بخش 3

غم آمد همه بهرهٔ گرگسارز گرگان جنگی و اسفندیار
یکی خوان زرین بیاراستندخورشها بخوردند و می خواستند
بفرمود تا بسته را پیش اویببردند لرزان و پرآب روی
سه جام میش داد و پرسش گرفتکه اکنون چه گویی چه بینم شگفت
چنین گفت با نامور گرگسارکه ای نامور شیردل شهریار
دگر منزلت شیری آید به جنگکه با جنگ او برنتابد نهنگ
عقاب دلاور بران راه شیرنپرد وگر چند باشد دلیر
بخندید روشن‌دل اسفندیاربدو گفت کای ترک ناسازگار
ببینی تو فردا که با نره‌شیرچگونه شوم من به جنگش دلیر
چو تاریک شد شب بفرمود شاهازان جایگاه اندر آمد سپاه
شب تیره لشکر همی راندندبروبر همی آفرین خواندند
چو خورشید زان چادر لاژوردیکی مطرفی کرد دیبای زرد
سپهبد به جای دلیران رسیدبه هامون و پرخاش شیران رسید
پشوتن بفرمود تا رفت پیشورا پندها داد ز اندازه بیش
بدو گفت کاین لشکر سرافرازسپردم ترا من شدم رزمساز
بیامد چو با شیر نزدیک شدچهان بر دل شیر تاریک شد
یکی بود نر و دگر ماده شیربرفتند پرخاشجوی و دلیر
چو نر اندرآمد یکی تیغ زدببد ریگ زیرش بسان بسد
ز سر تا میانش به دو نیم گشتدل شیر ماده پر از بیم گشت
چو جفتش برآشفت و آمد فرازیکی تیغ زد بر سرش رزمساز
به ریگ اندر افگند غلتان سرشز خون لعل شد دست و جنگی برش
به آب اندر آمد سر و تن بشستنگهدار جز پاک یزدان نجست
چنین گفت کای داور داد و پاکبه دستم ددان راتو کردی هلاک
هم‌اندر زمان لشکر آنجا رسیدپشوتن سر و یال شیران بدید
بر اسفندیار آفرین خواندندورا نامدار زمین خواندند
وزانجا بیامد کی رهنمایبه نزدیک خرگاه و پرده‌سرای
نهادند خوان و خورشهای نغزبیاورد سالار پاکیزه مغز

به نثر

در خان دوم، اسفندیار با جفتی شیر درنده روبرو می‌شود. پس از بزم و پرسش از گرگسار که او را از درندگی شیران بیم می‌دهد، اسفندیار با اطمینان راهی می‌شود. چون به بیشه شیران می‌رسد، سپاه را به برادرش پشوتن می‌سپارد و خود به تنهایی پیش می‌رود. او با یک شیر نر و یک شیر ماده مواجه می‌شود. با یک ضربه شمشیر، شیر نر را از سر تا کمر دو نیم می‌کند و چون شیر ماده حمله می‌آورد، سرش را از تن جدا می‌سازد. پس از نبرد، اسفندیار تن از خون می‌شوید و به درگاه خداوند شکرگزاری می‌کند. سپاهیان فرا می‌رسند و با دیدن لاشه شیران، بر دلاوری او آفرین می‌گویند.