بخش 5
به نثر
بسیاری از طلایهداران تورانی در راه بودند که یلی دلاور با آنان درآویخت و آنان را نزد افراسیاب گریزاند. افراسیاب خشمگین شد و قلون، پهلوانی فریبکار را فرستاد تا در کوهسار کمین کند و راه را بر ایرانیان ببندد. در این میان، رستم که برای یافتن شاه به سوی البرز کوه میرفت، جوانی را در مرغزاری زیبا بر تخت نشسته دید. جوان رستم را به بزم خواند. رستم گفت که در پی کیقباد است تا مژده شاهی را به او برساند. جوان خود را کیقباد معرفی کرد. رستم وی را ستود و پیام زال را رسانید. کیقباد خوابی را که دیده بود بازگو کرد که دو باز سپید تاجی را بر سرش نهادند و آمدن رستم را تعبیر آن دانست. آن دو به سوی ایران روانه شدند اما با کمین قلون روبرو گشتند. رستم کیقباد را به کناری داشت و خود به نبرد پرداخت. او نیزه قلون را گرفت و او را از زین ربود و چنان بر زمین کوفت که گویی مرغی بر بابزن است. سپاه قلون گریختند. رستم و کیقباد شبانه نزد زال رسیدند و پس از یک هفته رایزنی، در روز هشتم کیقباد بر تخت شاهی نشست و تاج بر سر نهاد.