بخش 16
چو آن نامه برخواند فور سترگبرآشفت زان نامدار بزرگ
همانگه یکی تند پاسخ نوشتبه پالیز کینه درختی بکشت
سر نامه گفت از خداوندپاکبباید که باشیم با ترس و باک
نگوییم چندین سخن بر گزافکه بیچاره باشد خداوند لاف
مرا پیش خوانی ترا شرم نیستخرد را بر مغزت آزرم نیست
اگر فیلقوس این نوشتی به فورتو نیز آن هم آغاز و بردار شور
ز دارا بدین سان شدستی دلیرکزو گشته بد چرخ گردنده سیر
چو بر تخمهای بگذرد روزگارنسازند با پند آموزگار
همان نیز بزم آمدت رزم کیدبر آنی که شاهانت گشتند صید
برین گونه عنوان برین سان سخننیامد بما زان کیان کهن
منم فور وز فور دارم نژادکه از قیصران کس نکردیم یاد
بدانگه که دار مرا یار خواستدل و بخت با او ندیدیم راست
همی ژنده پیلان فرستادمشهمیدون به بازی زمان دادمش
که بر دست آن بندهبر کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد
گر او را ز دستور بد بد رسیدچرا شد خرد در سرت ناپدید
تو در جنگ چندین دلیری مکنکه با مات کوتاه باشد سخن
ببینی کنون ژنده پیل و سپاهکه پیشت ببندند بر باد راه
همی رای تو برترین گشتن استنهان تو چون رنگ آهرمنست
به گیتی همه تخم زفتی مکاربترس از گزند و بد روزگار
بدین نامه ما نیکویی خواستیممنقش دلت را بیاراستیم
به نثر
فور (پوروس) نامه سکندر را میخواند و خشمگین میشود. او پاسخی تند مینویسد و از تسلیم شدن سر باز میزند و به سکندر هشدار میدهد که او مانند دارای نیست. فور سپاه و فیلهای جنگی خود را برای نبرد آماده میکند.