بخش 8
به نثر
در آن روزگار رسم قیصر چنان بود که چون دخترانش به سن ازدواج میرسیدند، انجمنی از بزرگان و خردمندان برپا میکرد تا دختران از میان آنان همسری برگزینند. قیصر سه دختر داشت که بزرگترینشان کتایون نام داشت و خردمند و زیباروی بود. کتایون شبی در خواب دید که مردی غریب و بلندبالا چون سرو و تابان چون ماه در میان انجمن است و او دستهای گل به آن مرد داد و دستهای گل از او گرفت. روز بعد، قیصر انجمنی از خواستگاران برپا کرد، اما کتایون هیچیک را نپسندید. قیصر دستور داد تا مردان دیگر از طبقات پایینتر گرد آیند. دهقان میزبان گشتاسپ او را تشویق کرد تا در این انجمن شرکت کند. گشتاسپ در گوشهای دور از بزرگان نشست. چون کتایون او را دید، همان مرد خوابش را بازشناخت و تاج خود را بر سر او نهاد. قیصر از اینکه دخترش مردی ناشناس و غریب را برگزیده بود، خشمگین شد و خواست هر دو را بکشد. اما اسقف او را پند داد که این رسم نیاکان توست و نباید با خواست خدا و آیین روم مخالفت کنی.