بخش 13

چو اغریرث آمد ز آمل به ریوزان کارها آگهی یافت کی
بدو گفت کاین چیست کانگیختیکه با شهد حنظل برآمیختی
بفرمودمت کای برادر به کشکه جای خرد نیست و هنگام هش
بدانش نیاید سر جنگجوینباید به جنگ اندرون آبروی
سر مرد جنگی خرد نسپردکه هرگز نیامیخت کین با خرد
چنین داد پاسخ به افراسیابکه لختی بباید همی شرم و آب
هر آنگه کت آید به بد دسترسز یزدان بترس و مکن بد بکس
که تاج و کمر چون تو بیند بسینخواهد شدن رام با هر کسی
یکی پر ز آتش یکی پرخردخرد با سر دیو کی درخورد
سپهبد برآشفت چون پیل مستبه پاسخ به شمشیر یازید دست
میان برادر بدونیم کردچنان سنگدل ناهشیوار مرد
چو از کار اغریرث نامدارخبر شد به نزدیک زال سوار
چنین گفت کاکنون سر بخت اویشود تار و ویران شود تخت اوی
بزد نای رویین و بربست کوسبیاراست لشکر چو چشم خروس
سپهبد سوی پارس بنهاد رویهمی رفت پرخشم و دل کینه جوی
ز دریا به دریا همی مرد بودرخ ماه و خورشید پر گرد بود
چو بشنید افراسیاب این سخنکه دستان جنگی چه افگند بن
بیاورد لشکر سوی خوار ریبیاراست جنگ و بیفشارد پی
طلایه شب و روز در جنگ بودتو گفتی که گیتی برو تنگ بود
مبارز بسی کشته شد بر دو رویهمه نامداران پرخاشجوی

به نثر

افراسیاب و اغریرث دربارهٔ جنگ و قهر بحث کردند؛ لشکرها به حرکت درآمده و نبردها پرشدت شد.