بخش 3
به نثر
پس از گذشت چندی سال، در ایوان گشتاسپ در سوی کاخ، درختی پدید آمد پرشاخه؛ برگش همه پند و بارش همه خرد، که مردِ کیمنش آن است که خرد بپرورد. از نیکگامی مردی آمد که نامش زردهشت، همان که آهرمنِ بدکنش را در بند کرد. به شاهِ کیان گفت: پیامبرم و تو را به راهِ خرد رهنمون میآورم؛ جهانآفرین فرمود که دین را بپذیر و به آسمان و زمین بنگر، که بیخاک و آبشان برافراشتهام؛ اگر دانستی که من این کردم، مرا جهانآفرین بخوان. از گوینده دینِ او را بپذیر و راه و آیین بیاموز؛ خرد برگزین و این جهانِ خوار را خوار شمار. شاه شنید و دینِ بهی پذیرفت؛ نبرده برادرش فرخزریر نیز که ژندهپیل را به زیر میکشید. در بلخ شاهی پیر به ناخوشی افتاد؛ پزشکیان و مهتران چارهها ساختند و سودی نیامد تا زردهشت گفت: اگر از همین روز دین پذیرد، از درد رسته و درست شود. از آن پس شهنشاه و زریر و مهتران همه به دین آمدند و کُشتی به میان بستند؛ فرّهٔ ایزدی پدید آمد، دلِ بدسگالان از بدی تهی شد، دخمهها پر از نورِ مینو گشت و تخمهها از آلودگی پاک شدند. گشتاسپ بر تخت سپاه به هر سوی فرستاد، موبدان را در جهان پراکند و گنبد بر آذران نهاد؛ نخست آذرِ مهربرزین را در کشمر، و سروی آزاده از بهشت پیشِ درِ آذر بنشاند. بر تنهٔ آن سرو نوشتند که گشتاسپ دینِ بهی پذیرفت و سرو را گواه گرفت. چون سالیان گذشت، سروِ آزاد چنان بالید که کمند بر گردِ او بازنمیگشت؛ کاخی زرّین از برِ او ساختند، چهل رش به بالا و چهل به پهنا، با ایوانهای زر و زمینی از سیم و خاکِ عنبر. بر دیوارها نگارِ جمشیدِ پرستندهٔ ماه و خورشید و فریدون با گاوسار به چشم آمد. چون کاخ به کمال رسید، شاه بارهای آهنین به گرد آن کرد و بنشست، و به کشور پیام فرستاد که هر که پندِ زردهشت بشنود، پیاده سوی سروِ کشمر رود، پشت به بتِ چین دارد، کُشتی بندد و به گنبدِ آذر روی آرد. فرمان در جهان پراکنده شد و نامداران روی به سرو نهادند؛ پرستشکدهای شد که زردهشت در آن دیو را بند کرد: اگر آن را بهشتی نخواهی خواندن، چرا سروِ کشمرش میخوانی؟ آن نهالی از بهشت است که شاهِ کیانش در کشمر بنشاند.