ز گفتار او شاد شد ساوه شاه
بدو گفت ماناکه اینست راه
چو خراد برزین سوی خانه رفتبرآمد شب تیره از کوه تفت
بسیجید و بر ساخت راه گریزبدان تا نیاید بدو رستخیز
بدان گه که شب تیرهتر گشت شاهبه فغفور فرمود تا بیسپاه
ز پیش پدر تا در پهلوانبیامد خردمند مرد جوان
چو آمد به نزدیک ایران سپاهسواری برافگند فرزند شاه
که پرسد که این جنگجویان کیندازین تاختن ساخته بر چیند
ز ترکان سواری بیامد چوگردخروشید کای نامداران مرد
سپهبد کدامست و سالارکیستبه رزم اندرون نامبردار کیست
که فغفور چشم ودل ساوه شاهورا دید خواهد همی بیسپاه
ز لشکر بیامد یکی رزمجویبه بهرام گفت آنچ بشنید زوی
سپهدار آمد ز پرده سرایدرفشی درفشان به سر بر بپای
چو فغفور چینی بدیدش بتاختسمند جهان را بخوی در نشاخت
بپرسید و گفت از کجا راندهایکنون ایستاده چرا ماندهای
شنیدم که از پارس بگریختیکه آزرده گشتی وخون ریختی
چنین گفت بهرام کین خود مبادکه با شاه ایران کنم کینه یاد
من ایدون به رزم آمدم با سپاهز بغداد رفتم به فرمان شاه
چو از لشکر ساوهشاه آگهیبیامد بدان بارگاه مهی
مرا گفت رو راه ایشان بگیربگرز و سنان و بشمشیر و تیر
چو بشنید فغفور برگشت زودبه پیش پدر شد بگفت آنچه بود
شنید آن سخن شاه شد بدگمانفرستاده را جست هم در زمان
یکی گفت خراد برزین گریختهمی ز آمدن خون ز مژگان بریخت
چنین گفت پس با پسر ساوه شاهکه این بدگمان مرد چون یافت راه
شب تیره و لشکری بیشمارطلایه چراشد چنین سست وخوار
وزان پس فرستاد مرد کهنبه نزدیک بهرام چیره سخن
بدو گفت رو پارسی را بگویکه ایدر بخیره مریز آب روی
همانا که این مایه دانی درستکزین پادشاه تو مرگ توجست
به جنگت فرستاد نزد کسیکه همتا ندارد به گیتی بسی
تو را گفت رو راه بر من بگیرشنیدی تو گفتار نادلپذیر
اگر کوه نزد من آید به راهبپای اندر آرم بپیل و سپاه
چو بشنید بهرام گفتار اویبخندید زان تیز بازار اوی
چنین داد پاسخ که شاه جهاناگر مرگ من جوید اندر نهان
چوخشنود باشد ز من شایدماگر خاک بالا بپیمایدم
فرستاده آمد بر ساوه شاهبگفت آنچ بشنید زان رزمخواه
بدو گفت رو پارسی را بگویکه چندین چرا بایدت گفت وگوی
چرا آمدستی بدین بارگاهز ما آرزو هرچ باید بخواه
فرستاده آمد ببهرام گفتکه رازی که داری بر آر از نهفت
که این شهریاریست نیک اختریبجوید همی چون تو فرمانبری
بدو گفت بهرام کو را بگویکه گر رزمجویی بهانه مجوی
گر ای دون کهه با شهریار جهانهمی آشتی جویی اندر نهان
تو را اندرین مرز مهمان کنمبه چیزی که گویی تو فرمان کنم
ببخشم سپاه تو را سیم و زرکرا درخور آید کلاه و کمر
سواری فرستیم نزدیک شاهبدان تابه راه آیدت نیم راه
بسان همالان علف سازدتاگر دوستی شاه بنوازدت
ور ای دون که ایدر به جنگ آمدیبدریا به جنگ نهنگ آمدی
چنان بازگردی ز دشت هریکه برتو بگریند هر مهتری
ببرگشتنت پیش در چاه بادپست باد و بارانت همراه باد
نیاوردت ایدر مگربخت بدهمیخواست تا بر سرت بد رسد
فرستاده برگشت و آمد چو بادپیام جهان جوی یک یک بداد
چو بشنید پیغام او ساوه شاهبرآشفت زان نامور رزمخواه
ازان سرد گفتن دلش تنگ شدرخانش ز اندیشه بیرنگ شد
فرستاده را گفت روباز گردپیامی ببر نزد آن دیومرد
بگویش که در جنگ تو نیست نامنه از کشتنت نیز یابیم کام
چوشاه تو بر در مرا کهترندتو را کمترین چاکران مهترند
گر ای دون کهه زنهار خواهی ز منسرت برگذارم ازین انجمن
فراوان بیابی زمن خواستهشود لشکرت یکسر آراسته
