بخش 6
به نثر
گشتاسپ به دریا رسید و از قایقرانی به نام هیشوی خواست او را عبور دهد و خود را دبیری از ایران معرفی کرد. او مقداری طلا و جواهر به هیشوی داد و هیشوی او را به روم رساند. گشتاسپ یک هفته در شهر به دنبال کار گشت اما چیزی نیافت. نزد اسقف رفت و خواست دبیری کند، اما دبیران دیگر او را جنگجو دیدند نه نویسنده و ردش کردند. سپس نزد چوپان قیصر، نستاو، رفت و خواست اسبها را تیمار کند، اما نستاو او را غریبه خواند و نپذیرفت. نزد شتربان رفت، او با مهربانی پذیراییاش کرد اما گفت این کار در شان او نیست و بهتر است نزد قیصر برود. سرانجام گشتاسپ به بازار آهنگران رفت و از بوراب آهنگر کار خواست. چون پتک گرانی بر سندان کوبید، سندان و گوی آهنین هر دو خرد شدند. بوراب از زور بازوی او ترسید و عذرش را خواست. گشتاسپ گرسنه و غمگین دریافت که روزگار سختی و آسانی هر دو میگذرد.