بخش 8
به نثر
چون شاه سخن را به پایان برد، سیهپیل را فراخواند و ستود، و فرستادگانِ سپهدار چین را بدو سپرد تا آنان را از ایران به مرز خویش باز رساند. آن دو فرستاده، فروتنان و خوار، از پیشِ جهانجویِ شاه زمین برفتند و به خلخ رسیدند؛ اما در خلخ فرخ نماندند: چون از دور ایوان شاه را بدیدند که بر سرِ آن درفشِ سیاه برافراشته است، از ستورِ دمان فرود آمدند، دل شکسته و چشم تیره، پیاده تا پیشِ او رفتند؛ جامهشان سیه و رویشان زرد؛ نامهٔ شهریار را، نامهای در خور مردان نیزهگذار، بدو دادند. دبیرِ شاه نامه را برگشاد و بر آن شاهِ جادو نژاد بخواند. در آن نامه آمده بود: لهراسپ گذشت و گشتاسپ شاه، نگهبان گیتی و سزاوارگاه، به یاریِ فرستادهٔ خدا به شهریاری رسید و مهتران همه در پیشِ او بر پای ایستادند؛ و این نوشته به ارجاسپِ ترکِ پلید سترگ است، آن که پیکرش چون پیکرِ گرگِ پیر است؛ و او سر از آیین و دینِ بهی زده و راهِ کوری و ابلهی گرفته است. چون آن نوشتهٔ فرومایهوار که سوی شهریار فرستاده بود، بدو رسید و شنید و دید سخنهایی که گفتنِ آن سزا نبود، برآشفت و گفت: تو گفتهای که تا دو ماه سپاه به کشورِ خُرّم آری؛ نه دو ماه و نه چهار، من خود چون شیرِ شکار به سوی تو خواهم آمد؛ تو بر رنجِ خویش میافزایی و ما درهای رنج را گشودهایم. از گردان هزاران هزار بیاورم، همگان کار دیده و نیزهدار؛ همه ایرجیزاده و پهلوی، نه افراسیابی و نه یبغوی؛ همه شاهچهره و ماهروی، سروبالا و راستگوی؛ همه از درِ پادشاهی و گاه، همه از گنج و کلاه؛ رنج و ناز جهان بر آنان گذشته و همه شیرگیر و سرفراز؛ همه نیزهدارانِ شمشیرزن و بارهانگیز و لشکرشکن؛ چون بدانند که کوس بر پیل بستهاند، سُمِ اسپِ ایشان کوه را پست کند؛ از میانِ آنان دو گرد گزیده سوارند: زریرِ سپهدار و اسفندیار؛ چون آهنین قبای پوشند، به خورشید و ماه اندرآرند پای؛ چون رخشنده گرز بر گردن آرند، فرّ و بُرز از گرزِ ایشان بتابد؛ چون پیشِ سپاه باشند، باید روی بدانان داشت؛ مانندِ خورشید به تاج و تخت، از نیزهشان فر و بخت ببارد. چنیناند گوان و اسپهبدان و گزین و پسندیدهٔ موبدان. تو اگر سیحون و جیحون را به مشک آمیز، ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک؛ باره بر آب بدان سان بدوانند که چشمهٔ آفتاب تار شود. به روزِ نبرد اگر خدای بخواهد، به رزم درآورم سرت زیرِ پای. چون سالارِ پیکان نامه را بخواند، از گاه فرود آمد و خیره بماند؛ و به سپهبد گفت: فردا پگاه سپاه از همه پادشاهی بخوان. تگینانِ ترکانِ چین به هر سویِ توران زمین روان شدند و لشکر و مرزدارانِ کشور را بازخواندند. برادرانِ شاه، دو آهرمن، کهرم و اندمان، آمدند؛ هزار گردِ نبردهسوار برگزیدند، کوس و پیل و درفش بدادند، همه آراسته به زرد و سرخ و بنفش؛ سیصد هزار گوانِ گزیده داد و درِ گنج گشود و روزی بخشید و نایِ رویین و کوس بزد و بنه نهاد؛ سپس برادرش را خواند و یک دستِ لشکر بدو سپرد و به اندیدمان دستِ دیگر داد و خود با یک پسر در میان رفت. ترکِ بدنامی بود، گرگسار، که روزگار بسیار بر او گذشته بود؛ سپه را به اسپهبدی بدو سپرد، که جز بدی نمیدانست؛ غارتگری را به بیدرفش داد و پیلپیکر درفش بدو سپرد؛ دلاوری بود خشاش، که پذیرای او را نرهشیر نمیشد؛ او را دیدهبان و پیشروِ سپه کرد و گفت: درفش کش و پیش رو؛ ترکِ دیگر، هوشِ دیو، را پیام داد ترکانِ خدیو و گفت: نگهدارِ پشتِ سپاه باش؛ اگر از ما کسی به راه بازگردد، همانجا بکش؛ هشِ تو تا بدانجا نجنبد. بدان سان خشم فروکش نکرد؛ دلها پر از خون و چشمها پر از آب؛ غارت کرد و کاخ سوزاند و درختان را از بیخ و شاخ برکند؛ و لشکر را به ایران زمین درآورد، همه خیره و دلها پر از کین.