بخش 9
به نثر
بهرام از اینکه روستایی آباد به پیشواز او نمیآید خشمگین میشود و آرزوی ویرانی آن را میکند. موبد او با زیرکی به روستاییان میگوید که شاه همه آنها را سرور کرده است؛ این کار باعث هرجومرج و ویرانی روستا میشود. بعداً بهرام خواهان آبادی دوباره آن میشود و موبد با تعیین یک کدخدا، نظم و آبادی را بازمیگرداند."} <div><span>بیامد سوم روز شبگیر شاه</span><span>سوی دشت نخچیرگه با سپاه</span></div> <div><span>به دست چپش هرمز کدخدای</span><span>سوی راستش موبد پاکرای</span></div> <div><span>برو داستانها همی خواندند</span><span>ز جم و فریدون سخن راندند</span></div> <div><span>سگ و یوز در پیش و شاهین و باز</span><span>همی تا به سر برد روز دراز</span></div> <div><span>چو خورشید تابان به گنبد رسید</span><span>به جایی پی گور و آهو ندید</span></div> <div><span>چو خورشید تابان درم ساز گشت</span><span>ز نخچیرگه تنگدل بازگشت</span></div> <div><span>به پیش اندر آمد یکی سبز جای</span><span>بسی اندرو مردم و چارپای</span></div> <div><span>ازان ده فراوان به راه آمدند</span><span>نظاره به پیش سپاه آمدند</span></div> <div><span>جهاندار پرخشم و پرتاب بود</span><span>همی خواست کاید بدان ده فرود</span></div> <div><span>نکردند زیشان کسی آفرین</span><span>تو گفتی ببست آن خران را زمین</span></div> <div><span>ازان مردمان تنگدل گشت شاه</span><span>به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه</span></div> <div><span>به موبد چنین گفت کاین سبز جای</span><span>پر از خانه و مردم و چارپای</span></div> <div><span>کنام دد و دام و نخچیر باد</span><span>به جوی اندرون آب چون قیر باد</span></div> <div><span>بدانست موبد که فرمان شاه</span><span>چه بود اندران سوی ده شد ز راه</span></div> <div><span>بدیشان چنین گفت کاین سبزجای</span><span>پر از خانه و مردم و چارپای</span></div> <div><span>خوش آمد شهنشاه بهرام را</span><span>یکی تازه کرد اندرین کام را</span></div> <div><span>دگر گفت موبد بدان مردمان</span><span>که جاوید دارید دل شادمان</span></div> <div><span>شما را همه یکسره کرد مه</span><span>بدان تا کند شهره این خوب ده</span></div> <div><span>بدین ده زن و کودکان مهترند</span><span>کسی را نباید که فرمان برند</span></div> <div><span>بدین ده چه مزدور و چه کدخدای</span><span>به یک راه باید که دارند جای</span></div> <div><span>زن و کودک و مرد جمله مهید</span><span>یکایک همه کدخدای دهید</span></div> <div><span>خروشی برآمد ز پرمایه ده</span><span>ز شادی که گشتند همواره مه</span></div> <div><span>زن و مرد ازان پس یکی شد به رای</span><span>پرستار و مزدور با کدخدای</span></div> <div><span>چو ناباک شد مرد برنا به ده</span><span>بریدند ناگه سر مرد مه</span></div> <div><span>همه یک به دیگر برآمیختند</span><span>به هرجای بیراه خون ریختند</span></div> <div><span>چو برخاست زان روستا رستخیز</span><span>گرفتند ناگاه ازان ده گریز</span></div> <div><span>بماندند پیران ابی پای و پر</span><span>بشد آلت ورزش و ساز و بر</span></div> <div><span>همه ده به ویرانی آورد روی</span><span>درختان شده خشک و بیآب جوی</span></div> <div><span>شده دست ویران و ویران سرای</span><span>رمیده ازو مردم و چارپای</span></div> <div><span>چو یک سال بگذشت و آمد بهار</span><span>بران ره به نخچیر شد شهریار</span></div> <div><span>بران جای آباد خرم رسید</span><span>نگه کرد و بر جای بر ده ندید</span></div> <div><span>درختان همه خشک و ویرانسرای</span><span>همه مرز بیمردم و چارپای</span></div> <div><span>دل شاه بهرام ناشاد گشت</span><span>ز یزدان بترسید و پر داد گشت</span></div> <div><span>به موبد چنین گفت کای روزبه</span><span>دریغست ویران چنین خوب ده</span></div> <div><span>برو تیز و آباد گردان بگه نج</span><span>چنان کن کزین پس نبینند رنج</span></div> <div><span>ز پیش شهنشاه موبد برفت</span><span>از آنجا به ویران خرامید تفت</span></div> <div><span>ز برزن همی سوی برزن شتافت</span><span>بفرجام بیکار پیری بیافت</span></div> <div><span>فرود آمد از باره بنواختش</span><span>بر خویش نزدیک بنشاختش</span></div> <div><span>بدو گفت کای خواجهٔ سالخورد</span><span>چنین جای آباد ویران که کرد</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که یک روزگار</span><span>گذر کرد بر بوم ما شهریار</span></div> <div><span>بیامد یکی بیخرد موبدی</span><span>ازان نامداران بیبر بدی</span></div> <div><span>بما گفت یکسر همه مهترید</span><span>نگر تا کسی را به کس نشمرید</span></div> <div><span>بگفت این و این ده پرآشوب گشت</span><span>پر از غارت و کشتن و چوب گشت</span></div> <div><span>که یزدان ورا یار به اندازه باد</span><span>غم و مرگ و سختی بر و تازه باد</span></div> <div><span>همه کار این جا پر از