آشنایی مکنخریده نداری بهایی مکن
سپاسی نهم بر تو بر زین کمربپیچی اگر بشنود دادگر
یکی مرد بد هرمز شهریاربه پیروزی اندر شده نامدار
بمردی ستوده بهرانجمنکه از رزم هرگز ندیدی شکن
که هم دادده بود و هم دادخواهکلاه کیی برنهاده بماه
نکردی بشهر مداین درنگدلاور سری بود با نام وننگ
بهار و تموز و زمستان وتیرنیاسود هرمز یل شیرگیر
همیگشت گرد جهان سر به سرهمیجست در پادشاهی هنر
چو ده سال شد پادشاهیش راستز هرکشور آواز بدخواه خاست
بیامد ز راه هری ساوه شاهابا پیل و با کوس و گنج و سپاه
گر از لشکر ساوه گیری شماربرو چارصد بار بشمر هزار
ز پیلان جنگی هزار و دویستتوگفتی مگر برزمین راه نیست
ز دشت هری تا در مرورودسپه بود آگنده چون تار و پود
وزین روی تا مرو لشکر کشیدشد از گرد لشکر زمین ناپدید
بهر مز یکی نامه بنوشت شاهکه نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه
برو راه این لشکر آباد کنعلف سازو از تیغ ما یادکن
برین پادشاهی بخواهم گذشتبدریا سپاهست و بر کوه و دشت
چو برخواند آن نامه را شهریاربپژمرد زان لشکر بیشمار
وزان روی قیصر بیامد ز رومبه لشکر بزیر اندر آورد بوم
سپه بود رومی عدد صد هزارسواران جنگ آور و نامدار
ز شهری که بگرفت نوشین روانکه از نام او بود قیصر نوان
بیامد ز هر کشوری لشکریبه پیش اندرون نامور مهتری
سپاهی بیامد ز راه خزرکز ایشان سیه شد همه بوم و بر
جهاندیده بدال درپیش بودکه با گنج و با لشکر خویش بود
ز ارمینیه تا در اردبیلپراگنده شد لشکرش خیل خیل
ز دشت سواران نیزه گزارسپاهی بیامد فزون از شمار
چوعباس و چو حمزه شان پیشروسواران و گردن فرازان نو
ز تاراج ویران شد آن بوم ورستکه هرمز همی باژ ایشان بجست
بیامد سپه تابه آب فراتنماند اندر آن بوم جای نبات
چو تاریک شد روزگار بهیز لشکر بهرمز رسید آگهی
چو بشنید گفتار کارآگهانبه پژمرد شاداب شاه جهان
فرستاد و ایرانیان را بخواندسراسر همه کاخ مردم نشاند
برآورد رازی که بود از نهفتبدان نامداران ایران بگفت
که چندین سپه روی به ایران نهادکسی در جهان این ندارد بیاد
همه نامداران فرو ماندندز هر گونه اندیشهها راندند
بگفتند کای شاه با رای و هوشیکی اندرین کار بگشای گوش
خردمند شاهی و ما کهتریمهمی خویشتن موبدی نشمریم
براندیش تا چارهٔ کار چیستبرو بوم ما را نگهدار کیست
چنین گفت موبد که بودش وزیرکه ای شاه دانا و دانش پذیر
سپاه خزر گر بیاید به جنگنیابند جنگی زمانی درنگ
ابا رومیان داستانها زنیمزبن پایه تازیان برکنیم
ندارم به دل بیم ازتازیانکه ازدیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند وهم سوسمارندارند جنگی گه کارزار
تو را ساوه شاهست نزدیکتروزو کار ما نیز تاریکتر
ز راه خراسان بود رنج ماکه ویران کند لشکر و گنج ما
چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگنباید برین کار کردن درنگ
به موبد چنین گفت جوینده راهکه اکنون چه سازیم با ساوه شاه
بدو گفت موبد که لشکر بسازکه خسرو به لشکر بود سرفراز
عرض را بخوان تا بیارد شمارکه چندست مردم که آید به کار
عرض با جریده به نزدیک شاهبیامد بیاورد بیمر سپاه
شمار سپاه آمدش صد هزارپیاده بسی در میان سوار
بدو گفت موبد که با ساوه شاهسزد گر نشوریم با این سپاه
