داستان دوازده رخ

جهان چون بزاری برآید همیبدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آزشود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاستاگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگسرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده آز و جویای کینبگیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد بباغبدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سستسرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاکهمه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خردز گیتی بی‌آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستیگرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی بگیتی درازز رنج تن آید برفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدیددر گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدتهمان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کزان چاره نیستوزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستریسزد گرد بدیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آزچه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهانچه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچ داری و بیشی مجویکه از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنودهمیشه برنج از پی آز بود
ازان پس که برگشت زان رزمگاهکه رستم برو کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا بخلخ رسیدبننگ از کیان شد سرش ناپدید
بکاخ اندر آمد پرآزار دلابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمونقراخان و چون شیده و گرسیون
برایشان همه داستان برگشادگذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم بشاهی کلاهمرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترسعنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر بازنبد دست ایران بتوران دراز
شبیخون کند تا در خان مناز ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیرگوزن اندر آمد ببالین شیر
برین کینه گر کار سازیم زودوگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورمسراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان وز چین هزاران هزارکمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاهبسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویشنهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشتزدن کوس شاهی بران پهن دشت
بموی لشکر گهی ساختنشب و روز نسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختنچه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهرهمه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنودبرافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدانبکرد آفرینی برسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواندسخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمنبنزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوریبهر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشتز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختنز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمیدچنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یلهبشهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور بازپدر بر پسر بر همی داشت راز
سر بدره‌ها را گشادن گرفتشب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراستهبدان بی‌نیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزارهمه رزم‌جویان سازنده کار
بشیده که بودش نبرده پسرز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفرازسپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باشهمیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چینبفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران بروممان رخت و مه تخت سالار نو
در آشتی هیچ گونه مجویسخن جز بجنگ و بکینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهمابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوانیکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاببرام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغخروشان بکردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاهکه آمد ز توران بایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیابز کینه نیاید شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید بنوک سنانکه تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزاربجیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبردز جیحون بگردون برآورد گرد
دلیران بدرگاه افراسیابز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درایتو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید بایران بجنگ آن سپاههژبر دلاور نیاید براه
سر مرز توران به پیران سپردسپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزارکمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دلکز آتش ستاند بشمشیر دل
سپاهی بکردار پیلان مستکه با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهانپراندیشه بنشست شاه جهان
بکاراگهان گفت کای بخردانمن ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلندز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مارکورا سر آید بکوبز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درختبگردد برو پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواندشنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران برازبزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیوچو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوانفریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهمچو گرگین چون زنگه و گژدهم
جزین نامداران لشکر همهکه بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاهکه ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگبباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودمدمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاهبیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیلزمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگدلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کینز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاهکه ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیبنباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوانسواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیانبسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزارز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاهنیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوارفرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاهبجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوشزگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروسز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاهنهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کردسپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاهبسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوهشدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساختهوزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدارسواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپردبدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاهبهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برینچو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسرهببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگینکسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نایبکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیابنیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب دادبدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوهگزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزارببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزاردمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگسپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاهابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز دادچه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهمچو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیوگرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگسوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگانهمه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاهسپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریارچو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دستنگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میانچنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگرسپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بریمن تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوسنبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیده‌ای سوی پیران فرستهشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوشبرو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکنز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر بشاهکه فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهیتو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوانز بانگ تبیره زمین شد نوان
بلشکر گه آمد دمادم سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل شستجهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهاربیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زرنشستنگه شاه با زیب و فر
بگودرز فرمود تا بر نشستبران تخت زر از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گردمر آن را بنیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دودبران سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر بفرمان شاههمی رفت منزل بمنزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسیدسران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزارز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور ده‌هزارسخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواندهمه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سربرافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکریکه هستند سالار هر کشوری
بدان تا بنزدیک پیران شویبگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاهبزیبد رسیدم بفرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویشبی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میانببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و دردز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاهکه با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها ازان انجمنشناسی بمهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهرنبینم بدلت اندر آرام مهر
همانست کن شاه آزرمجویمرا گفت با او همه نرم گوی
ازان کو بکارسیاوش ردبیفگند یک روز بنیاد بد
بنزد منش دستگاهست نیزز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کرده‌ایز شاهان گیتی که آزرده‌ای
همی شاه بگذارد از تو همهبدی نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر تباهشوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیابزمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند منبخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگویوزیشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبانگذشتی ز تیمار و رستی بجان
بر و بوم و خویشانت آباد گشتز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناهنماند بتو مهر و تخت و کلاه
نجویم برین کینه آرام و خوابمن و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را بکین خواستننباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربسر بشنویبگفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کینبخون ریختن برنوشت آستین
بخون سیاوش یازید دستجهانی به بیداد بر کرد پست
بسان سگانش ازان انجمنببندی فرستی بنزدیک من
بدان تا فرستم بنزدیک شاهچه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگکه شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو بخون کیان دست آختزمانه به جز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تستهمه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهرانز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوانز خفتان، وز خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زرفرستی بنزدیک ما سربسر
به بیداد کز مردمان بستدیفراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویشازین درکنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست ازانفرستم بنزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاهبجای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترانگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاهکه همزمان برآرند گردن بماه
چو هر سه بدین نامدار انجمنگروگان فرستی بنزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار توبرآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راهیکی راه‌جویی بنزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شویبدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترابخورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تریکزو هیچ ناید چز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیابنبینی شب تیره او را بخواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بدنخواهی که آیی بایران سزد
بپرداز توران و بنشین بچاجببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رایبرو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگمرا زور شیرست و چنگ پلنگ
بترکان نمانم من از تخت بهرکمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآیگرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاهگنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفته‌های مرا نشنویبفرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سودکه تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسرکه بر خوان بپیران همه دربدر
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخگرفته بیاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زودبران سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گردبرفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاهکه دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسیدسپدار ایران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیوابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوسشد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوارفراز آمد اندر خور کارزار
ازیشان دو بهره هم آنجا بماندبرفت و جهاندیدگانرا بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسیدبگرد لب آب لشکر کشید
بجیحون پر از نیزه دیوار کردچو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگبدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنیدگنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتندبریشان بگفتار بشتافتند
برافگند یپران هم اندر شتابنوندی بنزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاهنهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد بنزدیک منگزین پور او مهتر انجمن
مار گوش و دل سوی فرمان تستبپیمان روانم گروگان تست
سخن چون بسالار ترکان رسیدسپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوارز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کینوزیشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیونه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سویهمی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگنجویم بخون ریختن بر درنگ
برای هشیوار و مردان مردبرآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگبخون تشنه هر یک بکردار گرگ
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفتهنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخویپر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
بگیو آنگهی گفت برخیز و روسوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجویکه فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدارگوانگروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاهگرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادرکه روشن جهان منستگزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کنز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر ازان زندگیکه سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد برین بر پلنگچو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
بنام ار بریزی مرا گفت خونبه از زندگانی بننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدستبفرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیوابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از ویخروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیرسپه را همی راند برسان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسیدبران دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد بپیش پدرهمی گفت پاسخ همه دربدر
بگودرز گفت اندرآور سپاهبجایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیستبدلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندمهمه هرچ گفتی برو خواندم
چو آمد پدیدار ازیشان گناههیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگسپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزدافراسیابچو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بستهمی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوانکه پیران بسیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهانولیکن بفرمان شاه جهان
بایست رفتن که چاره نبوددلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم بشاهچو فرمود لشکر کشیدن براه
که دل را ز مهر کسی برگسلکجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران بترکان برستبشوید همی شاه ازو پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براندبروز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزارز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها بجنگهمه نیزه و تیغ هندی بچنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاهبزد کوس و آمد ز زیبد براه
ز کوه اندر آمد بهامون گذشتکشیدند لشکر بران پهن دشت
بکردار کوه از دو رویه سپاهز آهن بسر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنایبجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تاکنابد سپاهدر و دشت ازیشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماندز نیزه هوا جز بجوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خروشید تیغاز آهن زمین بود وز گرز میغ
بتوفید ز آواز گردان زمینز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز توران سپه را بدیدکه برسان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروهگسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاهفرازآوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو رویاز آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربسر گفتی آهرمنستبدامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره بسنگ اندرونبدرد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاهسپهدار ایران به پیش سپاه
بسوده اسب اندر آورد پاییلان را بهر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بودز جنگ دلیران بی‌اندوه بود
سوی میسره رود آب روانچنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزاربفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه‌ورانابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزه‌دارچه با ترکش و تیر و جوشن‌گذار
