بخش 1 - داستان هفتخوان اسفندیار
کنون زین سپس هفتخوان آورمسخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کندبرو طبع من کامگاری کند
بگویم به تأیید محمود شاهبدان فر و آن خسروانی کلاه
که شاه جهان جاودان زنده بادبزرگان گیتی ورا بنده باد
چو خورشید بر چرخ بنمود چهربیاراست روی زمین را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهادازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد کوهسارپر از نرگس و لاله شد جویبار
ز لاله فریب و ز نرگس نهیبز سنبل عتاب و ز گلنار زیب
پر آتش دل ابر و پر آب چشمخروش مغانی و پرتاب خشم
چو آتش نماید بپالاید آبز آواز او سر برآید ز خواب
چو بیدار گردی جهان را ببینکه دیباست گر نقش مانی به چین
چو رخشنده گردد جهان ز آفتابرخ نرگس و لاله بینی پر آب
بخندد بدو گوید ای شوخ چشمبه عشق تو گریان نه از درد و خشم
نخندد زمین تا نگرید هواهوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بودنه چون همت شهریاران بود
به خورشید ماند همی دست شاهچو اندر حمل برفرازد کلاه
اگر گنج پیش آید از خاک خشکوگر آب دریا و گر در و مشک
ندارد همی روشناییش بازز درویش وز شاه گردن فراز
کف شاه ابوالقاسم آن پادشاچنین است با پاک و ناپارسا
دریغش نیاید ز بخشیدن ایچنه آرام گیرد به روز بسیچ
چو جنگ آیدش پیش جنگ آوردسر شهریاران به چنگ آورد
بدان کس که گردن نهد گنج خویشببخشد نیندیشد از رنج خویش
جهان را جهاندار محمود بادازو بخشش و داد موجود باد
ز رویین دژ اکنون جهاندیده پیرنگر تا چه گوید ازو یاد گیر
به نثر
این بخش مقدمهای بر داستان هفتخان اسفندیار است. فردوسی با ستایش سلطان محمود غزنوی و آرزوی جاودانگی برای او آغاز میکند. سپس به توصیف زیبای بهار میپردازد؛ زمانی که خورشید به برج حمل میرسد و طبیعت با گلهای لاله و نرگس آراسته میشود و ابرهای بهاری چون عاشقان میگریند. شاعر، بخشندگی سلطان را به خورشید و باران تشبیه میکند که فیضش به همگان، چه شاه و چه درویش، میرسد. در پایان، خواننده را به شنیدن داستان روییندژ از زبان پیر جهاندیده فرا میخواند.