بخش 4 - گفتار اندر آفرینش مردم

چو زین بگذری مردم آمد پدیدشد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلندبه گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خردمر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکیکه مردم به معنی چه باشد یکی
مگر مردمی خیره خوانی همیجز این را نشانی ندانی همی
ترا از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اند
نخستین فطرت پسین شمارتویی خویشتن را به بازی مدار
شنیدم ز دانا دگرگونه زینچه دانیم راز جهان آفرین
نگه کن سرانجام خود را ببینچو کاری بیابی ازین به گزین
به رنج اندر آری تنت را رواستکه خود رنج بردن به دانش سزاست
چو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلا
نگه کن بدین گنبد تیزگردکه درمان ازویست و زویست درد
نه گشت زمانه بفرسایدشنه آن رنج و تیمار بگزایدش
نه از جنبش آرام گیرد همینه چون ما تباهی پذیرد همی
ازو دان فزونی ازو هم شماربد و نیک نزدیک او آشکار

به نثر

پس از آن‌که مردم پدید آمدند، بندهای جهان گشوده شد و راه‌های زندگی آشکار گشت. سر انسان راست و مانند سرو بلند شد، و با گفتار نیک و خردمندانه عمل می‌کند. انسان پذیرای هوش و رای است، اما گاهی دد و دام بر او چیره می‌شود. از راه خرد بنگر تا معنی مردم را دریابی؛ انسان را ساده‌لوح مبین و نشانه‌ها را نشناس. تو از دو گیتی برآمده‌ای و به میانجی‌های گوناگون پرورده شده‌ای؛ فطرت نخستین و شمار واپسین خوی تو را می‌سازند؛ خود را بازیچه مدار. از دانا شنیدم راز آفرینش را؛ سرانجام خود را بنگر و در کارها دست به گزینش زن. باید با رنج تن را تربیت کنی، زیرا رنج کشیدن سزاوار دانش است. اگر می‌خواهی از بدی رها شوی، سر به دام بلا مخور. این گنبد تیزگرد را بنگر که درمان و درد از اوست؛ نه زمان او را فرساید و نه رنج او را بکاهد. او آرام نمی‌گیرد از جنبش و همچون ما تباهی را نمی‌پذیرد. دانایی او بسیار است و بد و نیک برای او نزدیک و آشکارند.