کمانها فگنده بباز و درونهمی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگکز آتش بخنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروهزمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاهز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگونز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفشازان سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندرشب تیره‌چهرستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر بسان بهشتبباغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنهپس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگانزواره نگهدار تخت کیان
بیاری فریبرز برخاستندبیک روی لشکر بیاراستند
برهام فرمود پس پهلوانکه ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسرهنگه‌دار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویشسپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوزچو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او بهمز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیرفروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزاربرفتند بر گستوان‌ور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدویکه بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاورانچو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوارنگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوهدرفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیده‌بان بر سر کوهسارنگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراختهازان دیده‌گه دیده‌بان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاهپی مور دیدی نهاده براه
ز دیده خروشیدن آراستیبگفتی بگودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاهکه رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد بجنگنترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بیامد بسالارگاهکه دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کردسپه را بقلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویشپس پشت شیدوش و فرهاد پیش
بدست چپش رزم‌دیده هجیرسوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن بگردش سرایپس پشت پیلان جنگی بپای
سپهدار گودرزشان در میاندرفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نورنگه کرد پیران بلشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستندل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنانعنان بافته سربسر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سختبرآشفت با تیره خورشید بخت
ازان پس نگه کرد جای سپاهنیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صفهمی برزد از خشم کف را بکف
برین گونه کآمد ببایست ساختچو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیابکسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سی‌هزارکه بودند شایستهٔ کارزار
بهومان سپرد آن زمان قلبگاهسپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست رانهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپردابا سی‌هزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدوردابا سی‌هزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاهجهان سربسر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد راسپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزه‌ور ده هزاربپشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینه‌تنابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیرکمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوهسپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتروگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین بکردار شیرپس پشت او اندر آید دلیر
همان دیده‌بان بر سر کوه کردکه جنگ سواران بی‌اندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دورعنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروشهمه رزمگاه آمدی زو بجوش
دو لشکر بروی اندر آورد رویهمه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شبیکی را بگفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویشسپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت مننماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاههمی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیک‌اخترستکدامست و جنبش کرا بهترست
کجا بردمد باد روز نبردکه چشم سواران بپوشد بگرد
بریشان بیابم مگر دستگاهبکردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشمکه گودرز رادل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاهسپاه اندآرد بپشت سپاه
بروز چهارم ز پیش سپاهبشد بیژن گیو تا قلبگاه
بپیش پدر شد همه جامه چاکهمی بسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمایچه داری چنین خیره ما را بپای
بپنجم فرازآمد این روزگارشب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدیدنه گردی بروی هوا بردمید
سواران بخفتان و خود اندرونیکی رابرگ بر نجنبید خون
بایران پس از رستم نامدارنبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشنازان کشتن و رزمگاه گشن
بلاون که چندان پسر کشته دیدسر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشستست و گم کرده‌راهنخواهد که بیند همی رزمگاه
بپیرانش بر چشم باید فگندنهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاهستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خونشد ازجنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیستکه او را روان خود برین مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدرکه شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشمیکی تیز کن مغز و بفروز خشم
کنون چون جهان گرم و روشن هوابگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذردچو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزه‌ها گردد افسرده چنگپس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان بپیش سپاهکه آورد گیردبدین رزمگاه
ور ایدونک ترسد همی از کمینز جنگ سواران و مردان کین
بمن داد باید سواری هزارگزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشانسرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیوبسی آفرین کرد بر پور نیو
بدادار گفت از تو دارم سپاستو دادی مرا پور نیکی‌شناس
همش هوش دادی و هم زور کینشناسای هر کار و جویای دین
بمن بازگشت این دلاور جوانچنانچون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیرکه فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر و پیوند پاکپدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخنزبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترستبرین لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزارنباید بهر کارش آموزگار
سواران ما گرد ببار اندرندنه ترکان برنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سرهمه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمایکه ترکان بجنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوهبرد لشکر کینه‌ور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز راکه چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بدهمی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهیکند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدرکه ای پهلوان جهان سربسر
خجسته نیا را گر اینست رایسزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنمبمی روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را بکاربیایم کمربستهٔ کارزار
وزان لشکر ترک هومان دلیربپیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیابگرفت اندرین دشت ما را شتاب
بهفتم فراز آمد این روزگارمیان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کیننهاده دو دیده بایران زمین
چه داری بروی اندرآورده رویچه اندیشه داری بدل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمایورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست ازین بر تو ای پهلوانبدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگبرفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کزیشان همه رزمگه کشته بودزمین سربسر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کمستنه آن دوده را پهلوان رستمست
گرت آرزو نیست خون ریختننخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگ‌آوران لشکری برگزینبمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخنبدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواهکه آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروستسر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه منبدو سر فرازد بهر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاهندانم چو گودرز کس را بجاه
بگردن‌فرازی و مردانگیبرای هشیوار و فرزانگی
سدیگر که پرداغ دارد جگرپر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدامانده‌ایمزمین را بخون گرد بنشانده‌ایم
کنون تا بتنش اندرون جان بودبرین کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوهفرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیستبراندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگرازان کوه‌پایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنندبجنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرشیکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشانچو شیر ژیان در بر آریمشان
بریشان بگردد همه کام مابرآید بخورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاهبرآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو بنام بلندش نیازنباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگنیاید کسی نزد ما بی‌درنگ
ز گردان کسی را که بی‌نام‌ترز جنگ سواران بی‌آرام‌تر
ز لشکر فرستد بپیشت بکیناگر برنوردی برو بر زمین
ترا نام ازان برنیاید بلندبایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد بخونشوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان بگفتار اویهمی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوارنباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خویمرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت بکین جستن آهنگ نیستبدلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاهنمایم هنرها بایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنمسپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیده‌دمانچو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد بنزدیک ایران سپاهپر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگبروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگریکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا بهر کار سازد درنگسر اندر نیارد بپیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخستبفرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیستاگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمودندانم چه آرد بفرجام سود
جهانداورش باد فریادرسجز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاهکه گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبردنگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمانسواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجویبخیره بدشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوندبچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
بایرانیان گفت پس ترجمانکه آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مردهمی با شما کرد خواهد نبرد
سر ویسگانست هومان بنامکه تیغش دل شیر دارد نیام
چو دیدند ایرانیان گرز اویکمر بستن خسروی برز اوی
همه دست نیزه گزاران ز کارفروماند از فر آن نامدار
همه یکسره بازگشتند ازویسوی ترجمانش نهادند روی
که رو پیش هومان بترکی زبانهمه گفتهٔ ما بروبر بخوان
که ما رابجنگ تو آهنگ نیستز گودرز دستوری جنگ نیست
اگر جنگ جوید گشادست راهسوی نامور پهلوان سپاه
ز سالار گردان و گردنکشانبهومان بدادند یک یک نشان
که گردان کجایند و مهتر کجاستکه دارد چپ لشکر و دست راست
وزانپس هیونی تگاور دمانطلایه برافگند زی پهلوان
که هومان ازان رزمگه چون پلنگسوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
چو هومان ز نزد سواران برفتبیامد بنزدیک رهام تفت
وزانجا خروشی برآورد سختکه ای پور سالار بیدار بخت
چپ لشکر و چنگ شیران توینگهبان سالار ایران توی
بجنبان عنان اندرین رزمگاهمیان دو صف برکشیده سپاه
بورد با من ببایدت گشتسوی رود خواهی وگر سوی دشت
وگر تو نیابی مگر گستهمبیاید دمان با فروهل بهم
که جوید نبردم ز جنگاورانبتیغ و سنان و بگرز گران
هرآنکس که پیش من آید بکینزمانه برو بر نوردد زمین
وگر تیغ ما را ببیند بجنگبدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین داد رهام پاسخ بدویکه ای نامور گرد پرخاشجوی
زترکان ترا بخرد انگاشتمازین سان که هستی نپنداشتم
که تنها بدین رزمگاه آمدیدلاور بپیش سپاه آمدی
بر آنی که اندر جهان تیغ‌دارنبندد کمر چون تو دیگر سوار
یکی داستان از کیان یاد کنزفام خرد گردن آزاد کن
که هر کو بجنگ اندر آید نخستره بازگشتن ببایدش جست
ازاینها که تو نام بردی بجنگهمه جنگ را تیز دارند چنگ
ولیکن چو فرمان سالار شاهنباشد نسازد کسی رزمگاه
اگر جنگ گردان بجویی همیسوی پهلوان چون بپویی همی
ز گودرز دستوری جنگ خواهپس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه
بدو گفت هومان که خیره مگویبدین روی با من بهانه مجوی
تو این رزم را جای مردان گزیننه مرد سوارانی و دشت کین
وزانجا بقلب سپه برگذشتدمان تا بدان روی لشکرگذشت
بنزد فریبرز با ترجمانبیامد بکردار باد دمان
یکی برخروشید کای بدنشانفروبرده گردن ز گردنکشان
سواران و پیلان و زرینه کفشترا بود با کاویانی درفش
بترکان سپردی بروز نبردیلانت بایران نخوانند مرد
چو سالار باشی شوی زیردستکمر بندگی را ببایدت بست
سیاوش رد را برادر تویبگوهر ز سالار برتر توی
تو باشی سزاوار کین خواستنبکینه ترا باید آراستن
یکی با من اکنون به آوردگاهببایدت گشتن بپیش سپاه
بخورشید تابان برآیدت نامکه پیش من اندر گذاری تو گام
وگر تو نیایی بحنگم رواستزواره گرازه نگر تاکجاست
کسی را ز گردان بپیش من آرکه باشد ز ایرانیان نامدار
چنین داد پاسخ فریبرز بازکه با شیر درنده کینه مساز
چنینست فرجام روز نبردیکی شاد و پیروز و دیگر بدرد
بپیروزی اندر بترس از گزندکه یکسان نگردد سپهر بلند
درفش ار ز من شاه بستد رواستبدان داد پیلان و لشکر که خواست
بکین سیاوش پس از کیقبادکسی کو کلاه مهی برنهاد
کمر بست تا گیتی آباد کردسپهدار گودرز کشواد کرد
همیشه بپیش کیان کینه‌خواهپدر بر پدر نیو و سالار شاه
و دیگر که از گرز او بی‌گمانسرآید بسالارتان بر زمان
سپه را به ویست فرمان جنگبدو بازگردد همه نام و ننگ
اگر با توم جنگ فرمان دهددلم پر ز دردست درمان دهد
ببینی که من سر چگونه ز ننگبرآرم چو پای اندر آرم بجنگ
چنین پاسخش داد هومان که بسبگفتار بینم ترا دسترس
بدین تیغ کاندر میان بسته‌ایگیابر که از جنگ خود رسته‌ای
بدین گرز جویی همی کارزارکه بر ترگ و جوشن نیاید بکار
وزآنجا بدان خیرگی بازگشتتو گفتی مگر شیر بدساز گشت
کمربستهٔ کین آزادگانبنزدیک گودرز کشوادگان
بیامد یکی بانگ برزد بلندکه ای برمنش مهتر دیوبند
شنیدم همه هرچ گفتی بشاهوزان پس کشیدی سپه را براه
چنین بود با شاه پیمان توبپیران سالار فرمان تو
فرستاده کامد بتوران سپاهگزین پور تو گیو لشکرپناه
ازان پس که سوگند خوردی بماهبخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که گر چشم من درگه کارزاربپیران برافتد برارم دمار
چو شیر ژیان لشکر آراستیهمی برزو جنگ ما خواستی
کنون از پس کوه چون مستمندنشستی بکردار غرم نژند
بکردار نخچیر کز شرزه شیرگریزان و شیر از پس اندر دلیر
گزیند ببیشه درون جای تنگنجوید ز تیمار جان نام و ننگ
یکی لشکرت را بهامون گذارچه داری سپاه از پس کوهسار
چنین بود پیمانت با شهریارکه بر کینه گه کوه گیری حصار
بدو گفت گودرز کاندیشه کنکه باشد سزا با تو گفتن سخن
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمنبه بیدانشی بر نهی این سخن
تو بشناس کز شاه فرمان منهمین بود سوگند و پیمان من
کنون آمدم با سپاهی گراناز ایران گزیده دلاور سران
شما هم بکردار روباه پیرببیشه در از بیم نخچیرگیر
همی چاره سازید و دستان و بندگریزان ز گرز و سنان و کمند
دلیری مکن جنگ ما را مخواهکه روباه با شیر ناید براه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنیدچو شیر اندران رزمگه بردمید
بگودرز گفت ار نیایی بجنگتو با من نه زانست کایدت ننگ
ازان پس که جنگ پشن دیده‌ایسر از رزم ترکان بپیچیده‌ای
به لاون بجنگ آزمودی مرابه آوردگه بر ستودی مرا
ار ایدونک هست اینک گویی همیوزین کینه کردار جویی همی
یکی برگزین از میان سپاهکه با من بگردد به آوردگاه
که من از فریبرز و رهام جنگبجستم بسان دلاور پلنگ
بگشتم سراسر همه انجمننیاید ز گردان کسی پیش من
بگودرز بد بند پیکارشانشنیدن نه ارزید گفتارشان
تو آنی که گویی بروز نبردبخنجر کنم لاله بر کوه زرد
یکی با من اکنون بدین رزمگاهبگرد و بگرز گران کینه‌خواه
فراوان پسر داری ای نامورهمه بسته بر جنگ ما بر کمر
یکی را فرستی بر من بجنگاگر جنگ‌جویی چه جویی درنگ
پس اندیشه کرد اندران پهلوانکه پیشش که آید بجنگ از گوان
گر از نامداران هژبری دمانفرستم بنزدیک این بدگمان
شود کشته هومان برین رزمگاهز ترکان نیاید کسی کینه‌خواه
دل پهلوانش بپیچد بدردازان پس بتندی نجوید نبرد
سپاهش بکوه کنابد شودبجنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران این انجمنیکی کم شود گم شود نام من
شکسته شود دل گوان را بجنگنسازند زان پس به جایی درنگ
همان به که با او نسازیم کینبروبر ببندیم راه کمین
مگر خیره گردند و جویند جنگسپاه اندر آرند زان جای تنگ
چنین داد پاسخ بهومان که روبگفتار تندی و در کار نو
چو در پیش من برگشادی زبانبدانستم از آشکارت نهان
که کس را ز ترکان نباشد خردکز اندیشهٔ خویش رامش برد
ندانی که شیر ژیان روز جنگنیالاید از بن بروباه چنگ
و دیگر دو لشکر چنین ساختههمه بادپایان سر افراخته
بکینه دو تن پیش سازند جنگهمه نامداران بخایند چنگ
سپه را همه پیش باید شدنبه انبوه زخمی بباید زدن
تو اکنون سوی لشکرت باز شوبرافراز گردن بسالار نو
کز ایرانیان چند جستم نبردنزد پیش من کس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام توز پیران برآید همه کام تو
بدو گفت هومان ببانگ بلندکه بی کردن کار گفتار چند
یکی داستان زد جهاندار شاهبیاد آورم اندرین کینه‌گاه
که تخت کیان جست خواهی مجویچو جویی از آتش مبرتاب روی
ترا آرزو جنگ و پیکار نیستوگر گل چنی راه بی‌خار نیست
نداری ز ایران یکی شیرمردکه با من کند پیش لشکرنبرد
بچاره همی بازگردانیمنگیرم فریبت اگر دانیم
همه نامدراان پرخاشجویبگودرز گفتند کاینست روی
که از ما یکی را به آوردگاهفرستی بنزدیک او کینه‌خواه
چنین داد پاسخ که امروز رویندارد شدن جنگ را پیش اوی
چو هومان ز گودرز برگشت چیربرآشفت برسان شیر دلیر
بخندید و روی از سپهبد بتافتسوی روزبانان لشکر شتافت
کمان را بزه کرد و زیشان چهاربیفگند ز اسب اندران مرغزار
چو آن روزبانان لشکر ز دوربدیدند زخم سرافراز تور
رهش بازدادند و بگریختندبورد با او نیاویختند
ببالا برآمد بکردار مستخروشش همی کوه را کرد پست
همی نیزه برگاشت بر گرد سرکه هومان ویسه است پیروزگر
خروشیدن نای رویین ز دشتبرآمد چو نیزه ز بالا بگشت
ز شادی دلیران توران سپاههمی ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بیامد بدان چیرگیبپیچید گودرز زان خیرگی
سپهبد پر از شرم گشته دژمگرفته برو خشم و تندی ستم
بننگ از دلیران بپالود خویسپهبد یکی اختر افگند پی
کزیشان بد این پیشدستی بخونبدانند و هم بر بدی رهنمون
ازان پس بگردنکشان بنگریدکه تا جنگ او را که آید پدید
خبر شد به بیژن که هومان چو شیربپیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سختبخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زینبران پیل تن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومی زره جنگ رایکی تنگ بر بست شبرنگ را