مگر مردمی جویی و راستیبدور افگنی کژی و کاستی
رهانی سر کهتر آنرا ز بدچنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگکه ارجاسب آن نامدارسترگ
بگشتاسب و لهراسب از بهر دینچه بد کرد با آن سواران چین
چه آمد ز تیمار برشهر بلخکه شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیارهمیبود هر گونه کارزار
ز مهتر بسال ار چه من کهترمازو من باندیشه بر بگذرم
به موبد چنین گفت پس شهریارکه قیصر نجوید ز ما کارزار
همان شهرها راکه بگرفت شاهسپارم بدو بازگردد ز راه
فرستادهای جست گرد و دبیرخردمند و گویا و دانش پذیر
به قیصر چنین گوی کزشهر رومنخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پای در مرز ایران منهچو خواهی که مه باشی و روزبه
فرستاده چون پیش قیصر رسیدبگفت آنچ از شاه ایران شنید
ز ره بازگشت آن زمان شاه رومنیاورد جنگ اندران مرز و بوم
سپاهی از ایرانیان برگزیدکه از گردشان روز شد ناپدید
فرستادشان تا بران بوم و بربه پای اندر آرند مرز خزر
سپهدارشان پیش خراد بودکه با فر و اورنگ و با داد بود
چو آمد بار مینیه در سپاهسپاه خزر برگرفتند راه
وز ایشان فراوان بکشتند نیزگرفتند زان مرز بسیار چیز
چو آگاهی آمد به نزدیک شاهکه خراد پیروز شد با سپاه
بجز کینهٔ ساوه شاهش نماندخرد را به اندیشه اندر نشاند
یکی بنده بد شاه را شادکامخردمند و بینا و نستوه نام
به شاه جهان گفت انوشه بدیز تو دور بادا همیشه بدی
بپرسید باید ز مهران ستادکه از روزگاران چه دارد بیاد
به کنجی نشستست با زند و استزامید گیتی شده پیروسست
بدین روزگاران بر او شدمیکی روز ویک شب بر او بدم
همیگفت او را من از ساوه شاهز پیلان جنگی و چندان سپاه
چنین داد پاسخ چو آمد سخنازان گفته روزگار کهن
بپرسیدم از پیر مهران ستادکه از روزگاران چه داری بیاد
چنین داد پاسخ که شاه جهاناگر پرسدم بازگویم نهان
شهنشاه فرمود تا در زمانبشد نزد او نامداری دمان
تن پیر ازان کاخ برداشتندبه مهد اندرون تیز بگذاشتند
چو آمد برشاه مرد کهندلی پر زدانش سری پرسخن
بپرسید هرمز ز مهران ستادکزین ترک جنگی چه داری بیاد
چنین داد پاسخ بدو مرد پیرکهای شاه گوینده ویادگیر
بدانگه کجا مادرت راز چینفرستاد خاقان به ایران زمین
بخواهندگی من بدم پیشروصدو شست مرد از دلیران گو
پدرت آن جهاندار دانا و راستز خاقان پرستارزاده نخواست
مرا گفت جز دخت خاتون مخواهنزیبد پرستار در پیشگاه
برفتم به نزدیک خاقان چینبه شاهی برو خواندم آفرین
ورا دختری پنج بد چون بهارسراسر پر از بوی و رنگ و نگار
مرا در شبستان فرستاد شاهبرفتم بران نامور پیشگاه
رخ دختران را بیاراستندسر زلف بر گل بپیراستند
مگر مادرت بر سر افسر نداشتهمان یاره و طوق وگوهر نداشت
از ایشان جز او دخت خاتون نبودبه پیرایه و رنگ وافسون نبود
که خاتون چینی ز فغفور بودبه گوهر زکردار بد دور بود
همی مادرش را جگر زان بخستکه فرزند جایی شود دوردست
دژم بود زان دختر پارساگسی کردن از خانهٔ پادشا
من او را گزین کردم از دختراننگه داشتم چشم زان دیگران
مرا گفت خاتون که دیگر گزینکه هر پنج خوبند و با آفرین
مرا پاسخ این بد که این بایدمچو دیگر گزینم گزند آیدم
فرستاد و کنداوران را بخواندبرتخت شاهی به زانو نشاند
