بخش 11

چو جاماسپ گفت این سپیده دمیدفروغ ستاره بشد ناپدید
سپه را به هامون فرود آوریدبزد کوس بر پیل و لشکر کشید
وزانجا خرامید تا رزمگاهفرود آورید آن گزیده سپاه
به گاهی که باد سپیده دمانبه کاخ آرد از باغ بوی گلان
فرستاده بد هر سوی دیده‌بانچنانچون بود رسم آزادگان
بیامد سواری و گفتا به شاهکه شاها به نزدیکی آمد سپاه
سپاهیست ای شهریار زمینکه هرگز چنان نامد از ترک و چین
به نزدیکی ما فرود آمدندبه کوه و در و دشت خیمه زدند
سپهدارشان دیده‌بان برگزیدفرستاد و دیده به دیده رسید
پس آزاده گشتاسپ شاه دلیرسپهبدش را خواند فرخ زریر
درفشی بدو داد و گفتا بتازبیارای پیلان و لشکر بساز
سپهبد بشد لشکرش راست کردهمی رزم سالار چین خواست کرد
بدادش جهاندار پنجه هزارسوار گزیده به اسفندیار
بدو داد یک دست زان لشکرشکه شیری دلش بود و پیلی برش
دگر دست لشکرش را همچنانبرآراست از شیر دل سرکشان
به گرد گرامی سپرد آن سپاهکه شیر جهان بود و همتای شاه
پس پشت لشکر به بستور دادچراغ سپهدار خسرو نژاد
چو لشکر بیاراست و بر شد به کوهغمی گشته از رنج و گشته ستوه
نشست از بر خوب تابنده گاههمی کرد زانجا به لشکر نگاه
پس ارجاسپ شاه دلیران چینبیاراست لشکرش را همچنین
جدا کرد از خلخی سی هزارجهان آزموده نبرده سوار
فرستادشان سوی آن بیدرفشکه کوس مهین داشت و رنگین درفش
بدو داد یک دست زان لشکرشکه شیر ژیان نامدی همبرش
دگر دست را داد بر گرگساربدادش سوار گزین صدهزار
میان‌گاه لشکرش را همچنینسپاهی بیاراست خوب و گزین
بدادش بدان جادوی خویش کامکجا نام خواست و هزارانش نام
خود و صدهزاران سواران گردنموده همه در جهان دستبرد
نگاهش همی داشت پشت سپاههمی کرد هر سوی لشکر نگاه
پسر داشتی یک گرانمایه مردجهاندیده و دیده هر گرم و سرد
سواری جهاندیده نامش کهرمرسیده بسی بر سرش سرد و گرم
مران پور خود را سپهدار کردبران لشکر گشن سالار کرد

به نثر

با برآمدن سپیده و فرو نشستن فروغ ستارگان، جاماسپ فرمان داد تا سپاه به هامون فرود آید، کوس‌ها بر پیل‌ها کوفته شود و لشکر به سوی رزمگاه حرکت کند. دیده‌بانان به رسم آزادگان به هر سو روان شدند و سواری به شاه خبر آورد که سپاهی بی‌مانند از ترک و چین نزدیک شده و بر کوه و در و دشت خیمه زده‌اند. گشتاسپِ دلیر، زریرِ فرخ‌نژاد را سپهبد خواند، درفش بدو سپرد و گفت تا پیل‌انگاران و لشکر را آراسته سازد. بخشی از سپاه، پنجاه‌هزار سوارِ گزیده، به اسفندیار داده شد؛ دست دیگر را از شیر‌دلِ سرکشان آراست و گردِ گرامی را چون شیرِ جهان و همتای شاه، به پاس سپاه گماشت. پشت لشکر به بستور سپرده شد تا چراغِ سپهدارِ خسرو‌نژاد باشد و شاه از بلندای کوه بر تختِ تابان نشست و بر آرایشِ سپاه نظاره کرد. در سوی دیگر، ارجاسپِ شاهِ چین نیز لشکر را همچونان آراست: سی‌هزار خلخیِ نبردآزموده را جدا کرد و به سوی درفشِ مهین و کوسِ رنگین فرستاد؛ یک دستِ لشکر را به کهرم ـ آن شیر ژیان ـ سپرد و دست دیگر را به گرگسار با صدهزار سوارِ گزیده. میانه‌گاهِ سپاه را نیز به زیبایی آراست و خود با صدهزاران سوارِ گرد، پشتِ لشکر را نگاه می‌داشت، در حالی‌که پسرِ گرانمایه‌اش کهرم را سپهدارِ سالارِ آن لشکرِ گَشن کرد.