بخش 16

سپیده چو از تیره شب بردمیدمیان شب تیره اندر خمید
منوچهر برخاست از قلبگاهابا جوشن و تیغ و رومی کلاه
سپه یکسره نعره برداشتندسنانها به ابر اندر افراشتند
پر از خشم سر ابروان پر ز چینهمی بر نوشتند روی زمین
چپ و راست و قلب و جناح سپاهبیاراست لشکر چو بایست شاه
زمین شد به کردار کشتی برآبتو گفتی سوی غرق دارد شتاب
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیلزمین جنب جنبان چو دریای نیل
همان پیش پیلان تبیره زنانخروشان و جوشان و پیلان دمان
یکی بزمگاهست گفتی به جایز شیپور و نالیدن کره نای
برفتند از جای یکسر چو کوهدهاده برآمد ز هر دو گروه
بیابان چو دریای خون شد درستتو گفتی که روی زمین لاله رست
پی ژنده پیلان بخون اندرونچنان چون ز بیجاده باشد ستون
همه چیزگی با منوچهر بودکزو مغز گیتی پر از مهر بود
چنین تا شب تیره سر بر کشیددرخشنده خورشید شد ناپدید
زمانه بیک سان ندارد درنگگهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ
دل تور و سلم اندر آمد بجوشبه راه شبیخون نهادند گوش
چو شب روز شد کس نیامد به جنگدو جنگی گرفتند ساز درنگ

به نثر

سپیده برآمد و منوچهر سپاهش را به میدان آورد؛ لشکری فراخ با فریاد و سردادن نیزه‌ها صف بستند و میدان به دریای خون بدل گشت. نبردی سهمگین رخ داد، زمین از لاله و خون پر شد و تا شب تیره ادامه یافت؛ اما دو سپاه درگیر، دست به شبیخون زدند و نبردی تمام‌عیار درگرفت.