بپیش پدر شد پر از کیمیاسخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدربگفتم ترا من همه دربدر
که گودرز را هوش کمتر شدستبیین نبینی که دیگر شدست
دلش پر نهیبست و پر خون جگرز تیمار وز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کرده دیدبدان رزمگه جمله افگنده دید
نشان آنک ترکی بیامد دلیرمیان دلیران بکردار شیر
بپیش نیا رفت نیزه بدستهمی بر خروشید برسان مست
چنان بد کزین لشکر رنامدارسواری نبود از در کارزار
که او را بنیزه برافراختیچو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیار هوشدو کتفم بدرع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبردبدان تا برآرم ز مردیش گرد
بدو گفت گیو ای پسر هوش داربگفتار من سربسر گوش دار
تا گفته بودم که تندی مکنز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیده‌ست و داناترستبدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی بپیش اندرندکه بر کینه گه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبردجوانی مگر مر ترا خیره کرد
که گردن بدین سان برافراختیبدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستانمزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام مننجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بسته کمرزنم دست بر جنگ هومان ببر
وزآنجا بزد اسب و برگاشت رویبنزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایش کنان پیش او شد بدردهم این داستان سربسر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاهشناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همی بینم از تو یکیوگر چند هستم بهوش اندکی
کزین رزمگه بوستان ساختیدل از کین ترکان بپرداختی
شگفتی‌تر آنک از میان سپاهیکی ترک بدبخت گم کرده راه
بیامد که یزدان نیکی‌کنشهمی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاهبدان تا بدست تو گردد تباه
بدام آمده گرگ برگاشتیندانم کزین خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بی‌درنگبریزند پیران نیاید بجنگ
مپدار کو کینه بیش آوردسپه را برین دشت پیش آورد
من اینک بخون چنگ را شسته‌امهمان جنگ او را کمر بسته‌ام
چو دستور باشد مرا پهلوانشوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیومگر کان سلیح سیاوش نیو
دهد مر مرا خود و رومی زرهز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اویبدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی برو آفرین کرد سختکه از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی بزین پلنگنهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
بهر کارزار اندر آیی دلیربهر جنگ پیروز باشی چو شیر
نگه کن که با او به آوردگاهتوانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمنستبورد جنگ او چو آهرمنست
جوانی و ناگشته بر سر سپهرنداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبرفرستم بجنگش بکردار ابر
برو تیرباران کند چون تگرگبسر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوانهنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی برزم فرودز سر باز باید کنون آزمود
بجنگ پشن بر نوشتم زمیننبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورستگر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخنبدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاهنخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شدبسان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیوکه فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی بجنگفروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنونمگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را بدست تو هوشبراید بفرمان یزدان بکوش
بنام جهاندار یزدان مابپیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زرهکه بیژن همی خواهد او را بده
گر ایدنک پیروز باشی برویترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم بجاهبگنج و سپاه و بتخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیانبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوانسخن گفت با او ز بهر جوان
وزان خسروانی زره یاد کردکجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسرکه ای پهلوان جهان سربسر
مرا هوش و جان و جهان این یکیستبچشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربانجز این برد باید بوی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نوبهر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستنستجهان را ز آهرمنان شستنست
بکین سیاوش بفرمان شاهنشاید بپیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغنشاید که دارم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را بجنگبگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوانبماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبودیکی با پسر نیز بند آزمود
بگودرز گفت ای جهان پهلوانبجایی که پیکار خیزد بجان
مرا خود شب و روز کارست پیشچرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاهنه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاستزره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمسازکه ما را بدرع تو ناید نیاز
برانی که اندر جهان سربسربدرع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد بجنگنجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاهکه آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدیددل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریستنگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بسمان برفرازید سرپر از خون دل از درد خسته جگر
بدادار گفت ار جهان‌داورییکی سوی این خسته‌دل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلمکه ز آب مژه تا دل اندر گلم
بمن بازبخشش تو ای کردگاربگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوانپراز خون دل ازبهر رفته جوان
بدل گفت خیره بیازردمشچرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید بسرچه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشمپر از آرزو دل پر از آب چشم
وزانجا دمان هم بکردار گردبپیش پسر شد بجای نبرد
بدو گفت ما را چه داری بتنگهمی تیزی آری بجای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگکه از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بودکه خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همیز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویشندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو بابدل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهنستنه پیل ژیان و نه آهرمنست
یکی مرد جنگست و من جنگجویازو برنتابم ببخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرستزمانه بدست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را بغمسزد گر نداری نباشی دژم
چو بنشید گفتار پور دلیرمیان بستهٔ جنگ برسان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجویسپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواستچنین بر خرد کام تو پادشاست
برین بارهٔ گامزن برنشینکه زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون بکار آیدتچو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیشچو باد اندر آمد ز بالای خویش
بران بارهٔ خسروی برنشستکمربست و بگرفت گرزش بدست
یکی ترجمان را ز لشکر بجستکه گفتار ترکان بداند درست
بیامد بسان هژبر ژیانبکین سیاوش بسته میان
چو بیژن بنزدیک هومان رسیدیکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شدهیکی پیل در زیر جوشن شده
ازان پس بفرمود تا ترجمانیکی بانگ برزد بران بدگمان
که گر جنگ جویی یگی بازگردکه بیژن همی با تو جوید نبرد
همی گوید ای رزم دیده سوارچه پویانی اسب اندرین مرغزار
کز افراسیاب اندر آیدت بدز توران زمین بر تو نفرین سزد
بکینه پی‌افگنده و بدخویز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش زین تگاور هیونکت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبردبدشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاهبگردی بلاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترادل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زهزره را بکینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناهکت آورد پیشم بدین رزمگاه
بلشکر بران سان فرستمت بازکه گیو از تو ماند بگرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیرچنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد بنزدیک شبرو اکنون بزنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شومبشبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراختهبیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شوپست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سربسر کشته بادگر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاهنبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پایکزان پس بلشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتندبشب دشت پیکار بگذاشتند
بلشکر گه خویش بازآمدندبر پهلوانان فراز آمدند
همه شب بخواب اند آسیب شیبز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سربردمیدشد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبردسخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستمهمه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواندبگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زودبیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفتکه با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گردبدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمانبسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگچو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلویدرفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسارببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ منسرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گلیکی داستان اندر آری بدل
که با آهوان گفت غرم ژیانکه گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزادگشتنپویم بران سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیوبماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذروکه بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکانکشانش بچنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخنکجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزاراگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دورنه ایران گراید بیاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گردبزه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر بماهچنان کینه‌ور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختندسران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمیندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذرنه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرسبپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجماننباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریاربگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چونچه زاری رسید اندرین دشت خون
بگفتند و زاسبان فرود آمدندببند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگیکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زینپر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چوبایست برخاستندبمیدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنانهمان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لختنگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده بازبب و بسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدندبران آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیزبرآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغهمی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدارنیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداورانفرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختننشد سیر دلشان زآویختن
عمود از پس تیغ برداشتنداز اندازه پیکار بگذاشتند
ازان پس بران بر نهادند کارکه زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبردکه از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیشرباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیبگسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدانبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدندز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجماندو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستندبکشتی گرفتن بیاراستند
زشبگیر تا سایه گسترد شیددو خونی ازین سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگریکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آبازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگربرفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدردز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بیددل از جان شیرین شده ناامید
بیزدان چنین گفت کای کردگارتو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ مابرین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرانگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغسیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدندگرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برینگه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزورهنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بندفراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن بسان پلنگز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست رانخم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پستسوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدافگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرونهمه دشت شد سربسر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتنفگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازویسوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمانز جان سخن‌گوی و روشن‌روان
توی تو که جز تو جهاندار نیستخرد را بدین کار پیکار نیست
مرا زین هنر سربسر بهره نیستکه با پیل کین جستنم زهره نیست
بکین سیاوش بریدمش سربهفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده بادبچنگال شیران تنش کنده باد
سرش را بفتراک شبرنگ بستتنش را بخاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمرتنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریبست و بسبسختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیستسپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید ازو یار هومان چو دیدکه بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباهدوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایش‌کنان پیش بیژن شدندچو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزندکه پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پویز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمانبکوه کنابد بزه بر کمان
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاهنبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشانکه یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوهبسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سربخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمهٔ پیل‌پیکر نشستدرفش سر نامداران بدست
برفت و بران دشت کرد آفرینبران بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیده‌بانان لشکر ز دوردرفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستندبشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زودبنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریاردوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگونتنش غرقه مانده بخاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروشبهومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاهرسید اندران سایهٔ تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمانبگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه بپیران رسید آگهیکه شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاهنگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده‌بانان ایران سپاهنگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتندوزان دیده گه نعره برداشتند
وزآنجا هیونی بسان نوندطلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیردرفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوانبهرسو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیوپورهمی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدویدمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسیدز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سرهمی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند رادلیر و جوان و خردمند را
وزآنجا دمان سوی سالار شاهستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دورنبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سرسرگرد هومان بفتراک بر
بپیش نیا رفت بیژن چو دودهمی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گردبه پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوانکه گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بربران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوانکه تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زردرفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگامپری‌روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیرکسی ناورید اژدهایی بزیر
گشادی سپه را بدین جنگ دستدل شاه ترکان بهم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیردمان و دنان بادپایان بزیر
وز اندوه پیران برآورد خشمدل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کسکه ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگبکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان بر شبیخون کنیزمین را بخون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوارکمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوریسر دشمنان را بگاز آوری
چو رفتی بنزدیک لشکر فرازسپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنمکه از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشتز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختنبدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینه‌خواهبیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیده‌دمان تا بدانجا رسیدچو از دیده گه دیده‌بانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتندسبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روانکه گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بودسپهدار داند که آن چون بود
بلشکر بفرمود پس پهلوانکه بیدار باشید و روشن‌روان
بخواند آن زمان بیژن گیو راابا تیغ‌زن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام توشکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان منازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیرسپاه اندر آورد به مردی بزیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سواردلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک بدیگر فرازدو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گرزها بر کشیدند پاکیکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاهبپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدیدکزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن بزهبرآمد خروش از مهان و ز که
چو بیژن به نستیهن اندر رسیددرفش سر ویسگان را بدید
هوا سربسر گشته زنگارگونزمین شد بکردار دریای خون
ز ترکان دو بهره فتاده نگونبزیر پی اسب غرقه بخون
