اندر ستایش سلطان محمود
ز یزدان بران شاه باد آفرینکه نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همیبزرگی ز نامش ببالد همی
ز دریا بدریا سپاه ویستجهان زیر فر کلاه ویست
خداوند نام و خداوند گنجخداوند شمشیر و خفتان و رنج
زگیتی بکان اندرون زر نماندکه منشور جود ورا بر نخواند
ببزم اندرون گنج پیدا کندچو رزم آیدش رنج بینا کند
ببار آورد شاخ دین و خردگمانش بدانش خرد پرورد
باندیشه از بی گزندان بودهمیشه پناهش به یزدان بود
چو او مرز گیرد بشمشیر تیزبرانگیزد اندر جهان رستخیز
ز دشمن ستاند ببخشد بدوستخداوند پیروزگر یار اوست
بدان تیغزن دست گوهرفشانز گیتی نجوید همی جز نشان
که در بزم دریاش خواند سپهربرزم اندرون شیر خورشید چهر
گواهی دهد بر زمین خاک و آبهمان بر فلک چشمه آفتاب
که چون او ندیدست شاهی بجنگنه در بخشش و کوشش و نام و ننگ
اگر مهر با کین برآمیزدیستاره ز خشمش بپرهیزدی
تنش زورمندست و چندان سپاهکه اندر میان باد را نیست راه
پس لشکرش هفصد ژنده پیلخدای جهان یارش و جبرییل
همی باژ خواهد ز هر مهتریز هر نامداری و هر کشوری
اگر باژ ندهند کشور دهندهمان گنج و هم تخت و افسر دهند
که یارد گذشتن ز پیمان اویو گر سر کشیدن ز فرمان اوی
که در بزم گیتی بدو روشنستبرزم اندرون کوه در جوشنست
ابوالقاسم آن شهریار دلیرکجا گور بستاند از چنگ شیر
جهاندار محمود کاندر نبردسر سرکشان اندر آرد بگرد
جهان تا جهان باشد او شاه بادبلند اخترش افسر ماه باد
که آرایش چرخ گردنده اوستببزم اندرون ابر بخشنده اوست
خرد هستش و نیکنامی و دادجهان بی سر و افسر او مباد
سپاه و دل و گنج و دستور هستهمان رزم وبزم و می و سور هست
یکی فرش گسترده شد در جهانکه هرگز نشانش نگردد نهان
کجا فرش را مسند و مرقدستنشستنگه نصر بن احمدست
که این گونه آرام شاهی بدوستخرد در سر نامداران نکوست
نبد خسروان را چنو کدخدایبپرهیز دین و برادی و رای
گشاده زبان و دل و پاک دستپرستندهٔ شاه یزدان پرست
ز دستور فرزانه و دادگرپراگنده رنج من آمد ببر
بپیوستم این نامهٔ باستانپسندیده از دفتر راستان
که تا روز پیری مرا بر دهدبزرگی و دینار و افسر دهد
ندیدم جهاندار بخشندهایبتخت کیان بر درخشندهای
همی داشتم تا کی آید پدیدجوادی که جودش نخواهد کلید
نگهبان دین و نگهبان تاجفروزندهٔ افسر و تخت عاج
برزم دلیران توانا بودبچون و چرا نیز دانا بود
چنین سال بگذاشتم شست و پنجبدرویشی و زندگانی برنج
چو پنج از سر سال شستم نشستمن اندر نشیب و سرم سوی پست
رخ لاله گون گشت برسان کاهچو کافور شد رنگ مشک سیاه
بدان گه که بد سال پنجاه و هفتنوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شدزمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهانسرش برتر آمد ز شاهنشهان
فروزان شد آثار تاریخ اویکه جاوید بادا بن و بیخ اوی
ازان پس که گوشم شنید آن خروشنهادم بران تیز آواز گوش
بپیوستم این نامه بر نام اویهمه مهتری باد فرجام اوی
ازان پس تن جانور خاک راستروان روان معدن پاک راست
همان نیزه بخشندهٔ دادگرکزویست پیدا بگیتی هنر
که باشد بپیری مرا دستگیرخداوند شمشیر و تاج و سریر
خداوند هند و خداوند چینخداوند ایران و توران زمین
خداوند زیبای برترمنشازو دور پیغاره و سرزنش
بدرد ز آواز او کوه سنگبدریا نهنگ و بخشکی پلنگ
چه دینار در پیش بزمش چه خاکز بخشش ندارد دلش هیچ باک
جهاندار محمود خورشیدفشبرزم اندرون شیر شمشیرکش
مرا او جهان بینیازی دهدمیان گوان سرفرازی دهد
که جاوید بادا سر و تخت اویبکام دلش گردش بخت اوی
که داند ورا در جهان خود ستودکسی کش ستاید که یارد شنود
که شاه از گمان و توان برترستچو بر تارک مشتری افسرست
یکی بندگی کردم ای شهریارکه ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خرابز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلندکه از باد و بارانش نیاید گزند
برین نامه بر سالها بگذردهمی خواند آنکس که دارد خرد
کند آفرین بر جهاندار شاهکه بی او مبیناد کس پیشگاه
مر او را ستاینده کردار اوستجهان سربسر زیر آثار اوست
چو مایه ندارم ثنای ورانیایش کنم خاک پای ورا
زمانه سراسر بدو زنده بادخرد تخت او را فروزنده باد
دلش شادمانه چو خرم بهارهمیشه برین گردش روزگار
ازو شادمانه دل انجمنبهر کار پیروز و چیره سخن
همی تا بگردد فلک چرخواربود اندرو مشتری را گذار
شهنشاه ما باد با جاه و نازازو دور چشم بد و بی نیاز
کنون زین سپس نامه باستانبپیوندم از گفتهٔ راستان
چو پیش آورم گردش روزگارنباید مرا پند آموزگار
چو پیکار کیخسرو آمد پدیدز من جادویها بباید شنید
بدین داستان در ببارم همیبسنگ اندرون لاله کارم همی
کنون خامهای یافتم بیش ازانکه مغز سخن بافتم پیش ازان
ایا آزمون را نهاده دو چشمگهی شادمانی گهی درد و خشم
شگفت اندرین گنبد لاژوردبماند چنین دل پر از داغ و درد
چنین بود تا بود دور زمانبنوی تو اندر شگفتی ممان
یکی را همه بهره شهدست و قندتن آسانی و ناز و بخت بلند
یکی زو همه ساله با درد و رنجشده تنگدل در سرای سپنج
یکی را همه رفتن اندر نهیبگهی در فراز و گهی در نشیب
چنین پروراند همی روزگارفزون آمد از رنگ گل رنج خار
هر آنگه که سال اندر آمد بشستبباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسیز دوران چرخ آزمودم بسی
وگر بگذرد آن همه بتریستبران زندگانی بباید گریست
اگر دام ماهی بدی سال شستخردمند ازو یافتی راه جست
نیابیم بر چرخ گردنده راهنه بر کار دادار خورشید و ماه
جهاندار اگر چند کوشد برنجبتازد بکین و بنازد بگنج
همش رفت باید بدیگر سرایبماند همه کوشش ایدر بجای
تو از کار کیخسرو اندازه گیرکهن گشته کار جهان تازه گیر
که کین پدر باز جست از نیابشمشیر و هم چاره و کیمیا
نیا را بکشت و خود ایدر نماندجهان نیز منشور او را نخواند
چنینست رسم سرای سپنجبدان کوش تا دور مانی ز رنج
چو شد کار پیران ویسه بسربجنگ دگر شاه پیروزگر
بیاراست از هر سوی مهترانبرفتند با لشکری بیکران
برآمد خروشیدن کرنایبهامون کشیدند پردهسرای
بشهر اندرون جای خفتن نماندبدشت اندرون راه رفتن نماند
یکی تخت پیروزه بر پشت پیلنهادند و شد روی گیتی چو نیل
نشست از بر تخت با تاج شاهخروش آمد از دشت وز بارگاه
چو بر پشت پیل آن شه نامورزدی مهره در جام و بستی کمر
نبودی بهر پادشاهی روانشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سرکشانچنین بود در پادشاهی نشان
بمرزی که لشکر فرستاده بودبسی پند و اندرزها داده بود
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگکه از ژرف دریا ربودی نهنگ
دگر نامور رستم پهلوانپسندیده و راد و روشن روان
بفرمودشان بازگشتن بدرهر آن کس که بد گرد و پرخاشخر
در گنج بگشاد و روزی بدادبسی از روان پدر کرد یاد
سه تن را گزین کرد زان انجمنسخن گو و روشن دل و تیغ زن
چو رستم که بد پهلوان بزرگچو گودرز بینادل آن پیر گرگ
دگر پهلوان طوس زرینه کفشکجا بود با کاویانی درفش
بهر نامداری و خودکامهاینبشتند بر پهلوی نامهای
فرستادگان خواست از انجمنزبان آور و بخرد و رای زن
که پیروز کیخسرو از پشت پیلبزد مهره و گشت گیتی چو نیل
مه آرام بادا شما را مه خوابمگر ساختن رزم افراسیاب
چو آن نامه برخواند هر مهتریکجا بود در پادشاهی سری
ز گردان گیتی برآمد خروشزمین همچو دریا برآمد بجوش
بزرگان هر کشوری با سپاهنهادند سر سوی درگاه شاه
چو شد ساخته جنگ را لشکریز هر نامداری بهر کشوری
ازان پس بگردید گرد سپاهبیاراست بر هر سوی رزمگاه
گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیر زن سی هزار
که باشند با او بقلب اندرونهمه جنگ را دست شسته بخون
بیک دست مرطوس را کرد جایمنوشان خوزان فرخنده رای
که بر کشور خوزیان بود شاهبسی نامداران زرین کلاه
دو تن نیز بودند هم رزم سوزچو گوران شه آن گرد لشگر فروز
وزو نیوتر آرش رزم زنبهر کار پیروز و لشکر شکن
یکی آنک بر کشوری شاه بودگه رزم با بخت همراه بود
دگر شاه کرمان که هنگام جنگنکردی بدل یاد رای درنگ
چو صیاع فرزانه شاه یمندگر شیر دل ایرج پیل تن
که بر شهر کابل بد او پادشاجهاندار و بیدار و فرمان روا
هر آنکس که از تخمهٔ کیقبادبزرگان بادانش و بانژاد
چو شماخ سوری شه سوریانکجا رزم را بود بسته میان
فروتر ازو گیوهٔ رزم زنبهر کار پیروز و لشکر شکن
که بر شهر داور بد او پادشاجهانگیر و فرزانه و پارسا
بدست چپ خویش بر پای کرددلفروز را لشکر آرای کرد
بزرگان که از تخم پورست تیغزدندی شب تیره بر باد میغ
خر آنکس که بود او ز تخم زرسبپرستندهٔ فرخ آذر گشسب
دگر بیژن گیو و رهام گردکجا شاهشان از بزرگان شمرد
چو گرگین میلاد و گردان ریبرفتند یکسر بفرمان کی
پس پشت او را نگه داشتندهمه نیزه از ابر بگذاشتند
به رستم سپرد آن زمان میمنهکه بود او سپاهی شکن یک تنه
هر آنکس که از زابلستان بدندوگر کهتر و خویش دستان بدند
بدیشان سپرد آن زمان دست راستهمی نام و آرایش جنگ خواست
سپاهی گزین کرد بر میسرهچو خورشید تابان ز برج بره
سپهدار گودرز کشواد بودهجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
بزرگان که از بردع و اردبیلبپیش جهاندار بودند خیل
سپهدار گودرز را خواستندچپ لشکرش را بیاراستند
بفرمود تا پیش قلب پساهبپیلان جنگی ببستند راه
نهادند صندوق بر پشت پیلزمین شد بکردار دریای نیل
هزار از دلیران روز نبردبصندوق بر ناوک انداز کرد
نگهبان هر پیل سیصد سوارهمه جنگجوی و همه نیزهدار
ز بغداد گردان جنگاورانکه بودند با زنگهٔ شاوران
سپاهی گزیده ز گردان بلخبفرمود تا با کمانهای چرخ
پیاده ببودند بر پیش پیلکه گر کوه پیش آمدی بر دو میل
دل سنگ بگذاشتندی بتیرنبودی کس آن زخم را دستگیر
پیاده پس پیل کرده بپایابا نه رشی نیزهٔ سرگرای
سپرهای گیلی بپیش اندرونهمی از جگرشان بجوشید خون
پیاده صفی از پس نیزهدارسپردار با تیر جوشنگذار
پس پشت ایشان سواران جنگبرآگنده ترکش ز تیر خدنگ
ز خاور سپاهی گزین کرد شاهسپردار با درع و رومی کلاه
ز گردان گردنکشان سی هزارفریبرز را داد جنگی سوار
ابا شاه شهر دهستان تخوارکه جنگ بداندیش بودیش خوار
ز بغداد و گردن فرازان کرخبفرمود تا با کمانهای چرخ
بپیش اندرون تیرباران کنندهوا را چو ابر بهاران کنند
بدست فریبرز نستوه بودکه نزدیک او لشکر انبوه بود
بزرگان رزم آزموده سرانز دشت سواران نیزه وران
سر مایه و پیشروشان زهیرکه آهو ربودی ز چنگال شیر
بفرمود تا نزد نستوه شدچپ لشکر شاه چون کوه شد
سپاهی بد از روم و بر برستانگوی پیشرو نام لشکرستان
سوار و پیاده بدی سی هزاربرفتند با ساقهٔ شهریار
دگر لشکری کز خراسان بدندجهانجوی و مردم شناسان بدند
منوچهر آرش نگهدارشانگه نام جستن سپهدارشان
دگر نامداری گروخان نژادجهاندار وز تخمهٔ کیقباد
کجا نام آن شاه پیروز بودسپهبد دل و لشکر افروز بود
شه غرچگان بود برسان شیرکجا ژنده پیل آوریدی بزیر
بدست منوچهرشان جای کردسر تخمه را لشکر آرای کرد
بزرگان که از کوه قاف آمدندابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جمپر از خون دل از تخمهٔ زادشم
ازین دست شمشیرزن سی هزارجهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز رابدو تازه شد دل همه مرز را
بیاری بپشت سپهدار گیوبرفتند گردان بیدار و نیو
فرستاد بر میمنه ده هزاردلاور سواران خنجر گزار
سپه ده هزار از دلیران گردپس پشت گودرز کشواد برد
دمادم بشد برتهٔ تیغ زنابا کوهیار اندر آن انجمن
به مردی شود جنگ را یارگیوسپاهی سرافراز و گردان نیو
زواره بد این جنگ را پیشروسپاهی همه جنگ سازان نو
بپیش اندرون قارن رزم زنسر نامداران آن انجمن
بدان تا میان دو رویه سپاهبود گرد اسب افگن و رزمخواه
ازان پس بگستهم گژدهم گفتکه با قارن رزم زن باش جفت
بفرمود تا اندمان پور طوسبگردد بهر جای با پیل و کوس
بدان تا ببندد ز بیداد دستکسی را کجا نیست یزدان پرست
نباشد کس از خوردنی بینواستم نیز برکس ندارد روا
جهان پر ز گردون بد و گاومیشز بهر خورش را همی راند پیش
بخواهد همی هرچ باید ز شاهبهر کار باشد زبان سپاه
به سو طلایه پدیدار کردسر خفته از خواب بیدار کرد
بهر سو برفتند کار آگهانهمی جست بیدار کار جهان
کجا کوه بد دیدهبان داشتیسپه را پراگنده نگذاشتی
همه کوه و غار و بیابان و دشتبهر سو همی گرد لشکر بگشت
عنانها یک اندر دگر ساختههمه جنگ را گردن افراخته
ازیشان کسی را نبد بیم و رنجهمی راند با خویشتن شاه گنج
برین گونه چون شاه لشکر بساختبگردون کلاه کیی برفراخت
دل مرد بدساز با نیک خویجز از جنگ جستن نکرد آرزوی
سپهدار توران ازان سوی جاجنشسته برام بر تخت عاج
دوباره ز لشکر هزاران هزارسپه بود با آلت کارزار
نشسته همه خلخ و سرکشانهمی سرفرازان و گردنکشان
بمرز کروشان زمین هرچ بودز برگ درخت و زکشت و درود
بخوردند یکسر همه بار و برگجهان را همی آرزو کرد مرگ
سپهدار ترکان به بیکند بودبسی گرد او خویش و پیوند بود
همه نامداران ما چین و چیننشسته بمرز کروشان زمین
جهان پر ز خرگاه و پرده سرایز خیمه نبد نیز بر دشت جای
جهانجوی پر دانش افراسیابنشسته بکندز بخورد و بخواب
نشست اندران مرز زان کرده بودکه کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکدههمه زند و استا بزر آژده
ورا نام کندز بدی پهلویاگر پهلوانی سخن بشنوی
کنون نام کندز به بیکند گشتزمانه پر از بند و ترفند گشت
نبیره فریدون بد افراسیابز کندز برفتن نکردی شتاب
خود و ویژگانش نشسته بدشتسپهر از سپاهش همی خیره گشت
ز دیبای چینی سراپرده بودفراوان بپرده درون برده بود
بپرده درون خیمههای پلنگبر آیین سالار ترکان پشنگ
نهاده به خیمه درون تخت زرهمه پیکر تخت یکسر گهر
نشسته برو شاه توران سپاهبچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه
ز بیرون دهلیز پردهسرایفراوان درفش بزرگان بپای
زده بر در خیمهٔ هر کسیکه نزدیک او آب بودش بسی
برادر بد و چند جنگی پسرز خویشان شاه آنک بد نامور
همی خواست کید بپشت سپاهبنزدیک پیران بدان رزمگاه
سحر گه سواری بیامد چو گردسخنهای پیران همه یاد کرد
همه خستگان از پس یکدگررسیدند گریان و خسته جگر
همی هر کسی یاد کرد آنچ دیدوزان بد کز ایران بدیشان رسید
ز پیران و لهاک و فرشیدوردوزان نامداران روز نبرد
کزیشان چه آمد بروی سپاهچه زاری رسید اندر آن رزمگاه
همان روز کیخسرو آنجا رسیدزمین کوه تا کوه لشکر کشید
بزنهار شد لشکر ما همههراسان شد از بیشبانی رمه
چو بشنید شاه این سخن خیره گشتسیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاجبپیش بزرگان بینداخت تاج
خروشی ز لشکر بر آمد بدردرخ نامداران شد از درد زرد
ز بیگانه خیمه بپرداختندز خویشان یکی انجمن ساختند
ازان درد بگریست افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت زار این جهانبین منسوار سرافراز رویین من
جهانجوی لهاک و فرشیدوردسواران و گردان روز نبرد
ازین جنگ پور و برادر نماندبزرگان و سالار و لشکر نماند
بنالید و برزد یکی باد سردپس آنگه یکی سخت سوگند خورد
بیزدان که بیزارم از تخت و گاهاگر نیز بیند سر من کلاه
قبا جوشن و اسب تخت منستکله خود و نیزه درخت منست
ازین پس نخواهم چمید و چریدو گر خویشتن تاج را پرورید
مگر کین آن نامداران خویشجهانجوی و خنجرگزاران خویش
بخواهم ز کیخسرو شومزادکه تخم سیاوش بگیتی مباد
خروشان همی بود زین گفت و گویز کیخسرو آگاهی آمد بروی
که لشکر بنزدیک جیحون رسیدهمه روی کشور سپه گسترید
بدان درد و زاری سپه را بخواندز پیران فراوان سخنها برآند
ز خون برادرش فرشیدوردز رویین و لهاک شیر نبرد
کنون گاه کینست و آویختنابا گیو گودرز خون ریختن
همم رنج و مهرست و هم درد و کیناز ایران وز شاه ایران زمین
بزرگان ترکان افراسیابز گفتن بکردند مژگان پر آب
که ما سربسر مر تو را بندهایمبفرمان و رایت سرافگندهایم
چو رویین و پیران ز مادر نزادچو فرشیدورد گرامی نژاد
ز خون گر در و کوه و دریا شوددرازای ما همچو پهنا شود
یکی برنگردیم زین رزمگاهار یار باشد خداوند ماه
دل شاه ترکان از آن تازه گشتازان کار بر دیگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزی بداددلش پر زکین و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش بدشت و بکوهببخشید بر لشکرش همگروه
ز گردان شمشیرزن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزار
سوی بلخ بامی فرستادشانبسی پند و اندرزها دادشان
که گستهم نوذر بد آنجا بپایسواران روشن دل و رهنمای
گزین کرد دیگر سپه سی هزارسواران گرد از در کارزار
بجیحون فرستاد تا بگذرندبکشتی رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تیره بی ساختنز ایران نیاید یکی تاختن
فرستاد بر هر سوی لشکریبسی چارهها ساخت از هر دری
چنین بود فرمان یزدان پاککه بیدادگر شاه گردد هلاک
شب تیره بنشست با بخردانجهاندیده و رای زن موبدان
