بخش 10 - بنیاد نهادن کتاب
دل روشن من چو برگشت ازویسوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورمز دفتر به گفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بیشماربترسیدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسیبباید سپردن به دیگر کسی
و دیگر که گنجم وفادار نیستهمین رنج را کس خریدار نیست
برین گونه یک چند بگذاشتمسخن را نهفته همی داشتم
سراسر زمانه پر از جنگ بودبه جویندگان بر جهان تنگ بود
ز نیکو سخن به چه اندر جهانبه نزد سخن سنج فرخ مهان
اگر نامدی این سخن از خداینبی کی بدی نزد ما رهنمای
به شهرم یکی مهربان دوست بودتو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای توبه نیکی گراید همی پای تو
نبشته من این نامهٔ پهلویبه پیش تو آرم مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هستسخن گفتن پهلوانیت هست
شو این نامهٔ خسروان بازگویبدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک منبرافروخت این جان تاریک من
Prose Version
دل روشن من پس از بازگشت رو به تخت شاه نهاد و خواستم این نامه را در دست بگیرم و از دفترش به گفتار خود بیاورم. بسیار از هر کس پرسیدم و از گردش روزگار بیمناک شدم؛ شاید خود زمان درنگ بسیار نداشته باشد و باید سپردن آن به دیگری مدنظر بود. چون گنجم وفادار نیست و کسی خریدار این رنج نیست، سخن را در نهان نگاه داشتم. سراسر زمانه پر از جنگ و بر جویندگان تنگ است؛ به نیکو سخن باید نزد فرزانگان روی آورد. اگر این سخن از جانب خداوند نباشد، پیامبری آن را راهنمای ما نمیکرد. دوستی مهربان در شهرم بود که گفت همراه من باش و این رای را پسندید؛ نوشتهٔ پهلوی این نامه را نزد تو آوردم تا بازگویی شود، جوان و گشادهزبان هستی و گفتار پهلوانانهای داری؛ این نامهٔ خسروان را بازگو تا نزد مهان آبرو یابی. چون نامه نزد من آمد، جان تاریکم را برافروخت.