یکی تیر بر اسب نستیهنارسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور برویرسید اندرو بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگ‌دارتهی ماند ازو مغز و برگشت کار
چنین گفت بیژن بایرانیانکه هر کو ببندد کمر بر میان
بجز گرز و شمشیر گیرد بدستکمان بر سرش بر کنم پاک پست
که ترکان بدیدن پری چهره‌اندبجنگ از هنر پاک بی‌بهره‌اند
دلیری گرفتند کنداورانکشیدند لشکر پرندآوران
چو پیلان همه دشت بر یکدگرفگنده ز تنها جدا مانده سر
ازان رزمگه تا بتوران سپاهدمان از پس اندر گرفتند راه
چو پیران ندید آن زمان با سپاهبرادر بدو گشت گیتی سیاه
بکارآگهان گفت زین رزمگاههیونی بتازد به آوردگاه
که آردنشانی ز نستیهنموگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمانبرفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاهابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیلتن از گرز خسته بکردار نیل
چو بشنید پیران برآمد بجوشنماند آن زمان با سپهدار هوش
همی کند موی و همی ریخت آبازو دور شد خورد و آرام و خواب
بزد دست و بدرید رومی قبایبرآمد خروشیدن های های
همی گفت کای کردگار جهانهمانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور منچنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افن گردگیرجوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان منسر ویسگان گرد هومان من
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگکه روباه بودی بجنگش پلنگ
کرا یابم اکنون بدین رزمگاهبجنگ اندر آورد باید سپاه
بزد نای رویین و بربست کوسهوا نیلگون شد زمین آبنوس
ز کوه کنابد برون شد سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنایسپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفشبپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخرابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاهبه پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویشبخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسیداز اندیشه کردن دلش بردمید
همی گفت کامروز رزمی گرانبکردیم و کشتیم ازیشان سران
گمانی برم زانک پیران کنوندواند سوی شاه ترکان هیون
وزو یار خواهد بجنگ سپاهرسانم کنون آگهی من بشاه
نویسندهٔ نامه را خواند و گفتبرآورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشایی تو لب را ز بندزبان آورد بر سرت برگزند
یکی نامه فرمود نزدیک شاهبگاه کردن ز کار سپاه
بخسرو نمود آن کجا رفته بودسخن هرچ پیران بود گفته بود
فرستادن گیو و پیوند و مهرنمودن بدو کار گردان سپهر
ز پاسخ که دادند مر گیو رابزرگان و فرزانهٔ نیو را
وزان لشکری کز پسش چون پلنگبیاورد سوی کنابد بجنگ
ازان پس کجا رزمگه ساختندوزان رزم دلرا بپرداختند
ز هومان و نستیهن جنگجویسراسر همه یاد کرد اندر اوی
ز کردار بیژن که روز نبردبدان گرزداران توران چه کرد
سخن سربسر چون همه گفته بودز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
بپردخت زان پس بافراسیابکه با لشکر آمد بنزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاهبایران گذارد سپه را براه
تو دانی که با او نداریم پایایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاهبسر بر نهد بندگانرا کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیشبخواهد سپه یاور از شاه خویش
بخسرو رسد زان سپس آگهیک با او چه سازد ببختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بندز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبررساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه بمهر اندر آورد و بندبفرمود تا بر ستور نوند
تشستنگه خسروی ساختندفراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیرجوانی بکردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سربسر پهلوانبپیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردلیکی تیز گردان بدین کاردل
اگر مر تو را نزد من دستگاههمی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمانبرو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخارببر نامهٔ من بر شهریار
بپدرود کردن گرفتش ببربرون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواندسبکشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پرده‌سرای پدربهر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستورچه تاریکی شب چه تابنده هور
بران گونه پویان براه آمدندبیک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوارکس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ راچه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیرکه ای پهلوان‌زادهٔ شیرگیر
درودست باری که بس ناگهانرسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتندباسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوینگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندشهزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاهبسر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاهز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان بخسرو بدادهمه کار لشکر برو کرد یاد
بدو داد پس نامهٔ پهلوانجوان خردمند روشن‌روان
نویسنده را پیش بنشاندندبفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه بخسرو دبیرز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفتکه دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنیدهمی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگارچنانچون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیرابا زین زرین ده اسب هژیر
بیارانش بر خلعت افگند نیزدرم داد و دینار و هرگونه چیز
ازان پس جو از جای برخاستندنشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرستگرفتند یکسر همه می بدست
نشستند یک روز و یک شب بهمهمی رای زد خسرو از بیش و کم
بشبگیر خسرو سر و تن بشستبپیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامهٔ بندگیدو دیده چو ابری ببارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سرهمی آفرین خواند بر دادگر
ازو خواست پیروزی و فرهیبدو جست دیهیم و تخت مهی
بیزدان بنالید ز افراسیاببدرد از دو دیده فرو ریخت آب
وزآنجا بیامد چو سرو سهینشست از برگاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواندسخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشتپدید آورید اندرو خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگارکزو دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوانکه جاوید بادی و روشن‌روان
خجسته سپهدار بسیار هوشهمه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفشفروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ماکه پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمودز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو رابزرگان فرزانه و نیو را
بنزدیک پیران فرستاده‌امچه مایه ورا پندها داده‌ام
نپذرفت ازان پس خود او پند مننجست اندرین کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد برینچو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستستز نیکی ببخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهیکه پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن ازان خوب کردار اونجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهرکه پیران بتوران گراید بمهر
کنون چون نبیند جز افراسیابدلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوابکوشش نروید ز خاراگیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواستاز آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگ‌آورانکجا یاد کردی به گرز گران
ز نیک‌اختر و گردش هور و ماهز کوشش نمودن بران رزمگاه
مرا این درستست کز کار کردتو پیروز باشی بروز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیابجنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیرچنانچون بود نامدار و دلیر
به بیداد برنیست این کار توبسندست یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناسازو دار تا زنده باشی سپاس
سدیگر که گفتی که افراسیابسپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اویسپاهش بایران نهادست روی
همانست یکسر که گفتی سخنکنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار منبهر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگنه ازان کرد کید بر ما بجنگ
که خاقان برو لشکر آرد ز چینفراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گرانپراگنده برگرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدیدازان بر لب رود جیحون کشید
بپنجم سخن کگهی خواستیبمهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگچو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باشبهر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمردز کشمیر و کابل برآورد گرد
وزان سو که شد اشکش تیزهوشبرآمد ز خوارزم یکسر خروش
برزم اندرون شیده برگشت ازویسوی شهر گرگان نهادست روی
وزان سو که لهراسب شد با سپاههمه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداختهشد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید براهزجیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوینماند به جز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویشبر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
بگفتار پیران نماند بجایبدشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لبکه ناید خبر زو بمن روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درودکه او بگذراند سپه را ز رود
بما برکند پیشدستی بجنگنبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوسببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بربگیرد برآرد بخورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاهبیاری بیایم بپشت سپاه
تو از جنگ پیران مبر تاب رویسپه را بیارای و زو کینه‌جوی
چو هومان و نستیهن از پشت اویجدا ماند شد باد در مشت اوی
گر از نامداران ایران نبردبخواهد بفرما وزان برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیرکمن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاببجای آرد دل روی ازو برمتاب
چو آید بجنگ اندرون جنگجوینباید که برتابی از جنگ روی
بریشان تو پیروز باشی بجنگنگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگارکه پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راهبپشت سپاه اندر آرم سپاه
بریشان شما رانده باشید کامبه خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاهدرود فراوان فرستاد شاه
بران نامه بنهاد خسرو نگینفرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیرسپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاهسراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاببجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جایمرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواندبفرمود تا تیز لشکر براند
بسوی دهستان سپه برکشیدهمه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگبجنگ اندر آید بسان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوسخروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفتزمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان بجایبماند از نهیب سواران بپای
دو هفته همی رفت زان سان سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبرز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفتسبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سرانهمه نامداران و کنداوران
بنزدیک گودرز بنهاد رویابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهیابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرودمانگرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمیتو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پرده‌سرایبرآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سربسرزمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد بچرخ اندرون داوریز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروسابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوانبگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اویهمی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریدست مهرچگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهانبگودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازویبمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش بخواننده دادسخنها برو کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرینبفرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسربشبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاهبرفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیربیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاهز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار رزی دهان را بخواندبدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوهبلشکر گه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمرهمان مایه‌ور جوشن و خود زر
بروزی دهان داد یکسر کلیدچو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواستهسوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن برسان کوهزمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران ازیشان به بیمهمه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختندل و گوش دادن بکین آختن
برفتند پیش سپهبد گروهبر انبوه لشکر بکردار کوه
بریشان نگه کرد سالار مردزمین تیره دید آسمان لاژورد
چنین گفت کز گاه رزم پشیننیاراست کس رزمگاهی چنین
باسب و سلیح و بسیم و بزربپیلان جنگی و شیران نر
اگر یار باشد جهان‌آفریننپیچیم از ایدر عنان تا بچین
چو بنشست فرزانگان را بخواندابا نامداران برامش نشاند
همی خورد شادی‌کنان دل بجایهمی با یلان جنگ را کرد رای
بپیران رسید آگهی زین سخنکه سالار ایران چه افگند بن
ازان آگهی شد دلش پرنهیبسوی چاره برگشت و بند و فریب
ز دستور فرخنده رای آنگهیبجست اندر آن کینه جستن رهی
یکی نامه فرمود پس تا دبیرنویسد سوی پهلوان دلپذیر
سر نامه کرد آفرین بزرگبیزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهانبخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان تو رویه سپاهجهاندار بردارد این کینه‌گاه
اگر تو که گودرزی آن خواستیکه گیتی بکینه بیاراستی
برآمد ازین کینه گه کام توچه گویی چه باشد سرانجام تو
نگه کن که چندان دلیران منز خویشان نزدیک و شیران من
تن بی سرانشان فگندی بخاکز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتیکنون آنچ جستی همه یافتی
گه آمد که گردی ازین کینه سیربخون ریختن چند باشی دلیر
نگه کن کز ایران و توران سوارچه مایه تبه شد بدین کارزار
بکین جستن مرده‌ای ناپدیدسر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید تراز کین جستن آسایش آید ترا
اگر بازیابی شده روزگاربگیتی درون تخم کینه مکار
روانت مرنجان و مگذار تنز خون ریختن بازکش خویشتن
پس از مرگ نفرین بود بر کسیکزو نام زشتی بماند بسی
نباید که زشتی بماندت ناموگر تو بدان سر شوی شادکام
هر آنگه که موی سیه شد سپیدببودن نماند فراوان امید
بترسم که گر بار دیگر سپاهبجنگ اندر آید بدین رزمگاه
نبینی ز هر دو سپه کس بپایبرفته روان تن بمانده بجای
ازان پس که داند که پیروز کیستنگون‌بخت گر گیتی افروز کیست
ور ایدونک پیکار و خون ریختنبدین رزمگه با من آویختن
کزین سان همی جنگ شیران کنیهمی از پی شهر ایران کنی
بگو تا من اکنون هم اندر شتابنوندی فرستم بافراسیاب
بدان تا بفرمایدم تا زمینببخشم و پس در نوردیم کین
چنانچون بگاه منوچهر شاهببخشش همی داشت گیتی نگاه
هران شهر کز مرز ایران نهیبگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و برکه فرمود کیخسرو دادگر
از ایران بکوه اندر آید نخستدر غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریابهمیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیانسر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزگانان فرخنده جاینهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا در بدخشانهمینست ازین پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زمکه با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گردبخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیزنجوید کس آن پادشاهی بنیز
وزان سو که شد رستم گرد سوزسپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاهسوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندواننداریم تاریک ازین پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهارشما را بود آن همه زین شمار
وزان سو که لهراسب شد جنگجویالانان و غر در سپارم بدوی
ازین مرز پیوسته تا کوه قافبخسرو سپاریم بی‌جنگ و لاف
وزان سو که اشکش بشد همچنینبپردازم اکنون سراسر زمین
وزان پس که این کرده باشم همهز هر سو بر خویش خوانم رمه
بسوگند پیمان کنم پیش توکزین پس نباشم بداندیش تو
بدانی که ما راستی خواستیمبمهر و وفا دل بیاراستیم
سوی شاه ترکان فرستم خبرکه ما را ز کینه بپیچید سر
همیدون تو نزدیک خسرو بمهریکی نامه بنویس و بنمای چهر
چنین از ره مهر و پیکار منز خون ریختن با تو گفتار من
چو پیمان همه کرده باشیم راستز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سربسر نزد شاهدر کین ببندد مگر بر سپاه
ازان پس که این کرده باشیم نیزگروگان فرستاده و داده چیز
بپیوندم این هر و آیین و دینبدوزم بدست وفا چشم کین
که بشکست هنگام شاه بزرگز بد گوهر تور و سلم سترگ
فریدون که از درد سرگشته شدکجا ایرج نامور کشته شد
ز من هرچ باید بنیکی بخواهازان پس برین نامه کن نزد شاه
نباید کزین خوب گفتار منبسستی گمانی برند انجمن
که من جز بمهر این نگویم همیسرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیشبمردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختنبه بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلمبکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهانبترسم همی آشکار و نهان
که نپسندد از ما بدی دادگرگزافه نبردارد این شور و شر
اگر سر بپیچی ز گفتار مننجویی همه ژرف کردار من
گنهکار دانی مرا بی‌گناهنخواهی بگفتار کردن نگاه
کجا داد و بیداد نزدت یکیستجز از کینه گستردنت رای نیست
گزین کن ز گردان ایران سرانکسی کو گراید برگرز گران
همیدون من از لشکر خویش مردگزینم چو باید ز بهر نبرد
همه یک بدیگر فرازآوریمسران را ز سر سوی گاز آوریم
همیدون من و تو به آوردگاهبگردیم یک با دگر کینه‌خواه
مگر بیگناهان ز خون ریختنبسایش آیند ز آویختن
کسی کش گنهکار داری همیوزو بر دل آزار داری همی
بپیش تو آرم بروز نبردببایدت پیمان یکی نیز کرد
که بر ما تو گر دست یابی بخونشود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرانسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا بتوران شوندکمین را نسازی بریشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگردهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم بایرانیان بر کمیننگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشانگذارم یکایک سوی شاهشان
ازیشان نگردد یکی کاستهشوند ایمن از جان وز خواسته
ور ایدونک زینسان نجویی نبرددگرگونه خواهی همی کار کرد
بانبوه جویی همی کارزارسپه را سراسر بجنگ اند آر
هران خون که آید بکین ریختهتو باشی بدان گیتی آویخته
ببست از بر نامه بر بند رابخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمنیکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شوسخن گوی هشیار و پاسخ شنو
چو رویین برفت از در نامورفرستاده با ده سوار دگر
بیامد خردمند روشن‌رواندمان تا سراپردهٔ پهلوان
چو رویین پیران بدرگه رسیدسوی پهلوان سپه کس دوید
فرستاده را خواند پس پهلواندمان از پس پرده آمد جوان
بیامد چو گودرز را دید دستبکش کرد و سر پیش بنهاد پست
سپهدار بر جست و او را چو دودبغوش تنگ اندر آورد زود
ز پیران بپرسید وز لشکرشز گردان وز شاه وز کشورش
خردمند رویین پس آن نامه پیشبیاورد و بگزارد پیغام خویش
دبیر آمد و نامه برخواند زودبگودرز گفت آنچ در نامه بود
چو نامه بگودرز برخواندندهمه نامداران فرو ماندند
ز بس چرب گفتار و ز پند خوبنمودن بدو راه و پیوند خوب
