بخش 10

گرازان بدرگاه شاه آمدندگشاده دل و نیک خواه آمدند
چو رفتند و بردند پیشش نمازبرآشفت و پاسخ نداد ایچ باز
یکی بانگ بر زد به گیو از نخستپس آنگاه شرم از دو دیده بشست
که رستم که باشد فرمان منکند پست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بردارکنوزو نیز با من مگردان سخن
ز گفتار او گیو را دل بخستکه بردی برستم بران‌گونه دست
برآشفت با گیو و با پیلتنفرو ماند خیره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهریارکه رو هردو را زنده برکن به دار
خود از جای برخاست کاووس کیبرافروخت برسان آتش ز نی
بشد طوس و دست تهمتن گرفتبدو مانده پرخاش جویان شگفت
که از پیش کاووس بیرون بردمگر کاندر آن تیزی افسون برد
تهمتن برآشفت با شهریارکه چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدترستترا شهریاری نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار کنپرآشوب و بدخواه را خوار کن
بزد تند یک دست بر دست طوستو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
ز بالا نگون اندرآمد به سربرو کرد رستم به تندی گذر
به در شد به خشم اندرآمد به رخشمنم گفت شیراوژن و تاج‌بخش
چو خشم آورم شاه کاووس کیستچرا دست یازد به من طوس کیست
زمین بنده و رخش گاه من‌ستنگین گرز و مغفر کلاه من‌ست
شب تیره از تیغ رخشان کنمبه آورد گه بر سرافشان کنم
سر نیزه و تیغ یار من‌انددو بازو و دل شهریار من‌اند
چه آزاردم او نه من بنده‌امیکی بندهٔ آفریننده‌ام
به ایران ار ایدون که سهراب گردبیاید نماند بزرگ و نه خرد
شما هر کسی چارهٔ جان کنیدخرد را بدین کار پیچان کنید
به ایران نبینید ازین پس مراشما را زمین پر کرگس مرا
غمی شد دل نامداران همهکه رستم شبان بود و ایشان رمه
به گودرز گفتند کاین کار تستشکسته بدست تو گردد درست
سپهبد جز از تو سخن نشنودهمی بخت تو زین سخن نغنود
به نزدیک این شاه دیوانه رووزین در سخن یاد کن نو به نو
سخنهای چرب و دراز آوریمگر بخت گم بوده بازآوری
سپهدار گودرز کشواد رفتبه نزدیک خسرو خرامید تفت
به کاووس کی گفت رستم چه کردکز ایران برآوردی امروز گرد
فراموش کردی ز هاماورانوزان کار دیوان مازندران
که گویی ورا زنده بر دار کنز شاهان نباید گزافه سخن
چو او رفت و آمد سپاهی بزرگیکی پهلوانی به کردار گرگ
که داری که با او به دشت نبردشود برفشاند برو تیره گرد
یلان ترا سر به سر گژدهمشنیدست و دیدست از بیش و کم
همی گوید آن روز هرگز مبادکه با او سواری کند رزم یاد
کسی را که جنگی چو رستم بودبیازارد او را خرد کم بود
چو بشنید گفتار گودرز شاهبدانست کاو دارد آیین و راه
پشیمان بشد زان کجا گفته بودبیهودگی مغزش آشفته بود
به گودرز گفت این سخن درخورستلب پیر با پند نیکوترست
خردمند باید دل پادشاکه تیزی و تندی نیارد بها
شما را بباید بر او شدنبه خوبی بسی داستانها زدن
سرش کردن از تیزی من تهینمودن بدو روزگار بهی
چو گودرز برخاست از پیش اویپس پهلوان تیز بنهاد روی
برفتند با او سران سپاهپس رستم اندر گرفتند راه
چو دیدند گرد گو پیلتنهمه نامداران شدند انجمن
ستایش گرفتند بر پهلوانکه جاوید بادی و روشن‌روان
جهان سر به سر زیر پای تو بادهمیشه سر تخت جای تو باد
تو دانی که کاووس را مغز نیستبه تیزی سخن گفتنش نغز نیست