ز هرگونه با او سخن ساختندجهان را چپ و راست انداختند
بران برنهادند یکسر که شاهز جیحون بران سو گذارد سپاه
قراخان که او بود مهتر پسربفرمود تا رفت پیش پدر
پدر بود گفتی بمردی بجایببالا و دیدار و فرهنگ و رای
ز چندان سپه نیمه او را سپردجهاندیده و نامداران گرد
بفرمودتا در بخارا بودبپشت پدر کوه خارا بود
دمادم فرستد سلیح و سپاهخورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه را ز بیکند بیرون کشیددمان تالب رود جیحون کشید
سپه بود سرتاسر رودباربیاورد کشتی و زورق هزار
بیک هفته بر آب کشتی گذشتسپه بود یکسر همه کوه ودشت
بخرطوم پیلان و شیران بدمگذرهای جیحون پر از باد و دم
ز کشتی همه آب شد ناپدیدبیابان آموی لشکر کشید
بیامد پس لشکر افراسیاببر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب
پراگند هر سو هیونی دوانیکی مرد هشیار روشن روان
ببینید گفت از چپ و دست راستکه بالا و پهنای لشکر کجاست
چو بازآمد از هر سوی رزمسازچنین گفت با شاه گردن فراز
که چندین سپه را برین دشت جنگعلف باید و ساز و جای درنگ
ز یک سو بدریای گیلان رهستچراگاه اسبان و جای نشست
بدین روی جیحون و آب روانخورش آورد مرد روشن روان
میان اندرون ریگ و دشت فراخسراپرده و خیمه بر سوی کاخ
دلش تازهتر گشت زان آگهیبیامد بدرگاه شاهنشهی
سپهدار خود دیده بد روزگارنرفتی بگفتار آموزگار
بیاراست قلب و جناح سپاهطلایه که دارد ز دشمن نگاه
همان ساقه و جایگاه بنههمان میسره راست با میمنه
بیاراست لشکر گهی شاهواربقلب اندرون تیغ زن سی هزار
نگه کدر بر قلبگه جای خویشسپهبد بد و لشکر آرای خویش
بفرمود تا پیش او شد پشنگکه او داشتی چنگ و زور نهنگ
بلشکر چنو نامداری نبودبهر کار چون او سواری نبود
برانگیختی اسب و دم پلنگگرفتی بکندی ز نیروی جنگ
همان نیزهٔ آهنین داشتیبورد بر کوه بگذاشتی
پشنگست نامش پدر شیده خواندکه شیده بخورشید تابنده ماند
ز گردان گردنکشان صد هزاربدو داد شاه از در کارزار
همان میسره جهن را داد و گفتکه نیک اخترت باد هر جای جفت
که باشد نگهبان پشت پشنگنپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
سپاهی بجنگ کهیلا سپردیکی تیزتر بود ایلای گرد
نبیره جهاندار فراسیابکه از پشت شیران ربودی کباب
دو جنگی ز توران سواران بدندبدل یک بیک کوه ساران بدند
سوی میمنه لشکری برگزیدکه خورسید گشت از جهان ناپدید
قراخان سالار چارم پسرکمر بست و آمد بپیش پدر
بدو داد ترک چگل سی هزارسواران و شایستهٔ کارزار
طرازی و غزی و خلخ سوارهمان سی هزار آزموده سوار
که سالارشان بود پنجم پسریکی نامور گرد پرخاشخر
ورا خواندندی گو گردگیرکه بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر
دمور و جرنجاش با او برفتبیاری جهن سرافراز تفت
ز گردان و جنگ آوران سی هزاربرفتند با خنجر کارزار
جهاندیده نستوه سالارشانپشنگ دلاور نگهدارشان
همان سی هزار از یلان ترکمانبرفتند با گرز و تیر و کمان
سپهبد چو اغریرث جنگجویکه با خون یکی داشتی آب جوی
وزان نامور تیغ زن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزار
سپهبد چو گرسیوز پیلتنجهانجوی و سالار آن انجمن
بدو داد پیلان و سالارگاهسر نامداران و پشت سپاه
ازان پس گزید از یلان ده هزارکه سیری ندادند کس از کارزار
بفرمود تا در میان دو صفبوردگاه بر لب آورده کف
پراگنده بر لشکر اسب افگننددل و پشت ایرانیان بشکنند
سوی باختر بود پشت سپاهشب آمد به پیلان ببستند راه
چنین گفت سالار گیتی فروزکه دارد سپه چشم بر نیمروز
چو آگاه شد شهریار جهانز گفتار بیدار کار آگهان
ز ترکان وز کار افراسیابکه لشکرگه آورد زین روی آب
سپاهی ز جیحون بدین سو کشیدکه شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید
چو بشنید خسرو یلانرا بخواندهمه گفتنی پیش ایشان براند
سپاهی ز جنگ آوران برگزیدبزرگان ایران چنانچون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخبیاری گستهم نوذر ببلخ
باشکش بفرمود تا سوی زمبرد لشکر و پیل و گنج درم
بدان تا پس اندر نیاید سپاهکند رای شیران ایران تباه
ازان پس یلان را همه برنشاندبزد کوس رویین و لشکر براند
همی رفت با رای و هوش و درنگکه تیزی پشیمانی آرد بجنگ
سپهدار چون در بیابان رسیدگرازیدن و ساز و لشکر بدید
سپه را گذر سوی خورازم بودهمه رنگ و دشت از در رزم بود
بچپ بر دهستان و بر راست آبمیان ریگ و پیش اندر افراسیاب
چو خورشید سر زد ز برج برهبیاراست روی زمین یکسره
سپهدار ترکان سپه را بدیدبزد نای رویین و صف برکشید
جهان شد پر آوای بوق و سپاههمه برنهادند ز آهن کلاه
چو خسرو بدید آن سپاه نیادل پادشا شد پر از کیمیا
خود و رستم و طوس و گودرز و گیوز لشکر بسی نامبردار نیو
همی گشت بر گرد آن رزمگاهبیابان نگه گرد و بیراه و راه
که لشکر فزون بود زان کو شمردهمان ژنده پیلان و مردان گرد
بگرد سپه بر یکی کنده کردطلایه بهر سو پراگنده کرد
شب آمد بکنده در افگند آببدان سو که بد روی افراسیاب
دو لشکر چنین هم دو روز و دو شباز ایشان یکی را نجنبید لب
تو گفتی که روی زمین آهنستز نیزه هوا نیز در جوشنست
ازین روی و زان روی بر پشت زینپیاده بپیش اندرون همچنین
تو گفتی جهان کوه آهن شدستهمان پوشش چرخ جوشن شدست
ستاره شمر پیش دو شهریارپر اندیشه و زیجها برکنار
همی باز جستند راز سپهربصلاب تا بر که گردد بمهر
سپهر اندر آن جنگ نظاره بودستاره شمر سخت بیچاره بود
بروز چهارم چو شد کار تنگبپیش پدر شد دلاور پشنگ
بدو گفت کای کدخدای جهانسرافراز بر کهتران و مهان
بفر تو زیر فلک شاه نیستترا ماه و خورشید بد خواه نیست
شود کوه آهن چو دریای آباگر بشنود نام افرسیاب
زمین بر نتابد سپاه ترانه خورشید تابان کلاه ترا
نیاید ز شاهان کسی پیش توجزین بیپدر بد گوهر خویش تو
سیاوش را چون پسر داشتیبرو رنج و مهر پدر داشتی
یکی باد ناخوش ز روی هوابرو برگذشتی نبودی روا
ازو سیر گشتی چو کردی درستکه او تاج و تخت و سپاه تو جست
گر او را نکشتی جهاندار شاهبدو باز گشتی نگین و کلاه
کنون اینک آمد بپیشت بجنگنباید به گیتی فراوان درنگ
هر آن کس که نیکی فرامش کندهمی رای جان سیاوش کند
بپروردی این شوم ناپاک راپدروار نسپردیش خاک را
همی داشتی تا بر آورد پرشد از مهر شاه از در تاج زر
ز توران چو مرغی بایران پریدتو گفتی که هرگز نیا را ندید
ز خوبی نگه کن که پیران چه کردبدان بیوفا ناسزاوار مرد
همه مهر پیران فراموش کردپر از کینه سر دل پر از جوش کرد
همی بود خامش چو آمد به مشتچنان مهربان پهلوان را بکشت
از ایران کنون با سپاهی به جنگبیامد به پیش نیا تیزچنگ
نه دینار خواهد نه تخت و کلاهنه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه
ز خویشان جز از جان نخواهد همیسخن را ازین در نکاهد همی
پدر شاه و فرزانهتر پادشاستبدیت راست گفتار من بر گواست
از ایرانیان نیست چندین سخنسپه را چنین دل شکسته مکن
بدیشان چباید ستاره شمربشمشیر جویند مردان هنر
سواران که در میمنه با منندهمه جنگ را یکدل و یکتند
چو دستور باشد مرا پادشااز ایشان نمانم یکی پارسا
بدوزم سر و ترگ ایشان بتیرنه اندیشم از کنده و آبگیر
چو بشنید افراسیاب این سخنبدو گفت مشتاب و تندی مکن
سخن هرچ گفتی همه راست بودجز از راستی را نباید شنود
ولیکن تو دانی که پیران گردبگیتی همه راه نیکی سپرد
نبد در دلش کژی و کاستینجستی به جز خوبی و راستی
همان پیل بد روز جنگ او به زورچو دریا دل و رخ چو تابنده هور
برادرش هومان پلنگ نبردچو لهاک جنگی و فرشیدورد
ز ترکان سواران کین صدهزارهمه نامجوی از در کارزار
برفتند از ایدر پر از جنگ و جوشمن ایدر نوان با غم و با خروش
ازان کو برین دشت کین کشته شدزمین زیر او چو گل آغشته شد
همه مرز توران شکسته دلندز تیمار دل را همی بگسلند
نبینند جز مرگ پیران بخوابنخواند کسی نام افراسیاب
بباشیم تا نامداران مامهان و ز لشکر سواران ما
ببینند ایرانیان را بچشمز دل کم شود سوگ با درد و خشم
هم ایرانیان نیز چندین سپاهببینند آیین تخت و کلاه
دو لشکر برین گونه پر درد و خشمستاره به ما دارد از چرخ چشم
بانبوه جستن نه نیکوست جنگشکستی بود باد ماند بچنگ
مبارز پراگنده بیرون کنیماز ایشان بیابان پر از خون کنیم
چنین داد پاسخ که ای شهریارچو زین گونه جویی همی کارزار
نخستین ز لشکر مبارز منمکه بر شیر و بر پیل اسب افگنم
کسی را ندانم که روز نبردفشاند بر اسب من از دور گرد
مرا آرزو جنگ کیخسروستکه او در جهان شهریار نوست
اگر جوید او بی گمان جنگ منرهایی نیابد ز چنگال من
دل و پشت ایشان شکسته شودبارن انجمن کار بسته شود
و گر دیگری پیشم آید به جنگبخاک اندر آرم سرش بیدرنگ
بدو گفت کای کار نادیده مردشهنشاه کی جوید از تو نبرد
اگر جویدی هم نبردش منمتن و نام او زیر پای افگنم
گر او با من آید بوردگاهبرآساید از جنگ هر دو سپاه
بدو شیده گفت ای جهاندیده مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
پسر پنج زندهست پیشت بپاینمانیم تا تو کنی رزم رای
نه لشکر پسندد نه ایزد پرستکه تو جنگ او را کنی پیشدست
بدو گفت شاه ای سرفراز مردنه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
از ایدر برو تا میان سپاهازیشان یکی مرد دانا بخواه
بکیخسرو از من پیامی رسانکه گیتی جز این دارد آیین و سان
نبیره که رزم آورد با نیادلش بر بدی باشد و کیمیا
چنین بود رای جهان آفرینکه گردد جهان پر ز پرخاش و کین
سیاوش نه بر بیگنه کشته شدشد از آموزگاران سرش گشته شد
گنه گر مرا بود پیران چه کردچو رویین و لهاک وفرشیدورد
که بر پشت زینشان ببایست بستپر از خون بکردار پیلان مست
گر ایدونک گویم که تو بدتنیبد اندیش وز تخم آهرمنی
بگوهر نگه کن بتخمه منمنکوهش همی خویشتن را کنم
تو این کین بگودرز و کاوس مانکه پیش من آرند لشکر دمان
نه زان گفتم این کز تو ترسان شدموگر پیر گشتم دگر سان شدم
همه ریگ و دریا مرا لشکرندهمه نره شیرند و کنداورند
هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگچو دریا کنند ای پسر روز جنگ
ولیکن همی ترسم از کردگارز خون ریختن وز بد روزگار
که چندین سرنامور بیگناهجدا گردد از تن بدین رزمگاه
گر از پیش من بر نگردی ز جنگنگردی همانا که آیدت ننگ
چو با من بسوگند پیمان کنیبکوشی که پیمان من نشکنی
بدین کار باشم ترا رهنمایکه گنج و سپاهت بماند بجای
چو کار سیاوش فرامش کنینیارا بتوران برامش کنی
برادر بود جهن و جنگی پشنگکه در جنگ دریا کند کوه سنگ
هران بوم و برکان ز ایران نهیبفرمان کنم آن ز ترکان تهی
ز گنج نیاکان ما هرچ هستز دینار وز تاج و تخت و نشست
ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کمکه میراث ماند از نیا زادشم
ز گنج بزرگان و تخت و کلاهز چیزی که باید ز بهر سپاه
فرستم همه همچنین پیش توپسر پهلوان و پدر خویش تو
دو لشکر برآساید از رنج رزمهمه روز ما بازگردد ببزم
ور ایدونک جان ترا اهرمنبپیچد همی تا بپوشی کفن
جز از رزم و خون کردنت رای نیستبمغز تو پند مرا جای نیست
تو از لشکر خویش بیرون خراممگر خود برآیدت ازین کار کام
بگردیم هر دو بوردگاهبر آساید از جنگ چندین سپاه
چو من کشته آیم جهان پیش تستسپه بندگان و پسر خویش تست
و گر تو شوی کشته بر دست منکسی را نیازارم از انجمن
سپاه تو در زینهار منندهمه مهترانند و یار منند
وگر زانکه بامن نیایی به جنگنتابی تو با کار دیده نهنگ
کمر بسته پیش تو آید پشنگچو جنگ آوری او نسازد درنگ
پدر پیر شد پایمردش جوانجوانی خردمند و روشنروان
بوردگه با تو جنگ آورددلیرست و جنگ پلنگ آورد
ببینیم تا بر که گردد سپهرکرا بر نهد بر سر از تاج مهر
ورایدونک با او نجویی نبرددگرگونه خواهی همی کار کرد
بمان تا بیاساید امشب سپاهچو بر سر نهد کوه زرین کلاه
ز لشکر گزینیم جنگاورانسرافراز با گرزهای گران
زمین را ز خون رود دریا کنیمز بالای بد خواه پهنا کنیم
دوم روز هنگام بانگ خروسببندیم بر کوههٔ پیل کوس
سران را به یاری برون آوریمبجوی اندرون آب و خون آوریم
چو بد خواه پیغام تو نشنودبپیچد بدین گفتها نگرود
بتنها تن خویش ازو رزم خواهبدیدار دوراز میان سپاه
پسر آفرین کرد و آمد برونپدر دیده پر آب و دل پر ز خون
گزین کرد از موبدان چار مردچشیده بسی از جهان گرم و سرد
وزان نامداران لشکر هزارخردمند و شایستهٔ کارزار
بره چون طلایه بدیدش ز دوردرفش و سنان سواران تور
ز ترکان که هر آنکس که بد پیشروزناکاردیده جوانان نو
بره با طلایه بر آویختندبنام از پی شیده خون ریختند
تنی چند از ایرانیان خسته شدوزان روی پیکار پیوسته شد
هم اندر زمان شیده آنجا رسیدنگهبان ایرانیان را بدید
دل شیده کشت اندر آن کار تنگهمی باز خواند آن یلانرا ز جنگ
بایرانیان گفت نزدیک شاهسواری فرستید با رسم و راه
بگوید که روشن دلی شیده نامبشاه آوریدست چندی پیام
از افراسیاب آن سپهدار چینپدر مادر شاه ایران زمین
سواری دمان از طلایه برفتبر شاه ایران خرامید تفت
که پیغمبر شاهتوران سپاهگوی بر منش بر درفشی سیاه
همی شیده گوید که هستم بنامکسی بایدم تا گزارم پیام
دل شاه شد زان سخن پر ز شرمفرو ریخت از دیدگان آب گرم
چنین گفت کین شیده خال منستببالا و مردی همال منست
نگه کرد گردنکشی زان میاننبد پیش جز قارن کاویان
بدو گفت رو پیش او شادکامدرودش ده از ما و بشنو پیام
چو قارن بیامد ز پیش سپاهبدید آن درفشان درفش سیاه
چو آمد بر شیده دادش درودز شاه و ز ایرانیان برفزود
جوان نیز بگشاد شیرین زبانکه بیدار دل بود و روشن روان
بگفت آنچه بشنید ز افراسیابز آرام وز بزم و رزم و شتاب
چو بشنید قارن سخنهای نغزازان نامور بخرد پاک مغز
بیامد بر شاه ایران بگفتکه پیغامها با خرد بود جفت
چو بشنید خسرو ز قارن سخنبیاد آمدش گفتهای کهن
بخندید خسرو ز کار نیاازان جستن چاره و کیمیا
ازان پس چنین گفت کافراسیابپشیمان شدست از گذشتن ز آب
ورا چشم بی آب و لب پر سخنمرا دل پر از دردهای کهن
بکوشد که تا دل بپیچاندمببیشی لشکر بترساندم
بدان گه که گردنده چرخ بلندنگردد ببایست روز گزند
کنون چارهٔ ما جزین نیست رویکه من دل پر از کین شوم پیش اوی
بگردم بورد با او بجنگبهنگام کوشش نسازم درنگ
همه بخردان و ردان سپاهبواز گفتند کین نیست راه
جهاندیده پردانش افراسیابجز از چاره جستن نبیند بخواب
نداند جز از تنبل و جادوییفریب و بداندیشی و بدخویی
ز لشکر کنون شیده را برگزیدکه این دید بند بدی را کلید
همی خواهد از شاه ایران نبردبدان تا کند روز ما را بدرد
تو بر تیزی او دلیری مکناز ایران وز تاج سیری مکن
وگر شیده از شاه جوید نبردبورد گستاخ با او مگرد
بدست تو گر شیده گردد تباهیکی نامور کم شود زان سپاه
وگر دور از ایدر تو گردی هلاکز ایران برآید یکی تیره خاک
یکی زنده از ما نماند بجاینه شهر و بر و بوم ایران بپای
کسی نیست ما را ز تخم کیانکه کین را ببندد کمر بر میان
نیای تو پیری جهاندیده استبتوران و چین در پسندیده است
همی پوزش آرد بدین بد که کردز بیچارگی جست خواهد نبرد
همی گوید اسبان و گنج درمکه بنهاد تور از پی زادشم
همان تخت شاهی و تاج سرانکمرهای زرین و گرز گران
سپارد بگنج تو از گنج خویشهمی باز خرد بدین رنج خویش
هران شهر کز مرزایران نهیهمی کرد خواهد ز ترکان تهی
بایران خرامیم پیروز و شادز کار گذشته نگیریم یاد
برین گفته بودند پیر و جوانجز از نامور رستم پهلوان
که رستم همی ز آشتی سربگاشتز درد سیاوش بدل کینه داشت
همی لب بدندان بخوایید شاههمی کرد خیره بدیشان نگاه
وزان پس چنین گفت کین نیست راهبایران خرامیم زین رزمگاه
کجا آن همه رستم و سوگند ماهمان بدره و گفته و پند ما
جو بر تخت بر زنده افراسیاببماند جهان گردد از وی خراب
بکاوس یکسر چه پوزش بریمبدین دیدگان چو بدو بنگریم
شنیدیم که بر ایرج نیکبختچه آمد بتور از پی تاج و تخت
سیاوش را نیز بر بیگناهبکشت از پی گنج و تخت و کلاه
فریبنده ترکی ازان انجمنبیامد خرامان بنزدیک من
گر از من همی جست خواهد نبردشارا چرا شد چنین روی زرد
همی از شما این شگفت آیدمهمان کین پیشین بیفزایدم
گمانی نبردم که ایرانیانگشایند جاوید زین کین میان
کسی را ندیدم ز ایران سپاهکه افگنده بود اندرین رزمگاه
که از جنگ ایشان گرفتی شتاببگفت فریبنده افراسیاب
چو ایرانیان این سخنها ز شاهشنیدند و پیچان شدند از گناه
گرفتند پوزش که ما بندهایمهم از مهربانی سرافگندهایم
نخواهد شهنشاه جز نام نیکوگر کارها را سرانجام نیک
ستوده جهاندار برتر منشنخواهد که بر مابود سرزنش
که گویند از ایران سواری نبودکه یارست با شیده رزم آزمود
که آمد سواری بدشت نبردجز از شاهشان این دلیری نکرد
نخواهد مگر خسرو موبدانکه بر ما بود ننگ تا جاودان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاهکه ای موبدان نماینده راه
بدانید کاین شیده روز نبردپدر را ندارد بهامون بمرد
سلیحش پدر کرده از جادوییز کژی و بی راهی و بدخویی