خردمند پیران که در نامه یادچه آورد وز پند نیکو چه داد
برویین چنین گفت پس پهلوانکه‌ای پور سالار و فرخ جوان
تومهمان ما بود باید نخستپس این پاسخ نامه بایدت جست
سراپردهٔ نو بپرداختندنشستنگه خسروی ساختند
بدیبای رومی بیاراستندخورشها و رامشگران خواستند
پراندیشه گشته دل پهلواننبشته ابا رای‌زن موبدان
همی پاسخ نامه آراستندسخن هرچ نیکوتر آن خواستند
بیک هفته گودرز با رود و میهمی نامه را پاسخ افگند پی
ز بالا چو خورشید گیتی فروزبگشتی سپهبد گه نیم‌روز
می و رود و مجلس بیاراستیفرستاده را پیش خود خواستی
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاهنویسنده را خواند سالار شاه
بفرمود تا نامه پاسخ نوشتدرختی بنوی بکینه بگشت
سرنامه کرد آفرین از نخستدگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سربسرشنیدیم گفتار تو در بدر
رسانید رویین بر ما پیامیکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار توهمی زین چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیستروان ترا از خرد مایه نیست
بهرجای چربی بکار آوریچنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خردگمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آبنماید چو تابد برو آفتاب
ولیکن نه گاه فریبست و بندکه هنگام گرزست و تیغ و کمند
مرا با تو جز کین و پیکار نیستگه پاسخ و روز گفتار نیست
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهرنه جای فریبست و پیوند و مهر
کرا داد خواهد جهاندار زورکرا بردهد بخت پیروز هور
ولیکن بدین گفته پاسخ شنوخرد یاد کن بخت را پیشرو
نخست آنک گفتی که از مهر نیزز یزدان وز گردش رستخیز
نخواهم که آید مرا پیش جنگدلم گشت ازین کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشتبدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی بدلت اندرونترا پیشدستی نبودی بخون
که ز آغاز کار اندر آمد نخستنبودی بخون ریختن هیچ سست
نخستین که آمد بپیش تو گیواز ایران هشیوار مردان نیو
بسازیده مر جنگ را لشکریز کشور دمان تا دگر کشوری
تو کردی همه جنگ را دست پیشسپه را تو برکندی از جای خویش
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدیبفرجام آرام بیش آمدی
ولیکن سرشت بد و خوی بدترانگذراند براه خرد
بدی خود بدان تخمه در گوهرستببد کردن آن تخمه اندر خورست
شنیدی که بر ایرج نیک‌بختچه آمد ز تور از پی تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمینسراسر بگسترد بیداد و کین
فریدون که از درد دل روز و شبگشادی بنفرین ایشان دو لب
بافراسیاب آمد آن مهر بدازان نامداران اندک خرد
ز سر با منوچهر نو کین نهادهمیدون ابا نوذر و کیقباد
بکاوس کی کرد خود آنچ کردبرآورد از ایران آباد گرد
ازان پس بکین سیاوش بازفگند این چنین کینهٔ نو دارز
نیامد بدانگه ترا داد یادکه او بی‌گنه جان شیرین بداد
جه مایه بزرگان که از تخت و گاهاز ایران شدند اندرین کین تباه
و دیگر که گفتی که با پیر سربخون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریببهر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی درازبدان داد با بخت گردن‌فراز
که از شهر توران بروز نبردز کینه برآرم بخورشید گرد
بترسم همی زانک یزدان منز تن بگسلاند مگر جان من
من این کینه را ناوریده بجایبر و بومتان ناسپرده بپای
سدیگر که گفتی ز یزدان پاکنبینم بدلت اندرون بیم و باک
ندانی کزین خیره خون ریختنگرفتار کردی بفرجام تن
من اکنون بدین خوب گفتار تواگر باز گردم ز پیکار تو
بهنگام پرسش ز من کردگاربپرسد ازین گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگیترا دادم و زور و فرزانگی
بکین سیاوش کمر بر میاننبستی چرا پیش ایرانیان
بهفتاد خون گرامی پسربپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ بپیش جهان‌آفرینچه گویم چرا بازگشتم ز کین
ز کار سیاوش چهارم سخنکه افگندی ای پیر سالار بن
که گفتی ز بهر تنی گشته خاکنشاید ستد زنده را جان پاک
تو بشناس کین زشت کردارهابدل پر ز هر گونه آزارها
که با شهر ایران شما کرده‌ایدچه مایه کیان را بیازرده‌اید
چه پیمان شکستن چه کین ساختنهمیشه بسوی بدی تاختن
چو یاد آورم چون کنم آشتیکه نیکی سراسر بدی کاشتی
بپنجم که گفتی که پیمان کنمز توران سران را گروگان کنم
بنزدیک خسرو فرستیم گنجببندیم بر خویشتن راه رنج
بدان ای نگهبان توران سپاهکه فرمان جز اینست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود و آویختنبکین سیاوش خون ریختن
چو فرمان خسرو نیارم بجایروان شرم دارد بدیگر سرای
ور اومید داری که خسرو بمهرگشاید برین گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هستچو لهاک و رویین خسروپرست
گسی کن بزودی بنزدیک شاهسوی شهر ایران گشادست راه
ششم شهر ایران که کردی تو یادبرو و بوم آباد فرخ‌نژاد
سپاریم گفتی بخسرو همهز هر سو بر خویش خوانم رمه
تراکرد یزدان ازان بی‌نیازگر آگه نه‌ای تا گشاییم راز
سوی باختر تا بمرز خزرهمه گشت لهراسب را سربسر
سوی نیمروز اندرون تا بسندجهان شد بکردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیزبرآورد ازیشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاهفرستاد رستم بنزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و برکه ترکان برآورده بودند سر
بیابان ازیشان بپرداختندسوی باختر تاختن ساختند
ببارید بر شیده اشکش تگرگفراز آوریدش بنزدیک مرگ
اسیران وز خواسته چند چیزفرستاد نزدیک خسرو بنیز
وزین سو من و تو به جنگ اندریمبدین مرکز نام و ننگ اندریم
بیک جنگ دیدی همه دستبردازین نامداران و مردان گرد
ور ایدونک روی اندر آری برویرهانم ترا زین همه گفت و گوی
بنیروی یزدان و فرمان شاهبخون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاهنگه کن بدین گردش هور و ماه
که بند سپهری فراز آمدستسربخت ترکان بگاز آمدست
نگر تا ز کردار بدگوهرتچه آرد جهان‌آفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشیدمکافات بد را بد آید پدید
تو بندیش هشیار و بگشای گوشسخن از خردمند مردم نیوش
بدان کین چنین لشکر نامدارسواران شمشیرزن صدهزار
همه نامجوی و همه کینه‌خواهبافسون نگردند ازین رزمگاه
زمانه برآمد به هفتم سخنفگندی وفا را بسوگند بن
بپیمان مرا با تو گفتار نیستخرد را روانت خریدار نیست
ازیراک باهرک پیمان کنیوفا را بفرجام هم بشکنی
بسوگند تو شد سیاوش ببادبگفتار بر تو کس ایمن مباد
نبودیش فریادرس روز دردچه مایه بسختی ترا یاد کرد
به هشتم که گفتی مرا تاج و تختاز آن تو بیشست مردی و بخت
همیدون فزونم بمردان و گنجولیکن دلم را ز مهرست رنج
من ایدون گمانم که تا این زمانبجنگ آزمودی مرا بی‌گمان
گرم بی‌هنر یافتی روز کینتو دانی کنون بازم از پس ببین
بفرجام گفتی ز مردان مردتنی چند بگزین ز بهر نبرد
من از لشکر ترک هم زین نشانبیارم سواران مردم‌کشان
که از مهربانی که بر لشکرمنخواهم که بیداد کین گسترم
تو با مهربانی نهی پای پیشکه دانی نهان دل و رای خویش
بیازارد از من جهاندار شاهگر از یکدگر بگسلانم سپاه
نهم آنک گفتی مبارز گزینکه با من بگردد برین دشت کین
یکی لشکری پرگنه پیش منپرآزار ازیشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستانکزیشان بگردم بدین داستان
نخستین بانبوه زخمی چو کوهبباید زدن سر بر همگروه
میان دو لشکر دو صف برکشیدگر ایدونک پیروزی آید پدید
وگرنه همین نامداران مردبیاریم و سازیم جای نبرد
ازین گفته گر بگسلی باز دلمن از گفتهٔ خود نیم دلگسل
ور ایدونک با من به آوردگاهبسنده نخواهی بدن با سپاه
سپه خواه و یاور ز سالار خویشبژرفی نگه‌دار پیکار خویش
پراگنده از لشکرت خستگانز خویشان نزدیک و پیوستگان
بمان تا کندشان پزشکان درستزمان جستن اکنون بدین کار تست
اگر خواهی از من زمان درنگوگر جنگ جویی بیارای جنگ
بدان گفتم این تا بروز نبردبما بر بهانه نبایدت کرد
که ناگاه با ما بجنگ آمدیکمین کردی و بی‌درنگ آمدی
من این کین اگر تا بصد سالیانبخواهم همانست و اکنون همان
ازین کینه برگشتن امید نیستشب و روز بی‌دیدگان را یکیست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپریفرستاده آمد بسان پری
کمر بر میان با ستور نوندز مردان به گرد اندرش نیز چند
فرود آمد از باره رویین گردگوان را همه پیش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدانزلشکر همه نامور بخردان
بزودی سوی پهلوان آمدندخردمند و روشن‌روان آمدند
پس آن پاسخ نامه پیش گوانبفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیرشنیدند گفتار فرخ دبیر
هش و رای پیران تنک داشتندهمه پند او را سبک داشتند
بگودرز بر آفرین خواندورا پهلوان گزین خواندند
پس آن نامه را مهر کرد و بدادبرویین پیران ویسه‌نژاد
چو از پیش گودرز برخاستندبفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازی بزرین ستامچه افسر چه شمشیر زرین نیام
ببخشید یارانش را سیم و زرکرا در خور آمد کلاه و کمر
برفت از در پهلوان با سپاهسوی لشکر خویش بگرفت راه
چو رویین بنزدیک پیران رسیدبپیش پدر شد چنانچون سزید
بنزدیک تختش فرو برد سرجهاندیده پیران گرفتش ببر
چو بگزارد پیغام سالار شاهبگفت آنچ دید اندران رزمگاه
پس آن نامه برخواند پیشش دبیررخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیببدانست کآمد بتنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزیدبکرد آن سخن بر سپه ناپدید
ازان پس چنین گفت پیش سپاهکه گودرز را دل نیامد براه
ازان خون هفتاد پور گزیننیارامدش یک زمان دل ز کین
گر ایدونک او بر گذشته سخنبنوی همی کینه سازد ز بن
چرا من بکین برادر کمرنبندم نخارم ازین کینه سر
هم از خون نهصد سر نامدارکه از تن جدا شد گه کارزار
که اندر بر و بوم ترکان دگرسواری چو هومان نبندد کمر
چو نستیهن آن سرو سایه فگنکه شد ناپدید از همه انجمن
بباید کنون بست ما را کمرنمانم بایرانیان بوم و بر
بنیروی یزدان و شمشیر تیزبرآرم ازان انجمن رستخیز
از اسبان گله هرچ شایسته بودز هر سو بلشکر گه آورد زود
پیاده همه کرد یکسر سواردو اسبه سوار از پس کارزار
سرگنجهای کهن برگشادبدینار دادن دل اندر نهاد
چو این کرده شد نزد افراسیابنوندی برافگند هنگام خواب
فرستاده‌ای با هش و رای پیرسخن‌گوی و گرد و سوار و دبیر
که رو شاه توران سپه را بگویکه ای دادگر خسرو نامجوی
کز آنگه که چرخ سپهر بلندبگشت از بر تیره خاک نژند
چو تو شاه بر گاه ننشست نیزبه کس نام شاهی نپیوست نیز
نه زیبا بود جز تو مر تخت راکلاه و کمر بستن و بخت را
ازان کس برآرد جهاندار گردکه پیش تو آید بروز نبرد
یکی بنده‌ام من گنهکار توکشیده سر از جان بیدار تو
ز کیخسرو از من بیازرد شاهجزین خویشتن را ندانم گناه
که این ایزدی بود بود آنچ بودندارد ز گفتار بسیار سود
اگر نیز بیند مرا زین گناهکند گردن آزاد و آید براه
رسانم من اکنون بشاه آگهیکه گردون چه آورد پیش رهی
کشیدم بکوه کنابد سپاهبایرانیان بر ببستیم راه
وزان سو بیامد سپاهی گرانسپهدار گودرز و با او سران
کز ایران ز گاه منوچهر شاهفزون زان نیامد بتوران سپاه
به زیبد یکی جایگه ساختندسپه را دران کوه بنشاختند
سپه را سه روز و سه شب چون پلنگبروی اندر آورده بد روی تنگ
نجستیم رزم اندران کینه‌گاهکه آید مگر سوی هامون سپاه
نیامد سپاهش ازان که برونسر پهلوانان ما شد نگون
سپهدار ایران نیامد ستوهبهامون نیاورد لشکر ز کوه
برادر جهاندار هومان منبکینه بجوشید ازین انجمن
بایران سپه شد که جوید نبردندانم چه آمد بران شیرمرد
بیامد بکین جستنش پور گیوبگردید با گرد هومان نیو
ابر دست چون بیژنی کشته شدسر من ز تیمار او گشته شد
که دانست هرگز که سرو بلندبباغ از گیا یافت خواهد گزند
دل نامداران همه بر شکستهمه شادمانی شد از درد پست
و دیگر چو نستیهن نامدارابا ده هزار آزموده سوار
برفت از بر من سپیده دمانهمان بیژنش کند سر در زمان
من از درد دل برکشیدم سپاهغریوان برفتم به آوردگاه
یکی رزم تا شب برآمد ز کوهبکردیم یک با دگر همگروه
چو نهصد تن از نامداران شاهسر از تن جدا شد برین رزمگاه
دو بهره ز گردان این انجمندل از درد خسته بشمشیر تن
بما بر شده چیره ایرانیانبکینه همه پاک بسته میان
بترسم همی زانک گردان سپهربخواهد بریدن ز ما پاک مهر
وزان پس شنیدم یکی بدخبرکزان نیز برگشتم آسیمه سر
که کیخسرو آید همی با سپاهبپشت سپهبد بدین رزمگاه
گرایدونک گردد درست این خبرکه خسرو کند سوی ما برگذر
جهاندار داند که من با سپاهنیارم شدن پیش او کینه‌خواه
مگر شاه با لشکر کینه‌جوینهد سوی ایران بدین کینه‌روی
بگرداند این بد ز تورانیانببندد بکینه کمر بر میان
که گر جان ما را ز ایران سپاهبد آید نباشد کسی کینه‌خواه
فرستاده گفت پیران شنیدبکردار باد دمان بردمید
مشست از بر بادپای سمندبکردار آتش هیونی بلند
بشد تا بنزدیک افراسیابنه دم زد بره بر نه آرام و خواب
بنزدیک شاه اندر آمد چو بادببوسید تخت و پیامش بداد
چو بشنید گفتار پیران بدرددلش گشت پرخون و رخساره زرد
شد از کار آن کشتگان خسته‌دلبدان درد بنهاد پیوسته دل
وزان نیز کز دشمنان لشکرشگریزان و ویران شده کشورش
ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگبروبر جهان گشته تاریک و تنگ
چو گفتار پیران ازان سان شنیدسپه را همه پای برجای دید
به شبگیر چون تاج بر سر نهادهمانگه فرستاده را در گشاد
بفرمود تا بازگردد بجایسوی نامور بندهٔ کدخدای
چنین پاسخ آورد کو را بگویکه ای مهربان نیکدل راستگوی
تو تا زادی از مادر پاکتنسرافراز بودی بهر انجمن
ترا بیشتر نزد من دستگاهتوی برتر از پهلوانان بجاه
همیشه یکی جوشنی پیش منسپر کرده جان و فدی کرده تن
همیدون بهر کار با گنج خویشگزیده ز بهر منی رنج خویش
تو بردی ز چین تا بایران سپاهتو کردی دل و بخت دشمن سیاه
نبیند سپه چون تو سالار نیزنبندد کمر چون تو هشیار نیز
ز تور و پشنگ ار دراید بمهرچو تو پهلوان نیز نارد سپهر
نخست آنک گفتی من از انجمنگنهکار دارم همی خویشتن
که کیخسرو آمد ز توران زمینبه ایران و با ما بگسترد کین
بدین من که شاهم نیازرده‌امبدل هرگز این یاد ناورده‌ام
نباید که باشی بدین تنگدلز تیمار یابد ترا زنگ دل
که آن بودنی بود از کردگارنیامد بدین بد کس آموزگار
که کیخسرو از من نگیرد فروغنبیره مخوانش که باشد دروغ
نباشم همیدون من او را نیانجویم همی زین سخن کیمیا
بدن کار او کس گنهکار نیستمرا با جهاندار پیکار نیست
چنین بود و این بودنی کار بودمرا از تو در دل چه آزار بود
و دیگر که گفتی ز کار سپاهز گردیدن تیره خورشید و ماه
همیشه چنینست کار نبردز هر سو همی گردد این تیره گرد
گهی برکشد تا بخورشید سرگهی اندر آرد ز خورشید بر
بیکسان نگردد سپهر بلندگهی شاد دارد گهی مستمند
گهی با می و رود و رامشگرانگهی با غم و گرم و با اندهان
تو دل را بدین درد خسته مدارروان را بدین کار بسته مدار
سخن گفتن کشتگان گشت خوابز کین برادر تو سر برمتاب
دلی کو ز درد برادر شخودعلاج پزشکان نداردش سود
سه دیگر که گفتی که خسرو پگاهبجنگ اندر آید همی با سپاه
مبیناد چشم کس آن روزگارکه او پیشدستی نماید بکار
که من خود برانم کز ایدر سپاهازان سوی جیحون گذارم براه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوسنه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
بایران ازان گونه رانم سپاهکزان پس نبیند کسی تاج و گاه
بکیخسرو این پس نمانم جهانبسر بر فرود آیمش ناگهان
بخنجر ازان سان ببرم سرشکه گرید بدو لشکر و کشورش
مگر کاسمانی دگرگونه کارفرازآید از گردش روزگار
ترا ای جهاندیدهٔ سرافرازنکردست یزدان بچیزی نیاز
ز مردان وز گنج و نیروی دستهمه ایزدی هرچ بایدت هست
یکی نامور لشکری ده هزاردلیر و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اینک بنزدیک توکه روشن کند جان تاریک تو
از ایرانیان ده وزینها یکیبچشم یکی ده سوار اندکی
چو لشکر بنزد تو آید مپایسر و تاج گودرز بگسل ز جای
همان کوه کو کرده دارد حصارباسیان جنگی ز پا اندرآر
مکش دست ازیشان بخون ریختنتو پیروز باشی بویختن
ممان زنده زیشان بگیتی کسیکه نزد تو آید ازیشان بسی
فرستاده بنشیند پیغام شاهبیامد بر پهلوان سپاه
بپیش اندر آمد بسان شمنخمیده چو از بار شاخ سمن
بپیران رسانید پیغام شاهوزان نامداران جنگی سپاه
چو بشنید پیران سپه را بخواندفرستاده چون این سخن باز راند
سپه را سراسر همه داد دلکه از غم بباشید آزاد دل
نهانی روانش پر از درد بودپر از خون دل و بخت برگرد بود
که از هر سوی لشکر شهریارهمی کاسته دید در کارزار
هم از شاه خسرو دلش بود تنگبترسید کاید یکایک بجنگ
بیزدان چنین گفت کای کردگارچه مایه شگفت اندرین روزگار
کرا برکشیدی تو افگنده نیستجز از تو جهاندار دارنده نیست
بخسرو نگر تا جز از کردگارکه دانست کید یکی شهریار
نگه کن بدین کار گردنده دهرمر آن را که از خویشتن کرد بهر
برآرد گل تازه از خار خشکشود خاک بابخت بیدار مشک
شگفتی‌تر آنک از پی آز مردهمیشه دل خویش دارد بدرد
میان نیا و نبیره دو شاهندانم چرا باید این کینه‌گاه
دو شاه و دو کشور چنین جنگجویدو لشکر بروی اندر آورده روی
چه گویی سرانجام این کارزارکرا برکشد گردش روزگار
پس آنگه بیزدان بنالید زارکه ای روشن دادگر کردگار
گر افراسیاب اندرین کینه‌گاهابا نامداران توران سپاه
بدین رزمگه کشته خواهد شدنسربخت ما گشته خواهد شدن
چو کیخسرو آید ز ایران بکینبدو بازگردد سراسر زمین
روا باشد ار خسته در جوشنمبرآرد روان کردگار از تنم
مبیناد هرگز جهانبین منگرفته کسی راه و آیین من
کرا گردش روز با کام نیستورا زندگانی و مرگش یکیست
وزان پس ز ایران سپه کرنایبرآمد دم بوق و هندی درای
دو رویه ز لشکر برآمد خروشزمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپاه اندر آمد ز هر سو گروهبپوشید جوشن همه دشت و کوه
دو سالار هر دو بسان پلنگفراز آوریدند لشکر بجنگ
بکردار باران ز ابر سیاهببارید تیر اندران رزمگاه
جهان چون شب تیره از تیره میغچو ابری که باران او تیر و تیغ
زمین آهنین کرده اسبان بنعلبرو دست گردان بخون گشته لعل
ز بس خسته ترک اندران رزمگاهبریده سرانشان فگنده براهچ
برآورد گه جای گشتن نماندپی اسب را برگذشتن نماند
زمین لاله‌گون شد هوا نیلگونبرآمد همی موج دریای خون
دو سالار گفتند اگر همچنینبداریم گردان برین دشت کین
شب تیره را کس نماند بجایجز از چرخ گردان و گیهان خدای
چو پیران چنان دید جای نبردبلهاک فرمود و فرشیدورد
که چندان کجا با شما لشکرستکسی کاندرین رزمگه درخورست
سران را ببخشید تا بر سه رویبوند اندرین رزمگه کینه‌جوی
وزیشان گروهی که بیدارترسپه را ز دشمن نگهدارتر
بدیشان سپارید پشت سپاهشما بر دو رویه بگیرید راه
بلهاک فرمود تا سوی کوهبرد لشکر خویش را همگروه
همیدون سوی رود فرشیدوردشود تا برارد بخورشید گرد
چو آن نامداران توران سپاهگسستند زان لشکر کینه‌خواه
نوندی برافگند بر دیده‌بانازان دیده گه تا در پهلوان
نگهبان گودرز خود با سپاههمی داشت هر سو ز دشمن نگاه
دو رویه چو لهاک و فرشیدوردز راه کیمن برگشادند گرد
سواران ایران برآویختندهمی خاک با خون برآمیختند
نوندی برافگند هر سو دوانبگاه کردن بر پهلوان
نگه کرد گودرز تا پشت اویکه دارد ز گردان پرخاشجوی
گرامی پسر شیر شرزه هجیربپشت پدر بود با تیغ و تیر
بفرمود تا شد بپشت سپاهبر گیو گودرز لشکرپناه
بگوید که لشکر سوی رود و کوهبیاری فرستد گروها گروه
ودیگر بفرمود گفتن بگیوکه پشت سپه را یکی مرد نیو
گزیند سپارد بدو جای خویشنهد او از آن جایگه پای پیش
هجیر خردمند بسته کمرچو بشنید گفتار فرخ پدر
بیامد بسوی برادر دوانبگفت آن کجا گفته بد پهلوان
چز بشنید گیو این سخن بردمیدز لشکر یکی نامور برگزید
کجا نام او بود فرهاد گردبخواند و سپه یکسر او را سپرد
دو صد کار دیده دلاور سرانبفرمود تا زنگه شاوران
برد تاختن سوی فرشیدوردبرانگیزد از رود وز آب گرد
ز گردان دو صد با درفشی چو بادبفرخنده گرگین میلاد داد
بدو گفت ز ایدر بگردان عناناباگرز و با آبداده سنان
کنون رفت باید بران رزمگاهجهان کرد باید بریشان سیاه
که پشت سپهشان بهم بر شکستدل پهلوانان شد از درد پست
ببیژن چنین گفت کای شیرمردتوی شیر درنده روز نبرد
کنون شیرمردی بکار آیدتکه با دشمنان کارزار آیدت
از ایدر برو تا بقلب سپاهز پیران بدان جایگه کینه‌خواه
ازیشان نپرهیز و تن پیش‌دارکه آمد گه کینه در کارزار
که پشت همه شهر توران بدوستچو روی تو بیند بدردش پوست
اگر دست‌یابی برو کار بودجهاندار و نیک اخترت یار بود
بیاساید از رنج و سختی سپاهشود شادمانه جهاندار و شاه
شکسته شود پشت افراسیابپر از خون کند دل دو دیده پر آب
بگفت این سخن پهلوان با پسرپسر جنگ را تنگ بسته کمر
سواران که بودند بر میسرهبفرمود خواندن همه یکسره
گرازه برون آمد و گستهمهجیر سپهدار و بیژن بهم
وزآنجا سوی قلب توران سپاهگرانمایگان برگرفتند راه
بکردار گرگان بروز شکاربران بادپایان اخته زهار
میان سپاه اندرون تاختندز کینه همی دل بپرداختند
همه دشت بر گستوانور سوارپراگنده گشته گه کارزار
چه مایه فتاده بپای ستورکفن جوشن و سینهٔ شیر گور
