بخش 16
به نثر
اسفندیار، دلیر و تهمتن، چون بانگ پدر را از فراز کوه شنید، با سر افکنده و نیزه در دست به میدان آمد و همچون باد بر سپاه دشمن تاخت؛ برج و دیزه را درنوردید و هر که در برابرش بود به خاک افکند، چنان که از بیم او هر که میدید میگریخت یا جان میباخت. در این میان بستور، پسر زریر، از اسپدار پدر اسبی تیزرو و آسوده خواست، زین زرین بر او نهاد، جوشن پوشید و کمند به فتراک بست و پنهان به میدان رفت تا جای افتادن پدر را بیابد. از آزادگان راه را میپرسید تا آن که مردی به نام اردشیر، سواری گرد و گرانمایه، جای زریر را نزدیک درفش سیاه نشان داد. شاهزاده به شتاب راند و چون پیکر بیجان پدر را بر خاک دید، جهان در نظرش تار شد، از هوش رفت و از زین فروافتاد و خود را بر زمین افکند. بر بالین پدر نوحه کرد: ای ماه تابان من، چراغ دل و دیدهام؛ تو را با رنج و سختی پروردم و اکنون که نامت در جهان برافروخته است، ناکام کشته شدی. از زمانی که لهراسپ سپاه را به تو سپرد و تخت و کلاه به گشتاسپ رسید، کشور را آراستی و جنگ را به آرزو خواستی؛ این بدسگالی سزاوار تو نبود. به نزد برادرت، شاه فرخنده، فرود میآیم تا از این درد بگویم و کینِ تو از دشمنان بازجوییم. سپس اسب را در مهار آورد و با فریاد به سوی شاه رفت که بر کنار رزمگاه نشسته بود. شاه از او پرسید چرا دیدهگانش پر آب است؛ گفت: بابم تباه شد و بر خاک خشک مانده است، ریش سیهاش چون مشک خوشبو. چون گشتاسپ سخنِ پسر را شنید، روزِ روشنش تیره شد، پیکر پیلوارش باریک گشت و فرمان داد جامه و کلاه نبردش را بیاورند تا خود برای خونِ دشمنان برخیزد و آتشی افروزد که دودش به کیوان رسد. اما گردان و دستورِ خردمند گفتند که شاه نباید به میدان رود؛ به دستور بر اسب نشاندند و او را به سوی رزم دشمن فرستادند تا کینِ پدر را بازآورد، بهتر از آنچه شاه خود بتواند.