به گفتار بی سود و دیوانگینجوید جهانجوی مرد انگی
فرستادهٔ مرد گردنفرازبیامد به نزدیک بهرام باز
بگفت آن گزاینده پیغام اویهمانا که بد زان سخن کام اوی
چو بشنید با مرد گوینده گفتکه پاسخ ز مهتر نباید نهفت
بگویش که گرمن چنین کهترمنه ننگ آید از کهتری بر سرم
شهنشاه و آن لشکر از ننگ توبتندی نجوید همی جنگ تو
من از خردگی را ندهام با سپاهکه ویران کنم لشکر ساوه شاه
ببرم سرت را برم نزد شاهنیرزد که برنیزه سازم به راه
چومن زینهاری بود ننگ توبدین خردگی کردم آهنگ تو
نبینی مرا جز به روز نبرددرفشی پس پشت من لاژورد
که دیدار آن اژدها مرگتستنیام سنانم سرو ترگ تست
چو بشنید گفتارهای درشتفرستاده ساوه بنمود پشت
بیامد بگفت آنچ دید و شنیدسرشاه ترکان ز کین بردمید
بفرمود تا کوس بیرون برندسرافراز پیلان به هامون برند
سیه شد همه کشور از گرد سمبرآمد خروشیدن گاودم
چو بشنید بهرام کآمد سپاهدر و دشت شد سرخ و زرد و سیاه
سپه رابفرمود تا برنشستبیامد زره دار و گرزی بدست
پس پشت بد شارستان هریبه پیش اندرون تیغ زن لشکری
بیار است با میمنه میسرهسپاهی همه کینه کش یکسره
تو گفتی جهان یکسر از آهنستستاره ز نوک سنان روشنست
نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاهبه آرایش و ساز آن رزمگان
هری از پس پشت بهرام بودهمه جای خود تنگ و ناکام بود
چنین گفت پس باسواران خویشجهاندیده و غمگساران خویش
که آمد فریبندهای نزد منازان پارسی مهتر انجمن
همیبود تا آن سپه شارستانگرفتند و شد جای من خارستان
بدان جای تنگی صفی برکشیدهوا نیلگون شد زمین ناپدید
سپه بود بر میمنه چل هزارکه تنگ آمدش جای خنجرگزار
همان چل هزار از دلیران مردپس پشت لشکرش بر پای کرد
ز لشکر بسی نیز بیکار بودبدان تنگی اندر گرفتار بود
چو دیوار پیلان به پیش سپاهفراز آوریدند و بستند راه
پس اندر غمی شد دل ساوه شاهکه تنگ آمدش جایگاه سپاه
توگفتی بگرید همی بخت اویکه بیکار خواهد بدن تخت اوی
دگر باره گردی زبان آوریفریبنده مردی ز دشت هری
فرستاد نزدیک بهرام وگفتکه بخت سپهری تو رانیست جفت
همیبشنوی چندپند و سخنخرد یار کن چشم دل بازکن
دو تن یافتستی که اندر جهانچوایشان نبود از نژاد مهان
چو خورشید برآسمان روشنندزمردی همه ساله در جوشنند
یکی من که شاهم جهان را بداددگر نیز فرزند فرخ نژاد
سپاهم فزونتر ز برگ درختاگربشمرد مردم نیکبخت
گراز پیل ولشکر بگیرم شماربخندی ز باران ابر بهار
سلیحست و خرگاه و پرده سرایفزون زانک اندیشه آرد بجای
ز اسبان و مردان بیابان وکوهاگر بشمرد نیز گردد ستوه
همه شهر یاران مرا کهترنداگر کهتری را خود اندر خورند
اگر گرددی آب دریا روانوگر کوه را پای باشد دوان
نبردارد از جای گنج مراسلیح مرا ساز رنج مرا
جز از پارسی مهترت در جهانمرا شاه خوانند فرخ مهان
تو راهم زمانه بدست منستبه پیش روان من این روشنست
اگر من ز جای اندر آرم سپاهببندند بر مور و بر پشه راه
همان پیل بر گستوانور هزارکه بگریزد از بوی ایشان سوار
به ایران زمین هرک پیش آیدمازان آمدن رنج نفزایدم
از ایدر مرا تا در طیسفونسپاهست مانا که باشد فزون
تو را ای بد اختر که بفریفتستفریبندهٔ تو مگر شیفتست
تو را بر تن خویشتن مهرنیستو گرهست مهرتو را چهر نیست
که نشناسدی چشم اونیک وبدگزاف از خرد یافته کی سزد
بپرهیز زین جنگ و پیش من آینمانم که مانی زمانی بپای
تو را کدخدایی و دختر دهمهمان ارجمندی و اختر دهم
بیابی به نزدیک من مهتریشوی بینیازی از بد کهتری
