بخش 6

همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلند
نیامد ز گیتیش جز زهر بهریکی روستا دید نزدیک شهر
درخت و گل و آبهای رواننشستنگه شاد مرد جوان
درختی گشن سایه بر پیش آبنهان گشته زو چشمهٔ آفتاب
بران سایه بنشست مرد جوانپر از درد پیچان و تیره‌روان
همی گفت کای داور کردگارغم آمد مرا بهره زین روزگار
نبینم همی اختر خویش بدندانم چرا بر سرم بد رسد
یکی نامور زان پسندیده دهگذر کرد بر وی که او بود مه
ورا دید با دیدگان پر ز خونبه زیر زنخ دست کرده ستون
بدو گفت کای پاک مرد جوانچرایی پر از درد و تیره‌روان
اگر آیدت رای ایوان منبوی شاد یکچند مهمان من
مگر کین غمان بر دلت کم شودسر تیر مژگانت بی نم شود
بدو گفت گشتاسپ کای نامجوینژاد تو از کیست با من بگوی
چنین داد پاسخ ورا کدخدایکزین پرسش اکنون ترا چیست رای
من از تخم شاه آفریدون گردکزان تخمه کس در جهان نیست خرد
چو بشنید گشتاسپ برداشت پایهمی رفت با نامور کدخدای
چو آن مهتر آمد سوی خان خویشبه مهمان بیاراست ایوان خویش
بسان برادر همی داشتشزمانی به ناکام نگذاشتش
زمانه برین نیز چندی بگشتبرین کار بر ماهیان برگذشت

به نثر

گشتاسپ به دریا رسید و از قایقرانی به نام هیشوی خواست او را عبور دهد و خود را دبیری از ایران معرفی کرد. او مقداری طلا و جواهر به هیشوی داد و هیشوی او را به روم رساند. گشتاسپ یک هفته در شهر به دنبال کار گشت اما چیزی نیافت. نزد اسقف رفت و خواست دبیری کند، اما دبیران دیگر او را جنگجو دیدند نه نویسنده و ردش کردند. سپس نزد چوپان قیصر، نستاو، رفت و خواست اسب‌ها را تیمار کند، اما نستاو او را غریبه خواند و نپذیرفت. نزد شتربان رفت، او با مهربانی پذیرایی‌اش کرد اما گفت این کار در شان او نیست و بهتر است نزد قیصر برود. سرانجام گشتاسپ به بازار آهنگران رفت و از بوراب آهنگر کار خواست. چون پتک گرانی بر سندان کوبید، سندان و گوی آهنین هر دو خرد شدند. بوراب از زور بازوی او ترسید و عذرش را خواست. گشتاسپ گرسنه و غمگین دریافت که روزگار سختی و آسانی هر دو می‌گذرد.