چو رویین پیران ز پشت سپاهبدید آن تکاپوی و گرد سیاه
بیامد بپشت سپاه بزرگابا نامداران بکردار گرگ
برآویخت برسان شرزه پلنگبکوشید و هم بر نیامد بجنگ
بیفگند شمشیر هندی ز مشتبنومیدی از جنگ بنمود پشت
سپهدار پیران و مردان خویشبجنگ اندرون پای بنهاد پیش
چو گیو آن زمان روی پیران بدیدعنان سوی او جنگ را برگشید
ازان مهتران پیش پیران چهاربنیزه ز اسب اندر افگند خوار
بزه کرد پیران ویسه کمانهمی تیر بارید بر بدگمان
سپر بر سر آورد گیو سترگبنیزه درآمد بکردار گرگ
چو آهنگ پیران سالار کردکه جوید بورد با او نبرد
فروماند اسبش همیدون بجایاز آنجا که بد پیش ننهاد پای
یکی تازیانه بران تیز روبزد خشم را نامبردار گو
بجوشید بگشاد لب را ز بندبنفرین دژخیم دیو نژند
بیفگند نیزه کمان برگرفتیکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
کمان را بزه کرد و بگشاد برکه با دست پیران بدوزد سپر
بزد بر سرش چارچوبه خدنگنبد کارگر تیر بر کوه سنگ
همیدون سه چوبه بر اسب سواربزد گیو پیکان آهن گذار
نشد اسب خسته نه پیران نیوبدانجا رسیدند یاران گیو
چو پیران چنان دید برگشت زودبرفت از پسش گیو تازان چو دود
بنزدیک گیو آمد آنگه پسرکه ای نامبردار فرخ پدر
من ایدون شنیدستم از شهریارکه پیران فراوان کند کارزار
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدهامر او را بود روز سختی رها
سرانجام بر دست گودرز هوشبرآید تو ای باب چندین مکوش
پس اندر رسیدند یاران گیوپر از خشم و کینه سواران نیو
چو پیران چنان دید برگشت زریسوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشان پر از درد و رخساره زردبنزدیک لهاک و فرشیدورد
بیامد که ای نامداران مندلیران و خنجرگزاران من
شما را ز بهر چنین روزگارهمی پرورانیدم اندر کنار
کنون چون بجنگ اندر آمد سپاهجهان شد بما بر ز دشمن سیاه
نبینم کسی کز پی نام و ننگبپیش سپاه اندر آید بجنگ
چو آواز پیران بدیشان رسیددل نامداران ز کین بردمید
برفتند و گفتند گر جان پاکنباشد بتن نیستمان بیم و باک
ببندیم دامن یک اندر دگرنشاید گشادن برین کین کمر
سوی گیو لهاک و فرشیدوردبرفتند و جستند با او نبرد
برآمد بر گیو لهاک نیویکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
همی خواست کو را رباید ز زیننگونسار از اسب افگند بر زمین
بنیزه زره بردرید از نهیبنیامد برون پای گیو از رکیب
بزد نیزه پس گیو بر اسب اویز درد اندر آمد تگاور بروی
پیاده شد از باره لهاک مردفراز آمد از دور فرشید ورد
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو بادبزد نیزه ببرید و برگشت شاد
چو گیو اندران زخم او بنگریدعمود گران از میان برکشید
بزد چون یکی تیزدم اژدهاکه از دست او خنجر آمد رها
سبک دیگری زد بگردنش برکه آتش ببارید بر تنش بر
بجوشید خون بر دهانش از جگرتنش سست برگشت و آسیمه سر
چو گیو اندرین بود لهاک زودنشست از بر بادپای چو دود
ابا گرز و با نیزه برسان شیربر گیو رفتند هر دو دلیر
چه مایه ز چنگ دلاور سرانبرو بر ببارید گرز گران
بزین خدنگ اندورن بد سوارستوهی نیامدش از کارزار
چو دیدند لهاک و فرشیدوردچنان پایداری ازان شیرمرد
ز بس خشم گفتند یک با دگرکه ما را چه آمد ز اختر بسر
برین زین همانا که کوهست و روستبرو بر ندرد جز از شیر پوست
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواستهمی گشت هر سو چپ و دست راست
بدیشان نهاد از دو رویه نهیبنیامد یکی را سر اندر نشیب
بدل گفت کاری نو آمد برویمرا زین دلیران پرخاشجوی
نه از شهر ترکان سران آمدندکه دیوان مازندران آمدند
سوی راست گیو اندر آمد چو گردگرازه بپرخاش فرشیدورد
ز پولاد در چنگ سیمین ستونبزیر اندرون باره‌ای چون هیون
گرازه چو بگشاد از باد دستبزین بر شد آن ترگ پولاد بست
بزد نیزه‌ای بر کمربند اویزره بود نگسست پیوند اوی
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیربپشت گرازه درآمد دلیر
بزد بر سر و ترگ فرشیدوردزمین را بدرید ترک از نبرد
همی کرد بر بارگی دست راستباسب اندر آمد نبود آنچ خواست
پس بیژن اندر دمان گستهمابا نامداران ایران بهم
بنزدیک توران سپاه آمدندخلیده‌دل و کینه‌خواه آمدند
ز توران سپاه اندریمان چو گردبیامد دمان تا بجای نبرد
عمودی فروهشت بر گستهمکه تا بگسلاند میانش ز هم
بتیغش برآمد بدو نیم گشتدل گستهم زو پر از بیم گشت
بپشت یلان اندر آمد هجیرابر اندریمان ببارید تیر
خدنگش بدرید برگستوانبماند آن زمان بارگی بی روان
پیاده شد ازباره مرد سوارسپر بر سر آورد و بر ساخت کار
ز ترکان بر آمد سراسر غریوسواران برفتند برسان دیو
مر او را بچاره ز آوردگاهکشیدند از پیش روی سپاه
سپهدار پیران ز سالارگاهبیامد بیاراست قلب سپاه
ز شبگیر تا شب برآمد زکوهسواران ایران و توران گروه
همی گرد کینه برانگیختندهمی خاک با خون برآمیختند
از اسبان و مردان همه رفته هوشدهن خشک و رفته ز تن زور و توش
چو روی زمین شد برنگ آبنوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
ابر پشت پیلان تبیره زنانازان رزمگه بازگشت آن زمان
بران بر نهادند هر دو سپاهکه شب بازگردند ز آوردگاه
گزینند شبگیر مردان مردکه از ژرف دریا برآرند گرد
همه نامداران پرخاشجوییکایک بروی اندر آرند روی
ز پیکار یابد رهایی سپاهنریزند خون سر بیگناه
بکردند پیمان و گشتند بازگرفتند کوتاه رزم دراز
دو سالار هر دو زکینه بدردهمی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفتیکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براهفرستاد گودرز سالار شاه
ز جوشنوران هرک فرسوده بودزخون دست و تیغش بیالوده بود
همه جوشن و خود و ترگ و زرهگشادند مربندها را گره
چو از بار آهن برآسوده شدخورش جست و می چند پیموده شد
بتدبیر کردن سوی پهلوانبرفتند بیدار پیر و جوان
بگودرز پس گفت گیو ای پدرچه آمد مرا از شگفتی بسر
چو من حمله بردم بتوران سپاهدریدم صف و برگشادند راه
بپیران رسیدم نوندم بجایفروماند و ننهاد از پیش پای
چنانم شتاب آمد از کار خویشکه گفتم نباشم دگر یار خویش
پس آن گفته شاه بیژن بیادهمی داشت وان دم مرا یادداد
که پیران بدست تو گردد تباهاز اختر همین بود گفتار شاه
بدو گفت گودرز کو را زمانبدست منست ای پسر بی‌گمان
که زو کین هفتاد پور گزینبخواهم بزور جهان‌آفرین
ازان پس بروی سپه بنگریدسران را همه گونه پژمرده دید
ز رنج نبرد و ز خون ریختنبهرجای با دشمن آویختن
دل پهلوان گشت زان پر ز دردکه رخسار آزادگان دید زرد
بفرمودشان بازگشتن بجایسپهدار نیک‌اختر و رهنمای
بدان تا تن رنج بردارشانبرآساید از جنگ و پیکارشان
برفتند و شبگیر بازآمدندپر از کینه و زرمساز آمدند
بسالار برخواندند آفرینکه ای نامور پهلوان زمین
شبت خواب چون بود و چون خاستیز پیکار ترکان چه آراستی
بدیشان چنین گفت پس پهلوانکه ای نیک‌مردان و فرخ گوان
سزد گر شما بر جهان‌آفرینبخوانید روز و شبان آفرین
که تا این زمان هرچ رفت از نبردبه کام دل ما همی گشت گرد
فراوان شگفتی رسیدم بسرجهان را ندیدم مگر بر گذر
ز بیداد و داد آنچ آمد بشاهبد و نیک راهم بدویست راه
چو ما چرخ گردان فراوان سرشتدرود آن کجا برزو خود بکشت
نخستین که ضحاک بیدادگرز گیتی بشاهی برآورد سر
جهان را چه مایه بسختی بداشتجهان آفرین زو همه درگذاشت
بداد آنک آورد پیدا ستمز باد آمد آن پادشاهی بدم
چو بیداد او دادگر برنداشتیکی دادگر را برو برگماشت
برآمد بران کار او چند سالبد انداخت یزدان بران بدسگال
فریدون فرخ شه دادگرببست اندر آن پادشاهی کمر
همه بند آهرمنی برگشادبیاراست گیتی سراسر بداد
چو ضحاک بدگوهر بدمنشکه کردند شاهان بدو سرزنش
ز افراسیاب آمد آن بد خویهمان غارت و کشتن و بدگوی
که در شهر ایران بگسترد کینبگشت از ره داد و آیین و دین
سیاوش را هم به فرجام کاربکشت و برآورد از ایران دمار
وزانپس کجا گیو ز ایران براندچه مایه بسختی بتوران بماند
نهالیش بد خاک و بالینش سنگخورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
همی رفت گم بوده چون بیهشانکه یابد ز کیخسرو آنجا نشان
یکایک چو نزدیک خسرو رسیدبرو آفرین کرد کو را بدید
وزانپس به ایران نهادند رویخبر شد بپیران پرخاشجوی
سبک با سپاه اندر آمد براهکه هر دو کندشان بره برتباه
بکرد آنچ بودش ز بد دسترسجهاندارشان بد نگهدار و بس
ازان پس بکین سیاوش سپاهسوی کاسه رود اندر آمد براه
بلاون که آمد سپاه گشتنشبیخون پیران و جنگ پشن
که چندان پسر پیش من کشته شددل نامداران همه گشته شد
کنون با سپاهی چنین کینه‌جویبیامد بروی اندر آورد روی
چو با ما بسنده نخواهد بدنهمی داستانها بخواهد زدن
همی چاره سازد بدان تا سپاهز توران بیاید بدین رزمگاه
سران را همی خواهد اکنون بجنگیکایک بباید شدن تیز چنگ
که گر ما بدین کار سستی کنیموگر نه بدین پیشدستی کنیم
بهانه کند بازگردد ز جنگبپیچد سر از کینه و نام و ننگ
ار ایدونک باشید با من یکیازیشان فراوان و ما اندکی
ازان نامداران برآریم گردبدانگه که سازد همی او نبرد
ور ایدونک پیران ازین رای خویشنگردد نهد رزم را پای پیش
پذیرفتم اندر شما سربسرکه من پیش بندم بدین کین کمر
ابا پیر سر من بدین رزمگاهبکشتن دهم تن بپیش سپاه
من و گرد پیران و رویین و گیویکایک بسازیم مردان نیو
که کس در جهان جاودانه نماندبگیتی بما جز فسانه نماند
هم آن نام باید که ماند بلندچو مرگ افگند سوی ما برکمند
زمانه بمرگ و بکشتن یکیستوفا با سپهر روان اندکیست
شما نیز باید که هم زین نشانابا نیزه و تیغ مردم کشان
بکینه ببندید یکسر کمرهرانکس که هست از شما نامور
که دولت گرفتست از ایشان نشیبکنون کرد باید بکین بر نهیب
بتوران چو هومان سواری نبودکه با بیژن گیو رزم آزمود
چو برگشته بخت او شد نگونبریدش سر از تن بسان هیون
نباید شکوهید زیشان بجنگنشاید کشیدن ز پیکار چنگ
ور ایدونک پیران بخواهد نبردباندوه لشکر بیارد چو گرد
همیدون بانبوه ما همچو کوهبباید شدن پیش او همگروه
که چندان دلیران همه خسته‌دلز تیمار و اندوه پیوسته دل
برانم که ما را بود دستگاهازیشان برآریم گرد سیاه
بگفت این سخن سربسر پهلوانبپیش جهاندیده فرخ گوان
چو سالارشان مهربانی نمودهمه پاک بر پای جستند زود
برو سربسر خواندند آفرینکه چون تو کسی نیست پر داد و دین
پرستنده چون تو فریدون نداشتکه گیتی سراسر بشاهی گذاشت
ستون سپاهی و سالار شاهفرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیزز سالار شاهان چه جویند نیز
همه هرچ شاه از فریبرز جستز طوس آن کنون از تو بیند درست
همه سربسر مر ترا بنده‌ایمبفرمان و رایت سرافگنده‌ایم
گر ایدونک پیران ز توران سپاهسران آورد پیش ما کینه‌خواه
ز ما ده مبارز و زیشان هزارنگر تا که پیچد سر از کارزار
ور ایدونک لشکر همه همگروهبجنگ اندر آید بکردار کوه
ز کینه همه پاک دلخسته‌ایمکمر بر میان جنگ را بسته‌ایم
فدای تو بادا تن و جان ماسراسر برینست پیمان ما
چو گودرز پاسخ برین سان شنودبدلش اندرون شادمانی فزود
بران نامداران گرفت آفرینکه این نره شیران ایران زمین
سپه را بفرمود تا برنشستهمیدون میان را بکینه ببست
چپ لشکرش جای رهام گردبفرهاد خورشید پیکر سپرد
سوی راست جای فریبرز بودبکتمارهٔ قارنان داد زود
بشیدوش فرمود کای پور منبهر کار شایسته دستور من
تو با کاویانی درفش و سپاهبرو پشت لشکر تو باش و پناه
بفرمود پس گستهم را که شوسپه را تو باش این زمان پیشرو
ترا بود باید بسالارگاهنگه‌دار بیدار پشت سپاه
سپه را بفرمود کز جای خویشنگر ناورید اندکی پای پیش
همه گستهم را کنید آفرینشب و روز باشید بر پشت زین
برآمد خروش از میان سپاهگرفتند زاری بران رزمگاه
همه سربسر سوی او تاختندهمی خاک بر سر برانداختند
که با پیر سر پهلوان سپاهکمر بست و شد سوی آوردگاه
سپهدار پس گستهم را بخواندبسی پند و اندرز با او براند
بدو گفت زنهار بیدار باشسپه را ز دشمن نگهدار باش
شب و روز در جوشن کینه‌جوینگر تا گشاده ندارید روی
چو آغازی از جنگ پرداختنبود خواب را بر تو برتاختن
همان چون سرآری بسوی نشیبز ناخفتگان بر تو آید نهیب
یکی دیده‌بان بر سر کوه دارسپه را ز دشمن بی‌اندوه‌دار
ور ایدونک آید ز توران زمینشبی ناگهان تاختن گر کمین
تو باید که پیکار مردان کنیبجنگ اندر آهنگ گردان کنی
ور ایدونک از ما بدین رزمگاهبدآگاهی آید ز توران سپاه
که ما را به آوردگه برکشندتن بی‌سران مان بتوران کشند
نگر تا سپه را نیاری بجنگسه روز اندرین کرد باید درنگ
چهارم خود آید بپشت سپاهشه نامبردار با پیل و گاه
چو گفتار گودرز زان سان شنیدسرشکش ز مژگان برخ برچکید
پذیرفت سر تا بسر پند اویهمی جست ازان کار پیوند اوی
بسالار گفت آنچ فرمان دهیمیان بسته دارم بسان رهی
پس از جنگ پیشین که آمد شکستکه توران بران درد بودند پست
خروشان پدر بر پسر روی زدبرادر ز خون برادر بدرد
همه سر بسر سوگوار و نژنددژم گشته از گشت چرخ بلند
چو پیران چنان دید لشکر همهچو از گرگ درنده خسته رمه
سران را ز لشکر سراسر بخواندفراوان سخن پیش ایشان براند
چنین گفت کای کار دیده گوانهمه سودهٔ رزم پیر و جوان
شما را بنزدیک افراسیابچه مایه بزرگی و جاهست و آب
بپیروزی و فرهی کامتانبگیتی پراگنده شد نامتان
بیک رزم کآمد شما را شکستکشیدید یکسر ز پیکار دست
بدانید یکسر کزین رزمگاهاگر بازگردد بسستی سپاه
پس اندر ز ایران دلاور سرانبیایند با گرزهای گران
یکی را ز ما زنده اندر جهاننبیند کس از مهتران و کهان
برون کرد باید ز دلها نهیبگزیدن مرین غمگنان را شکیب
چنین داستان زد شه موبدانکه پیروز یزدان بود جاودان
جهان سربسر با فراز و نشیبچنینست تا رفتن اندر نهیب
کنون از بر و بوم و فرزند خویشکه اندیشد از جان و پیوند خویش
همان لشکر است این که از جنگ مابپیچید و بس کرد آهنگ ما
بدین رزمگه بست باید میانبکینه شدن پیش ایرانیان
چنین کرد گودرز پیمان که منسران برگزینم ازین انجمن
یکایک بروی اندر آریم رویدو لشکر برآساید از گفت و گوی
گر ایدونک پیمان بجای آوریدسران را ز لشکر بپای آورید
وگر همگروه اندر آید بجنگنباید کشیدن ز پیکار چنگ
اگر سر همه سوی خنجر بریمبروزی بزادیم و روزی مریم
وگرنه سرانشان برآرم بداردو رویه بود گردش روزگار
اگر سر بپیچد کس از گفت منبفرمایمش سر بریدن ز تن
گرفتند گردان بپاسخ شتابکه ای پهلوان رد افراسیاب
تو از دیرگه باز با گنج خویشگزیدستی از بهر ما رنج خویش
میان بسته بر پیش ما چون رهیپسر با برادر بکشتن دهی
چرا سر بپیچیم ما خود کیییمچنین بندهٔ شه ز بهر چییم
بگفتند وز پیش برخاستندبپیکار یکسر بیاراستند
همه شب همی ساختند این سخنکه افگند سالار بیدار بن
بشبگیر آوای شیپور و نایز پرده برآمد بهر دو سرای
نشستند بر زین سپیده دمانهمه نامداران بباز و کمان
که از نعل اسبان تو گفتی زمینبپوشد همی چادر آهنین
سپهبد بلهاک و فرشیدوردچنین گفت کای نامداران مرد
شما را نگهبان توران سپاههمی بود باید بدین رزمگاه
یکی دیده‌بان بر سر کوهسارنگهبان روز و ستاره‌شمار
گر ایدونک ما را ز گردان سپهربد آید ببرد ز ما پاک مهر
شما جنگ را کس متازید زودبتوران شتابید برسان دود
کزین تخمهٔ ویسگان کس نماندهمه کشته شد جز شما بس نماند
گرفتند مر یکدگر را کناربدرد جگر برگسستند زار
برفتند و بس روی برگاشتندغریویدن و بانگ برداشتند
پر از کینه سالار توران سپاهخروشان بیامد به آوردگاه
چو گودرز کشوادگان را بدیدسخن گفت بسیار و پاسخ شنید
بدو گفت کای پر خرد پهلوانبرنج اندرون چند پیچی روان
روان سیاوش را زان چه سودکه از شهر توران برآری تو دود
بدان گیتی او جای نیکان گزیدنگیری تو آرام کو آرمید
دو لشکر چنین پاک با یکدگرفگنده چو پیلان ز تن دور سر
سپاه دو کشور همه شد تباهگه آمد که برداری این کینه‌گاه
جهان سربسر پاک بی‌مرد گشتبرین کینه پیکار ما سرد گشت
ور ایدونک هستی چنین کینه‌دارازان کوهپایه سپاه اندرآر
تو از لشکر خویش بیرون خراممگر خود برآیدت زین کینه کام
بتنها من و تو برین دشت کینبگردیم و کین‌آوران همچنین
ز ما هرک او هست پیروزبخترسد خود بکام و نشیند بتخت
اگر من بدست تو گردم تباهنجویند کینه ز توران سپاه
بپیش تو آیند و فرمان کنندبپیمان روان را گروگان کنند
وگر تو شوی کشته بر دست منکسی را نیازارم از انجمن
مرا با سپاه تو پیکار نیستبریشان ز من نیز تیمار نیست
چو گودرز گفتار پیران شنیداز اختر همی بخت وارونه دید
نخست آفرین کرد بر کردگاردگر یاد کرد از شه نامدار
بپیران چنین گفت کای نامورشنیدیم گفتار تو سربسر
ز خون سیاوش بافراسیابچه سودست از داد سر برمتاب
که چون گوسفندش ببرید سرپر از خون دل از درد خسته جگر
ازان پس برآورد ز ایران خروشزبس کشتن و غارت و جنگ و جوش
سیاوش بسوگند تو سربدادتو دادی بخیره مر او را بباد
ازان پس که نزد تو فرزند منبیامد کشیدی سر از پند من
شتابیدی و جنگ را ساختیبکردار آتش همی تاختی
مرا حاجت از کردگار جهانبرین گونه بود آشکار و نهان
که روزی تو پیش من آیی بجنگکنون آمدی نیست جای درنگ
به پیران سر اکنون به آوردگاهبگردیم یک با دگر بی‌سپاه
سپهدار ترکان برآراست کارز لشکر گزید آن زمان ده سوار
ابا اسب و ساز و سلیح تمامهمه شیرمرد و همه نیک‌نام
همانگه ز ایران سپه پهلوانبخواند آن زمان ده سوار جوان
برون تاختند از میان سپاهبرفتند یکسر به آوردگاه
که دیدار دیده بریشان نبوددو سالار زین گونه زرم آزمود
ابا هر سواری ز ایران سپاهز توران یکی شد ورا رزم خواه
نهادند پس گیو را با گرویکه همزور بودند و پرخاشجوی
گروی زره کز میان سپاهسراسر برو بود نفرین شاه
که بگرفت ریش سیاوش بدستسرش را برید از تن پاک پست
دگر با فریبرز کاوس تفتچو کلباد ویسه بورد رفت
چو رهام گودرز با بارمانبرفتند یک با دگر بدگمان
گرازه بشد با سیامک بجنگچو شیر ژیان با دمنده نهنگ
چو گرگین کارآزموده سوارکه با اندریمان کند کارزار
ابا بیژن گیو رویین گردبجنگ از جهان روشنایی ببرد
چو او خواست با زنگه شاوراندگر برته با کهرم از یاوران
چو دیگر فروهل بد و زنگلهبرون تاختند از میان گله
هجیر و سپهرم بکردار شیربدان رزمگاه اندر آمد دلیر
چو گودرز کشواد و پیران بهمهمه ساخته دل بدرد و ستم
میان بسته هر دو سپهبد بکینچه از پادشاهی چه از بهر دین
بخوردند سوگند یک بادگرکه کس برنگرداند از کینه سر
بدان تا کرا گردد امروز کارکه پیروز برگردد از کارزار
دو بالا بداندر دو روی سپاهکه شایست کردن بهرسو نگاه
یکی سوی ایران دگر سوی تورکه دیدار بودی بلشکر ز دور
بپیش اندرون بود هامون و دشتکه تا زنده شایست بر وی گذشت
سپهدار گودرز کرد آن نشانکه هر کو ز گردان گردنکشان
بزیر آورد دشمنی را چو دوددرفشی ز بالا برآرند زود
سپهدار پیران نشانی نهادببالای دیگر همین کرد یاد
ازآن پس بهامون نهادند سربخون ریختن بسته گردان کمر
بتیغ و بگرز و بتیر و کمرهمی آزمودند هرگونه بند
دلیران توران و کنداورانابا گرز و تیغ و پرنداوران
که گر کوه پیش آمدی روز جنگنبودی بر آن رزم کردن درنگ
همه دستهاشان فروماند پستدر زور یزدان بریشان ببست
بدان بلا اندر آویختندکه بسیار بیداد خون ریختند
فرومانده اسبان جنگی بجایتو گفتی که با دست بستست پای
بریشان همه راستی شد نگونکه برگشت روز و بجوشید خون
چنان خواست یزدان جان‌آفرینکه گفتی گرفت آن گوان را زمین
ز مردی که بودند با بخت خویشبرآویختند از پی تخت خویش
سران از پی پادشاهی بجنگبدادند جان از پی نام و ننگ
دمان آمدند اندر آوردگاهابا یکدگر ساخته کینه خواه
نخستین فریبرز نیو دلیرز لشکر برون تاخت برسان شیر
بنزدیک کلباد ویسه دمانبیامد بزه برنهاده کمان
همی گشت و تیرش نیامد چو خواستکشید آن پرنداور از دست راست
برآورد و زد تیر بر گردنشبدو نیم شد تا کمرگه تنش
فرود آمد از اسب و بگشاد بندز فتراک خویش آن کیانی کمند
ببست از بر باره کلباد راگشاد از برش بند پولاد را
ببالا برآمد به پیروز نامخروشی برآورد و بگذارد گام
که سالار ما باد پیروزگرهمه دشمن شاه خسته‌جگر
و دیگر گروی زره دیو نیوبرون رفت با پور گودرز گیو
بنیزه فراوان برآویختندهمی زهر با خون برآمیختند
سناندار نیزه ز چنگ سوارفرو ریخت از هول آن کارزار
کمان برگرفتند و تیر خدنگیک اندر دگر تاخته چون پلنگ
همی زنده بایست مر گیو راکز اسب اندر آرد گو نیو را
چنان بسته در پیش خسرو بردز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
چو گیو اندر آمد گروی از نهیبکمان شد ز دستش بسوی نشیب
سوی تیغ برد آن زمان دست خویشدمان گیو نیو اندر آمد بپیش
عمودی بزد بر سر و ترگ اویکه خون اندر آمد ز تارک بروی
همیدون ز زین دست بگذاردشگرفتش ببر سخت و بفشاردش
که بر پشت زین مرد بی‌توش گشتز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد از باره جنگی پلنگدو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را بپیشدوانید و شد تا بر یار خویش
ببالا برآمد درفشی بدستبنعره همی کوه را کرد پست
به پیروزی شاه ایران زمینهمی خواند بر پهلوان آفرین
سه دیگر سیامک ز توران سپاهبشد با گرازه به آوردگاه
برفتند و نیزه گرفته بدستخروشان بکردار پیلان مست
پر از جنگ و پر خشم کینه‌ورانگرفتند زان پس عمود گران
چو شیران جنگی برآشوفتندهمی بر سر یکدگر کوفتند