بجوشد همانگه پشیمان شودبه خوبی ز سر باز پیمان شود
تهمتن گر آزرده گردد ز شاههم ایرانیان را نباشد گناه
هم او زان سخنها پشیمان شدستز تندی بخاید همی پشت دست
تهمتن چنین پاسخ آورد بازکه هستم ز کاووس کی بی‌نیاز
مرا تخت زین باشد و تاج ترگقبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چرا دارم از خشم کاووس باکچه کاووس پیشم چه یک مشت خاک
سرم گشت سیر و دلم کرد بسجز از پاک یزدان نترسم ز کس
ز گفتار چون سیر گشت انجمنچنین گفت گودرز با پیلتن
که شهر و دلیران و لشکر گمانبه دیگر سخنها برند این زمان
کزین ترک ترسنده شد سرفرازهمی رفت زین گونه چندی به راز
که چونان که گژدهم داد آگهیهمه بوم و بر کرد باید تهی
چو رستم همی زو بترسد به جنگمرا و ترا نیست جای درنگ
از آشفتن شاه و پیگار اویبدیدم بدرگاه بر گفت‌وگوی
ز سهراب یل رفت یکسر سخنچنین پشت بر شاه ایران مکن
چنین بر شده نامت اندر جهانبدین بازگشتن مگردان نهان
و دیگر که تنگ اندرآمد سپاهمکن تیره بر خیره این تاج و گاه
به رستم بر این داستانها بخواندتهمتن چو بشنید خیره بماند
بدو گفت اگر بیم دارد دلمنخواهم که باشد ز تن بگسلم
ازین ننگ برگشت و آمد به راهگرازان و پویان به نزدیک شاه
چو در شد ز در شاه بر پای خاستبسی پوزش اندر گذشته بخواست
که تندی مرا گوهرست و سرشتچنان زیست باید که یزدان بکشت
وزین ناسگالیده بدخواه نودلم گشت باریک چون ماه نو
بدین چاره جستن ترا خواستمچو دیر آمدی تندی آراستم
چو آزرده گشتی تو ای پیلتنپشیمان شدم خاکم اندر دهن
بدو گفت رستم که گیهان تراستهمه کهترانیم و فرمان تراست
کنون آمدم تا چه فرمان دهیروانت ز دانش مبادا تهی
بدو گفت کاووس کامروز بزمگزینیم و فردا بسازیم رزم
بیاراست رامشگهی شاهوارشد ایوان به کردار باغ بهار
ز آواز ابریشم و بانگ نایسمن عارضان پیش خسرو به پای
همی باده خوردند تا نیم شبز خنیاگران برگشاده دولب

Prose Version

Rustam and Giv arrived at the court with open hearts and good intentions. When they bowed before King Kavus, he was enraged and gave no answer. He shouted at Giv, asking why he had delayed and brought Rustam so late, ordering Tus to seize Rustam and hang him alive. Rustam, furious, retorted that Kavus was unfit to rule and should hang Sohrab instead if he could. He struck Tus's hand aside, knocking him down, and stormed out, declaring he was a servant of God, not Kavus. He mounted Rakhsh, threatening that without him, the Iranians would be carrion for vultures. The nobles, terrified of the looming threat from Sohrab, urged Gudarz to intervene. Gudarz admonished Kavus for his rashness, and the King, realizing his error, sent Gudarz to bring Rustam back. Gudarz caught up with Rustam and pleaded with him not to abandon Iran to Sohrab. Rustam, though reluctant and angry, was swayed by duty and the potential shame of fleeing. He returned to the court, where Kavus apologized, blaming his temper. Rustam accepted the apology, reaffirming his loyalty. They then held a feast, delaying the war preparations until the next day.