نباشد سلیح شما کارگربدان جوشن و خود پولادبر
همان اسبش از باد دارد نژادبدل همچو شیر و برفتن چو باد
کسی را که یزدان ندادست فرنباشدش با چنگ او پای و پر
همان با شما او نیاید بجنگز فر و نژاد خود آیدش ننگ
نبیره فریدون و پور قباددو جنگی بود یکدل و یک نهاد
بسوزم برو تیره جان پدرشچو کاوس را سوخت او بر پسرش
دلیران و شیران ایران زمینهمه شاه را خواندند آفرین
بفرمود تا قارن نیکخواهشود باز و پاسخ گزارد ز شاه
که این کار ما دیر و دشوار گشتسخنها ز اندازه اندر گذشت
هنر یافته مرد سنگی بجنگنجوید گه رزم چندین درنگ
کنون تا خداوند خورشید و ماهکراشاد دارد بدین رزمگاه
نخواهم ز تو اسب و دینار و گنجکه بر کس نماند سرای سپنج
بزور جهان آفرین کردگاربدیهیم کاوس پروردگار
که چندان نمانم شما را زمانکه بر گل جهد تندباد خزان
بدان خواسته نیست ما را نیازکه از جور و بیدادی آمد فراز
کرا پشت گرمی بیزدان بودهمیشه دل و بخت خندان بود
بر و بوم و گنج و سپاهت مراستهمان تخت و زرین کلاهت مراست
پشنگ آمد و خواست از من نبردزرهدار بی لشکر و دار و برد
سپیدهدمان هست مهمان منبخنجر ببیند سرافشان من
کسی را نخواهم ز ایران سپاهکه با او بگردد بوردگاه
من و شیده و دشت و شمشیر تیزبرآرم بفرجام ازو رستخیز
گر ایدونک پیروز گردم بجنگنسازم برین سان که گفتی درنگ
مبارز خروشان کنیم از دور رویز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی
ازان پس یلان را همه همگروهبجنگ اندر آریم بر سان کوه
چو این گفت باشی به شیده بگویکه ای کم خرد مهتر کامجوی
نه تنها تو ایدر بکام آمدینه بر جستن ننگ و نام آمدی
نه از بهر پیغام افراسیابکه کردار بد کرد بر تو شتاب
جهاندارت انگیخت از انجمنستودانت ایدر بود هم کفن
گزند آیدت زان سر بیگزندکه از تن بریدند چون گوسفند
بیامد دمان قارن از نزد شاهبنزد یکی آن درفش سیاه
سخن هرچ بشنید با او بگفتنماند ایچ نیک و بد اندر نهفت
بشد شیده نزدیک افراسیابدلش چون بر آتش نهاده کباب
ببد شاه ترکان ز پاسخ دژمغمی گشت و برزد یکی تیز دم
ازان خواب کز روزگار درازبدید و ز هر کس همی داشت راز
سرش گشت گردان و دل پرنهیببدانست کامد بتنگی نشیب
بدو گفت فردا بدین رزمگاهز افگنده مردان نیابند راه
بشیده چنین گفت کز بامدادمکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد
بدین رزم بشکست گویی دلمبر آنم که دل را ز تن بگسلم
پسر گفت کای شاه ترکان و چیندل خویش را بد مکن روز کین
چو خورشید فردا بر آرد درفشدرفشان کند روی چرخ بنفش
من و خسرو و دشت آوردگاهبرانگیزم از شاه گرد سیاه
چو روشن شد آن چادر لاژوردجهان شد به کردار یاقوت زرد
نشست از بر اسب چنگی پشنگز باد جوانی سرش پر ز جنگ
بجوشن بپوشید روشن برشز آهن کلاه کیان بر سرش
درفشش یکی ترک جنگی بچنگخرامان بیامد بسان پلنگ
چو آمد بنزدیک ایران سپاهیکی نامداری بشد نزد شاه
که آمد سواری میان دو صفسرافراز و جوشان و تیغی بکف
بخندید ازو شاه و جوشن بخواستدرفش بزرگی برآورد راست
یکی ترگ زرین بسر بر نهاددرفشش برهام گودرز داد
همه لشکرش زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند
خروشی بر آمد که ای شهریاربهن تن خویش رنجه مدار
شهان را همه تخت بودی نشستکه بر کین کمر بر میان تو بست
که جز خاک تیره نشستش مبادبهیچ آرزو کام و دستش مباد
سپهدار با جوشن و گرز و خودبلشکر فرستاد چندی درود
که یک تن مجنبید زین رزمگاهچپ و راست و قلب و جناح سپاه
نباید که جوید کسی جنگ و جوشبرهام گودرز دارید گوش
چو خورشید بر چرخ گردد بلندببینید تا بر که آید گزند
شما هیچ دل را مدارید تنگچنینست آغاز و فرجام جنگ
گهی بر فراز و گهی در نشیبگهی شادکامی گهی با نهیب
برانگیخت شبرنگ بهزاد راکه دریافتی روز تگ باد را
میان بسته با نیزه و خود و گبرهمی گرد اسبش بر آمد بابر
میان دو صف شیده او را بدیدیکی باد سرد از جگر بر کشید
بدو گفت پور سیاوش ردتوی ای پسندیدهٔ پرخرد
نبیره جهاندار توران سپاهکه ساید همی ترگ بر چرخ ماه
جز آنی که بر تو گمانی بردجهاندیدهای کو خرد پرورد
اگر مغز بودیت با خال خویشنکردی چنین جنگ را دست پیش
اگر جنگجویی ز پیش سپاهبرو دور بگزین یکی رزمگاه
کز ایران و توران نبینند کسنخواهیم یاران فریادرس
چنین داد پاسخ بدو شهریارکه ای شیر درنده در کارزار
منم داغدل پور آن بیگناهسیاوش که شد کشته بر دست شاه
بدین دشت از ایران به کین آمدمنه از بهر گاه و نگین آمدم
ز پیش پدر چونک برخاستیز لشکر نبرد مرا خواستی
مرا خواستی کس نبودی رواکه پیشت فرستادمی ناسزا
کنون آرزو کن یکی رزمگاهبدیدار دور از میان سپاه
نهادند پیمان که از هر دو رویبیاری نیاید کسی کینهجوی
هم اینها که دارند با ما درفشز بد روی ایشان نگردد بنفش
برفتند هر دو ز لشکر بدورچنانچون شود مرد شادان بسور
بیابان که آن از در رزم بودبدانجایگه مرز خوارزم بود
رسیدند جایی که شیر و پلنگبدان شخ بی آب ننهاد چنگ
نپرید بر آسمانش عقابازو بهرهای شخ و بهری سراب
نهادند آوردگاهی بزرگدو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ
سواران چو شیران اخته زهارکه باشند پر خشم روز شکار
بگشتند با نیزههای درازچو خورشید تابنده گشت از فراز
نماند ایچ بر نیزههاشان سنانپر از آب برگستوان و عنان
برومی عمود و بشمشیر و تیربگشتند با یکدگر ناگزیر
زمین شد ز گرد سواران سیاهنگشتند سیر اندر آوردگاه
چو شیده دل و زور خسرو بدیدز مژگان سرشکش برخ برچکید
بدانست کان فره ایزدیستازو بر تن خویش باید گریست
همان اسبش از تشنگی شد غمیبنیروی مرد اندر آمد کمی
چو درمانده شد با دل اندیشه کردکه گر شاه را گویم اندر نبرد
بیا تا به کشتی پیاده شویمز خوی هر دو آهار داده شویم
پیاده نگردد که عار آیدشز شاهی تن خویش خوار آیدش
بدین چاره گر زو نیابم رهاشدم بی گمان در دم اژدها
بدو گفت شاها بتیغ و سنانکند هر کسی جنگ و پیچد عنان
پیاه به آید که جوییم جنگبکردار شیران بیازیم چنگ
جهاندار خسرو هم اندر زمانبدانست اندیشهٔ بدگمان
بدل گفت کین شیر با زور و جنگنبیره فریدون و پور پشگ
گر آسوده گردد تن آسان کندبسی شیر دلرا هراسان کند
اگر من پیاده نگردم به جنگبه ایرانیان بر کند جای تنگ
بدو گفت رهام کای تاجوربدین کار ننگی مگردان گهر
چو خسرو پیاده کند کارزارچه باید بر این دشت چندین سوار
اگر پای بر خاک باید نهادمن از تخم کشواد دارم نژاد
بمان تا شوم پیش او جنگسازنه شاه جهاندار گردن فراز
برهام گفت آن زمان شهریارکه ای مهربان پهلوان سوار
چو شیده دلاور ز تخم پشنگچنان دان که با تو نیاید به جنگ
ترا نیز با رزم او پای نیستبترکان چنو لشکر آرای نیست
یکی مرد جنگی فریدون نژادکه چون او دلاور ز مادر نزاد
نباشد مرا ننگ رفتن بجنگپیاده بسازیم جنگ پلنگ
وزان سو بر شیده شد ترجمانکه دوری گزین از بد بدگمان
جز از بازگشتن ترا رای نیستکه با جنگ خسرو ترا پای نیست
بهنگام کردن ز دشمن گریزبه از کشتن و جستن رستخیز
بدان نامور ترجمان شیده گفتکه آورد مردان نشاید نهفت
چنان دان که تا من ببستم کمرهمی برفرازم بخورشید سر
بدین زور و این فره و دستبردندیدم بوردگه نیز گرد
ولیکن ستودان مرا از گریزبه آید چو گیرم بکاری ستیز
هم از گردش چرخ بر بگذرموگر دیدهٔ اژدها بسپرم
گر ایدر مرا هوش بر دست اوستنه دشمن ز من باز دارد نه دوست
ندانم من این زور مردی ز چیستبرین نامور فره ایزدیست
پیاده مگر دست یابم بدویبپیکار خون اندر آرم بجوی
بشیده چنین گفت شاه جهانکه ای نامدار از نژاد مهان
ز تخم کیان بی گمان کس نبودکه هرگز پیاده نبرد آزمود
ولیکن ترا گرد چنینست کامنپیچم ز رای تو هرگز لگام
فرود آمد از اسب شبرنگ شاهز سر برگرفت آن کیانی کلاه
برهام داد آن گرانمایه اسبپیاده بیامد چو آذرگشسب
پیاده چو از دور دیدش پشنگفرود آمد از باره جنگی پلنگ
بهامون چو پیلان بر آویختندهمی خاک با خون برآمیختند
چو شیده بدید آن بر و برز شاههمان ایزدی فر و آن دستگاه
همی جست کید مگر زو رهاکه چون سر بشد تن نیارد بها
چو آگاه شد خسرو از روی اویوزان زور و آن برز بالای اوی
گرفتش بچپ گردن و راست پشتبرآورد و زد بر زمین بر درشت
همه مهرهٔ پشت او همچو نیشد از درد ریزان و بگسست پی
یکی تیغ تیز از میان بر کشیدسراسر دل نامور بر درید
برو کرد جوشن همه چاک چاکهمی ریخت بر تارک از درد خاک
برهام گفت این بد بدسگالدلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنیدیکی دخمهٔ خسروانی کنید
تنش را بمشک و عبیر و گلاببشویی مغزش بکافور ناب
بگردنش بر طوق مشکین نهیدکله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راهبدید آن تن نامبردار شاه
که با خون ازان ریگ برداشتندسوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان بنزدیک شاهکه ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نواننه جنگی سواری و نه پهلوان
بمن بر ببخشای شاها بمهرکه از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز مننیا را بگو اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرینبسیچید ره سوی سالار چین
وزان دشت کیخسرو کینهجویسوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاهکه بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیوچو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمینبسی شاه را خواندند آفرین
وزان روی ترکان دو دیده براهکه شویده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بران ریگ نرمبرهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد بنزدیک افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفتهمه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامیدبکند آن چو کافور موی سپید
بسر بر پراگند ریگ روانز لشکر برفت آنک بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آنکس که دیدبر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیابکزین پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندرین سوگ یاری کنیدهمه تن بتن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیامنه هرگز بوم زین سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و ددهدلی کو نباشد بدرد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرمکه از درد ما نیست پر خون گرم
ازان ماهدیدار جنگی سوارازان سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشکز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخگزارزبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کنادبداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگشب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیمباوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیزکنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاهخروشان و جوشان همه رزمگاه
چو خورشید برزد سر از برج گاوز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرایهمان ناله بوق باکرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزاربیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشانبفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوهازو گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گردبیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفشزمین پرسپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاههم افراسیاب اندران رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشانندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشتهمان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زنبه جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماهیلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریارکه چیره شدند اندران کارزار
همه شب همی جنگ را ساختندبخواب و بخوردن نپرداختند
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هورجهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو لشکر کشیدند صفهمه جنگ را بر لب آورده کف
سپهدار ایران ز پشت سپاهبشد دور با کهتری نیکخواه
چو لختی بیامد پیاده ببودجهان آفرین را فراوان ستود
بمالید رخ را بران تیره خاکچنین گفت کای داور داد و پاک
تو دانی کزو من ستم دیدهامبسی روز بد را پسندیدهام
مکافات کن بدکنش را بخونتو باشی ستم دیده را رهنمون
وزان جایگه با دلی پر ز غمپر از کین سر از تخمه زادشم
بیامد خروشان بقلب سپاهبسر بر نهاد آن خجسته کلاه
خروش آمد و نالهٔ گاودمدم نای رویین و رویینه خم
وزان روی لشکر بکردار کوهبرفتند جوشان گروها گروه
سپاهی به کردار دریای آببقلب اندرون جهن و افراسیاب
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جایتو گفتی که دارد در و دشت پای
سیه شد ز گرد سپاه آفتابز پیکان الماس و پر عقاب
ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاهز بانگ سواران در آن رزمگاه
همی آب گشت آهن و کوه و سنگبدریا نهنگ و بهامون پلنگ
زمین پرزجوش و هوا پر خروشهژبر ژیان را بدرید گوش
جهان سر بسر گفتی از آهنستوگر آسمان بر زمین دشمنست
بهر جای بر توده چون کوه کوهز گردان و ایران و توران گروه
همه ریگ ارمان سر و دست و پایزمین را همی دل برآمد ز جای
همه بوم شد زیر نعل اندرونچو کرباس آهار داده بخون
وزان پس دلیران افراسیاببرفتند بر سان کشتی بر آب
بصندوق پیلان نهادند روی تیرکجا ناوکانداز بود اندروی
حصاری بد از پیل پیش سپاهبرآورده بر قلب و بر بسته راه
ز صندوق پیلان ببارید تیربرآمد خروشیدن دار و گیر
برفتند گردان نیزهورانهم از قلب لشکر سپاهی گران
نگه کرد افراسیاب از دو میلبدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
همه ژنده پیلان و لشکر براندجهان تیره شد روشنایی نماند
خروشید کای نامداران جنگچه دارید بر خویش تن جای تنگ
ممانید بر پیش صندوق و پیلسپاهست بیکار بر چند میل
سوی میمنه میسره برکشیدز قلب و ز صندوق برتر کشید
بفرمود تا جهن رزم آزمایرود با تگینال لشکر ز جای
برد دو هزار آزموده سوارهمه نیزهدار از در کارزار
بر مسیره شیر جنگی طبردبشد تیز با نامداران گرد
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدیدکه خورشید گشت از جهان ناپدید
سوی آوه و سمنکنان کرد رویکه بودند شیران پرخاشجوی
بفرمود تا بر سوی میسرهبتابند چون آفتاب از بره
برفتند با نامور ده هزارزرهدار با گرزهٔ گاوسار
بشماخ سوری بفرمود شاهکه از نامداران ایران سپاه
گزین کن ز جنگ آوران دههزارسواران گرد از در کارزار
میان دو صف تیغها بر کشیدمبینید کس را سر اندر کشید
دو لشکر برینسان بر آویختندچنان شد که گفتی برآمیختند
چکاچاک برخاست از هر دو رویز پرخاش خون اندر آمد بجوی
چو برخاست گرد از چپ و دست راستجهاندار خفتان رومی بخواست
بیک سو کشیدند صندوق پیلجهان شد بکردار دریای نیل
بجنبید با رستم از قبلگاهمنوشان خوزان لشکر پناه
برآمد خروشیدن بوق و کوسبیک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراسته کاویانی درفشهمه پهلوانان زرینه کفش
به درد دل از جای برخاستندچپ شاه لشکر بیاراستند
سوی راستش رستم کینه جویزواره برادرش بنهاد روی
جهاندیده گودرز کشوادگانبزرگان بسیار و آزادگان
ببودند بر دست رستم بپایزرسب و منوشان فرخنده رای
برآمد ز آوردگاه گیر و دارندیدند ز آنگونه کس کارزار
همه ریگ پر خسته و کشته بودکسی را کجا روز برگشته بود
ز بس کشته بردشت آوردگاههمی راندند اسب بر کشته گاه
بیابان بکردار جیحون ز خونیکی بی سر و دیگری سرنگون
خروش سواران و اسبان ز دشتز بانگ تبیره همی برگذشت
دل کوه گفتی بدرد همیزمین با سواران بپرد هیم
سر بی تنان و تن بی سرانچرنگیدن گرزهای گران
درخشیدن خنجر و تیغ تیزهمی جست خورشید راه گریز
بدست منوچر بر میمنهکهیلا که صد شیر بد یک تنه
جرنجاش بر میسره شد تباهبدست فریبرز کاوس شاه
یکی باد و ابری سوی نیمروزبرآمد رخ هور گیتی فروز
تو گفتی که ابری برآمد سیاهببارید خون اندر آوردگاه
بپوشید و روی زمین تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشت
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیبدل شاه ترکان بجست از نهیب
ز جوش سواران هر کشوریز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
سواران شمشیر زن سی هزارگزیده سوارن خنجر گزار
دگرگونه جوشن دگرگون درفشجهانی شده سرخ و زرد و بنفش
نگه کرد گرسیوز از پشت شاهبجنگ اندر آورد یکسر سپاه
سپاهی فرستاد بر میمنهگرانمایگان یکدل و یک تنه
سوی میسره همچنین لشکریپراگنده بر هر سویی مهتری
سواران جنگاوران سی هزارگزیده همه از در کارزار
چو گرسیوز از پشت لشکر برفتبپیش برادر خرامید تفت
برادر چو روی برادر بدیدبنیرو شد و لشکر اندر کشید
