بخش 11 - سخن پرسیدن موبد ازکسری
یکی پیر بد پهلوانی سخنبه گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از دفتر پهلوانکه پرسید موبد ز نوشینروان
که آن چیست کز کردگار جهانبخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نیز پاسخ دهدبدان پاسخش بخت فرخ نهد
یکی دست برداشته به آسمانهمیخواهد از کردگار جهان
نیابد بخواهش همه آرزودوچشمش پر از آب و پر چینش رو
به موبد چنین گفت پیروز شاهکه خواهش ز یزدان به اندازه خواه
کزان آرزو دل پراز خون شودکه خواهد که زاندازه بیرون شود
بپرسید نیکی کرا درخورستبنام بزرگی که زیباترست
چنین داد پاسخ که هرکس که گنجبیابد پراگنده نابرده رنج
نبخشد نباشد سزاوار تختزمان تا زمان تیره گرددش بخت
ز هستی وبخشش بود مرد مهتو ار گنج داری نبخشی نه به
بگفتش خرد راکه بنیاد چیستبشاخ و ببرگ خرد شاد کیست
چنین داد پاسخ که داناست شاددگر آنک شرمش بود با نژاد
برسید دانش کرا سودمندکدامست بیدانش و بیگزند
چنین داد پاسخ که هر کو خردبپرورد جان را همیپرورد
ز بیشی خرد را بود سودمندهمان بی خرد باشد اندر گزند
بگفتش که دانش به از فر شاهکه فرر و بزرگیست زیبای گاه
چنین داد پاسخ که دانا بفربگیرد جهان سر به سر زیر پر
خرد باید و نام و فرو نژادبدین چار گیرد سپهر از تو یاد
چنین گفت زان پس که زیبای تختکدامست وز کیست ناشاد بخت
چنین داد پاسخ که یاری نخستبباید ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاهدلش پر ز بخشایش دادخواه
ششم نیز کانرا دهد مهتریکه باشد سزوار بر بهتری
به هفتم که از نیک و بد درجهانسخنها بروبر نماند نهان
چوفر و خرد دارد و دین و بختسزوار تاجست و زیبای تخت
بهشتم که دشمن بداند ز دوستبیآزاری از شهریاران نکوست
نماند پس ازمرگ او نام زشتبیابد به فرجام خرم بهشت
بپرسیدش از داد و خردک منشز نیکی وز مردم بدکنش
چنین داد پاسخ که آز و نیازدو دیوند بدگوهر و دیر ساز
هرآنکس که بیشی کند آرزویبدو دیو او باز گردد بخوی
وگر سفلگی برگزید او ز رنجگزیند برین خاک آگنده گنج
چو بیچاره دیوی بود دیرسازکه هر دو بیک خو گرایند باز
بپرسید و گفتا که چندست و چیستکه بهری برو هم بباید گریست
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نامازان مستمندیم و زین شادکام
چنین داد پاسخ که دانا سخنببخشید واندیشه افگند بن
نخستین سخن گفتن سودمندخوش آواز خواند ورا بیگزند
دگر آنک پیمان سخن خواستنسخنگوی و بینا دل آراستن
که چندان سراید که آید به کاروزو ماند اندر جهان یادگار
سه دیگر سخنگوی هنگام جویبماند همه ساله بر آب روی
چهارم که دانا دلارای خواندسراینده را مرد بارای خواند
که پیوسته گوید سراسر سخناگر نو بود داستان گر کهن
به پنجم که باشد سخنگوی گرمبشیرین سخن هم به آواز نرم
سخن چون یک اندر دگر بافتیازو بیگمان کام دل یافتی
بپرسید چندی که آموختیروان را به دانش بیفروختی
چنین گفت کز هرک آموختمهمه فام جان وخرد توختم
همیپرسم از ناسزایان سخنچه گویی که دانش کی آید ببن
بدانش نگر دور باش از گناهکه دانش گرامیتر از تاج و گاه
بپرسید کس را از آموختنستایش ندیدم و افروختن
که نیزش ز دانا بباید شنیدنگویم کسی کو بجایی رسید
چنین داد پاسخ که از گنج سیرکه آید مگر خاکش آرد بزیر
در دانش از گنج نامی ترستهمان نزد دانا گرامی ترست
سخن ماند از ما همی یادگارتو با گنج دانش برابر مدار
بپرسید دانا شود مرد پیرگر آموزشی باشد و یادگیر
چنین داد پاسخ که دانای پیرز دانش جوانی بود ناگزیر
بر ابله جوانی گزینی رواستکه بیگور اوخاک او بینواست
بپرسید کز تخت شاهنشهانبکردی همه شهریار جهان
کنون نامشان بیش یاد آوریمبیاد از جگر سرد باد آوریم
چنین داد پاسخ که در دل نبودکه آن رسم را خود نباید ستود
بشمشیر و داد این جهان داشتنچنین رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسید با هر کسی پیش ازینسخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخننه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربسبکردار جویم همه دسترس
بپرسید هنگام شاهان نمازنبودی چنین پیش ایشان دراز
شما را ستایش فزونست ازانخروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدانپاکپرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کندجهان راهمه بندهٔ او کند
گر این بنده آن را نداند بهامبادا ز درد و ز سختی رها
بپرسید تا توشدی شهریارسپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدستدل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگارسپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجستوز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ منچو گوپال من دید و اورنگ من
بپرسید درجنگ خاور بدیچنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگشکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جواننیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشستبه پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگارکزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیمبد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگیبرای و به گنج وفشانندگی
جهان زیر آیین و فرهنگ ماستسپهر روان جوشن جنگ ماست
بدو گفت شاهان پیشین درازسخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیشفزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هرشهریارکه باشد ورا یار پروردگار
ندارد تن خویش با رنج و دردجهان را نگهبان هرآنکس که کرد
بپرسید شادان دل شهریارپر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزندندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزمنبردند جان را باندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جامنکردند هرگز به دل یاد نام
مرا نام بر جام چیره شدستروانم زمانرا پذیره شدست
بپرسید هرکس که شاهان بدندتن خویشتن را نگهبان بدند
بدارو و درمان و کار پزشکبدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بیزمانکه پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کارنگه داردش گردش روزگار
چو هنگامه رفتن آمد فراززمانه نگردد بپرهیز باز
بپرسید چندان ستایش کنندجهان آفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمانباندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیستدل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کندمگر بیم ما را نیایش کند
ستایش نشاید فزون زآنک هستنجوییم راز دل زیردست
بدو گفت شادی ز فرزند چیستهمان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهانبفرزند ماند نگردد نهان
چوفرزند باشد بیابد مزهز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اویکه فرزند بیند رخ زرد اوی
بپرسد که گیتی تن آسان کراستز کردار نیکو پشیمان چراست
