بخش 9

چو شب روز شد بامداد پگاهبفرمود تا بازگردد سپاه
بیامد دو رخساره همرنگ نیچو شب تیره گشت اندر آمد بری
یکی نامه بنوشت نزد پسرکه کژی به باغ اندر آورد بر
چنان شد ز بالین ما اردشیرکزان سان نجست از کمان ایچ تیر
سوی پارس آمد بجویش نهانمگوی این سخن با کسی در جهان

به نثر

مشاور اردوان به او می‌گوید که رفتار پسرش باعث این وضعیت شده است. اردوان دلتنگ می‌شود و نامه‌ای به پسرش، بهمن، می‌نویسد و از او می‌خواهد که پنهانی در پارس به دنبال اردشیر بگردد، زیرا او مانند تیری از کمان گریخته است."}