برآمد ز لشکر ده و دار و گیربپوشید روی هوا را بتیر
چو خورشید را پشت باریک شدز دیدار شب روز تاریک شد
فریبنده گرسیوز پهلوانبیامد بپیش برادر نوان
که اکنون ز گردان که جوید نبدزمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
سپه بازکش چون شب آمد مکوشکه اکنون برآید ز ترکان خروش
تو در جنگ باشی سپه در گریزمکن با تن خویش چندین ستیز
دل شاه ترکان پر از خشم و جوشز تندی نبودش بگفتار گوش
برانگیخت اسب از میان سپاهبیامد دمان با درفش سیاه
از ایرانیان چند نامی بکشتچو خسرو بدید اندر آمد بپشت
دو شاه دو کشور چنین کینه داربرفتند با خوار مایه سوار
ندیدند گرسیوز و جهن رویکه او پیش خسرو شود رزمجوی
عنانش گرفتند و بر تافتندسوی ریگ آموی بشتافتند
چنو بازگشت استقیلا چو گردبیامد که با شاه جوید نبرد
دمان شاه ایلا بپیش سپاهیکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
نبد کارگر نیزه بر جوشنشنه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بدیدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم کرددل برز ایلا پر از بیم کرد
سبک برز ایلا چو آن زخم شاهبدید آن دل و زور و آن دستگاه
بتاریکی اندر گریزان برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت
سپه چون بدیدند زو دستبردبورد گه بر نماند ایچ گرد
بر افراسیاب آن سخن مرگ بودکجا پشت خود را بدیشان نمود
ز تورانیان او چو آگاه شدتو گفتی برو روز کوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتندبفرمود تا بانگ برداشتند
که این شیر مردی ز زنگ شبستمرا باز گشتن ز تنگ شبست
گر ایدونک امروز یکبار بادترا جست و شادی ترا در گشاد
چو روشن کند روز روی زمیندرفش دلفروز ما را ببین
همه روی ایران چو دریا کنیمز خورشید تابان ثریا کنیم
دو شاه و دو کشور چنان رزمسازبلکشر گه خویش رفتند باز
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتسپهر از بر کوه ساکن بگشت
سپهدار ترکان بنه بر نهادسپه را همه ترگ و جوشن بداد
طلایه بفرمود تا ده هزاربود ترک بر گستوان ور سوار
چنین گفت با لشکر افراسیابکه من چون گذر یابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذریدبجیحون و زورق زمان مشمرید
شب تیره با لشکر افراسیابگذر کرد از آموی و بگذاشت آب
همه روی کشور به بی راه و راهسراپرده و خیمه بد بی سپاه
سپیده چو از باختر بردمیدطلایه سپه را بهامون ندید
بیامد بمژده بر شهریارکه پردخته شد شاه زین کارزار
همه دشت خیمهست و پردهسرایز دشمن سواری نبینم بجای
چو بشنید خسرو دوان شد بخاکنیایش کنان پیش یزدان پاک
همی گفت کای روشن کردگارجهاندار و بیدار و پروردگار
تو دادی مرا فر و دیهیم و زورتو کردی دل و چشم بدخواه کور
ز گیتی ستمکاره را دور کنز بیمش همه ساله رنجور کن
چو خورشید زرین سپر برگرفتشب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
جهاندار بنشست بر تخت عاجبسر برنهاد آن دلفروز تاج
نیایش کنان پیش او شد سپاهکه جاوید باد این سزاوار گاه
شد این لشکر از خواسته بینیازکه از لشکر شاه چین ماند باز
همی گفت هر کس که اینت فسوسکه او رفت با لشکر و بوق وکوس
شب تیره از دست پرمایگانبشد نامداران چنین رایگان
بدیشان چنین گفت بیدار شاهکه ای نامداران ایران سپاه
چو دشمن بود شاه را کشته بهگر آواره از جنگ برگشته به
چو پیروزگر دادمان فرهیبزرگی و دیهیم شاهنشهی
ز گیتی ستایش مر او را کنیدشب آید نیایش مر او را کنید
که آنرا که خواهد کند شوربختیکی بی هنر برنشاند بتخت
ازین کوشش و پرسشت رای نیستکه با داد او بنده را پای نیست
بباشم بدین رزمگه پنج روزششم روز هرمزد گیتی فروز
براید برانیم ز ایدر سپاهکه او کین فزایست و ما کینه خواه
بدین پنج روز اندرین رزمگاههمی کشته جستند ز ایران سپاه
بشستند ایرانیان را ز گردسزاوار هر یک یکی دخمه کرد
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه بکاوس شاهچنانچون سزا بود زان رزمگاه
سرنامه کرد از نخست آفرینستایش سزای جهان آفرین
دگر گفت شاه جهانبان منپدروار لرزیده بر جان من
بزرگیش با کوه پیوسته باددل بدسگالان او خسته باد
رسیدم ز ایران بریگ فربسه جنگ گران کرده شد در سه شب
شمار سواران افراسیاببیند خردمند هرگز بخواب
بریده چو سیصد سرنامدارفرستادم اینک بر شهریار
برادر بد و خویش و پیوند اویگرامی بزرگان و فرزند اوی
وزان نامداران بسته دویستکه صد شیر با جنگ هر یک یکیست
همه رزم بر دشت خوارزم بودز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
برفت او و ما از پس اندر دمانکشیدیم تا بر چه گرد زمان
برین رزمگاه آفرین باد گفتهمه ساله با اختر نیک جفت
نهادند بر نامه مهری ز مشکازان پس گذر کرد بر ریگ خشک
چو زان رود جیحون شد افراسیابچو باد دمان تیز بگذشت آب
بپیش سپاه قراخان رسیدهمی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
سپهدار ترکان چه مایه گریستبران کس که از تخمهٔ او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویشبزرگان و خویشان و پیوند خویش
خروشی یر آمد تو گفتی که ابرهمی خون چکاند ز چشم هژبر
همی بودش اندر بخارا درنگهمی خواست کایند شیران به جنگ
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماندبزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمنز لشکر هر آنکس که بد رای زن
زبان بر گشادند بر شهریارچو بیچاره شدشان دل از کار زار
که از لشکر ما بزرگان که بودگذشتند و زیشان دل ما شخود
همانا که از صد نماندست بیستبران رفتگان بر بباید گریست
کنون ما دل از گنج و فرزند خویشگسستیم چندی ز پیوند خویش
بدان روی جیحون یکی رزمگاهبکردیم زان پس که فرمود شاه
ز بی دانشی آنچ آمد برویتو دانی که شاهی و ما چارهجوی
گر ایدونک روشن بود رای شاهاز ایدر بچاچ اندر آرد سپاه
چو کیخسرو آید بکین خواستنبباید تو را لشکر آراستن
چو شانه اندرین کار فرمان بردز گلزریون نیز هم بگذرد
بباشد برام ببهشت گنگکه هم جای جنگست و جای درنگ
برین بر نهادند یکسر سخنکسی رای دیگر نیفگند بن
برفتند یکسر بگلزریونهمه دیده پرآب و دل پر ز خون
بگلزریون شاه توران سه روزببود و براسود با باز و یوز
برفتند زان جایگه سوی گنگبجایی نبودش فراوان درنگ
یکی جای بود آن بسان بهشتگلش مشک سارا بد و زر خشت
بدان جایگه شاد و خندان بخفتتو گفتی که با ایمنی گشت جفت
سپه خواند از هر سوی بیکرانبرگان گردنکش و مهتران
می و گلشن و بانگ چنگ و ربابگل و سنبل و رطل و افراسیاب
همی بود تا بر چه گردد جهانبدین آشکارا چه دارد نهان
چو کیخسرو آمد برین روی آبازو دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوی رودفرستاد زان پس به هر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باکبخواهید ما را ز یزدان
گرانمایه گنجی بدرویش دادکسی را کزو شاد بد بیش داد
وزآنجا بیامد سوی شهر سغدیکی نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجی بران شهر نیزهمی خواست کباد گردد بچیز
بر منزلی زینهاری سوارهمی آمدندی بر شهریار
ازان پس چو آگاهی آمد بشاهز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
که آمد بنزدیک او گلگلهابا لشکری چون هژبر یله
که از تخم تورست پرکین و دردبجوید همی روزگار نبرد
فرستاد بهری ز گردان بچاجکه جوید همی تخت ترکان و تاج
سپاهی بسوی بیابان سترگفرستاد سالار ایشان طورگ
پذیرفت زین هر یکی جنگ شاهکه بر نامداران ببندند راه
جهاندار کیخسرو آن خوار داشتخرد را باندیشه سالار داشت
سپاهی که از بردع و اردبیلبیامد بفرمود تا خیل خیل
بیایند و بر پیش او بگذرندرد و موبد و مرزبان بشمرند
برفتند و سالارشان گستهمکه در جنگ شیران نبودی دژم
همان گفت تا لشکر نیمروزبرفتند با رستم نیوسوز
بفرمود تا بر هیونان مستنشینند و گیرند اسبان بدست
بسغد اندرون بود یک ماه شاههمه سغد شد شاه را نیکخواه
سپه را درم داد و آسوده کردهمی جست هنگام روز نبرد
هر آن کس که بود از در کارزاربدانست نیرنگ و بند حصار
بیاورد و با خویشتن یار کردسر بدکنش پر ز تیمار کرد
وزان جایگه گردن افراختهکمر بسته و جنگ را ساخته
ز سغد کشانی سپه بر گرفتجهانی درو مانده اندر شگفت
خبر شد به ترکان که آمد سپاهجهانجوی کیخسرو کینهخواه
همه سوی دژها نهادند رویجهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
بلشکر چنین گفت پس شهریارکه امروز به گونه شد کارزار
ز ترکان هر آنکس که فرمان کنددل از جنگ جستن پشیمان کند
مسازید جنگ و مریزید خونمباشید کس را ببد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاهدل کینه دارش نیاید براه
شما را حلال است خون ریختنبهر جای تاراج و آویختن
بره بر خورشها مدارید تنگمدارید کین و مسازید جنگ
خروشی بر آمد ز پیش سپاهکه گفتی بدرد همی چرخ و ماه
سواران بدژها نهادند رویجهان شد پر از غلغل و گفتگوی
هر آنکس که فرمان بجا آوریدسپاه شهنشه بدو ننگرید
هر آن کو برون شد ز فرمان شاهسرانشان بریدند یکسر سپاه
ز ترکان کس از بیم افراسیابلب تشنه نگذاشتندی بر آب
وگر باز ماندی کسی زین سپاهتن بی سرش یافتندی براه
دلیران بدژها نهادند رویبهر دژ که بودی یکی جنگجوی
شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پستنماندی در و بام وجای نشست
غلام و پرستنده و چارپاینماندی بد و نیک چیزی به جای
برین گونه فرسنگ بر صد گذشتنه دژ ماند آباد جایی نه دشت
چو آورد لشکر بگلزریونبهر سو بگردید با رهنمون
جهان دید بر سان باغ بهاردر و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه کوه نخچیر و هامون درختجهان از در مردم نیک بخت
طلایه فرستاد و کارآگهانبدان تا نماند بدی در نهان
سراپردهٔ شهریار جهانکشیدند بر پیش آب روان
جهاندار بر تخت زرین نشستخود و نامداران خسروپرست
شبی کرد جشنی که تا روز پاکهمی مرده برخاست از تیره خاک
وزان سوی گنگ اندر افراسیاببرخشنده روز و بهنگام خواب
همی گفت با هرک بد کاردانبزرگان بیدار و بسیاردان
که اکنون که دشمن ببالین رسیدبگنگ اندرون چون توان آرمید
همه بر گشادند گویا زبانکه اکنون که نزدیک شد بد گمان
جز از جنگ چیزی نبینیم راهزبونی نه خوبست چندین سپاه
بگفتند وز پیش برخاستندهمه شب همی لشکر آراستند
سپیده دمان گاه بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بهامون بیامد ز گنگکه بر مور و بر پشه شد راه تنگ
چو آمد بنزدیک گلزریونزمین شد بسان که بیستون
همی لشکر آمد سه روز و سه شبجهان شد پرآشوب جنگ و جلب
کشیدند بر هفت فرسنگ نخفزون گشت مردم ز مور و ملخ
چهارم سپه برکشیدند صفز دریا برآمد بخورشید تف
بقلب اندر افراسیاب و ردانسواران گردنکش و بخردان
سوی میمنه جهن افراسیابهمی نیزه بگذاشت از آفتاب
وزین روی کیخسرو از قلبگاههمی داشت چون کوه پشت سپاه
چو گودرز و چون طوس نوذر نژادمنوشان خوزان و پیروز و داد
چو گرگین میلاد و رهام شیرهجیر و چو شیدوش گرد دلیر
فریبرز کاوس بر میمنهسپاهی هه یکدل و یک تنه
منوچهر بر میسره جای داشتکه با جنگ هر جنگیی پای داشت
بپشت سپه گیو گودرز بودکه پشت و نگهبان هر مرز بود
زمین کان آهن شد از میخ نعلهمه آب دریا شد از خون لعل
بسر بر ز گرد سیاه ابر بستتبیره دل سنگ خارا بخست
زمین گشت چون چادر آبنوسستاره غمی شد ز آوای کوس
زمین گشت جنبان چو ابر سیاهتو گفتی همی بر نتابد سپاه
همه دشت مغز و سر و پای بودهمانا مگر بر زمین جای بود
همی نعل اسبان سرکشته خستهمه دشت بیتن سر و پای و دست
خردمند مردم بیکسو شدنددو لشکر برین کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنینبماند برین دشت با درد و کین
نماند یکی زین سواران بجایهمانا سپهر اندر آید ز پای
ز بس چاک چاک تبرزین و خودروانها همی داد تن رادرود
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دیدجهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد بیکسو ز پشت سپاهبپیش خداوند شد دادخواه
که ای برتر از دانش پارساجهاندار و بر هر کسی پادشا
ار نیستم من ستم یافتهچو آهن بکوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم بجنگنه بر دادگر بر کنم جای تنگ
بگفت این و بر خاک مالید رویجهان پر شد ازنالهٔ زار اوی
همانگه برآمد یکی باد سختکه بشکست شاداب شاخ درخت
همی خاک بر داشت از رزمگاهبزد بر رخ شاه توران سپاه
کسی کو سر از جنگ برتافتیچو افراسیاب آگهی یافتی
بریدی بجنجر سرش را ز تنجز از خاک و ریگش نبودی کفن
چنین تا سپهر و زمین تار شدفراوان ز ترکان گرفتار شد
بر آمد شب و چادر مشک رنگبپوشید تا کس نیاید بجنگ
سپه باز چیدند شاهان ز دشتچو روی زمین ز آسمان تیره گشت
همه دامن کوه تا پیش رودسپه بود با جوشن و درع و خود
برافروختند آتش از هر سویطلایه بیامد ز هر پهلوی
همی جنگ را ساخت افراسیابهمی بود تا چشمهٔ آفتاب
بر آید رخ کوه رخشان کندزمین چون نگین بدخشان کند
جهان آفرین را دگر بود رایبهر کار با رای او نیست پای
شب تیره چون روی زنگی سیاهکس آمد ز گستهم نوذر بشاه
که شاه جهان جاودان زنده بادمه ما بازگشتیم پیروز و شاد
بدان نامداران افراسیابرسیدیم ناگه بهنگام خواب
ازیشان سواری طلایه نبودکی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند زیشان سرانکشیدیم شمشیر و گرز گران
چو شب روز شد جز قراخان نماندز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت زیشان سرون و سرستزمین بستر و خاکشان چادر است
بمژده ز رستم هم اندر زمانهیونی بیامد سپیدهدمان
که ما در بیابان خبر یافتیمبدان آگهی تیز بشتافتیم
شب و روز رستم یکی داشتیچو تنها شدی راه بگذاشتی
بدیشان رسیدیم هنگام روزچو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
تهمتن کمان را بزه برنهادچو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
نخستین که از کلک بگشاد شستقراخان ز پیکان رستم بخست
بتوران زمین شد کنون کنیهخواههمانا که آگاهی آمد بشاه
بشادی به لشکر بر آمد خروشسپهدار ترکان همی داشت گوش
هر آنکس که بودند خسروپرستبشادی و رامش گشادند دست
سواری بیامد هم اندر شتابخروشان به نزدیک افراسیاب
که از لشکر ما قراخان برسترسیدست نزدیک ما مردشست
سپاهی بتوران نهادند رویکزیشان شود ناپدید آب جوی
چنین گفت با رای زن شهریارکه پیکار سخت اندر آمد بکار
چو رستم بگیرد سر گاه مابیکبارگی گم شود راه ما
کنونش گمان آنک ما نشنویمچنین کار در جنگ کیخسرویم
چو آتش بریشان شبیخون کنیمزخون روی کشور چو جیحون کنیم
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهرنبیند مگر بام و دیوار و شهر
سراسر همه لشکر این دید رایهمان مرد فرزانه و رهنمای
بنه هرچ بودش هم آنجا بماندچو آتش ازان دشت لشکر براند
همانگه طلایه بیامد ز دشتکه گرد سپاه از هوا برگذشت
همه دشت خرگاه و خیمست و بسازیشان بخیمه درون نیست کس
بدانست خسرو که سالار چینچرا رفت بیگاه زان دشت کین
ز گستهم و رستم خبر یافتستبدان آگهی نیز بشتافتست
نوندی برافگند هم در زمانفرستاد نزدیک رستم دمان
که برگشت زین کینه افراسیابهمانا بجنگ تو دارد شتاب
سپه را بیارای و بیدار باشبرو خویشتن زو نگهدار باش
نوند جهاندیده شایسته بودبدان راه بیراه بایسته بود
همی رفت چون پیش رستم رسیدگو شیردل را میان بسته دید
سپه گرزها بر نهاده بدوشیکایک نهاده به آواز گوش
برستم بگفت آنچ پیغام بودکه فرجام پیغامش آرام بود
وزین روی کیخسرو کینهجوینشسته برام بیگفت و گوی
همی کرد بخشش همه بر سپاهسراپرده و خیمه و تاج و گاه
از ایرانیان کشتگان را بجستکفن کرد وز خون و گلشان بنشست
برسم مهان کشته را دخمه کردچو برداشت زان خاک و خون نبرد
بنه بر نهاد و سپه بر نشانددمان از پس شاه ترکان براند
چو نزدیک شهر آمد افراسیاببران بد که رستم شود سیرخواب
کنون من شبیخون کنم برسرشبرآیم گرد از سر لشکرش
بتاریکی اندر طلایه بدیدبشهر اندر آواز ایشان شنید
فروماند زان کار رستم شگفتهمی راند و اندیشه اندر گرفت
همه کوفته لشکر و ریختهبشیرین روان اندر آویخته
بپیش اندرون رستم تیزچنگپس پشت شاه و سواران جنگ
کسی را که نزدیک بد پیش خواندوزیشان فراوان سخنها براند
بپرسید کین را چه بینید رویچنین گفت با نامور چارهجوی
که در گنگ دژ آن همه گنج شاهچه بایست اکنون همه رنج راه
زمین هشت فرسنگ بالای اویهمانا که چارست پهنای اوی
زن و کودک و گنج و چندان سپاهبزرگی و فرمان و تخت و کلاه
بران بارهٔ دژ نپرد عقابنبیند کسی آن بلندی بخواب
خورش هست و ایوان و گنج و سپاهترا رنج بدخواه را تاج و گاه
همان بوم کو را بهشتست نامهمه جای شادی و آرام و کام
بهر گوشهای چشمهٔ آبگیرببالا و پهنای پرتاب تیر
همی موبد آورد از هند و رومبهشتی بر آورده آباد بوم
همانا کزان باره فرسنگ بیستببینند آسان که بر دشت کیست
ترازین جهان بهره جنگست و بسبفرجام گیتی نماند بکس
