بخش 11 - در داستان ابومنصور

بدین نامه چون دست کردم درازیکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوانخردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرمسخن گفتن خوب و آوای نرم
مرا گفت کز من چه باید همیکه جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترسبکوشم نیازت نیارم به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیبکه از باد نامد به من بر نهیب
به کیوان رسیدم ز خاک نژنداز آن نیکدل نامدار ارجمند
به چشمش همان خاک و هم سیم و زرکریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بودجوانمرد بود و وفادار بود
چنان نامور گم شد از انجمنچو در باغ سرو سهی از چمن
نه زو زنده بینم نه مرده نشانبه دست نهنگان مردم کشان
دریغ آن کمربند و آن گردگاهدریغ آن کیی برز و بالای شاه
گرفتار زو دل شده ناامیدنوان لرز لرزان به کردار بید
یکی پند آن شاه یاد آوریمز کژی روان سوی داد آوریم
مرا گفت کاین نامهٔ شهریارگرت گفته آید به شاهان سپار
بدین نامه من دست بردم فرازبه نام شهنشاه گردنفراز

Prose Version

چون دست این نامه را دراز کردم، جوانی برجسته و پهلوان‌ویش نزدیک شد؛ او خردمند، بیدار و روان‌سخن بود و در سخن نیک و دریغ‌پوش و با شرم الهی نمایان. گفت که از من چه می‌خواهی تا جانت سخن را بازگرداند؟ اگر چیزی در دسترسم باشد کوشش می‌کنم نیازی به دیگران نداشته باشی. او مانند سیب تازه‌ای بود که باد نام او را بر من فکند؛ از خاک برخاست و آوازه‌اش بلند شد، کریمش دیده و سیم و زر را زیبا ساخت. جهان پیش او خوار بود، جوانمرد و وفادار بود، اما ناگاه نامش از انجمن گم شد؛ نه زنده‌ی او را دیدم و نه اثری از مردن؛ دریغ از آن کمربند و گردن‌بند و مقام عالی. دل‌ها از او ناامید شد و لرزهٔ اندوه بر جای ماند. پندی که آن شاه یادآور شد از کژی روان به سوی داد آورد؛ گفت این نامهٔ شهریار را اگر به شاهان بسپاری، سرنوشت بهتری خواهد یافت. بدین‌گونه من این نامه را به نام شاهنشاه گردنفراز بالا بردم.