چوکشته شود شاه ایران به جنگتو را آید آن تاج و تختش بچنگ
وزان جایگه من شوم سوی رومتو رامانم این لشکر و گنج و بوم
ازان گفتم این کم پسند آمدیبدین کارها فرمند آمدی
سپه تاختن دانی وکیمیاسپهبد بدستت پدر گر نیا
زما این نه گفتار آرایشستمرا بر تو بر جای بخشایشست
بدین روز با خوارمایه سپاهبرابر یکی ساختی رزمگاه
نیابی جز این نیز پیغام مناگر سربپیچانی از کام من
فرستاده گفت و سپهبد شنیدبپاسخ سخن تیره آمد پدید
چنین داد پاسخ که ای بدنشانمیان بزرگان و گردنکشان
جهاندار بیسود و بسیارگوینماندش نزد کسی آبروی
به پیشین سخن و آنچ گفتی ز پسبه گفتار دیدم تو را دسترس
کسی را که آید زمانه به سرز مردم به گفتار جوید هنر
شنیدم سخنهای ناسودمنددلی گشته ترسان زبیم گزند
یکی آنک گفتی کشم شاه راسپارم بتو لشکر و گاه را
یکی داستان زد برین مرد مهکه درویش راچون برانی زده
نگوید که جز مهتر ده بدمهمه بنده بودند و من مه بدم
بدین کار ما بر نیاید دو روزکه بفروزد از چرخ گیتی فروز
که بر نیزهها برسرت خون فشانفرستم بر شاه گردنکشان
دگر آنک گفتی تو از دخترتهم از گنج وز لشکر و کشورت
مرا از تو آنگاه بودی سپاستو را خواندمی شاه و نیکی شناس
که دختر به من دادیی آن زمانکه از تخت ایران نبردی گمان
فرستادیی گنج آراستهبه نزدیک من دختر و خواسته
چو من دوست بودی به ایران تو رانه رزم آمدی با دلیران تو را
کنون نیزهٔ من بگوشت رسیدسرت را بخنجر بخواهم برید
چو رفتی سر و تاج و گنجت مراستهمان دختر و برده رنجت مراست
دگر آنک گفتی فزون از شمارمرا تاج و تختست وپیل وسوار
برین داستان زد یکی نامدارکه پیچان شد اندر صف کارزار
که چندان کند سگ بتیزی شتابکه از کام او دورتر باشد آب
ببردند دیوان دلت را ز راهکه نزدیک شاه آمدی رزمخواه
بپیچی ز باد افره ایزدیهم از کرده و کارهای بدی
دگر آنک گفتی مراکهترندبزرگان که با طوق و با افسرند
همه شارستانهای گیتی مراستزمانه برین بر که گفتم گواست
سوی شارستانها گشادست راهچه کهتر بدان مرز پوید چه شاه
اگر توبکوبی در شارستانبشاهی نیابی مگر خارستان
دگر آنک بخشیدنی خواستیزمردی مرا دوری آراستی
چوبینی سنانم ببخشاییمهمان زیردستی نفرماییم
سپاه تو را کام و راه تو راهمان زنده پیلان و گاه تو را
چوصف برکشیدم ندارم بچیزنه اندیشم از لشکرت یک پشیز
اگر شهریاری تو چندین دروغبگویی نگیری بگیتی فروغ
زمان دادهام شاه را تاسه روزکه پیدا شود فرگیتی فروز
بریده سرت را بدان بارگاهببینند برنیزه درپیش شاه
فرستاده آمد دو رخ چون زریرشده بارور بخت برناش پیر
همیداد پیغام با ساوه شاهچو بشنید شد روی مهتر سیاه
بدو گفت فغفور کین لابه چیستبران مایه لشکر بباید گریست
بیامد به دهلیز پرده سرایبفرمود تا سنج و هندی درای
بیارند با زنده پیلان و کوسکنند آسمان را برنگ آبنوس
چو این نامور جنگ را کرد سازپراندیشه شد شاه گردن فراز
بفرزند گفت ای گزین سپاهمکن جنگ تا بامداد پگاه
شدند از دو رویه سپه باز جایطلایه بیامد ز پرده سرای
بر افراختند آتش از هر دو رویجهان شد ز لشکر پر از گفت وگوی
چو بهرام در خیمه تنها بماندفرستاد و ایرانیان را بخواند
همی رای زد جنگ را با سپاهبرینگونه تا گشت گیتی سیاه
بخفتند ترکان و پر مایگانجهان شد جهانجویی را رایگان
چو بهرام جنگی بخیمه بخفتهمه شب دلش بود با جنگ جفت
چنان دید درخواب بهرام شیرکه ترکان شدندی به جنگش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدیبرو راه بیراه و بسته شدی