چو بشنید گفتارها شهریارخوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد بدلشاد ببهشت گنگابا آلت لشکر و ساز جنگ
همی گشت بر گرد آن شارستانبدستی ندید اندرو خارستان
یکی کاخ بودش سر اندر هوابرآوردهٔ شاه فرمان روا
بایوان فرود آمد و بار دادسپه را درم داد و دینار داد
فرستاد بر هر سوی لشکرینگهبان هر لشکری مهتری
پیاده بران باره بر دیدهباننگهبان بروز و بشب پاسبان
رد و موبدش بود بر دست راستنویسندهٔ نامه را پیش خواست
یکی نامه نزدیک فغفور چیننبشتند با صد هزار آفرین
چنین گفت کز گردش روزگارنیامد مرا بهره جز کارزار
بپروردم آن را که بایست کشتکنون شد ازو روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواستکه بر مهر او بر روانم گواست
وگر خود نیاید فرستد سپاهکزین سو خرامد همی کینه خواه
فرستاده از نزد افراسیاببچین اندر آمد بهنگام خواب
سرافراز فغفور بنواختشیکی خرم ایوان بپرداختش
وزان سو بگنگ اندر افراسیابنه آرام بودش نه خورد و نه خواب
بدیوار عراده بر پای کردببرج اندرون رزم را جای کرد
بفرمود تا سنگهای گرانکشیدند بر باره افسونگران
بس کاردانان رومی بخواندسپاهی بدیوار دژ برنشاند
برآورد بیدار دل جاثلیقبران باره عراده و منجنیق
کمانهای چرخ و سپرهای کرگهمه برجها پر ز خفتان و ترگ
گروهی ز آهنگران رنجه کردز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
ببستند بر نیزههای درازکه هر کس که رفتی بر دژ فراز
بدان چنگ تیز اندر آویختیو گرنه ز دژ زود بگریختی
سپه را درم داد و آباد کردبهر کار با هر کسی داد کرد
همان خود و شمشیر و بر گستوانسپرهای چینی و تیر و کمان
ببخشید بر لشکرش بیشماربویژه کسی کو کند کارزار
چو آسوده شد زین بشادی نشستخود و جنگسازان خسرو پرست
پری چهره هر روز صد چنگزنشدندی بدرگاه شاه انجمن
شب و روز چون مجلس آراستیسرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی ببادبر امروز و فردا نیامدش یاد
دو هفته برین گونه شادان بزیستکه داند که فردا دلافروز کیست
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگشنید آن غونای و آوای چنگ
بخندید و برگشت گرد حصاربماند اندر آن گردش روزگار
چنین گفت کان کو چنین باره کردنه از بهر پیکار پتیاره کرد
چو خون سر شاه ایران بریختبما بر چنین آتش کین ببیخت
شگفت آمدش کانچنان جای دیدسپهری دلارام بر پای دید
برستم چنین گفت کای پهلوانسزد گر ببینی بروشن روان
که با ما جهاندار یزدان چه کردز خوب و پیروزی اندر نبرد
بدی را کجا نام بد بر بدیبتندی و کژی و نابخردی
گریزان شد از دست ما بر حصاربرین سان برآسود از روزگار
بدی کو بد آن جهان را سرستبپیری رسیده کنون بترست
بدین گر ندارم ز یزدان سپاسمبادا که شب زنده باشم سه پاس
کزویست پیروزی و دستگاههم او آفرینندهٔ هور و ماه
ز یک سوی آن شارستان کوه بودز پیکار لشکر بی اندوه بود
بروی دگر بودش آب روانکه روشن شدی مرد را زو روان
کشیدند بر دشت پرده سرایز هر سوی دژ پهلوانی بپای
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفتز لشکر زمین دست بر سر گرفت
سراپرده زد رستم از دست راستز شاه جهاندار لشکر بخواست
بچپ بر فریبرز کاوس بوددلافروز با بوق و با کوس بود
برفتند و بردند پردهسرایسیم روی گودرز بگزید جای
شب آمد بر آمد ز هر سو خروشتو گفتی جهان را بدرید گوش
زمین را همی دل برآمد ز جایز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای
چو خورشید برداشت از چرخ زنگبدرید پیراهن مشک رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاهبیامد بگردید گرد سپاه
چنین گفت با رستم پیلتنکه این نامور مهتر انجمن
چنین دارم امید کافراسیابنبیند جهان نیز هرگز بخواب
اگر کشته گر زنده آید بدستببیند سر تیغ یزدان پرست
برآنم که او را ز هر سو سپاهبیاری بیاید بدین رزمگاه
بترسند وز ترس یاری کنندنه از کین و از کامکاری کنند
بکوشیم تا پیش ازان کو سپاهبخواند برو بر بگیریم راه
همه بارهٔ دژ فرود آوریمهمه سنگ و خاکش برود آوریم
سپه را کنون روز سختی گذشتهمان روز رزم اندر آرام گشت
چو دشمن بدیوار گیرد پناهز پیکار و کینش نترسد سپاه
شکسته دلست او بدین شارستانکزین پس شود بی گمان خارستان
چو گفتار کاوس یاد آوریمروان را همه سوی داد آوریم
کجا گفت کاین کین با دار و بردبپوشد زمانه بزنگار و گرد
پسر بر پسر بگذرانم بدستچنین تا شود سال بر پنج شست
بسان درختی بود تازه برگدل از کین شاهان نترسد ز مرگ
پذر بگذرد کین بماند بجایپسر باشد این درد را رهنمای
بزرگان برو آفرین خواندندورا خسرو پاکدین خواندند
که کین پدر بر تو آید بسرمبادی به جز شاه و پیروزگر
دگر روز چون خور برآمد ز راغنهاد از بر چرخ زرین چراغ
خروشی برآمد بلند از حصارپر اندیشه شد زان سخن شهریار
همانگه در دژ گشادند بازبرهنه شد از روی پوشیده راز
بیامد ز دژ جهن باده سوارخردمند و بادانش و مایه دار
بشد پیش دهلیز پرده سرایهمی بود با نامداران بپای
ازان پس بیامد منوشان گردخرد یافته جهن را پیش برد
خردمند چو پیش خسرو رسیدشد از آب دیده رخش ناپدید
بماند اندرو جهن جنگی شگفتکلاه بزرگی ز سر بر گرفت
چو آمد بنزدیک تختش فرازبرو آفرین کرد و بردش نماز
چنین گفت کای نامور شهریارهمیشه جهان را بشادی گذار
بر و بوم ما بر تو فرخنده باددل و چشم بدخواه تو کنده باد
همیشه بدی شاد و یزدان پرستبر و بوم ما پیش گسترده دست
خجسته شدن باد و باز آمدنبه نیکی همی داستانها زدن
پیامی گزارم ز افراسیاباگر شاه را زان نگیرد شتاب
چو از جهن گفتار بشنید شاهبفرمود زرین یکی پیشگاه
نهادند زیر خردمند مردنشست و پیام پدر یاد کرد
چنین گفت با شاه کافراسیابنشستست پر درد و مژگان پر آب
نخستین درودی رسانم بشاهازان داغ دل شاه توران سپاه
که یزدان سپاس و بدویم پناهکه فرزند دیدم بدین پایگاه
که لشکر کشد شهریاری کندبپیش سواران سواری کند
ز راه پدر شاه تا کیقبادز مادر سوی تور دارد نژاد
ز شاهان گیتی سرش برترستبچین نام او تخت را افسرست
بابر اندرون تیز پران عقابنهنگ دلاور بدریای آب
همه پاسبانان تخت وینددد و دام شادان ببخت ویند
بزرگان که با تاج و با زیورندبروی زمین مر ترا کهترند
شگفتی تر از کار دیو نژندکه هرگز نخواهد بما جز گزند
بدان مهربانی و آن راستیچرا شد دل من سوی کاستی
که بردست من پور کاوس شاهسیاوش رد کشته شد بی گناه
جگر خستهام زین سخن پر ز دردنشسته بیکسو ز خواب و ز خورد
نه من کشتم او را که ناپاک دیوببرد از دلم ترس گیهان خدیو
زمانه ورا بد بهانه مرابچنگ اندرون بد فسانه مرا
تو اکنون خردمندی و پادشاپذیرندهٔ مردم پارسا
نگه کن تا چند شهر فراخپر از باغ و ایوان و میدان و کاخ
شدست اندرین کینه جستن خراببهانه سیاوش و افراسیاب
همان کارزاری سواران جنگبتن همچو پیل و بزور نهنگ
که جز کام شیران کفنشان نبودسری تیز نزدیک تنشان نبود
یکی منزل اندر بیابان نماندبکشور جز از دشت ویران نماند
جز از کینه و زخم شمشیر تیزنماند ز ما نام تا رستخیز
نیاید جهان آفرین را پسندبفرجام پیچان شویم از گزند
وگر جنگ جویی همی بیگماننیاساید از کین دلت یک زمان
نگه کن بدین گردش روزگارجز او را مکن بر دل آموزگار
که ما در حصاریم و هامون تراستسری پر ز کین دل پر از خون تر است
همی گنگ خوانم بهشت منستبرآوردهٔ بوم و کشت منست
هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاههم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
هم اینجام کشت و هم اینجام خوردهم اینجام مردان روز نبرد
تراگاه گرمی و خوشی گذشتگل و لاله و رنگ و شی گذشت
زمستان و سرما بپیش اندرستکه بر نیزهها گردد افسرده دست
بدامن چو ابر اندرافگند چینبر و بوم ما سنگ گردد زمین
ز هر سو که خوانم بیاید سپاهنتابی تو با گردش هور و ماه
ور ایدون گمانی که هر کارزارترا بردهد اختر روزگار
از اندیشه گردون مگر بگذردز رنج تو دیگر کسی برخورد
گر ایدونک گویی که ترکان چینبگیرم زنم آسمان بر زمین
بشمشیر بگذارم این انجمنبدست تو آیم گرفتار من
مپندار کاین نیز نابود نیستنساید کسی کو نفرسود نیست
نبیرهٔ سر خسروان زادشمز پشت فریدون وز تخم جم
مرا دانش ایزدی هست و فرهمان یاورم ایزد دادگر
چو تنگ اندر آید بد روزگارنخواهد دلم پند آموزگار
بفرمان یزدان بهنگام خوابشوم چون ستاره برآفتاب
بدریای کیماک بر بگذرمسپارم ترا لشکر و کشورم
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاهنبیند مرا نیز شاه و سپاه
چو آید مرا روز کین خواستنببین آنزمان لشکر آراستن
بیایم بخواهم ز تو کین خویشبهرجای پیدا کنم دین خویش
و گر کینه از مغز بیرون کنیبمهر اندرین کشور افسون کنی
گشایم در گنج تاج و کمرهمان تخت و دینار و جام گهر
که تور فریدون به ایرج ندادتو بردار وز کین مکن هیچ یاد
و گر چین و ماچین بگیری رواستبدان رای ران دل همی کت هواست
خراسان و مکران زمین پیش تستمرا شادکامی کم وبیش تست
براهی که بگذشت کاوس شاهفرستم چندانک باید سپاه
همه لشکرت را توانگر کنمترا تخت زرین و افسر کنم
همت یار باشم بهر کارزاربهر انجمن خوانمت شهریار
گر از پند من سر بپیچی همیو گر با نیاکین بسیچی همی
چو زین باز گردی بیارای جنگمنم ساخته جنگ را چون پلنگ
چو از جهن پیغام بشنید شاههمی کرد خندان بدوبر نگاه
بپاسخ چنین گفت کای رزمجویشنیدیم سر تا سر این گفت و گوی
نخست آنک کردی مرا آفرینهمان باد بر تخت و تاج و نگین
درودی که دادی ز افراسیاببگفتی که او کرد مژگان پر آب
شنیدم همین باد بر تاج و تختمبادم مگر شاد و پیروزبخت
دوم آنک گفتی ز یزدان سپاسکه بینم همی پور یزدان شناس
زشاهان گیتی دل افروزترپسندیدهتر شاه و پیروزتر
مرا داد یزدان همه هرچ گفتکه با این هنرها خرد باد جفت
ترا چند خواهی سخن چرب هستبدل نیستی پاک و یزدان پرست
کسی کو بدانش توانگر بودزگفتار کردار بهتر بود
فریدون فرخ ستاره نگشتنه از خاک تیره همی برگذشت
تو گویی که من بر شوم بر سپهربشستی برین گونه از شرم چهر
دلت جادوی را چو سرمایه گشتسخن بر زبانت چو پیرایه گشت
زبان پر زگفتار و دل پر دروغبر مرد دانا نگیرد فروغ
پدر کشته را شاه گیتی مخوانکنون کز سیاوش نماند استخوان
همان مادرم را ز پرده براهکشیدی و گشتی چنین کینه خواه
مرا نوز نازاده از مادرمهمی آتش افروختی برسرم
هر آنکس که او بد بدرگاه توبنفرید بر جان بی راه تو
که هرگز بگیتی کس آن بد نکردز شاهان و گردان و مردان مرد
که بر انجمن مر زنی را کشانسپارد بزرگی بمردم کشان
زننده همی تازیانه زندکه تا دخترش بچه را بفگند
خردمند پیران بدانجا رسیدبدید آنک هرگز ندید و شنید
چنین بود فرمان یزدان که منسرافراز گردم بهر انجمن
گزند و بلای تو از من بگاشتکه با من زمانه یکی راز داشت
ازان پس که گشتم ز مادر جداچنانچون بود بچهٔ بینوا
بپیش شبانان فرستادیمبپرواز شیران نر دادیم
مرا دایه و پیشکاره شباننه آرام روز و نه خواب شبان
چنین بود تا روز من برگذشتمرا اندر آورد پیران ز دشت
بپیش تو آورد و کردی نگاهکه هستم سزاوار تخت و کلاه
بسان سیاوش سرم را ز تنببری و تن هم نیابد کفن
زبان مرا پاک یزدان ببستهمان خیره ماندم بجای نشست
مرا بی دل و بی خرد یافتیبکردار بد تیز نشتافتی
سیاوش نگه کن که از راستیچه کرد و چه دید از بد و کاستی
ز گیتی بیامد ترا برگزیدچنان کز ره نامداران سزید
ز بهر تو پرداخت آیین و گاهبیامد ز گیتی ترا خواند شاه
وفا جست و بگذاشت آن انجمنبدان تا نخوانیش پیمانشکن
چو دیدی بر و گردگاه ورابزرگی و گردی و راه ورا
بجنبیدت آن گوهر بد ز جایبیفگندی آن پاک دلرا ز پای
سر تاجداری چنان ارجمندبریدی بسان سر گوسفند
ز گاه منوچهر تا این زماننبودی مگر بدتن و بدگمان
ز تور اندر آمد زیان از نخستکجا با پدر دست بد را بشست
پسر بر پسر بگذرد همچنیننه راه بزرگی نه آیین دین
زدی گردن نوذر نامدارپدر شاه وز تخمهٔ شهریار
برادرت اغریرث نیکخویکجا نیکنامی بدش آرزوی
بکشتی و تا بودهای بدتنینه از آدم از تخم آهرمنی
کسی گر بدیهات گیرد شمارفزون آید از گردش روزگار
نهالی بدوزخ فرستادهاینگویی که از مردمان زادهای
دگر آنک گفتی که دیو پلیددل و رای من سوی زشتی کشید
همین گفت ضحاک و هم جمشیدچو شدشان دل از نیکویی ناامید
که ما را دل ابلیس بی راه کردز هر نیکویی دست کوتاه کرد
نه برگشت ازیشان بد روزگارز بد گوهر و گفت آموزگار
کسی کو بتابد سر از راستیگزیند همی کژی و کاستی
بجنگ پشن نیز چندان سپاهکه پیران بکشت اندر آوردگاه
زمین گل شد از خون گودرزیاننجویی جز از رنج و راه زیان
کنون آمدی با هزاران هزارز ترکان سوار از در کارزار
بموی لشکر کشیدی بجنگوزیشان بپیش من آمد پشنگ
فرستادیش تا ببرد سرمازان پس تو ویران کنی کشورم
جهاندار یزدان مرا یار گشتسر بخت دشمن نگونسار گشت
مرا گویی اکنون که از تخت تودلافروز و شادانم از بخت تو
نگه کن که تا چون بود باورمچو کردارهای تو یاد آورم
ازین پس مرا جز بشمشیر تیزنباشد سخن با تو تا رستخیز
بکوشم بنیروی گنج و سپاهبنیک اختر و گردش هور و ماه
همان پیش یزدان بباشم بپاینخواهم بگیتی جزو رهنمای
مگر گز بدان پاک گردد جهانبداد و دهش من ببندم میان
بداندیش را از میان بر کنمسر بدنشان را بیافسر کنم
سخن هرچ گفتم نیا را بگویکه درجنگ چندین بهانه مجوی
یکی تاج دادش زبر جد نگاریکی طوق زرین و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پیش پدربگفت آن سخنها همه دربدر
ز پاسخ برآشفت افراسیابسواری ز ترکان کجا یافت خواب
ببخشید گنج درم بر سپاههمان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
شب تیره تا برزد از چرخ شیدبشد کوه چون پشت پیل سپید
همی لشکر آراست افراسیابدلش بود پردرد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آوای کوسزمین آهنین شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نیکی گماننشست از بر زین سپیدهدمان
بیامد بگردید گرد حصارنگه کرد تا چون کند کارزار
برستم بفرمود تا همچو کوهبیارد بیک سود دریا گروه
دگر سوش گستهم نوذر بپایسه دیگر چو گودرز فرخنده رای
بسوی چهارم شه نامدارابا کوس و پیلان و چندی سوار
سپه را همه هرچ بایست سازبکرد و بیامد بر دژ فراز
بلشکر بفرمود پس شهریاریکی کنده کردن بگرد حصار
بدان کار هر کس که دانا بدندبجنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چین وز روم وز هندوانچه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوندبگشتند و جستند هر گونه بند
دو نیزه ببالا یکی کنده کردسپه را بگردش پراگنده کرد
بدان تا شب تیره بی ساختننیارد ترکان یکی تاختن
دو صد ساخت عراده بر هر دریدو صد منجنیق از پس لشکری
دو صد چرخ بر هر دری با کمانز دیوار دژ چون سر بدگمان
پدید آمدی منجینق از برشچو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیانابا چرخها تنگ بسته میان
دو صد پیل فرمود پس شهریارکشیدن ز هر سو بگرد حصار
یکی کندهای زیر باره درونبکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده بپایبدان نیزهها برگرفته ز جای
پس آلود بر چوب نفط سیاهبدین گونه فرمود بیدار شاه
بیک سو بر از منجنیق و ز تیررخ سرکشان گشته همچون زریر
بهزیر اندرون آتش و نفط و چوبز بر گرزهای گران کوب کوب
بهر چارسو ساخت آن کارزارچنانچون بود ساز جنگ حصار
وزآن جایگه شهریار زمینبیامد بپیش جهانآفرین
ز لشکر بشد تا بجای نمازابا کردگار جهان گفت زار
ابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کام و بلندی ز تستبهر سختیی یارمندی ز تست
اگر داد بینی همی رای منمرگدان ازین جایگه پای من
نگون کن سر جاودانرا ز تختمرادار شاداندل و نیکبخت
چو برداشت از پیش یزدان سرشبجوشن بپوشید روشن برش
کمر بر میان بست و برجست زودبجنگ اندر آمد بکردار دود
بفرمود تا سخت بر هر دریبجنگ اندر آید یکی لشکری
بدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدند
زبانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژورد
خروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گران
تو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاه
ز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پایبکردار کوه اندر آمد ز جای
وزان باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران بزیر
که آید بدام اندرون ناگهانسر آرد بران شوربختی جهان
بپیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینهجوی
خبر شد بنزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خراب
پس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و بگرسیوز آواز کرد
که با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویش
ببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و بر
سپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوه
بکردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختند
سواران ترکان بکردار بیدشده لرزلرزان و دل نااامید
برستم بفرمود پس شهریارپیاده هرآنکس که بد نامدار
که پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بی نیزهور کینهخواه
ابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزهور
سواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشان
سوار و پیاده بهر سو گروهبجنگ اندر آمد بکردار کوه
برخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینهخواه
پیاده بیامد بکردار گرددرفش سیه را نگونسار کرد
نشان سپهدار ایران بنفشبران باره زد شیر پیکر درفش
بپیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاه
فراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شد
بدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد ازیشان بمشت
چو گرسیو و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان بپای
برادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی بسر
بدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغدل لشکری کینهخواه
بتاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هوی
زن و کودکان بانگ برداشتندبایرانیان جای بگذاشتند
چه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدید
همه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یاد
بشد بخت گردان ترکان نگونبزاری همه دیدگان پر ز خون
زن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن بتیر
بایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآب
بران باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد روی
دو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دید
خروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنان
همی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندند
همه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دید
یکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنج
چو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزار
نه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
همی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کرد
بدیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوار
پر از درد ازان باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درود
همی گفت کی بینمت نیز بازایاروز شادی و آرام و ناز
وزان جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پرید
در ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بود
ازان نامداران دو صد برگزیدبران راه بیراه شد ناپدید
وزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفت
نشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهان
چو کیخسرو آمد درایوان اویبپای اندر آورد کیوان اوی
ابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاه
فراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشان
ز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاه
که چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاست
ز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدید
بایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاه
ز گیتی برو نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیست
ز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کار بین موبدان
بدیشان چنین گفت کباد بیدهمیشه بهر کار با داد بید
در گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سخت
نباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتاب
هم آواز پوشیدهرویان اوینخواهم که آید ز ایوان بکوی
نگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گلد دژ اندر یله
ز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاه
چو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گوی
که کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدست
همی یاد نایدش خون پدربخیره بریده ببیداد سر
همان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو براه
شبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمند
چرا چون پلنگان بچنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیز
فرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اوی
ز گفتار ایرانیان پس خبربکیخسرو آمد همه در بدر
فرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براند
که هر جای تندی نباید نمودسر بیخرد را نشاید ستود
همان به که با کینه داد آوریمبکام اندرون نام یاد آوریم
که نیکیست اندر جهان یادگارنماند بکس جاودان روزگار
همین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسی
ازان پس بفرمود شاه جهانکه آرند پوشیدگان را نهان
چو ایرانیان آگهی یافتندپر از کین سوی کاخ بشتافتند
بران گونه بردند گردان گمانکه خسرو سرآرد بریشان زمان
بخوری همی نزدشان خواستندبتاراج و کشتن بیاراستند
ز ایوان بزاری برآمد خروشکه ای دادگر شاه بسیار هوش
تو دانی که ما سخت بیچارهایمنه بر جای خواری و پیغارهایم
بر شاه شد مهتر بانوانابا دختران اندر آمد نوان
پرستنده صد پیش هر دختریز یاقوت بر هر سری افسری
چو خورشید تابان ازیشان گهربپیش اندر افگنده از شرم سر
بیک دست مجمر بیک دست جامبرافروخته عنبر و عود خام
تو گفتی که کیوان ز چرخ برینستاره فشاند همی بر زمین
مه بانوان شد بنزدیک تختابر شهریار آفرین کرد سخت
همان پروریده بتان طرازبرین گونه بردند پیشش نماز
همه یکسره زار بگریستندبدان شوربختی همی زیستند
کسی کو ندیدست جز کام و نازبرو بر ببخشای روز نیاز
همی خواندند آفرینی بدردکه ای نیکدل خسرو رادمرد
چه نیکو بدی گر ز توران زمیننبودی بدلت اندرون ایچ کین
تو ایدر بجشن و خرام آمدیز شاهان درود و پیام آمدی
برین بوم بر نیست خود کدخدایبتخت نیا بر نهادی تو پای
سیاوش نگشتی بخیره تباهولیکن چنین گشت خورشید و ماه
چنان کرد بدگوهر افراسیابکه پیش تو پوزش نبیند بخواب
بسی دادمش پند و سودی نداشتبخیره همی سر ز پندم بگاشت
گوای منست آفرینندهامکه بارید خون از دو بینندهام
چو گرسیوز و جهن پیوند توکه ساید بزاری کنون بند تو
ز بهر سیاوش که در خان منچه تیمار بد بر دل و جان من
که افراسیاب آن بداندیش مردبسی پند بشنید و سودش نکرد
بدان تا چنین روزش آید بسرشود پادشاهیش زیر و زبر
بتاراج داده کلاه و کمرشده روز او تار و برگشته سر
چنین زندگانی همی مرگ اوستشگفت آنک بر تن ندردش پوست
کنون از پی بیگناهان بمانگه کن بر آیین شاهان بما
همه پاک پیوستهٔ خسرویمجز از نام او در جهان نشنویم
ببد کردن جادو افراسیابنگیرد برین بیگناهان شتاب
بخواری و زخم و بخون ریختنچه بر بیگنه خیره آویختن
که از شهریاران سزاوار نیستبریدن سری کان گنهکار نیست
ترا شهریارا جز اینست جاینماند کسی در سپنجی سرای
هم آن کن که پرسد ز تو کردگارنپیچی ازان شرم روز شمار
چو بشنید خسرو ببخشود سختبران خوبرویان برگشت بخت
که پوشیدهرویان از آن درد و داغشده لعل رخسارشان چون چراغ
بپیچید دل بخردان را ز دردز فرزند و زن هر کسی یاد کرد
همی خواندند آفرینی بزرگسران سپه مهتران سترگ
کز ایشان شه نامبردار کیننخواهد ز بهر جهان آفرین
چنین گفت کیخسرو هوشمندکه هر چیز کان نیست ما را پسند
نیاریم کس را همان بد برویوگر چند باشد جگر کینهجوی
چو از کار آن نامدار بلندبراندیشم اینم نیاید پسند
که بد کرد با پرهنر مادرمکسی را همان بد بسر ناورم
بفرمودشان بازگشتن بجایچنان پاکزاده جهان کدخدای
بدیشان چنین گفت کایمن شویدز گوینده گفتار بد مشنوید
کزین پس شما را ز من بیم نیستمرا بیوفایی و دژخیم نیست
تن خویش را بد نخواهد کسیچو خواهد زمانش نباشد بسی
بباشید ایمن بایوان خویشبیزدان سپرده تن و جان خویش
بایرانیان گفت پیروزبختبماناد تا جاودان تاج و تخت
همه شهر توران گرفته بدستبایران شما را سرای و نشست
ز دلها همه کینه بیرون کنیدبمهر اندرین کشور افسون کنید
که از ما چنین دردشان دردلستز خون ریختن گرد کشور گلست
همه گنج توران شما را دهمبران گنج دادن سپاهی نهم
بکوشید و خوبی بکار آوریدچو دیدند سرما بهار آورید
من ایرانیانرا یکایک نه دیرکنم یکسر از گنج دینار سیر
ز خون ریختن دل بباید کشیدسر بیگناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتنبزیر اندر آورده را کوفتن
ز پوشیدهرویان بپیچید رویهرآن کس که پوشیده دارد بکوی
ز چیز کسان سر بتابید نیزکه دشمن شود دوست از بهر چیز
نیاید جهانآفرین را پسندکه جوینده بر بیگناهان گزند
هرآنکس که جوید همی رای مننباید که ویران کند جای من
و دیگر که خوانند بیداد و شومکه ویران کند مهتر آباد بوم
ازان پس بلشکر بفرمود شاهگشادن در گنج توران سپاه
جز از گنج ویژه رد افراسیابکه کس را نبود اندران دست یاب
ببخشید دیگر همه بر سپاهچه گنج سلیح و چه تخت و کلاه
ز هر سو پراگنده بی مر سپاهزترکان بیامد بنزدیک شاه
همی داد زنهار و بنواختشانبزودی همی کار بر ساختشان
سران را ز توران زمین بهر دادبهر نامداری یکی شهر داد
بهر کشوری هر که فرمان نبردز دست دلیران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاکرانچو پیوسته شد نامهٔ مهتران
ز هر سو فرستادگان نزد شاهیکایک سر اندر نهاده براه
ابا هدیه و نامهٔ مهترانشده یک بیک شاه را چاکران
دبیر نویسنده را پیش خواندسخن هرچ بایست با او براند
سرنامه کرد آفرین از نخستبدان کو زمین از بدیها بشست
چنان اختر خفته بیدار کردسر جاودان را نگونسار کرد
توانایی و دانش و داد ازوستبگیتی ستم یافته شاد ازوست
دگر گفت کز بخت کاموس کیبزرگ و جهاندیده و نیکپی
گشاده شد آن گنگ افراسیابسر بخت او اندر آمد بخواب
بیک رزمگاه از نبرده سرانسرافراز با گرزهای گران
همانا که افگنده شد صد هزاربگلزریون در یکی کارزار
وز آن پس برآمد یکی باد سختکه برکند شاداب بیخ درخت
بب اندر افتاد چندی سپاهکه جستند بر ما یکی دستگاه
بوردگه در چنان شد سوارکه از ما یکی را دو صد شد شکار
وز آن جایگه رفت ببهشت گنگحصاری پر از مردم و جای تنگ
بجنگ حصار اندرون سیهزارهمانا که شد کشته در کارزار
همان بد که بیدادگر بود مردورا دانش و بخت یاری نکرد
همه روی کشور سپه گستریدشدست او کنون از جهان ناپدید
ازین پس فرستم بشاه آگهیز روزی که باشد مرا فرهی
ازان پس بیامد به شادی نشستپری روی پیش اندرون می بدست
ببد تا بهار اندرآورد رویجهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی
همه دشت چون پرنیان شد برنگهوا گشت برسان پشت پلنگ
گرازیدن گور و آهو بدشتبدین گونه بر چند خوشی گذشت
به نخچیر یوزان و پرنده بازهمه مشک بویان بتان طراز
همه چارپایان بکردار گورپراگنده و آگنده کردن بزور
بگردن بکردار شیران نربسان گوزنان بگوش و بسر
ز هر سو فرستاد کارآگهانهمی چست پیدا ز کار جهان
پس آگاهی آمد ز چین و ختناز افراسیاب و ازان انجمن
که فغفور چین باوی انباز گشتهمه روی کشور پرآواز گشت
ز چین تا بگلزریون لشکرستبریشان چو خاقان چین سرورست
نداند کسی راز آن خواستهپرستنده و اسب آراسته
که او را فرستاد خاقان چینبشاهی برو خواندند آفرین
همان گنج پیرانش آمد بدستشتروار دینار صدبار شست
چو آن خواسته برگرفت از ختنسپاهی بیاورد لشکر شکن
چو زین گونه آگاهی آمد بشاهبنزدیک زنهار داده سپاه
همه بازگشتند ز ایرانیانببستند خون ریختن را میان
چو برداشت افراسیاب از ختنیکی لشکری شد برو انجمن
که گفتی زمین برنتابد همیستاره شمارش نیابد همی
ز چین سوی کیخسرو آورد رویپر از درد با لشکری کینهجوی
چو کیخسرو آگاه شد زان سپاهطلایه فرستاد چندی براه
بفرمود گودرز کشواد راسپهدار گرگین و فرهاد را
که ایدر بباشید با داد و رایطلایه شب و روز کرده بپای
بگودرز گفت این سپاه تواندچو کار آید اندر پناه تواند
ز ترکان هرآنگه که بینی یکیکه یاد آرد از دشمنان اندکی
هم اندر زمان زنده بر دارکندو پایش ز بر سر نگونسار کن
چو بیرنج باشد تو بیرنج باشنگهبان این لشکر و گنج باش
تبیره برآمد ز پرده سرایخروشیدن زنگ و هندی داری
بدین سان سپاهی بیامد ز گنگکه خورشید را آرزو کرد جنگ
چو بیرون شد از شهر صف بر کشیدسوی کوکها لشکر اندر کشید
میان دو لشکر دو منزل بماندجهانداران گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب مجنبید هیچنه خوب آید آرامش اندر بسیچ
طلایه برافگند بر گرد دشتهمه شب همی گرد لشکر بگشت
بیک هفته بودش هم آنجا درنگهمی ساخت آرایش و ساز جنگ
بهشتم بیامد طلایه ز راهبخسرو خبر داد کآمد سپاه
سپه را بدان سان بیاراست شاهکه نظاره گشتند خورشید و ماه
چو افراسیاب آن سپه را بدیدبیامد برابر صفی برکشید
بفرزانگان گفت کین دشت رزمبدل مر مرا چون خرامست و بزم
مرا شاد بر گاه خواب آمدیچو رزمم نبودی شتاب آمدی
کنون مانده گشتم چنین در گریزسری پر ز کینه دلی پرستیز
بر آنم که از بخت کیخسروستو گر بر سرم روزگاری نوست
بر آنم که با او شوم همنبرداگر کام یابم اگر مرگ و درد
بدو گفت هر کس فرزانه بودگر از خویش بود ار ز بیگانه بود
که گر شاه را جست باید نبردچرا باید این لشکر و دار و برد
همه چین و توران بپیش تواندز بیگانگان ار ز خویش تواند
فدای تو بادا همه جان ماچنین بود تا بود پیمان ما
اگر صد شود کشته گر صد هزارتن خویش را خوار مایه مدار
همه سربسر نیکخواه توایمکه زنده بفر کلاه توایم
وزآن پس برآمد ز لشکر خروشزمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
ستاره پدید آمد از تیره گردرخ زرد خورشید شد لاژورد
سپهدار ترکان ازان انجمنگزین کرد کار آزموده دو تن
پیامی فرستاد نزدیک شاهکه کردی فراوان پس پشت راه
همانا که فرسنگ ز ایران هزاربود تا بگنگ اندر ای شهریار
ز ریگ و بیابان وز کوه و شخدو لشکر برین سان چو مور و ملخ
زمین همچو دریا شد از خون کینز گنگ و ز چین تا بایران زمین
اگر خون آن کشتگان را ز خاکبژرفی برد رای یزدان پاک
همانا چو دریای قلزم شوددولشکر بخون اندرون گم شود
اگر گنج خواهی ز من گر سپاهوگر بوم ترکان و تخت و کلاه
سپارم ترا من شوم ناپدیدجز از تیغ جان را ندارم کلید
مکن گر ترا من پدر مادرمز تخم فریدون افسونگرم
ز کین پدر گر دلت خیره شدچنین آب من پیش تو تیره شد
ازان بد سیاوش گنهکار بودمرا دل پر از درد و تیمار بود
دگر گردش اختران بلندکه هم باپناهند و هم باگزند
مرا سالیان شست بر سر گذشتکه با نامداری نرفتم بدشت
تو فرزندی و شاه ایران تویبرزم اندرون چنگ شیران توی
یکی رزمگاهی گزین دوردستنه بر دامن مرد خسروپرست
بگردیم هر دو بوردگاهبجایی کزو دور ماند سپاه
اگر من شوم کشته بر دست توز دریا نهنگ آورد شست تو
تو با خویش و پیوند مادر مکوشبپرهیز وز کینه چندین مجوش
وگر تو شوی کشته بر دست منبزنهار یزدان کزان انجمن
نمانم که یک تن بپیچد ز درددگر بیند از باد خاک نبرد
ز گوینده بشنید خسرو پیامچنین گفت با پور دستان سام
که این ترک بدساز مردم فریبنبیند همی از بلندی نشیب
بچاره چنین از کف ما بجستنماید که بر تخت ایران نشست
ز آورد چندین بگوید همیمگر دخمهٔ شیده جوید همی
نبیره فریدن و پور پشنگبورد با او مرا نیست ننگ
بدو گفت رستم که ای شهریاربدین در مدار آتش اندر کنار
که ننگست بر شاه رفتن بجنگوگر همنبرد تو باشد پشنگ
دگر آنک گوید که با لشکرممکن چنگ با دوده و کشورم
ز دریا بدریا ترا لشکرستکجا رایشان زین سخن دیگرست
چو پیمان یزدان کنی با نیانشاید که در دل بود کیمیا
بانبوه لشکر بجنگ اندر آرسخن چند آلودهٔ نابکار
ز رستم چو بشنید خسرو سخنیکی دیگر اندیشه افگند بن
بگوینده گفت این بداندیش مردچنین با من آویخت اندر نبرد
فزون کرد ازین با سیاوش وفازبان پر فسون بود دل پرجفا
سپهبد بکژی نگیرد فروغزبان خیره پرتاب و دل پر دروغ
گر ایدونک رایش نبردست و بسجز از من نبرد ورا هست کس
تهمتن بجایست و گیو دلیرکه پیکار جویند با پیل و شیر
اگر شاه با شاه جوید نبردچرا باید این دشت پرمرد کرد
نباشد مرا با تو زین بیش جنگببینی کنون روز تاریک و تنگ
فرستاد برگشت و آمد چو بادشنیده سراسر برو کرد یاد
پر از درد شد جان افراسیابنکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
سپه را بجنگ اندر آورد شاهبجنبید ناچار دیگر سپاه
یکی با درنگ و یکی با شتابزمین شد بکردار دریای آب
ز باریدن تیر گفتی ز ابرهمی ژاله بارید بر خود و ببر
ز شبگیر تا گشت خورشید لعلزمین پر ز خون بود در زیر نعل
سپه بازگشتند چون تیره گشتکه چشم سواران همی خیره گشت
سپهدار با فر و نیرنگ و سازچو آمد به لشکرگه خویش باز
چنین گفت با طوس کامروز جنگنه بر آرزو کرد پور پشنگ
