بخش 12 - ستایش سلطان محمود
Prose Version
آفریدگار جهان تا هنگامی که جهان را آفرید، مرزبانان و نظم را برقرار ساخت؛ چون خورشید تاج بر چرخ نهاد، زمین در تابندگی و شکوه قرار گرفت. ابوالقاسم، آن شاه پیروزبخت، تاج خورشید را به سر نهاد و از خاور تا باختر را آراست؛ از فر و جلال او گنجها پدید آمد. اخترِ خفتهٔ من بیدار گشت و اندیشهام بسیار شد؛ دانستم که زمانِ گفتن رسید و روزگار کهن نو خواهد شد. در اندیشهٔ شهریار زمین، شبی لبریز از آفرین کشف کردم؛ دل من چون نوری در شب تار گشاده بود و لبها بسته. در خواب دیدم شمعی رخشنده از آب برخاست و همهٔ روی گیتی از آن شمع همچون یاقوت زرد درخشید. در و دشت چون دیبا شد و تختی پیروزه پدید آمد؛ شهریاری چون ماه نشسته بود و تاجی بر سر داشت. سپاهش گسترده و نیرومند بود و او پاکسرشت رهنما بود. آن شهریار، جهاندار محمود، عدالت و نیکی را در زمین گستراند؛ از کشمیر تا دریای چین، شهریاران برایش آفرین گفتند. مردم تحت فرمان او زندگی میکردند و کسی سر از فرمانش برنمیداشت. من نیز آفرین خواندم و این خواب را پاسخی بر آوازهٔ فرخ او دانستم؛ جهان چون باغ بهار گشت و هر آنچه از داد اوست به ایران نیکویی آورده است. جهان نباید بیسر و تاج خسرو بماند؛ همیشه جاوید و شاد باد و تن او با تاج و تخت محفوظ باشد. اکنون بازگردم به آغاز کار و نامهٔ نامور شهریار را ادامه دهم.