بخش 31
به نثر
شب که فرو آمد و بانگ جرس از بارگاه برخاست، اسفندیار بر اسب پهلوانی نشست و تیغ هندی در مشت، با نوشاذر و بهمن و مهرنوش و به راهبری جاماسپ از دژ بیرون رفتند و به هامون شدند. سپهبد روی به آسمان کرد و سوگند برد که اگر در این نبرد پیروز گردد، جهان را بر ارجاسپ تنگ کند و دادِ کینِ لهراسپ و بیگناهان را بستاند؛ و پیمان بست که از بندِ پدر کینه نگیرد، بلکه صد آتشکده نو کند، ستم را از گیتی بزداید، صد رباط در بیابان بنا کند، در سرزمینهای دور چاههای آب بگشاید و مردمِ کاردان را توانگر کند؛ اسیران را آزاد سازد و سرِ جادوان را بر خاک گذارد. به نزدِ فرشیدورد آمد؛ او را خفته و خسته دید و بر او بسیار گریست. از او پرسید این گزند از که آمد تا کینِ او بازجویم؛ فرشیدورد گفت که این رنج از گشتاسپ است نه از ترکان؛ اکنون رفتنیام و تو باید به جای بمانی و یادم را نگاه داری، روانم را ببخش. سپس رخسارش زرد شد و جان سپرد. اسفندیار جامه درید و به درگاهِ خدا نیایش کرد تا کینِ او را از ارجاسپ بستاند و جانِ لهراسپ را شکیبا کند. پیکرِ برادر را بر زین نهاد و با دلی پر کینه به کوهِ بلند رفت؛ خواست دخمهای برافرازد، اما نه سیم و زر داشت و نه خشت و آب و دیوارگر. بدن را زیرِ درختی سایهدار نهاد، خفتانِ جنگ را از تن برکشید و دستار و پیراهن را کفن کرد. سپس به جایگاهی رفت که شاهِ گشتاسپ راه گم کرده بود؛ ایرانیان بسیار کشته افتاده بودند و خاک و ریگ از خون برافروخته. بر کشتگان زار گریست و دلش از آنِ خستگان پر درد شد. پیکرِ گرزم را زردروی دید و در نکوهشِ نادانیاش گفت که دشمنِ دانا به از دوستِ نادان است و دانش در کارِ دشمن و دوست نکوست؛ کسی باید کاری کند که بر آن تواناست و خود را به رنجِ کارِ ناتوان نیفکند. از دشت گریان برون شد و به انبوهِ ترکان رسید؛ سپه را تا هفت فرسنگ گسترده دید که از گردشان آسمان تیره میشد. با تدبیر، کُندهای به گردِ خود ساخت به پهنای بیش از پرتابِ تیر، از آن گذر کرد و به سوی دشت راند؛ طلایهٔ ترکان را که هشتاد مرد بودند، شمشیر برکشید و یادِ رزمِ گشتاسپ در دل تازه کرد؛ بسیاری را بر خاک افکند و از آن جایگاه به سوی شاه رهسپار شد.