گمانم که امشب شبیخون کندز دل درد دیرینه بیرون کند
یکی کنده فرمود کردن براهبرآن سو که بد شاه توران سپاه
چنین گفت کآتش نسوزید کسنباید که آید خروش جرس
ز لشکر سواران که بودند گردگزین کرد شاه و برستم سپرد
دگر بهره بگزید ز ایرانیانکه بندند بر تاختن بر میان
بطوس سپهدار داد آن گروهبفرمود تا رفت بر سوی کوه
تهمتن سپه را بهامون کشیدسپهبد سوی کوه بیرون کشید
بفرمود تا دور بیرون شوندچپ و راست هر دو بهامون شوند
طلایه مدارند و شمع و چراغیکی سوی دشت و یکی سوی راغ
بدان تا اگر سازد افرسیاببرو بر شبیخون بهنگام خواب
گر آید سپاه اندر آید ز پسبماند نباشدش فریادرس
بره کنده پیش و پس اندر سپاهپس کنده با لشکر و پیل شاه
سپهدار ترکان چو شب در شکستمیان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواندز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کین شوم پر کیمیاچنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفتهاندهمه لشکر ما برآشفتهاند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیمسحرگه بریشان شبیخون کینم
گر امشب بر ایشان بیابیم دستببیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغهمه چاره بادست و مردی دروغ
برین برنهادند و برخاستندز بهر شبیخون بیاراستند
ز لشکر گزین کرد پنجه هزارجهاندیده مردان خنجرگزار
برفتند کارآگهان پیش شاهجهاندیده مردان با فر و جاه
ز کارآگهان آنک بد رهنمایبیامد بنزدیک پرده سرای
بجایی غو پاسبانان ندیدتو گفتی جهان سربسر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نهز توران کسی را بدل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوانکزیشان کسی نیست روشنروان
همه خفتگان سربسرمردهاندوگر نه همه روز می خوردهاند
بجایی طلایه پدیدار نیستکس آن خفتگان را نگهدار نیست
چو افراسیاب این سخنها شنودبدلش اندرون روشنایی فزود
سپه را فرستاد و خود برنشستمیان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آبگرفتند بر تاختن بر شتاب
بران تاختن جنبش و ساز نههمان نالهٔ بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرایبرآمد خروشیدن کر نای
غو طبل بر کوهه زین بخاستدرفش سیه را برآورد راست
ز لشکر هرآنکس که بد پیشروبرانگیختند اسب و برخاست غو
بکنده در افتاد چندی سواربپیچید دیگر سر از کارزار
ز یک دست رستم برآمد ز دشتز گرد سواران هواتیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوسبپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس
شهنشاه باکاویانی درفشهوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بربند و کشنه با اسب تاب و نه با مرد هش
ازیشان ز صد نامور ده بماندکسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد برین رزمگاهچنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدندز درد دل شاه بریان شدند
چنین گفت کز گردش آسماننیابد گذر دانشی بیگمان
چو دشمن همی جان بسیچد نه چیزبکوشیم ناچار یک دست نیز
اگر سربسر تن بکشتن دهیموگر ایرجی تاج بر سر نهیم
برآمد خروش از دو پردهسرایجهان پر شد از نالهٔ کر نای
گرفتند ژوپین و خنجر بکفکشیدند لشکر سه فرسنگ صف
بکردار دریا شد آن رزمگاهنه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوجبران سان که برخیزد از باد موج
در و دشت گفتی همه خون شدستخور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهربقیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره بادکه هرگز ندارد کسی آن بیاد
همی خاک برداشت از رزمگاهبزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفتبماند اندران شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفتدل سنگ رنگ طبر خون گرفت
سواران توران که روز درنگزبون داشتندی شکار پلنگ
ندیدند با چرخ گردان نبردهمی خاک برداشت از دشت مرد
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دیددل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوسز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاهز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان میغچه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوهزمین گشته از خون ایشان ستوه
هوا گشت چون چادر نیلگونزمین شد بکردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقابنگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفشنهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماندخود و نامداران توران براند
زخویشان شایسته مردی هزاربنزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفتبرنج تن از دشمنان جان گرفت
ز لشکر نیا را همی جست شاهبیامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافتنشان پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاهندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهارفروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشانز لشکر جدا جایگه ساختشان
بفرمود تا تخت زرین نهندبخیمه در آرایش چین نهند
میآورد و رامشگران را بخواندز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاکهمی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشتشب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشستیکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندیدنه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساجبسر بر نهاد آن دلافروز تاج
ستایش همی کرد برکردگارازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک رویبرخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تختخرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بوداگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتندتن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخمهها ساختندازان کشتگان چو بپرداختند
ز چیزی که بود اندران رزمگاهببخشید شاه جهان بر سپاه
و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگهمه لشکر آباد با ساز جنگ
چو آگاهی آمد بماچین و چینز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدردز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدندپراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیابازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواستهشود کار ما بیگمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ماکزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدیهها ساختندبدان کار گنجی بپرداختند
فرستادهای نیکدل را بخواندسخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیکدل نیک خواهفرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بودز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاهفرستادگان برگرفتند راه
بزرگان چین بیدرنگ آمدندبیک هفته از چین بگنگ آمدند
جهاندار پیروز بنواختشانچنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بودطرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگویکه خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاببیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو بادبفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خوابفرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باشز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویشبد آید بداندیش را کار پیش
چو بشنید افراسیاب این سخنپشیمان شد از کردههای کهن
بیفگند نام مهی جان گرفتبه بیراه، راه بیابان گرفت
چو با درد و با رنج و غم دید روزبیامد دمان تا بکوه اسپروز
ز بدخواه روز و شب اندیشه کردشب روز را دل یکی پیشه کرد
بیامد ز چین تا بب زرهمیان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسیدمر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریاربدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشتندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیابکه فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشتچنانچون نکشتش نگیرد بمشت
بفرمود تا مهتران هر کسیبب اندر آرند کشتی بسی
سوی گنگ دژ بادبان برکشیدبنیک و بدیها سر اندر کشید
چو آن جایگه شد بخفت و بخوردبرآسود از روزگار نبرد
چنین گفت کایدر بباشیم شادز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترمبکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویشدرفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخنکه کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیابسوی گنگ دژ شد ز دریای آب
بکردار کرد آنچ با ما بگفتکه ما را سپهر بلندست جفت
بکشتی بب زره برگذشتهمه رنج ما سربسر باد گشت
مرا با نیا جز بخنجر سخننباشد نگردانم این کین کهن
بنیروی یزدان پیروزگرببندم بکین سیاوش کمر
همه چین و ماچین سپه گسترمبدریای کیماک بر بگذرم
چو گردد مرا راست ماچین و چینبخواهیم باژی ز مکران زمین
بب زره بگذرانم سپاهاگر چرخ گردان بود نیکخواه
اگر چند جایی درنگ آیدممگر مرد خونی بچنگ آیدم
شما رنج بسیار برداشتیدبر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهیدازان به که گیتی بدشمن دهید
بماند ز ما نام تا رستخیزبپیروزی و دشمن اندر گریز
شدند اندران پهلوانان دژمدهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاهسر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آببد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندریمبدریا بکام نهنگ اندریم
همی گفت هر گونهای هر کسیبدانگه که گفتارها شد بسی
همی گفت رستم که ای مهترانجهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شودبه ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگربیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخوردبدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخنیکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بندهایمابا بندگی دوست دارندهایم
بخشکی و بر آب فرمان رواستهمه کهترانیم و پیمان وراست
ازان شاد شد شاه و بنواختشانیکایک باندازه بنشاختشان
در گنجهای نیا برگشادز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
ز دینار و دیبای گوهرنگارهیونان شایسته کردند بار
همیدون ز گنج درم صد هزارببردند با آلت کارزار
ز گاوان گردون کشان ده هزارببر دند تا خود کی آید بکار
هیونان ز گنج درم ده هزاربسی بار کردند با شهریار
بفرمود زان پس بهنگام خوابکه پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هستاگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردندز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشانکه بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمندبمهد اندرون پای کرده ببند
همه خویش و پیوند افراسیابز تیمارشان دیده کرده پر آب
نواها که از شهرها یادگارگروگان ستد ترک چینی هزار
سپرد آن زمان گیو را شهریارگزین کرد ز ایرانیان ده هزار
بدو گفت کای مرد فرخنده پیبرو با سپه پیش کاوس کی
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و چینی حریر
یکی نامه از قیر و مشک و گلاببفرمود در کار افراسیاب
چو شد خامه از مشک وز قیر ترنخست آفرین کرد بر دادگر
که دارنده و بر سر آرنده اوستزمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفرینندهٔ پیل و مورز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیستخداوند هست و خداوند نیست
کسی را که او پروراند بمهربر آنکس نگردد بتندی سپهر
ازو باد بر شاه گیتی درودکزو خیزد آرام را تار و پود
رسیدم بدین دژ که افراسیابهمی داشت از بهر آرام و خواب
بدو اندرون بود تخت و کلاهبزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چهل پیل زیشان همه بسته گشتهر آنکس که برگشت تن خسته گشت
بگوید کنون گیو یک یک بشاهسخن هرچ رفت اندرین رزمگاه
چو بر پیش یزدان گشایی دو لبنیایش کن از بهر من روز و شب
کشیدیم لشکر بما چین و چینو زآن روی رانم بمکران زمین
و زآن پس بر آب زره بگذرماگر پای یزدان بود یاورم
ز پیش شهنشاه برگشت گیوابا لشکری گشن و مردان نیو
چو باد هوا گشت و ببرید راهبیامد بنزدیک کاوس شاه
پس آگاهی آمد بکاوس کیازان پهلوان زادهٔ نیک پی
پذیره فرستاد چندی سپاهگرانمایگان بر گرفتند راه
چو آمد بر شهر گیو دلیرسپاهی ز گردان چو یک دشت شیر
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاهزمین را ببوسید بر پیش گاه
و رادید کاوس بر پای جستبخندید و بسترد رویش بدست
بپرسیدش از شهریار و سپاهز گردنده خورشید و تابنده ماه
بگفت آن کجا دید گیو سترگز گردان وز شهریار بزرگ
جوان شد زگفتار او مرد پیرپس آن نامه بنهاد پیش دبیر
چو آن نامه بر شاه ایران بخواندهمه انجمن در شگفتی بماند
همه شاد گشتند و خرم شدندز شادی دو دیده پر از نم شدند
همه چیز دادند درویش رابنفریده کردند بدکیش را
فرود آمد از تخت کاوس شاهز سر برگرفت آن کیانی کلاه
بیامد بغلتید بر تیره خاکنیایش کنان پیش یزدان پاک
وز آن جایگه شد بجای نشستبگرد دژ آیین شادی ببست
همی گفت با شاه گیو آنچ دیدسخن کز لب شاه ایران شنید
می آورد و رامشگران را بخواندوز ایران نبرده سران را بخواند
ز هر گونهای گفت و پاسخ شنیدچنین تا شب تیره اندر چمید
برفتند با شمع یاران ز پیشدلش شاد و خرم بایوان خویش
چو برزد خور از چرخ رخشان سنانبپیچید شب گرد کرده عنان
تبیره بر آمد ز درگاه شاهبرفتند گردان بدان بارگاه
جهاندار پس گیو را پیش خواندبران نامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا خواسته پیش بردهمان نامور سرفرازان گرد
همان بیگنه روی پوشیدگانپس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسایکه او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدیدبرو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببندببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیابنگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پردهٔ شاهشان جای کردهمانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوابیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببندببردند از پیش شاه بلند
ازان پس همه خواسته هرچ بودز دینار وز گوهر نابسود
بارزانیان داد تا آفرینبخوانند بر شاه ایران زمین
دگر بردگان مهتران را سپردبایوان ببرد از بزرگان و خرد
بیاراستند از در جهن جایخورش با پرستنده و رهنمای
بدژ بر یکی جای تاریک بودز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهرچنینست کردار گردنده دهر
خنک آنکسی کو بود پادشاکفی راد دارد دلی پارسا
بداند که گیتی برو بگذردنگردد بگرد در بی خرد
خرد چون شود از دو دیده سرشکچنان هم که دیوانه خواهد پزشک
ازان پس کزیشان بپردخت شاهز بیگانه مردم تهی کرد گاه
نویسنده آهنگ قرطاس کردسر خامه برسان الماس کرد
نبشتند نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر مهتری
که شد ترک و چین شاه را یکسرهببشخور آمد پلنگ و بره
درم داد و دینار درویش راپراگنده و مردم خویش را
بدو هفته در پیش درگاه شاهاز انبوه بخشش ندیدند راه
سیم هفته بر جایگاه مهینشست اندر آرام با فرهی
ز بس نالهٔ نای و بانگ سرودهمی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کیهمی موج برخاست از جام می
سر ماه نو خلعت گیو ساختهمی زر و پیروزه اندر نشاخت
طبقهای زرین و پیروزه جامکمرهای زرین و زرین ستام
پرستار با طوق و با گوشوارهمان یاره و تاج گوهر نگار
همان جامهٔ تخت و افگندنیز رنگ و ز بو وز پراگندنی
فرستاد تا گیو را خواندندبراورنگ زرینش بنشاندند
ببردند خلعت بنزدیک اویبمالید گیو اندران تخت روی
وزان پس بیامد خرامان دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه که از کردگاربدادیم و خشنود از روزگار
که فرزند ما گشت پیروزبختسزای مهی وز در تاج و تخت
بدی را که گیتی همی ننگ داشتجهانرا پر از غارت و جنگ داشت
ز دست تو آواره شد در جهاننگویند نامش جز اندر نهان
همه ساله تا بود خونریز بودببدنامی و زشتی آویز بود
بزد گردن نوذر تاجدارز شاهان وز راستان یادگار
برادرکش و بدتن و شاه کشبداندیش و بدراه و آشفته هش
پی او ممان تا نهد بر زمینبتوران و مکران و دریای چین
جهان را مگر زو رهایی بودسر بی بهایش بهایی بود
اگر داور دادگر یک خدایهمی بود خواهد ترا رهنمای
که گیتی بشویی ز رنج بدانز گفتار و کردار نابخردان
بداد جهان آفرین شاد باشجهان را یکی تازه بنیاد باش
مگر باز بینم تورا شادمانپر از درد گردد دل بدگمان
وزین پس جز از پیش یزدان پاکنباشم کزویست امید و باک