زبانشان شد از تشنگی لخت لختبتنگی فراز آمد آن کار سخت
پیاده شدند و برآویختندهمی گرد کینه برانگیختند
گرازه بزد دست برسان شیرمر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانششکست و برآمد ز تن نیز جانش
گرازه هم آنگه ببستش باسبنشست از بر زین چو آذرگشسب
گرفت آنگه اسب سیامک بدستببالا برآمد بکردار مست
درفش خجسته بدست اندرونگرازان و شادان و دشمن نگون
خروشان و جوشان و نعره زنانابر پهلوان آفرین برکنان
چهارم فروهل بد و زنگلهدو جنگی بکردار شیر یله
بایران نبرده بتیر و کماننبد چون فروهل دگر بدگمان
چو از دور ترک دژم را بدیدکمان را بزه کرد و اندر کشید
برآورد زان تیرهای خدنگگرفته کمان رفت پیشش بجنگ
ابر زنگله تیرباران گرفتز هر سو کمین سواران گرفت
خدنگی برانش برآمد چو بادکه بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
بروی اندر آمد تگاور ز دردجدا شد ازو زنگله روی زرد
نگون شد سر زنگله جان بدادتو گفتی همانا ز مادر نزاد
فروهل فروجست و ببرید سربرون کرد خفتان رومی ز بر
سرش را بفتراک زین برببستبیامد گرفت اسب او را بدست
ببالا برآمد بسان پلنگبخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ
درفش خجسته برآورد راستشده شادمان یافته هرچ خواست
خروشید زان پس که پیروز بادسر خسروان شاه فرخ نژاد
به پنجم چو رهام گودرز بودکه با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگبرآمد خروش سواران جنگ
کمانها همه پاک بر هم شکستسوی نیزه بردند چون باد دست
دو جنگی و هر دو دلیر و سوارهشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک بادگربپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اویکز اسب اندر آمد بفرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترکز اسب اندر افتاد ترک سترگ
بپشت اندرش نیزه‌ای زد دگرسنان اندر آمد میان جگر
فرود آمد از باره کرد آفرینز دادار بر بخت شاه زمین
بکین سیاوش کشیدش نگونز کینه بمالید بر روی خون
بزین اندر آهخت و بستش چو سنگسر آویخته پایها زیر تنگ
نشست از بر زین و اسبش کشانبیامد دوان تا بجای نشان
ببالا برآمد شده شاد دلز درد و غمان گشته آزاددل
به پیروزی شاه و تخت بلندبکام آمده زیر بخت بلند
همی آفرین خواند سالار شاهابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
که پیروزگر شاه پیروز بادهمه روزگارانش نوروز باد
ششم بیژن گیو و رویین دمانبزه برنهادند هر دو کمان
چپ و راست گشتند یک با دگرنبد تیرشان از کمان کارگر
برومی عمود آنگهی پور گیوهمی گشت با گرد رویین نیو
بر آوردگه بر برو دست یافتزمین را بدرید و اندر شتافت
زد از باد بر سرش رومی ستونفروریخت از ترگ او مغز و خون
به زین پلنگ اندرون جان بدادز پیران ویسه بسی کرد یاد
پس از پشت باره درآمد نگونهمه تن پر آهن دهن پر ز خون
ز اسب اندر آمد سبک بیژنامر او را بکردار آهرمنا
کمند اندر افگند و بر زین کشیدنبد کس که تیمار رویین کشید
برفت از پی سود مایه ببادهنوز از جوانیش نابوده شاد
بر اسبش بکردار پیلی ببستگرفت آنگهی پالهنگش بدست
عنان هیون تگاور بتافتوز آن جایگه سوی بالا شتافت
بچنگ اندرون شیر پیکر درفشمیان دیبه و رنگ خورده بنفش
چنینست کار جهان فریبپس هر فرازی نهاده نشیب
وز آن جایگه شد بجای نشانبنزدیک آن نامور سرکشان
همی گفت پیروزگر باد شاههمیشه سر پهلوان با کلاه
جهان پیش شاه جهان بنده بادهمیشه دل پهلوان باد شاد
برون تاخت هفتم ز گردان هجیریکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیابیکی نامور بود با جاه و آب
ابا پور گودرز رزم آزمودکه چون او بلشکر سواری نبود
برفتند هر دو بجای نبردبرآمد ز آوردگه تیره گرد
بشمشیر هر دو برآویختندهمی زآهن آتش فروریختند
هجیر دلاور بکردار شیربروی سپهرم درآمد دلیر
بنام جهان‌آفرین کردگارببخت جهاندار با شهریار
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اویکه آمد هم اندر زمان مرگ اوی
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگونبزاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیرمر او را ببست از بر زین چو شیر
نشست از بر اسب و آن اسب اویگرفته عنان و درآورده روی
برآمد ببالا و کرد آفرینبران اختر نیک و فرخ زمین
همی زور و بخت از جهاندار دیدوز آن گردش بخت بیدار دید
بهشتم ز گردان ناماورانبشد ساخته زنگهٔ شاوران
که همرزمش از تخم او خواست بودکه از جنگ هرگز نه برکاست بود
گرفتند هر دو عمود گرانچو او خواست با زنگهٔ شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
فروماند اسبان جنگی ز تگکه گفتی بتنشان نجنبید رگ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشتبکردار آهن بتفسید دشت
چنان تشنه گشتند کز جای خویشنجنبید و ننهاد کس پای پیش
زبان برگشادند یک‌بادگرکه اکنون ز گرمی بسوزد جگر
بباید برآسود و دم برزدنپس آنگه سوی جنگ بازآمدن
برفتند و اسبان جنگی بجایفراز آوریدند و بستند پای
بسودگی باز برخاستندبپیکار کینه بیاراستند
بکردار آتش ز نیزه سوارهمی گشت بر مرکز کارزار
بدآنگه که زنگه برو دست یافتسنان سوی او کرد و اندر شتافت
یکی نیزه زد بر کمرگاه اویکز اسبش نگون کرد و برزد بروی
چو رعد خروشان یکی ویله کردکه گفتی بدرید دشت نبرد
فرود آمد از باره شد نزد اویبران خاک تفته کشیدش بروی
مر او را بچاره ز روی زمیننگون اندر افگند بر پشت زین
نشست از بر اسب و بالا گرفتبترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
بران کوه فرخ برآمد ز پستیکی گرگ پیکر درفشی بدست
بشد پیش یاران و کرد آفرینابر شاه و بر پهلوان زمین
برون رفت گرگین نهم کینه‌خواهابا اندریمان ز توران سپاه
جهاندیده و کارکرده دو مردبرفتند و جستند جای نبرد
بنیزه بگشتند و بشکست پستکمان برگرفتند هر دو بدست
ببارید تیر از کمان سرانبروی اندر آورده کرگ اسپران
همی تیر بارید همچون تگرگبران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ
یکی تیر گرگین بزد بر سرشکه بردوخت با ترگ رومی برش
بلرزید بر زین ز سختی سواریکی تیر دیگر بزد نامدار
هم آنگاه ترک اندر آمد نگونز چشمش برون آمد از درد خون
فرود آمد از باره گرگین چو گردسر اندریمان ز تن دور کرد
بفتراک بربست و خود برنشستنوند سوار نبرده بدست
بران تند بالا برآمد دمانهمیدون ببازو بزه بر کمان
بنیروی یزدان که او بد پناهبپیروز بخت جهاندار شاه
چو پیروز برگشت مرد از نبرددرفش دلفروز بر پای کرد
دهم برته با کهرم تیغ‌زندو خونی و هر دو سر انجمن
همی آزمودند هرگونه جنگگرفتند پس تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرونتو گفتی بجنبد که بیستون
یکایک بپیچید ازو برته روییکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بد و نیک گشتز دشمن دل برته بی‌بیم گشت
فرود آمد از اسب و او را ببستبران زین توزی و خود برنشست
برآمد ببالا چو شرزه پلنگخروشان یکی تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرونفگنده بران باره کهرم نگون
همی گفت شاهست پیروزگرهمیشه کلاهش بخورشید بر
چو از روز نه ساعت اندر گذشتز ترکان نبد کس بران پهن‌دشت
کسی را کجا پروراند بنازبرآید برو روزگار دراز
شبیخون کند گاه شادی برویهمی خواری و سختی آرد بروی
ز باد اندر آرد دهدمان بدمهمی داد خوانیم و پیدا ستم
بتورانیان بر بد آن جنگ شومبه آوردگه کردن آهنگ شوم
چنان شد که پیران ز توران سپاهسواری ندید اندر آوردگاه
روان‌ها گسسته ز تنشان بتیغجهان را تو گفتی نیامد دریغ
سپهدار ایران و توران دژمفراز آمدند اندران کین بهم
همی برنوشتند هر دو زمینهمه دل پر از درد و سر پر ز کین
به آوردگاه سواران ز گردفروماند خورشید روز نبرد
بتیغ و بخنجر بگرز و کمندز هر گونهٔ برنهادند بند
فراز آمد آن گردش ایزدیاز ایران بتوران رسید آن بدی
ابا خواست یزدانش چاره نماندکرا کوشش و زور و یاره نماند
نگه کرد پیران که هنگام چیستبدانست کان گردش ایزدیست
ولیکن بمردی همی کرد کاربکوشید با گردش روزگار
ازان پس کمان برگرفتند و تیردو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سختچو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگکه آهن ندارد مر او را نه سنگ
ببر گستوان برزد و بردریدتگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد بزیربغلتید زیرش سوار دلیر
بدانست کآمد زمانه فرازوزان روز تیره نیابد جواز
ز نیرو بدو نیم شد دست راستهم آنگه بغلتید و بر پای خاست
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوهغمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بران کوهسر بر دوانکزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زاربترسید از گردش روزگار
بدانست کش نیست با کس وفامیان بسته دارد ز بهر جفا
فغان کرد کای نامور پهلوانچه بودت که ایدون پیاده دوان
بکردار نخچیر در پیش منکجات آن سپاه ای سر انجمن
نیامد ز لشکر ترا یار کسوزیشان نبینمت فریادرس
کجات آنهمه زور و مردانگیسلیح و دل و گنج و فرزانگی
ستون گوان پشت افراسیابکنون شاه را تیره گشت آفتاب
زمانه ز تو زود برگاشت رویبهنگام کینه تو چاره مجوی
چو کارت چنین گشت زنهار خواهبدان تات زنده برم نزد شاه
ببخشاید از دل همی بر تو برکه هستس جهان پهلوان سربسر
بدو گفت پیران که این خود مبادبفرجام بر من چنین بد مباد
ازین پس مرا زندگانی بودبزنهار رفتن گمانی بود
خود اندر جهان مرگ را زاده‌ایمبدین کار گردن ترا داده‌ایم
شنیدستم این داستان از مهانکه هرچند باشی بخرم جهان
سرانجام مرگست زو چاره نیستبمن بر بدین جای پیغاره نیست
همی گشت گودرز بر گرد کوهنبودش بدو راه و آمد ستوه
پیاده ببود و سپر برگرفتچو نخچیربانان که اندر گرفت
گرفته سپر پیش و ژوپین بدستببالا نهاده سر از جای پست
همی دید پیران مر او را ز دوربست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر بکردار تیربیامد ببازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اویز کینه بخشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین بپیران رسیدزره بر تنش سربسر بردرید
ز پشت اندر آمد براه جگربغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهانروانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد بسربنالید با داور دادگر
بران کوه خارا زمانی طپیدپس از کین و آوردگاه آرمید
زمانه بزهراب دادست چنگبدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنینست خود گردش روزگارنگیرد همی پند آموزگار
چو گودرز بر شد بران کوهساربدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سرشکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیرسر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دیدنخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مرده‌خواربخاک و بخون بر طپیده بزار
فروبرد چنگال و خون برگرفتبخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زارنیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسربنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن بریدچنان بدکنش خویشتن را ندید
درفی ببالینش بر پای کردسرش را بدان سایه برجای کرد
سوی لشکر خویش بنهاد رویچکان خون ز بازوش چون آب جوی
همه کینه‌جویان پرخاشجویز بالا بلشکر نهادند روی
ابا کشتگان بسته بر پشت زینبریشان سرآورده پرخاش و کین
چو با کینه‌جویان نبد پهلوانخروشی برآمد ز پیر و جوان
که گودرز بر دست پیران مگرز پیری بخون اندر آورد سر
همی زار بگریست لشکر همهز نادیدن پهلوان رمه
درفشی پدید آمد از تیره گردگرازان و تازان بدشت نبرد
برآمد ز لشکرگه آوای کوسهمی گرد بر آسمان داد بوس
بزرگان بر پهلوان آمدندپر از خنده و شادمان آمدند
چنین گفت لشکر مگر پهلوانازو بازگردید تیره روان
که پیران یکی شیردل مرد بودهمه ساله جویای آورد بود
چنین یاد کرد آن زمان پهلوانسپرده بدو گوش پیر و جوان
بانگشت بنمود جای نبردبگفت آنک با او زمانه چه کرد
برهام فرمود تا برنشستبوردن او میان را ببست
بدو گفت او را بزین برببندبیاور چنان تازیان بر نوند
درفش و سلیحش چنان هم که هستبدرع و میانش مبر هیچ دست
بران گونه چون پهلوان کرد یادبرون تاخت رهام چون تندباد
کشید از بر اسب روشن تنشبخون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش بخم کمندفرود آوریدش ز کوه بلند
درفشش چو از جایگاه نشانندیدند گردان گردنکشان
همه خواندند آفرین سربسرابر پهلوان زمین دربدر
که ای نامور پشت ایران سپاهپرستندهٔ تخت تو باد ماه
فدای سپه کرده‌ای جان و تنبپیری زمان روزگار کهن
چنین گفت گودرز با مهترانکه چون رزم ما گشت زین سان گران
مرا در دل آید که افراسیابسپه بگذراند بدین روی آب
سپاه وی آسوده از رنج و تاببمانده سپاهم چنین در شتاب
ولیکن چنین دارم امید منکه آید جهاندار خورشید من
بیفروزد این رزمگه را بفربیارد سپاهی بنو کینه‌ور
یکی هوشمندی فرستاده‌امبس شاه را پندها داده‌ام
که گر شاه ترکان بیارد سپاهنداریم پای اندرین کینه‌گاه
گمانم چنانست کو با سپاهبیاری بیاید بدین رزمگاه
مر این کشتگان را برین دشت کینچنین هم بدارید بر پشت زین
کزین کشتگان جان ما بیغمستروان سیاوش زین خرمست
اگر هم چنین نزد شاه آوریمشود شاد و زین پایگاه آوریم
که آشوب ترکان و ایرانیانازین بد کجا کم شد اندر میان
همه یکسره خواندند آفرینکه بی تو مبادا زمان و زمین
همه سودمندی ز گفتار تستخور و ماه روشن بدیدار تست
برفتند با کشتگان همچنانگروی زره را پیاده دوان
چو نزدیک بنگاه و لشکر شدندپذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند
بپیش سپه بود گستهم شیربیامد بر پهلوان دلیر
زمین را ببوسید و کرد آفرینسپاهت بی‌آزار گفتا ببین
چنانچون سپردی سپردم بهمدرین بود گودرز با گستهم
که اندر زمان از لب دیده‌بانبگوش آمد از کوه زیبد فغان
که از گرد شد دشت چون تیره شبشگفتی برآمد ز هر سو جلب
خروشیدن کوس با کرنایبجنباند آن دشت گویی ز جای
یکی تخت پیروزه بر پشت پیلدرفشان بکردار دریای نیل
هوا شد بسان پرند بنفشز تابیدن کاویانی درفش
درفشی ببالای سرو سهیپدید آمد از دور با فرهی
بگردش سواران جوشنورانزمین شد بنفش از کران تا کران
پس هر درفشی درفشی بپایچه از اژدها و چه پیکر همای
ارگ همچنین تیزرانی کنندبیک روز دیگر بدینجا رسند
ز کوه کنابد همان دیده‌بانبدید آن شگفتی و آمد دوان
چنین گفت گر چشم من تیره نیستوز اندوه دیدار من خیره نیست
ز ترکان برآورد ایزد دمارهمه رنجشان سربسر گشت خوار
سپاه اندر آمد ز بالا بپستخروشان و هر یک درفشی بدست
درفش سپهدار توران نگونهمی بینم از پیش غرقه بخون
همان ده دلاور کز ایدر برفتابا گرد پیران بورد تفت
همی بینم از دورشان سرنگونفگنده بر اسبان و تن پر ز خون
دلیران ایران گرازان بهمرسیدند یکسر بر گستهم
وزان سوی زیبد یکی تیره‌گردپدید آمد و دشت شد لاژورد
میان سپه کاویانی درفشبپیش اندرون تیغهای بنفش
درفش شهنشاه با بوق و کوسپدید آمد و شد زمین آبنوس
برفتند لهاک و فرشیدوردبدانجا که بد جایگاه نبرد
بدیدند کشته بدیدار خویشسپهبد برادر جهاندار خویش
ابا ده سوار آن گزیده سرانز ترکان دلیران جنگاوران
بران دیده برزار و جوشان شدندز خون برادر خروشان شدند
همی زار گفتند کای نره شیرسپهدار پیران سوار دلیر
چه بایست آن رادی و راستیچو رفتن ز گیتی چنین خواستی
کنون کام دشمن برآمد همهببد بر تو گیتی سرآمد همه
که جوید کنون در جهان کین توکه گیرد کنون راه و آیین تو
ازین شهر ترکان و افراسیاببد آمد سرانجامت ای نیک‌یاب
بباید بریدن سر خویش پستبخون غرقه کردن بر و یال و دست
چو اندرز پیران نهادند پیشنرفتند بر خیره گفتار خویش
ز گودرز چون خواست پیران نبردچنین گفت با گرد فرشیدورد
که گر من شوم کشته بر کینه‌گاهشما کس مباشید پیش سپاه
اگر کشته گردم برین دشت کینشود تنگ بر نامداران زمین
نه از تخمهٔ ویسه ماند کسیکه اندر سرش مغز باشد بسی
که بر کینه‌گه چونک ما را کشندچو سرهای ما سوی ایران کشند
ز گودرز خواهد سپه زینهارشما خویشتن را مدارید خوار
همه راه سوی بیابان بریدمگر کز بد دشمنان جان برید
بلشکر گه خویش رفتند بازهمه دیده پر خون و دل پر گداز
بدانست لشکر سراسر همهکه شد بی‌شبان آن گرازان رمه
همه سربسر زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند
بنزدیک لهاک و فرشیدوردبرفتند با دل پر از باد سرد
که اکنون چه سازیم زین رزمگاهچو شد پهلوان پشت توران سپاه
چنین گفت هر کس که پیران گردجز از نام نیکو ز گیهان نبرد
کرا دل دهد نیز بستن کمرز آهن کله برنهادن بسر
چنین گفت لهاک فرشیدوردکه از خواست یزدان کرانه که کرد
چنین راند بر سر ورا روزگارکه بر کینه کشته شود زار و خوار
بشمشیر کرده جدا سر ز تننیابد همی کشته گور و کفن
بهرجای کشته کشان دشمنشپر از خون سر و درع و خسته تنش
کنون بودنی بود و پیران گذشتهمه کار و کردار او باد گشت
ستون سپه بود تا زنده بودبمهر سپه جانش آگنده بود
سپه را ز دشمن نگهدار بودپسر با برادر برش خوار بود
بدان گیتی افتاد نیک و بدشهمانا که نیک است با ایزدش
بس از لشکر خویش تیمار خوردز گودرز پیمان ستد در نبرد
که گر من شوم کشته در کینه‌گاهنجویی تو کین زان سپس با سپاه
گذرشان دهی تا بتوران شوندکمین را نسازی بریشان کمند
ز پیمان نگردند ایرانیانازین در کنون نیست بیم زیان
سه کارست پیش‌آمده ناگزیرهمه گوش دارید برنا و پیر
اگرتان بزنهار باید شدنکنونتان همی رای باید زدن
وگر بازگشتن بخرگاه خویشسپردن بنیک و ببد راه خویش
وگر جنگ را گرد کرده عنانیکایک بخوناب داده سنان
گر ایدون کتان دل گراید بجنگبدین رزمگه کرد باید درنگ
که پیران ز مهتر سپه خواستستسپهبد یکی لشکر آراستست
زمان تا زمان لشکر آید پدیدهمی کینه زینشان بباید کشید
ز هرگونه رانیم یکسر سخنجز از خواست یزدان نباشد ز بن
ور ایدون کتان رای شهرست و گاههمانا که بر ما نگیرند راه
وگرتان بزنهار شاهست رایبباید بسیچید و رفتن ز جای
وگرتان سوی شهر ایران هواستدل هر کسی بر تنش پادشاست
ز ما دو برادر مدارید چشمکه هرگز نشوییم دل را ز خشم
کزین تخمهٔ ویسگان کس نبودکه بند کمر بر میانش نسود
بر اندرز سالار پیران شویمز راه بیابان بتوران شویم
ار ایدونک بر ما بگیرند راهبکوشیم تا هستمان دستگاه
چو ترکان شنیدند زیشان سخنیکی نیک پاسخ فگندند بن
که سالار با ده یل نامدارکشیدند کشته بران گونه خوار
وزان روی کیخسرو آمد پدیدکه یارد بدین رزمگاه آرمید
نه اسب و سلیح و نه پای و نه پرنه گنج و نه سالار و نه نامور
نه نیروی جنگ و نه راه گریزچه با خویشتن کرد باید ستیز
اگر بازگردیم گودرز و شاهپس ما برانند پیل و سپاه
رهایی نیابیم یک تن بجاننه خرگاه بینیم و نه دودمان
بزنهار بر ما کنون عار نیستسپاهست بسیار و سالار نیست
ازان پس خود از شاه ترکان چه باکچه افراسیاب و چه یک مشت خاک
چو لشکر چنین پاسخ آراستنددو پرمایه از جای برخاستند
بدانست لهاک و فرشیدوردکشان نیست هنگام ننگ و نبرد
همی راست گویند لشکر همهتبه گردد از بی‌شبانی رمه
بپدرود کردند گرفتند سازبیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته بدست اندرونپر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سواردلیران و شایستهٔ کارزار
بره بر ز ایران سواران بدندنگهبان آن نامداران بدند
برانگیختند اسب ترکان ز جایطلایه بیفشارد با جای پای
یکی ناسگالیده‌شان جنگ خاستکه از خون زمین گشت با کوه راست
بکشتند ایرانیان هشت مرددلیران و شیران روز نبرد
وزانجا برفتند هر دو دلیربراه بیابان بکردار شیر
ز ترکان جزین دو سرافراز گردز دست طلایه دگر جان نبرد
پس از دیده گه دیده‌بان کرد غوکه ای سرفرازان و گردان نو
ازین لشکر ترک دو نامداربرون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلایه برآویختندکه با خاک خون را برآمیختند
تنی هشت کشتند ایرانیاندو تن تیز رفتند بسته میان
چو بشنید گودرز گفت آن دو مردبود گرد لهاک و فرشیدورد
برفتند با گردان افراختنشکسته نشدشان دل از تاختن
گر ایشان از اینجا به توران شوندبر این لشکر آید همانا گزند
هم اندر زمان گفت با سرکشانکه ای نامداران دشمن‌کشان
که جوید کنون نام نزدیک شاهبپوشد سرش را برومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیانشده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهمکه بود اندر آورد شیر دژم
بسالار گفت ای سرافراز شاهچو رفتی بورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پرده‌سرایبپیش سپه برببودن بپای
دلیران همه نام جستند و ننگمرا بهره نمد بهنگام جنگ
کنون من بدین کار نام آورمشومشان یکایک بدام آورم
بخندید گودرز و زو شاد شدرخش تازه شد وز غم آزاد شد
بدو گفت نیک‌اختری تو ز هورکه شیری و بدخواه تو همچو گور
برو کفریننده یار تو بادچو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبردز گردان کرا دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفتبجنگ دو ترک سرافراز رفت
همی گفت لشکر همه سربسرکه گستهم را زین بد آید بسر
یکی لشکر از نزد افراسیابهمی رفت برسان کشتی برآب
بیاری همه جنگجو آمدندچو نزدیک دشت دغو آمدند
