بخش 1

سخن گوی دهقان چه گوید نخستکه نامی بزرگی به گیتی که جست
که بود آنکه دیهیم بر سر نهادندارد کس آن روزگاران به یاد
مگر کز پدر یاد دارد پسربگوید ترا یک به یک در به در
که نام بزرگی که آورد پیشکرا بود از آن برتران پایه بیش
پژوهندهٔ نامهٔ باستانکه از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت و کلاهکیومرث آورد و او بود شاه
چو آمد به برج حمل آفتابجهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید ازآن سان ز برج برهکه گیتی جوان گشت ازآن یکسره
کیومرث شد بر جهان کدخداینخستین به کوه اندرون ساخت جای
سر بخت و تختش برآمد به کوهپلنگینه پوشید خود با گروه
ازو اندر آمد همی پرورشکه پوشیدنی نو بد و نو خورش
به گیتی درون سال سی شاه بودبه خوبی چو خورشید بر گاه بود
همی تافت زو فر شاهنشهیچو ماه دو هفته ز سرو سهی
دد و دام و هر جانور کش بدیدز گیتی به نزدیک او آرمید
دوتا می‌شدندی بر تخت اواز آن بر شده فره و بخت او
به رسم نماز آمدندیش پیشوزو برگرفتند آیین خویش
پسر بد مراورا یکی خوبرویهنرمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بدش نام و فرخنده بودکیومرث را دل بدو زنده بود
به جانش بر از مهر گریان بدیز بیم جداییش بریان بدی
برآمد برین کار یک روزگارفروزنده شد دولت شهریار
به گیتی نبودش کسی دشمنامگر بدکنش ریمن آهرمنا
به رشک اندر آهرمن بدسگالهمی رای زد تا ببالید بال
یکی بچه بودش چو گرگ سترگدلاور شده با سپاه بزرگ
جهان شد برآن دیوبچه سیاهز بخت سیامک وزآن پایگاه
سپه کرد و نزدیک او راه جستهمی تخت و دیهیم کی شاه جست
همی گفت با هر کسی رای خویشجهان کرد یکسر پرآوای خویش
کیومرث زین خودکی آگاه بودکه تخت مهی را جز او شاه بود
یکایک بیامد خجسته سروشبسان پری پلنگینه پوش
بگفتش ورا زین سخن دربه‌درکه دشمن چه سازد همی با پدر
سخن چون به گوش سیامک رسیدز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاه بچه برآمد به جوشسپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگکه جوشن نبود و نه آیین جنگ
پذیره شدش دیو را جنگجویسپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنابرآویخت با پور آهرمنا
بزد چنگ وارونه دیو سیاهدوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاکبه چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیوتبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاهز تیمار گیتی برو شد سیاه
فرود آمد از تخت ویله کنانزنان بر سر و موی و رخ را کنان
دو رخساره پر خون و دل سوگواردو دیده پر از نم چو ابر بهار
خروشی برآمد ز لشکر به زارکشیدند صف بر در شهریار
همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگدو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ
دد و مرغ و نخچیر گشته گروهبرفتند ویله کنان سوی کوه
برفتند با سوگواری و دردز درگاه کی شاه برخاست گرد
نشستند سالی چنین سوگوارپیام آمد از داور کردگار
درود آوریدش خجسته سروشکزین بیش مخروش و بازآر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان منبرآور یکی گرد از آن انجمن
از آن بد کنش دیو روی زمینبپرداز و پردخته کن دل ز کین
کی نامور سر سوی آسمانبرآورد و بدخواست بر بدگمان
بر آن برترین نام یزدانش رابخواند و بپالود مژگانش را
وزان پس به کین سیامک شتافتشب و روز آرام و خفتن نیافت

به نثر

دهقان سخن‌گو از نخستین روزگار سخن می‌گوید و نام کیومرث را که نخستین شاه و پایه‌گذار آیین و تخت بود، یاد می‌کند. چون آفتاب به برج حمل رسید، جهان نو و پرافتخار گردید و کیومرث بر جهان فرمان‌روا شد و در کوهی جای گرفت؛ تخت و بختش برآمد و فرش و لشکر نزد او گرد آمد. پسرش سیامک را بسیار دوست می‌داشت. آhermna (دیو) از حسادت دست به کار شد و موجودی دیو مانند برانگیخت که با سپاه به نزد سیامک آمد و او را به زمینی پرآلام افکند و سرنوشت تراژیک رخ داد. از مرگ سیامک، سوگ و درد بر درگاه شاه نشست؛ مردم و لشکر پیروزه‌رنگ شده و سوگوار شدند. پیام سروش آمد که سپاه را آماده کن تا از آن بدکردار انتقام گیری و دل‌ها را از کینه پاک سازند؛ کیومرث فرمان داد به تشکیل سپاه و جستجوی انتقام بپردازد و نام پروردگار را بخواند. سیامک از آن پس به دنبال کین شتافت و آرام و خواب از او گرفته شد.