بخش 1 - آغاز داستان
کنون خورد باید می خوشگوارکه میبوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوشخنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبیدسر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هستببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلستهمه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همیگل از نالهٔ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نمندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسپد همیگل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوانچو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابرچو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنشدرفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوابه نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همیبه زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنویز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیارندارد به جز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابربدرد دل و گوش غران هژبر
به نثر
شاعر این بخش را با توصیفی زیبا از بهار آغاز میکند، جایی که طبیعت شکوفا شده و هوا آکنده از بوی مشک است. اما در میان این زیبایی، بلبل به زبان پهلوی نوایی غمانگیز سر میدهد و بر مرگ اسفندیار مویه میکند. این مقدمه فضایی اندوهبار برای داستان پیش رو ایجاد میکند که روایتگر نبرد تراژیک و دلخراش میان دو پهلوان بزرگ ایران، رستم دستان و اسفندیار رویینتن است.