تیرگیست</span><span>چنان شد که بر ما بباید گریست</span></div> <div><span>ازین گفته پردرد شد روزبه</span><span>بپرسید و گفت از شما کیست مه</span></div> <div><span>چنین داد پاسخ که مهتر بود</span><span>به جایی که تخم گیا بر بود</span></div> <div><span>بدو روزبه گفت مهتر تو باش</span><span>بدین جای ویران به سر بر تو باش</span></div> <div><span>ز گنج جهاندار دینار خواه</span><span>هم از تخم و گاو و خر و بار خواه</span></div> <div><span>بکش هرک بیکار بینی به ده</span><span>همه کهترانند یکسر تو مه</span></div> <div><span>بدان موبد پیش نفرین مکن</span><span>نه بر آرزو راند او این سخن</span></div> <div><span>اگر یار خواهی ز درگاه شاه</span><span>فرستمت چندانک خواهی بخواه</span></div> <div><span>چو بشنید پیر این سخن شاد شد</span><span>از اندوه دیرینه آزاد شد</span></div> <div><span>همانگه سوی خانه شد مرد پیر</span><span>بیاورد مردم سوی آبگیر</span></div> <div><span>زمین را به آباد کردن گرفت</span><span>همه مرزها را سپردن گرفت</span></div> <div><span>ز همسایگان گاو و خر خواستند</span><span>همه دشت یکسر بیاراستند</span></div> <div><span>خود و مرزداران بکوشید سخت</span><span>بکشتند هرجای چندی درخت</span></div> <div><span>چو یک برزن نیک آباد شد</span><span>دل هرک دید اندران شاد شد</span></div> <div><span>ازان جای هرکس که بگریختی</span><span>به مژگان همی خون فرو ریختی</span></div> <div><span>چو آگاهی آمد ز آباد جای</span><span>هم از رنج این پیر سر کدخدای</span></div> <div><span>یکایک سوی ده نهادند روی</span><span>به هر برزن آباد کردند جوی</span></div> <div><span>همان مرغ و گاو و خر و گوسفند</span><span>یکایک برافزود بر کشتمند</span></div> <div><span>درختی به هر جای هرکس بکشت</span><span>شد آن جای ویران چو خرم بهشت</span></div> <div><span>به سالی سه دیگر بیاراست ده</span><span>برآمد ز ورزش همه کام مه</span></div> <div><span>چو آمد به هنگام خرم بهار</span><span>سوی دشت نخچیر شد شهریار</span></div> <div><span>ابا موبدش نام او روزبه</span><span>چو هر دو رسیدند نزدیک ده</span></div> <div><span>نگه کرد فرخنده بهرام گور</span><span>جهان دید پرکشتمند و ستور</span></div> <div><span>برآورده زو کاخهای بلند</span><span>همه راغ و هامون پر از گوسفند</span></div> <div><span>همه راغ آب و همه دشت جوی</span><span>همه ده پر از مردم خوبروی</span></div> <div><span>پراگنده بر کوه و دشتش بره</span><span>بهشتی شده بوم او یکسره</span></div> <div><span>به موبد چنین گفت کای روزبه</span><span>چه کردی که ویران بد این خوب ده</span></div> <div><span>پراگنده زو مردم و چارپای</span><span>چه دادی که آباد کردند جای</span></div> <div><span>بدو گفت موبد که از یک سخن</span><span>به پای آمد این شارستان کهن</span></div> <div><span>همان از یک اندیشه آباد شد</span><span>دل شاه ایران ازین شاد شد</span></div> <div><span>مرا شاه فرمود کاین سبز جای</span><span>به دینار گنج اندر آورد به پای</span></div> <div><span>بترسیدم از کردگار جهان</span><span>نکوهیدن از کهتران و مهان</span></div> <div><span>بدیدم چو یک دل دو اندیشه کرد</span><span>ز هر دو برآورد ناگاه کرد</span></div> <div><span>همان چون به یک شهر دو کدخدای</span><span>بود بوم ایشان نماند به جای</span></div> <div><span>برفتم بگفتم به پیران ده</span><span>که ای مهتران بر شما نیست مه</span></div> <div><span>زنان کدخدایند و کودک همان</span><span>پرستار و مزدورتان این زمان</span></div> <div><span>چو مهتر شدند آنک بودند که</span><span>به خاک اندر آمد سر مرد مه</span></div> <div><span>به گفتار ویران شد این پاک جای</span><span>نکوهش ز من دور و ترس از خدای</span></div> <div><span>ازان پس بریشان ببخشود شاه</span><span>برفتم نمودم دگرگونه راه</span></div> <div><span>یکی با خرد پیر کردم به پای</span><span>سخنگوی و بادانش و رهنمای</span></div> <div><span>بکوشید و ویرانی آباد کرد</span><span>دل زیردستان بدان شاد کرد</span></div> <div><span>چو مهتر یکی گشت شد رای راست</span><span>بیفزود خوبی و کژی بکاست</span></div> <div><span>نهانی بدیشان نمودم بدی</span><span>وزان پس گشادم در ایزدی</span></div> <div><span>سخن بهتر از گوهر نامدار</span><span>چو بر جایگه بر برندش به کار</span></div> <div><span>خرد شاه باید زبان پهلوان</span><span>چو خواهی که بیرنج ماند روان</span></div> <div><span>دل شاه تا جاودان شاد باد</span><span>ز کژی و ویرانی آباد باد</span></div> <div><span>چو بشنید شاه این سخن گفت زه</span><span>سزاوار تاجی تو این روزبه</span></div> <div><span>ببخشید یک بدره دینار زرد</span><span>بران پرهنر مرد بیننده مرد</span></div> <div><span>ورا خلعت خسروی ساختند</span><span>سرش را به ابر اندر افراختند</span></div>