چنین داد پاسخ که یزدانپرستبگیرد عنان زمانه بدست
فزونی نجوید تن آسان شودچو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیکنهان دل وجان ببازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناسکه نیکی سگالید با ناسپاس
بپرسید کان کس که بد کرد و مردز دیوان جهان نام او را سترد
هران کس که نیکی کند بگذردزمانه نفس را همیبشمرد
چه باید همی نیکویی را ستودچومرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیکبیابد بهر جای بازار نیک
نمرد آنک او نیک کردار مردبیاسود و جان را به یزدان سپرد
وزان کس که ماند همی نام بداز آغاز بد بود و فرجام بد
نیاسود هرکس کزو باز ماندوزو در زمانه بد آواز ماند
بپرسد چه کارست برتر ز مرگاگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاکاگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیستبران زندگی زار باید گریست
بپرسد کزین دو گرانتر کدامکزوییم پر درد و ناشادکام
چنین داد پاسخ که هم سنگ کوهجز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیستبگیتی جز اندوه نستوه نیست
بپرسید کزما که با گنجترچنین گفت کام کس که بیرنجتر
بپرسید کهو کدامست زشتکه از ارج دورست و دور از بهشت
چنین داد پاسخ که زنرا که شرمنباشد بگیتی نه آواز نرم
ز مردان بتر آنک نادان بودهمه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان وتن پرگناهبدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راستکه جان وخرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو بسود و زیاننگوید نبندد بدی را میان
بپرسید کزو خو چه نیکوترستکه آن بر سر مردمان افسرست
چنین داد پاسخ که چون بردباربود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کندوگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجستببخشید وتاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدیکه از جان پاک آید و بخردی
بپرسید در دل هراس از چه بیشبدو گفت کز رنج و کردار خویش
بپرسید بخشش کدامست بهکه بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیانمدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهانسخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و نا پسنددگر گردش کارناسودمند
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیراگر هست بادانش و یادگیر
بزرگست و داننده و برترستکه بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسندمبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیستبه کاریش فرجام وآغاز نیست
چوگوید بباش آنچ گوید بدستهمو بود تا بود و تا هست هست
بپرسید کز درد بر کیست رنجکه تن چون سرایست و جان را سپنج
چنین داد پاسخ که این پوده پوستبود رنجه چندانک مغز اندروست
چوپالود زو جان ندارد خردکه برخاک باشد چو جان بگذرد
بپرسید موبد ز پرهیز و گفتکه آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیازسزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشی همیشه به رنجکه همواره سیری نیابی ز گنج
بپرسید کز شهریاران که بیشبهوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشاکه باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاسنباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیک مرددل بدکمنش را پراز بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویشسوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهانبد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیستبه نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک خویروان اندر آرد بباریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیستتر ازین نشان رهنمای اندکیست
ازو دارد از کار نیکی سپاسبدو باشد ایمن و زو در هراس
هراس تو آنگه که جویی گزندوزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیک دل باشی و راه جویبود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنهبه دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهانکه او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی بکردار دینبداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگاربکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مردنباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهاننباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردانگراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رایبه یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخنکه تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مستنباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیستبه بخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوستاکر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمارنباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشستچنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگیهنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیرهتردروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی بچیزنه خواری بناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبانتوتندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی بردوز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را باندازه گویسخنهای چرب آور و تازهگوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویشپشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشینه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیستاگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بودهمیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اویپشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمندنیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبارنباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنرباندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدشبلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنجوگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستیبپیچد ز بیراهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دستهنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راهبه یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریارازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روانکجا خاک شد نام ماندش جوان
به نثر
موبدی از خسرو انوشیروان پرسشهایی درباره خرد، پادشاهی و اخلاق میپرسد. خسرو به هر یک پاسخ میدهد و ویژگیهای شاه خوب، برتری دانش بر ثروت، اهمیت عدالت، و ویژگیهای دوست و دشمن واقعی را تبیین میکند.