خبر شد بدیشان که پیران گذشتنبرد دلیران دگرگونه گشت
همه بازگشتند یکسر ز راهخروشان برفتند نزدیک شاه
چو بشنید بیژن که گستهم رفتز لشکر بورد لهاک تفت
گمانی چنان برد بیژن که اوچو تنگ اندر آید بدشت دغو
نباید که لهاک و فرشیدوردبرآرند ازو خاک روز نبرد
نشست از بر دیزهٔ راه‌جویبنزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش بروی نیا برفتادخروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خردکه هر نامداری که فرمان برد
مر او را بخیره بکشتن دهیبهانه بچرخ فلک برنهی
دو تن نامداران توران سپاهبرفتند زین سان دلاور براه
ز هومان و پیران دلاورترندبگوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد بجنگ دو تننباید که آید برو برشکن
همه کام ما بازگردد بدردچو کم گردد از لشکر آن رادمرد
چو بشنید گودرز گفتار اویکشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندران یک زمانهم از بد که می‌برد بیژن گمان
بگردان چنین گفت سالار شاهکه هر کس که جوید همی نام و گاه
پس گستهم رفت باید دمانمر او را بدن یار با بدگمان
ندادند پاسخ کس از انجمننه غمخواره بد کس نه آسوده‌تن
بگودرز پس گفت بیژن که کسجز من نباشدش فریادرس
که آید ز گردان بدین کار پیشبسیری نیامد کس از جان خویش
مرا رفت باید که از کار اویدلم پر ز درد است و پر آب روی
بدو گفت گودرز کای شیرمردنه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
نبینی که ماییم پیروزگربدین کار مشتاب تند ای پسر
بریشان بود گستهم چیره‌بختوزیشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهمسواری فرستم چو شیر دژم
که با او بود یارگاه نبردسر دشمنان اندر آرد بگرد
بدو گفت بیژن که ای پهلوانخردمند و بیدار و روشن‌روان
کنون یار باید که زندست مردنه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزارسرآمد برو روز و برگشت کار
کجا سود دارد مر او را سپاهکنون دار گر داشت خواهی نگاه
بفرمای تا من ز تیمار اویببندم کمر تنگ بر کار اوی
ور ایدونک گویی مرو من سرمببرم بدین آبگون خنجرم
که من زندگانی پس از مرگ اوینخواهم که باشد بهانه مجوی
بدو گفت گودرز بشتاب پیشاگر نیست مهر تو بر جان خویش
نیابی همی سیری از کارزارکمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
نسوزد همانا دلت بر پدرکه هزمان مر او را بسوزی جگر
چو بشنید بیژن فرو برد سرزمین را ببوسید و آمد بدر
برآرم همی گفت از کوه خاکبدین جنگ جستن مرا زو چه باک
کمر بست و برساخت مر جنگ رابزین اندر آورد شبرنگ را
بگیو آگهی شد که بیژن چو گردکمر بست بر جنگ فرشیدورد
پس گستهم تازیان شد براهبجنگ سواران توران سپاه
هم اندر زمان گیو برجست زودنشست از بر تازی اسبی چو دود
بیامد بره بر چو او را بدیدبه تندی عنانش بیکسو کشید
بدو گفت چندین زدم داستاننخواهی همی بود همداستان
که باشم بتو شادمان یک زمانکجا رفت خواهی بدین سان دمان
بهر کار درد دلم را مجویبپیران سر از من چه باید بگوی
جز از تو بگیتیم فرزند نیستروانم بدرد تو خرسند نیست
بدی ده شبان روز بر پشت زینکشیده ببدخواه بر تیغ کین
بسودی بخفتان و خود اندروننخواهی همی سیر گشتن ز خون
چو نیکی دهش بخت پیروز دادبباید نشستن برام و شاد
بپیش زمانه چه تازی سرتبس ایمن شدستی بدین خنجرت
کسی کو بجوید سرانجام خویشنجوید ز گیتی چنین کام خویش
تو چندین بگرد زمانه مپویکه او خود سوی ما نهادست روی
ز بهر مرا زین سخن بازگردنشاید که دارای دل من بدرد
بدو گفت بیژن که ای پر خردجزین بر تو مردم گمانی برد
که کار گذشته بیاری بیادنپیچی بخیره همی سر زداد
بدان ای پدر کین سخن داد نیستمگر جنگ لاون ترا یاد نیست
که با من چه کرد اندران گستهمغم و شادمانیش با من بهم
ورایدون کجا گردش ایزدیفرازآورد روزگار بدی
نبشته نگردد بپرهیز بازنباید کشید این سخن را دراز
ز پیکار سر بر مگردان که منفدی کرده دارم بدین کار تن
بدو گفت گیو ار بگردی تو بازهمان خوبتر کین نشیب و فراز
تو بی‌من مپویی بروز نبردمنت یار باشم بهر کارکرد
بدو گفت بیژن که این خود مبادکه از نامداران خسرونژاد
سه گرد از پی بیم خورده دو توربتازند پویان بدین راه دور
بجان و سر شاه روشن‌روانبجان نیا نامور پهلوان
بکین سیاوش کزین رزمگاهتو برگردی و من بپویم براه
نخواهم برین کار فرمانت کردکه گویی مرا بازگرد از نبرد
چو بشنید گیو این سخن بازگشتبرو آفرین کرد و اندر گذشت
که پیروز بادی و شاد آمدیمبیناد چشم تو هرگز بدی
همی تاخت بیژن پس گستهمکه ناید بروبر ز توران ستم
چو از دور لهاک و فرشیدوردگذشتند پویان ز دشت نبرد
بیک ساعت از هفت فرسنگ راهبرفتند ایمن ز ایران سپاه
یکی بیشه دیدند و آب روانبدو اندرون سایهٔ کاروان
ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیردرخت از بر و سبزه و آب زیر
بنخچیر کردن فرود آمدندوزان تشنگی سوی رود آمدند
چو آب اندر آمد ببایست نانباندوه و شادی نبندد دهان
بگشتند بر گرد آن مرغزارفگندند بسیار مایه شکار
برافروختند آتش و زان کباببخوردند و کردند سر سوی خواب
چو بد روزگار دلیران دژمکجا خواب سازد بریشان ستم
فرو خفت لهاک و فرشیدوردبسر بر همی پاسبانیش کرد
برآمد چو شب تیره شد ماهتابدو غمگین سر اندر نهاده بخواب
رسید اندران جایگه گستهمکه بودند یاران توران بهم
نوند اسب او بوی اسبان شنیدخروشی برآورد و اندر دمید
سبک اسب لهاک هم زین نشانخروشی برآورد چون بیهشان
دمان سوی لهاک فرشید وردز خواب خوش آمدش بیدار کرد
بدو گفت برخیز زین خواب خوشبمردی سر بخت خود را بکش
که دانا زد این داستان بزرگکه شیری که بگریزد از چنگ گرگ
نباید که گرگ از پسش در کشدکه او را همان بخت خود برکشد
چه مایه بپیوند و چندی شتافتکس از روز بد هم رهایی نیافت
هلا زود بشتاب کآمد سپاهاز ایران و بر ما گرفتند راه
نشستند بر باره هر دو سوارکشیدند پویان ازان مرغزار
ز بیشه ببالا نهادند رویدو خونی دلاور دو پرخاشجوی
بهامون کشیدند هر دو سوارپراندیشه تا چون بسیچند کار
پدید آمد از دور پس گستهمندیدند با او سواری بهم
دلیران چو سر را برافراختندمر او را چو دیدند بشناختند
گرفتند یک بادگر گفت و گویکه یک تن سوی ما نهادست روی
نیابد رهایی ز ما گستهممگر بخت بد کرد خواهد ستم
جز از گستهم نیست کامد بجنگدرفش دلیران گرفته بچنگ
گریزان بباید شد از پیش اویمگر کاندر آرد بدین دشت روی
وز آنجا بهامون نهادند رویپس اندر دمان گستهم کینه‌جوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسیدچو شیر ژیان نعره‌ای برکشید
بریشان ببارید تیر خدنگچو فرشیدورد اندر آمد بجنگ
یکی تیر زد بر سرش گستهمکه با خون برآمیخت مغزش بهم
نگون گشت و هم در زمان جان بدادشد آن نامور گرد ویسه نژاد
چو لهاک روی برادر بدیدبدانست کز کارزار آرمید
بلرزید وز درد او خیره شدجهان پیش چشم‌اندرش تیره شد
ز روشن‌روانش بسیری رسیدکمان را بزه کرد و اندر کشید
شدند آن زمان خسته هر دو سواربشمشیر برساختند کارزار
یکایک برو گستهم دست یافتز کینه چنان خسته اندر شتافت
بگردنش بر زد یکی تیغ تیزبرآورد ناگاه زو رستخیز
سرش زیر پای اندر آمد چو گویکه آید همی زخم چوگان بروی
چنینست کردار گردان سپهرببرد ز پروردهٔ خویش مهر
چو سر جوییش پای یابی نخستوگر پای جویی سرش پیش تست
بزین بر چنان خسته بد گستهمکه بگسست خواهد تو گفتی ز هم
بیامد خمیده بزین اندرونهمی راند اسب و همی ریخت خون
و زآنجا سوی چشمه‌ساری رسیدهم آب روان دید و هم سایه دید
فرود آمد و اسب را بر درختببست و به آب اندر آمد ز بخت
بخورد آب بسیار و کرد آفرینببستش تو گفتی سراسر زمین
بپیچید و غلتید بر تیره خاکسراسر همه تن بشمشیر چاک
همی گفت کای روشن کردگارپدید آر زان لشکر نامدار
بدلسوزگی بیژن گیو راوگرنه دلاور یکی نیو را
که گر مرده گر زنده‌زین جایگاهبرد مر مرا سوی ایران سپاه
سر نامداران توران سپاهببرد برد پیش بیدار شاه
بدان تا بداند که من جز بنامنمردم بگیتی همینست کام
همه شب بنالید تا روز پاکپر از درد چون مار پیچان بخاک
چو گیتی ز خورشید شد روشنابیامد بدانجایگه بیژنا
همی گشت بر گرد آن مرغزارکه یابد نشانی ز گم بوده یار
پدید آمد از دور اسب سمندبدان مرغزار اندرون چون نوند
چمان و چران چون پلنگان بکامنگون گشته زین و گسسته لگام
همه آلت زین برو بر نگونرکیب و کمند و جنا پر ز خون
چو بیژن بدید آن ازو رفت هوشبرآورد چو شیر شرزه خروش
همی گفت که ای مهربان نیک‌یارکجایی فگنده در این مرغزار
که پشتم شکستی و خستی دلمکنون جان شیرین ز تن بگسلم
بشد بر پی اسب بر چشمه‌سارمر او را بدید اندران مزغزار
همه جوشن ترگ پر خاک و خونفتاده بدان خستگی سرنگون
فروجست بیژن ز شبرنگ زودگرفتش بغوش در تنگ زود
برون کرد رومی قبا از برشبرهنه شد از ترگ خسته سرش
ز بس خون دویدن تنش بود زرددلش پر ز تیمار و جان پر ز درد
بران خستگیهاش بنهاد رویهمی بود زاری کنان پیش اوی
همی گفت کای نیک دل یار منتو رفتی و این بود پیکار من
شتابم کنون بیش بایست کردرسیدن بر تو بجای نبرد
مگر بودمی گاه سختیت یارچو با اهرمن ساختی کارزار
کنون کام دشمن همه راست کردبرآنرد سر هرچ می‌خواست کرد
بگفت این سخن بیژن و گستهمبجنبید و برزد یکی تیز دم
ببیژن چنین گفت کای نیک خواهمکن خویشتن پیش من در تباه
مرا درد تو بتر از مرگ خویشبنه بر سر خسته بر ترگ خویش
یکی چاره کن تا ازین جایگاهتوانی رسانیدنم نزد شاه
مرا باد چندان همی روزگارکه بینم یکی چهرهٔ شهریار
ازان پس چو مرگ آیدم باک نیستمرا خود نهالی به جز خاک نیست
نمردست هرکس که با کام خویشبمیرد بیابد سرانجام خویش
و دیگر دو بد خواه با ترس و باککه بر دست من کرد یزدان هلاک
مگرشان بزین بر توانی کشیدوگرنه سرانشان ز تنها برید
سلیح و سر نامبردارشانببر تا بدانند پیکارشان
کنی نزد شاه جهاندار یادکه من سر بخیره ندادم بباد
بسودم بهر جای بابخت جنگگهٔ نام جستن نمردم بننگ
ببیژن نمود آنگهی هر دو تورکه بودند کشته فگنده بدور
بگفت این و سستی گرفتش روانهمی بود بیژن بسر بر نوان
وز آن جایگه اسب او بیدرنگبیاورد و بگشاد از باره تنگ
نمد زین بزیر تن خفته مردبیفگند و نالید چندی بدرد
همه دامن قرطه را کرد چاکابر خستگیهاش بر بست پاک
وز آن جایگه سوی بالا دوانبیامد ز غم تیره کرده روان
سواران ترکان پراگنده دیدکه آمد ز راه بیابان پدید
ز بالا چو برق اندر آمد بشیبدل از مردن گستهم با نهیب
ازان بیم دیده سواران دو تنبشمشیرکم کرد زان انجمن
ز فتراک بگشاد زان پس کمندز ترکان یکی را بگردن فگند
ز اسب اندر آورد و زنهار دادبدان کار با خویشتن یار داد
وز آنجا بیامد بکردار گرددمان سوی لهاک و فرشیدورد
بدید آن سران سپه را نگونفگنده بران خاک غرقه بخون
بسرشان بر اسبان جنگی بپایچراگاه سازید و جای چرای
چو بیژن چنان دید کرد آفرینابر گستهم کو سرآورد کین
بفرمود تا ترک زنهار خواهبزین برکشید آن سران را ز راه
ببستندشان دست و پای و میانکشیدند بر پشت زین کیان
وزآنجا سوی گستهم تازیانبیامد بسان پلنگ ژیان
فرود آمد از اسب و او را چو بادبی آزار نرم از بر زین نهاد
بدان ترک فرمود تا برنشستبغوش او اندر آورد دست
سمند نوندش همی راند نرمبروبر همی آفرین خواند گرم
مرگ زنده او را بر شهریارتواند رسانیدن از کارزار
همی راند بیژن پر از درد و غمروانش پر از انده گستهم
چو از روزنه ساعت اندر گذشتخور از گنبد چرخ گردان بگشت
جهاندار خسرو بنزد سپاهبیامد بدان دشت آوردگاه
پذیره شدندش سراسر سرانهمه نامداران و جنگاوران
برو خواندند آفرین بخردانکه ای شهریار و سر موبدان
چنان هم همی بود بر اسب شاهبدان تا ببینند رویش سپاه
بریشان همی خواند شاه آفرینکه آباد بادا بگردان زمین
بیین پس پشت لشکر چو کوههمی رفت گودرز با آن گروه
سر کشتگانرا فگنده نگونسلیح و تن و جامه هاشان بخون
همان ده مبارز کز آوردگاهبیاورده بودند گردان شاه
پس لشکر اندر همی راندندابر شهریار آفرین خواندند
چو گودرز نزدیک خسرو رسیدپیاده شد از دور کو را بدید
ستایش کنان پهلوان سپاهبیامد بغلتید در پیش شاه
همه کشتگانرا بخسرو نمودبگفتش که همرزم هر کس که بود
گروی زره را بیاودر گیودمان با سپهدار پیران نیو
ز اسب اندر آمد سبک شهریارنیایش همی کرد برکردگار
ز یزدان سپاس و بدویم پناهکه او داد پیروزی و دستگاه
ز دادار بر پهلوان آفرینهمی خواند و بر لشکرش همچنین
که ای نامداران فرخنده پیشما آتش و دشمنان خشک نی
سپهدار گودرز با دودمانز بهر دل من چو آتش دمان
همه جان و تنها فدا کرده‌انددم از شهر توران برآورده‌اند
کنون گنج و شاهی مرا با شماستندارم دریغ از شما دست راست
ازان پس بدان کشتگان بنگریدچو روی سپهدار پیران بدید
فروریخت آب از دو دیده بدردکه کردار نیکی همی یاد کرد
بپیرانش بر دل ازان سان بسوختتو گفتی بدلش آتشی برفروخت
یکی داستان زد پس از مرگ اویبخون دو دیده بیالود روی
که بخت بدست اژدهای دژمبدام آورد شیر شرزه بدم
بمردی نیابد کسی زو رهاچنین آمد این تیزچنگ اژدها
کشیدی همه ساله تیمار منمیان بسته بودی بپیکار من
ز خون سیاوش پر از درد بودبدانگه کسی را نیازرد بود
چنان مهربان بود دژخیم شدوزو شهر ایران پر از بیم شد
مر او را ببرد اهرمن دل ز جایدگرگونه پیش اندر آورد پای
فراوان همی خیره دادمش پندنیامدش گفتار من سودمند
از افراسیابش نه برگشت سرکنون شهریارش چنین داد بر
مکافات او ما جز این خواستیمهمی گاه و دیهیمش آراستیم
از اندیشهٔ ما سخن درگذشتفلک بر سرش بر دگرگونه گشت
بدل بر جفاکرد بر جای مهربدین سر دگرگونه بنمود چهر
کنون پند گودرز و فرمان منبیفگند گفتار و پیمان من
تبه کرد مهر دل پاک رابزهر اندر آمیخت تریاک را
که آمد بجنگ شما با سپاهکه چندان شد از شهر ایران تباه
ز توران بسیچید و آمد دمانکه ژوپین گودرز بودش زمان
پسر با برادر کلاه و کمرسلیح و سپاه و همه بوم و بر
بداد از پی مهر افراسیابزمانه برو کرد چندین شتاب
بفرمود تا مشک و کافور ناببعنبر برآمیخته با گلاب
تنش را بیالود زان سربسربکافور و مشکش بیاگند سر
بدیبار رومی تن پاک اویبپوشید آن جان ناپاک اوی
یکی دخمه فرمود خسرو بمهربر آورده سر تا بگردان سپهر
نهاد اندرو تختهای گرانچنانچون بود در خور مهتران
نهادند مر پهلوان را بگاهکمر بر میان و بسر برکلاه
چنینست کردار این پر فریبچه مایه فرازست و چندی نشیب
خردمند را دل ز کردار اویبماند همی خیره از کار اوی
ازان پس گروی زره را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
نگه کرد خسرو بدان زشت رویچو دیوی بسر بر فروهشته موی
همی گفت کای کردگار جهانتو دانی همی آشکار و نهان
همانا که کاوس بد کرده بودبپاداش ازو زهر و کین آزمود
که دیوی چنین بر سیاوش گماشتندانم جزین کینه بر دل چه داشت
ولیکن بپیروزی یک خدایجهاندار نیکی ده و رهنمای
که خون سیاوش ز افراسیاببخواهم بدین کینه گیرم شتاب
گروی زره را گره تا گرهبفرمود تا برکشیدند زه
چو بندش جداشد سرش را ز بندبریدند همچون سر گوسفند
بفرمود او را فگندن به آببگفتا چنین بینم افراسیاب
ببد شاه چندی بران رزمگاهبدان تا کند سازکار سپاه
دهد پادشاهی کرا در خورستکسی کز در خلعت و افسرست
بگودرز داد آن زمان اصفهانکلاه بزرگی و تخت مهان
باندازه اندر خور کارشانبیاراست خلعت سزاوارشان
از آنها که بودند مانده بجایکه پیرانشان بد سرو کد خدای
فرستاده آمد بنزدیک شاهخردمند مردی ز توران سپاه
که ما شاه را بنده و چاکریمزمین جز بفرمان او نسپریم
کس از خواست یزدان نیابد رهااگر چه شود در دم اژدها
جهاندار داند که ما خود کییممیان تنگ بسته ز بهر چییم
نبدمان بکار سیاوش گناهببرد اهرمن شاه را دل ز راه
که توران ز ایران همه پر غمستزن و کودک خرد در ماتمست
نه بر آرزو کینه خواه آمدیمز بهر بر و بوم و گاه آمدیم
ازین جنگ ما را بد آمد بسرپسر بی پدر شد پدر بی پسر
بجان گر دهد شاهمان زینهارببندیم پیشش میان بنده‌وار
بدین لشکر اندر بس مهترستکجا بندگی شاه را در خورست
گنهکار اوییم و او پادشاستازو هرچ آید بما بر رواست
سران سربسر نزد شاه آوریمبسی پوزش اندر گناه آوریم
گر از ما بدلش اندرون کین بودبریدن سر دشمن آیین بود
ور ایدونک بخشایش آرد رواستهمان کرد باید که او را هواست
چو بشنید گفتار ایشان بدردببخشودشان شاه آزاد مرد
بفرمود تا پیش او آمدندبران آرزو چاره‌جو آمدند
همه بر نهادند سر بر زمینپر از خون دل و دیده پر آب کین
سپهبد سوی آسمان کرد سرکه ای دادگر داور چاره‌گر
همان لشکرست این که سر پر ز کینهمی خاک جستند ز ایران زمین
چنین کردشان ایزد دادگرنه رای و نه دانش نه پای و نه پر
بدو دست یازم که او یار بسز گیتی نخواهیم فریادرس
بدین داستان زد یکی نیک رایکه از کین بزین اندر آورد پای
که این باره رخشنده تخت منستکنون کار بیدار بخت منست
بدین کینه گر تخت و تاج آوریمو گر رسم تابوت ساج آوریم
و گرنه بچنگ پلنگ اندرمخور کرگسانست مغز سرم
کنون بر شما گشت کردار بدشناسد هر آنکس که دارد خرد
نیم من بخون شما شسته چنگکه گیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منیدو گر چند بدخواه گاه منید
هر آنکس که خواهد نباشد رواستبدین گفته افزایش آمد نه کاست
هر آنکس که خواهد سوی شاه خویشگذارد نگیرم برو راه پیش
ز کمی و بیشی و از رنج و آزبنیروی یزدان شدم بی نیاز
چو ترکان شنیدند گفتار شاهز سر بر گرفتند یکسر کلاه
بپیروزی شاه خستو شدندپلنگان جنگی چو آهو شدند
بفرمود شاه جهان تا سلیحبیارند تیغ و سنان و رمیح
ز بر گستوان و ز رومی کلاهیکی توده کردند نزدیک شاه
بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفشزدند آن سرافراز ترکان درفش
بخوردند سوگندهای گرانکه تا زنده‌ایم از کران تا کران
همه شاه را چاکر و بنده‌ایمهمه دل بمهر وی آگنده‌ایم
چو این کرده بودند بیدار شاهببخشید یکسر همه بر سپاه
ز همشان پس آنگه پراگنده کردهمه بومش از مردم آگنده کرد
ازان پس خروش آمد از دیده‌گاهکه گرد سواران برآمد ز راه
سه اسب و دو کشته برو بسته زارهمی بینم از دور با یک سوار
همه نامداران ایران سپاهنهادند چشم از شگفتی براه
که تا کیست از مرز توران زمینکه یارد گذشتن برین دشت کین
هم اندر زمان بیژن آمد دمانببازو بزه بر فگنده کمان
بر اسبان چو لهاک و فرشیدوردفگنده نگونسار پرخون و گرد
بر اسبی دگر بر پر از درد و غمبغوش ترک اندرون گستهم
چو بیژن بنزدیک خسرو رسیدسر تاج و تخت بلندش بدید
ببوسید و بر خاک بنهاد رویبشد شاد خسرو بدیدار اوی
بپرسید و گفتش که ای شیر مردکجا رفته بودی ز دشت نبرد
ز گستهم بیژن سخن یاد کردز لهاک وز گرد فرشیدورد
وزان خسته و زاری گستهمز جنگ سواران وز بیش و کم
کنون آرزو گستهم را یکیستکه آن کار بر شاه دشوار نیست
بدیدار شاه آمدستش هواوزان پس اگر میرد او را روا
بفرمود پس شاه آزرم جویکه بردند گستهم را پیش اوی
چنان نیک دل شد ازو شهریارکه از گریه مژگانش آمد ببار
چنان بد ز بس خستگی گستهمکه گفتی همی برنیامدش دم
یکی بوی مهر شهنشاه یافتبپیچید و دیده سوی او شتافت
ببارید از دیدگان آب مهرسپهبد پر از آب و خون کرد چهر
بزرگان برو زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند
دریغ آمد او را سپهبد بمرگکه سندان کین بد سرش زیر ترگ
ز هوشنگ و طهمورث و جمشیدیکی مهره بد خستگان را امید
رسیده بمیراث نزدیک شاهببازوش برداشتی سال و ماه
چو مهر دلش گستهم را بخواستگشاد آن گرانمایه از دست راست
ابر بازوی گستهم برببستبمالید بر خستگیهاش دست
پزشکان که از روم و ز هند وچینچه از شهر یونان و ایران زمین
ببالین گستهمشان بر نشاندز هر گونه افسون بر و بر بخواند
وز آنجا بیامد بجای نمازبسی با جهان آفرین گفت راز
دو هفته برآمد بران خسته مردسر آمد همه رنج و سختی و درد
بر اسبش ببردند نزدیک شاهچو شاه اندرو کرد لختی نگاه
بایرانیان گفت کز کردگاربود هر کسی شاد و به روزگار
ولیکن شگفتست این کار منبدین راستی بر شده یار من
بپیروزی اندر غم گستهمنکرد این دل شادمان را دژم
بخواند آن زمان بیژن گیو رابدو داد دست گو نیو را
که تو نیک‌بختی و یزدان شناسمدار از تن خویش هرگز هراس
همه مهر پروردگارست و بسندانم بگیتی جز او هیچ کس
که اویست جاوید فریادرسبسختی نگیرد جز او دست کس
اگر زنده گردد تن مرده مردجهاندار گستهم را زنده کرد
بدآنگه بدو گفت تیمار دارچو بیژن نبیند کس از روزگار
کزو رنج بر مهر بگزیده‌ایستایش بدین گونه بشنیده‌ای
بزیبد ببد شاه یک هفته نیزدرم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگانبنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی‌نیازیکی رزم کیخسرو اکنون بساز

Prose Version

The text begins with a philosophical reflection on the transient nature of the world, warning against the pursuit of greed and emphasizing the value of wisdom and righteousness. It suggests that life is a temporary journey and one should be content with necessities like food, clothing, and shelter. The narrator then shifts to the story, recounting how the King of Turan, driven by greed, suffered greatly after being defeated by Rostam on the battlefield.