همیخواسته از یلان زینهارپیاده بماندی نبودیش یار
غمی شد چو از خواب بیدار شدسر پر هنر پر ز تیمار شد
شب تیره با درد و غم بود جفتبپوشید آن خواب و با کس نگفت
همانگاه خراد برزین ز راهبیامد که بگریخت از ساوه شاه
همیگفت ازان چاره اندر گریزازان لشکر گشن وآن رستخیز
که کس درجهان زان فزونتر سپاهنبیند که هستند با ساوه شاه
ببهرام گفت ازچه سخت ایمنینگه کن بدین دام آهرمنی
مده جان ایرانیان را ببادنگه کن بدین نامداران بداد
زمردی ببخشای برجان خویشکه هرگز نیامد چنین کارپیش
بدو گفت بهرام کز شهر توزگیتی نیامد جزین بهر تو
که ماهی فروشند یکسر همهبتموز تا روزگار دمه
تو راپیشه دامست بر آبگیرنه مردی بگوپال و شمشیر و تیر
چو خور برزند سر ز کوه سیاهنمایم تو را جنگ با ساوه شاه
چو بر زد سراز چشمه شیر شیدجهان گشت چون روی رومی سپید
بزد نای رویین و برشد خروشزمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپه را بیاراست و خود برنشستیکی گرز پرخاش دیده بدست
شمردند بر میمنه سه هزارزره دار و کارآزموده سوار
فرستاده بر میسره همچنینسواران جنگی و مردان کین
بیک دست بر بود آذر گشسبپرستنده فرخ ایزد گشسب
بدست چپش بود پیدا گشسبکه بگذاشتی آب دریا براسب
پس پشت ایشان یلان سینه بودکه با جوشن و گرز دیرینه بود
به پیش اندرون بود همدان گشسبکه درنی زدی آتش از سم اسب
ابا هر یکی سه هزار از یلانسواران جنگی و جنگ آوران
خروشی برآمد ز پیش سپاهکه ای گرزداران زرین کلاه
ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگاگر شیر پیش آیدش گر پلنگ
به یزدان که از تن ببرم سرشبه آتش بسوزم تن و پیکرش
ز دو سوی لشکرش دو راه بودکه بگریختن راه کوتاه بود
برآورد ده رش بگل هر دو راههمیبود خود در میان سپاه
دبیر بزرگ جهاندار شاهبیامد بر پهلوان سپاه
بدو گفت کاین را خود اندازه نیستگزاف زبان تو را تازه نیست
زلشکر نگه کن برین رزمگاهچو موی سپیدیم و گاو سیاه
بدین جنگ تنگی به ایران شودبرو بوم ما پاک ویران شود
نه خاکست پیدا نه دریا نه کوهز بس تیغ داران توران گروه
یکی بر خروشید بهرام سختورا گفت کای بد دل شوربخت
تو را از دواتست و قرطاس برز لشکر که گفتت که مردم شمر
بیامد بخراد بر زین بگفتکه بهرام را نیست جز دیو جفت
دبیران بجستند راه گریزبدان تا نبیند کسی رستخیز
ز بیم شهنشاه و بهرام شیرتلی برگزیدند هر دو دبیر
یکی تند بالا بد از رزم دوربیکسو ز راه سواران تور
برفتند هر دو بران برز راهکه شاییست کردن بلشکر نگاه
نهادند برترگ بهرام چشمکه تاچون کند جنگ هنگام خشم
چو بهرام جنگی سپه راست کردخروشان بیامد ز جای نبرد
بغلتید درپیش یزدان بخاکهمیگفت کای داور داد و پاک
گرین جنگ بیداد بینی همیزمن ساوه را برگزینی همی
دلم را برزم اندر آرام دهبه ایرانیان بر ورا کام ده
اگر من ز بهر تو کوشم همیبه رزم اندرون سر فروشم همی
مرا و سپاه مرا شاد کنوزین جنگ ما گیتی آباد کن
خروشان ازان جایگه برنشستیکی گرزهٔ گاو پیکر بدستبخش 6
به نثر
ساوه شاه پسرش را برای جاسوسی از سپاه ایران میفرستد. پسر با بهرام روبرو میشود که ادعا میکند به فرمان هرمز آنجا آمده تا راه ساوه شاه را سد کند. پسر به نزد ساوه شاه بازمیگردد و شاه به فرستاده ایرانی، خراد برزین (که گریخته)، بدگمان میشود. سپس ساوه شاه پیامی برای بهرام میفرستد، سعی میکند او را بترساند و هشدار میدهد که هرمز او را به کام مرگ فرستاده است.