بپرسش گرفت اختر دخترشکه تا چون بود گردش اخترش
ستارهشمر گفت جز نیکویینبینی وجز راستی نشنوی
ازین دخت و از شاه ایرانیانیکی کودک آید چو شیر ژیان
ببالا بلند و ببازوی ستبربه مردی چو شیر و ببخشش ابر
سیه چشم و پر خشم و نابردبارپدر بگذرد او بود شهریار
فراوان ز گنج پدر بر خوردبسی روزگاران ببد نشمرد
وزان پس یکی شاه خیزد سترگز ترکان بیارد سپاهی بزرگ
بسازد که ایران و شهریمنسراسر بگیرد بران انجمن
ازو شاه ایران شود دردمندبترسد ز پیروز بخت بلند
یکی کهتری باشدش دوردستسواری سرافراز مهترپرست
ببالا دراز و به اندام خشکبه گرد سرش جعد مویی چومشک
سخن آوری جلد و بینی بزرگسه چرده و تندگوی و سترگ
جهانجوی چوبینه دارد لقبهم از پهلوانانشان باشد نسب
چو این مرد چاکر باندک سپاهز جایی بیاید به درگاه شاه
مرین ترک را ناگهان بشکندهمه لشکرش را بهم برزند
چو بشنید گفت ستاره شمرندیدم ز خاقان کسی شادتر
به نوشین روان داد پس دخترشکه از دختران او بدی افسرش
پذیرفتم او را من ازبهر شاهچو آن کرده بد بازگشتم به راه
بیاورد چندی گهرها ز گنجکه ما یافتیم از کشیدنش رنج
همان تا لب رود جیحون براندجهان بین خود را بکشتی نشاند
ز جیحون دلی پر ز غم بازگشتز فرزند با درد انباز گشت
کنون آنچ دیدم بگفتم همهبه پیش جهاندار شاه رمه
ازین کشور این مرد را باز جویبپوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوستبدشمن ممان این سخن گر بدوست
بگفت این و جانش برآمد ز تنبرو زار و گریان شدند انجمن
شهنشاه زو در شگفتی بماندبه مژگان همی خون دل برفشاند
به ایرانیان گفت مهران ستادهمیداشت این راستیها بیاد
چو با من یکایک بگفت و بمردپسندیده جانش به یزدان سپرد
سپاسم ز یزدان کزین مرد پیربرآمد چنین گفتن ناگزیر
نشان جست باید ز هر مهتریاگر مهتری باشد ار کهتری
بجویید تا این بجای آوریدهمه رنجها را به پای آورید
یکی مهتری نامبردار بودکه بر آخر اسب سالار بود
کجا راد فرخ بدی نام اویهمه شادی شاه بد کام اوی
بیامد بر شاه گفت این نشانکه داد این ستوده به گردنکشان
ز بهرام بهرام پورگشسبسواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشهٔ من بخواهد گذشتندیدم چنو مرزبانی به دشت
که دادی بدو بردع و اردبیلیکی نامور گشت باکوس وخیل
فرستاد و بهرام را مژده دادسخنهای مهران برو کرد یاد
جهانجوی پویان ز بردع برفتز گردنکشان لشکری برد تفت
چوبهرام تنگ اندر آمد ز راهبفرمود تا بار دادند شاه
جهاندیده روی شهنشاه دیدبران نامدار آفرین گسترید
نگه کرد شاه اندرو یک زماننبودش بدو جز به نیکی گمان
نشاینهای مهران ستاد اندرویبدید و بخندید وشد تازه روی
ازان پس بپرسید و بنواختشیکی نامور جایگه ساختش
Prose Version
Hormoz, suspecting Bahram Chobineh's ambition, sends him to prison. However, Bahram escapes or is released (context implies a shift or flashback). The text describes Hormoz's harsh justice: if a horse grazes in a farmer's field, the horse's ears and tail are cut off. Khosrow's horse trespasses, and Hormoz orders the punishment carried out despite Khosrow's pleas, showing his strict adherence to the law.