بدان تا تو پیروز باشی و شادسرت سبز باد و دلت پر ز داد
جهان آفرین رهنمای تو بادهمیشه سر تخت جای تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاهبر ایوان شه گیو بگزید راه
بره بر نبودش بجایی درنگبنزدیک کیخسرو آمد بگنگ
برو آفرین کرد و نامه بدادپیام نیا پیش او کرد یاد
ز گفتار او شاد شد شهریارمیآورد و رامشگر و میگسار
همی خورد پیروز و شادان سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
سپه را همه ترک و جوشن بدادپیام نیا پیششان کرد یاد
مر آن را بگستهم نوذر سپردیکی لشکری نامبردار و گرد
ز گنگ گزین راه چین برگرفتجهان را بشمشیر در بر گرفت
نبد روز بیکار و تیره شبانطلایه بروز و بشب پاسبان
بدین گونه تا شارستان پدرهمی رفت گریان و پر کینه سر
همی گرد باغ سیاوش بگشتبجایی که بنهاد خونریز تشت
همی گفت کز داور یک خدایبخواهم که باشد مرا رهنمای
مگر همچنین خون افراسیابهم ایدر بریزم بکردار آب
و ز آن جایگه شد سوی تخت بازهمی گفت با داور پاک راز
ز لشکر فرستادگان برگزیدکه گویند و دانند گفت و شنید
فرستاد کس نزد خاقان چینبفغفور و سالار مکران زمین
که گر دادگیرید و فرمان کنیدز کردار بد دل پشیمان کنید
خورشها فرستید نزد سپاهببینید ناچار ما را براه
کسی کو بتابد ز فرمان منو گر دور باشد ز پیمان من
بیاراست باید پسه را برزمهرآنکس که بگریزد از راه بزم
فرستاده آمد بهر کشوریبهر جا که بد نامور مهتری
غمی گشت فغفور و خاقان چینبزرگان هر کشوری همچنین
فرستاده را چند گفتند گرمسخنهای شیرین به آواز نرم
که ما شاه را سربسر کهتریمزمین جز بفرمان او نسپریم
گذرها که راه دلیران بدستببینیم تا چند ویران شدست
کنیم از سر آباد با خوردنیبباشیم و آریمش آوردنی
همی گفت هر کس که بودش خردکه گر بی زیان او بما بگذرد
بدرویش بخشیم بسیار چیزنثار و خورشها بسازیم نیز
فرستاده را بیکران هدیه دادبیامد بدرگاه پیروز و شاد
دگر نامور چون بمکران رسیددل شاه مکران دگرگونه دید
بر تخت او رفت و نامه بدادبگفت از پیام آنچ بودش بیاد
سبک مر فرستاده را خوار کرددل انجمن پر ز تیمار کرد
بدو گفت با شاه ایران بگویکه نادیده بر ما فزونی مجوی
زمانه همه زیر تخت منستجهان روشن از فر بخت منست
چو خورشید تابان شود برسپهرنخستین برین بوم تابد بمهر
همم دانش و گنج آباد هستبزرگی و مردی و نیروی دست
گراز من همی راه جوید رواستکه هر جانور بر زمین پادشاست
نبندیم اگر بگذری بر تو راهزیانی مکن بر گذر با سپاه
ور ایدونک با لشکر آیی بشهربرین پادشاهی ترا نیست بهر
نمانم که بر بوم من بگذریوزین مرز جایی به پی بسپری
نمانم که مانی تو پیروزگروگر یابی از اختر نیک بر
برین گونه چون شاه پاسخ شنیدازان جایگه لشکر اندر کشید
بیامد گرازان بسوی ختنجهاندار با نامدار انجمن
برفتند فغفور و خاقان چینبرشاه با پوزش و آفرین
سه منزل ز چین پیش شاه آمدندخود و نامداران براه آمدند
همه راه آباد کرده چو دستدر و دشت چون جایگاه نشست
همه بوم و بر پوشش و خوردنیاز آرایش بزم و گستردنی
چو نزدیک شاه اندر آمد سپاهببستند آذین به بیراه و راه
بدیوار دیبا برآویختندز بر زعفران و درم ریختند
چو با شاه فغفور گستاخ شدبپیش اندر آمد سوی کاخ شد
بدو گفت ما شاه را کهتریماگر کهتری را خود اندر خوریم
جهانی ببخت تو آباد گشتدل دوستداران تو شاد گشت
گر ایوان ما در خور شاه نیستگمانم که هم بتر از راه نیست
بکاخ اندر آمد سرافراز شاهنشست از بر نامور پیشگاه
ز دینار چینی ز بهر نثاربیاورد فغفور چین صد هزار
همی بود بر پیش او بربپایابا مرزبانان فرخنده رای
بچین اندرون بود خسرو سه ماهابا نامداران ایران سپاه
پرستنده فغفور هر بامدادهمی نو بنو شاه را هدیه داد
چهارم ز چین شاه ایران براندبمکران شد و رستم آنجا بماند
بیامد چو نزدیک مکران رسیدز لشکر جهاندیدهای برگزید
بر شاه مکران فرستاد و گفتکه با شهریاران خرد باد جفت
خروش ساز راه سپاه مرابخوبی بیارای گاه مرا
نگه کن که ما از کجا رفتهایمنه مستیم و بیراه و نه خفتهایم
جهان روشن از تاج و بخت منستسر مهتران زیر تخت منست
برند آنگهی دست چیز کسانمگر من نباشم بهر کس رسان
علف چون نیابند جنگ آورندجهان بر بداندیش تنگ آورند
ور ایدونک گفتار من نشنویبخون فراوان کس اندر شوی
همه شهر مکران تو ویران کنیچو بر کینه آهنگ شیران کنی
فرستاده آمد پیامش بدادنبد بر دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زان سخن خیره شدبجوشید و مغزش ازان تیره شد
پراگنده لشکر همه گرد کردبیاراست بر دشت جای نبرد
فرستاده را گفت بر گرد و روبنزدیک آن بدگمان باز شو
بگویش که از گردش تیره روزتو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
ببینی چو آیی ز ما دستبردبدانی که مردان کدامند و گرد
فرستادهٔ شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشت
زمین کوه تا کوه لشکر گرفتهمه تیز و مکران سپه برگرفت
بیاورد پیلان جنگی دویستتو گفتی که اندر زمین جای نیست
از آواز اسبان و جوش سپاههمی ماه بر چرخ گم کرد راه
تو گفتی برآمد زمین بسمانوگر گشت خورشید اندر نهان
طلایه بیامد بنزدیک شاهکه مکران سیه شد ز گرد سپاه
همه روی کشور درفشست و پیلببیند کنون شهریار از دو میل
بفرمود تا برکشیدند صفگرفتند گوپال و خنجر بکفت
ز مکران طلایه بیامد بدشتهمه شب همی گرد لشکر بگشت
نگهبان لشکر از ایران تخوارکه بودی بنزدیک او رزمخوار
بیامد برآویخت با او بهمچو پیل سرافراز و شیر دژم
بزد تیغ و او را بدونیم کرددل شاه مکران پر از بیم کرد
دو لشکر بران گونه صف برکشیدکه از گرد شد آسمان ناپدید
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوهروده برکشیدند هر دو گروه
بقلب اندر آمد سپهدار طوسجهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس
بپیش اندرون کاویانی رفشپس پشت گردان زرینه کفش
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیرجهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخستوزآن خستگی جان او هم برست
یکی گفت شاها سرش را بریمبدو گفت شاه اندرو ننگریم
سر شهریاران نبرد ز تنمگر نیز از تخمهٔ اهرمن
برهنه نباید که گردد تنشبران هم نشان خسته در جوشنش
یکی دخمه سازید مشک و گلابچنانچون بود شاه را جای خواب
بپوشید رویش بدیبای چینکه مرگ بزرگان بود همچنین
و زآن انجمن کشته شد ده هزارسواران و گردان خنجرگزار
هزار و صد و چل گرفتار شدسر زندگان پر ز تیمار شد
ببردند پیلان و آن خواستهسراپرده و گاه آراسته
بزرگان ایران توانگر شدندبسی نیز با تخت و افسر شدند
ازان پس دلیران پرخاشجویبتاراج مکران نهادند روی
خروش زنان خاست از دشت و شهرچشیدند زان رنج بسیار بهر
بدرهای شهر آتش اندر زدندهمی آسمان بر زمین برزدند
بخستند زیشان فراوان بتیرزن و کودک خرد کردند اسیر
چو کم شد ازان انجمن خشم شاهبفرمود تا باز گردد سپاه
بفرمود تا اشکش تیز هوشبیارامد از غارت و جنگ و جوش
کسی را نماند که زشتی کندوگر با نژندی درشتی کند
ازان شهر هر کس که بد پارسابپوزش بیامد بر پادشا
که ما بیگناهیم و بیچارهایمهمیشه برنج ستمکارهایم
گر ایدونک بیند سر بیگناهببخشد سزاوار باشد ز شاه
ازیشان چو بشنید فرخنده شاهبفرمود تا بانگ زد بر سپاه
خروشی برآمد ز پردهسرایکه ای پهلوانان فرخنده رای
ازین پس گر آید ز جایی خروشز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم به دو نیمکسی کو ندارد ز دادار بیم
جهاندار سالی بمکران بماندز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبزهمه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکاربیاراست باغ از گل و میوهدار
باشکش بفرمود تا با سپاهبمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستینیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفتهمه رنجها بر دل آسان گرفت
چنان شد بفرمان یزدان پاککه اندر بیابان ندیدند خاک
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خویدجهانی پر از لاله و شنبلید
خورشهای مردم ببردند پیشبگردون بزیر اندرون گاومیش
بدشت اندرون سبزه و جای خوابهوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
چو آمد بنزدیک آب زرهگشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براهز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کردچو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتندبیک ساله ره راه بگذاشتند
جهاندار نیک اختر و راهجوریبرفت از لب آب با آب روی
بران بندگی بر نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت
همی خواست از کردگار بلندکز آبش بخشکی برد بیگزند
همان ساز جنگ و سپاه ورابزرگان ایران و گاه ورا
همی گفت کای کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهان
نگهدار خشکی و دریاتویخدای ثری و ثریا توی
نگهدار جان و سپاه مراهمان تخت و گنج و کلاه مرا
پرآشوب دریا ازان گونه بودکزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی ببکزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سالشدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتیچو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مددکه ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوانشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاهنمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاوهمی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمندهمه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیشدو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگیکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدینبدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهرهوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماهکه بادی نکرد اندریشان نگاه
چو خسرو ز دریا بخشکی رسیدنگه کرد هامون جهان را بدید
بیامد بپیش جهان آفرینبمالید بر خاک رخ بر زمین
برآورد کشتی و زورق ز آبشتاب آمدش بود جای شتاب
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشتتنآسان بریگ روان برگذشت
همه شهرها دید برسان چینزبانها بکردار مکران زمین
بدان شهرها در بیاسود شاهخورش خواست چندی ز بهر سپاه
سپرد آن زمین گیو را شهریاربدو گفت بر خوردی از روزگار
درشتی مکن با گنهکار نیزکه بی رنج شد مردم از گنج و چیز
ازین پس ندرام کسی را بکسپرستش کنم پیش فریادرس
ز لشکر یکی نامور برگزیدکه گفتار هر کس بداند شنید
فرستاد نزدیک شاهان پیامکه هر کس که او جوید آرام و کام
بیایند خرم بدین بارگاهبرفتند یکسر بفرمان شاه
یکی سر نپیچید زان مهترانبدرگاه رفتند چون کهتران
چو دیدار بد شاه بنواختشانبخورشید گردن برافراختشان
پس از گنگ دژ باز جست آگهیز افراسیاب و ز تخت مهی
چنین گفت گویندهای زان گروهکه ایدر نه آبست پیشت نه کوه
اگر بشمری سربسر نیک و بدفزون نیست تا گنگ فرسنگ صد
کنون تا برآمد ز دریای آببگنگست با مردم افراسیاب
ازان آگهی شاد شد شهریارشد آن رنجها بر دلش نیز خوار
دران مرزها خلعت آراستندپس اسب جهاندیدگان خواستند
بفرمود تا بازگشتند شاهسوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
بران سو که پور سیاوش براندز بیداد مردم فراوان نماند
سپه را بیاراست و روزی بدادز یزدان نیکی دهش کرد یاد
همی گفت هر کس که جوید بدیبپیچد ز باد افره ایزدی
نباید که باشید یک تن بشهرگر از رنج یابد پی مور بهر
چهانجوی چون گنگ دژ را بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمینهمی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاکیکی بندهام دل پر از ترس و باک
که این بارهٔ شارستان پدربدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاکچنین بارهای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دستدل هر کس از کشتن او بخست
بران باره بگریست یکسر سپاهز خون سیاوش که بد بیگناه
بدستت بداندیش بر کشته شدچنین تخم کین در جهان کشته شد
پس آگاهی آمد بافراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفتبیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بمانددلی پر ز تیمار تنها براند
چو کیخسرو آمد بگنگ اندرونسری پر ز تیمار دل پر ز خون
بدید آن دل افروز باغ بهشتشمرهای او چون چراغ بهشت
بهر گوشهای چشمه و گلستانزمین سنبل و شاخ بلبلستان
همی گفت هر کس که اینت نهادهم ایدر بباشیم تا مرگ شاد
وزان پس بفرمود بیدار شاهطلب کردن شاه توران سپاه
بجستند بر دشت و باع و سرایگرفتند بر هر سوی رهنمای
همی رفت جوینده چون بیهشانمگر زو بیابند جایی نشان
چو بر جستنش تیز بشتافتندفراوان ز کسهای او یافتند
بکشتند بسیار کس بیگناهنشانی نیامد ز بیداد شاه
همی بود در گنگ دژ شهریاریکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بودپر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل ندادهمی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاهبرفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جایسوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیابگذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاهنه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کینکه باشد نگهبان ایران زمین
گر او باز با تخت و افسر شودهمه رنج ما پاک بیبر شود
ازان پس بایرانیان شاه گفتکه این پند با سودمندیست جفت
ازان شارستان پس مهان را بخواندوزان رنج بردن فراوان براند
ازیشان کسی را که شایستهترگرامیتر از شهر و بایستهتر
تنش را بخلعت بیاراستندز دژ بارهٔ مرزبان خواستند
چنین گفت کایدر بشادی بمانز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان
ببخشید چندانک بد خواستهز اسبان وز گنج آراسته
همه شهر زیشان توانگر شدندچه با یاره و تخت و افسر شدند
بدانگه که بیدار گردد خروسز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی شتابنده و راهجویبسوی بیابان نهادند روی
همه نامداران هر کشوریبرفتند هر جا که بد مهتری
خورشها ببردند نزدیک شاهکه بود از در شهریار و سپاه
براهی که لشکر همی برگذشتدر و دشت یکسر چو بازار گشت
بکوه و بیابان و جای نشستکسی را نبد کس که بگشاد دست
بزرگان ابا هدیه و با نثارپذیره شدندی بر شهریار
چو خلعت فراز آمدیشان ز گنجنهشتی که با او برفتی برنج
پذیره شدش گیو با لشکریو زآن شهر هر کس که بد مهتری
چو دید آن سر و فرهٔ سرفرازپیاده شد و برد پیشش نماز
جهاندار بسیار بنواختشانبرسم کیان جایگه ساختشان
چو خسرو بنزدیک کشتی رسیدفرود آمد و بادبان برکشید
دو هفته بران روی دریا بماندز گفتار با گیو چندی براند
چنین گفت هر کو ندیدست گنگنباید که خواهد بگیتی درنگ
بفرمود تا کار برساختنددو زورق بب اندر انداختند
شناسای کشتی هر آنکس که بودکه بر ژرف دریا دلیری نمود
بفرمود تا بادبان برکشیدبدریای بیمایه اندر کشید
همان راه دریا بیک ساله راهچنان تیز شد باد در هفت ماه
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشتکه از باد کژ آستی تر نگشت
سپهدار لشکر بخشکی کشیدببستند کشتی و هامون بدید
خورش کرد و پوشش هم آنجا یلهبملاح و آنکس که کردی خله
بفرمود دینار و خلعت ز گنجز گیتی کسی را که بردند رنج
وزان آب راه بیابان گرفتجهانی ازو مانده اندر شگفت
چو آگاه شد اشکش آمد براهابا لشکری ساخته پیش شاه
پیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین
همه تیز و مکران بیاراستندز هر جای رامشگران خواستند
همه راه و بیراه آوای رودتو گفتی هوا تار شد رود پود
بدیوار دیبا برآویختنددرم با شکر زیر پی ریختند
بمکران هرآنکس که بد مهتریوگر نامداری و کنداوری
برفتند با هدیه و با نثاربنزدیک پیروزگر شهریار
و زآن مرز چندانک بد خواستهفراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دیدو زآن نامداران یکی برگزید
ورا کرد مهتر بمکران زمینبسی خلعتش داد و کرد آفرین
چو آمد ز مکران و توران بچینخود و سرفرازان ایران زمین
پذیره شدش رستم زال سامسپاهی گشاده دل و شاد کام
چو از دور کیخسرو آمد پدیدسوار سرفراز چترش کشید
پیاده شد از باره بردش نمازگرفتش ببر شاه گردنفراز
بگفت آن شگفتی که دید اندر آبز گم بودن جادو افراسیاب
بچین نیز مهمان رستم بماندبیک هفته از چین بماچین براند
همی رفت سوی سیاوش گردبماه سفندار مذ روز ارد
چو آمد بدان شارستان پدردو رخساره پر آب و خسته جگر
بجایی که گر سیوز بدنشانگروی بنفرین مردم کشان
سر شاه ایران بریدند خواربیامد بدان جایگه شهریار
همی ریخت برسر ازان تیره خاکهمی کرد روی و بر خویش چاک
بمالید رستم بران خاک رویبنفرید برجان ناکس گروی
همی گفت کیخسرو ای شهریارمراماندی در جهان یادگار
نماندم زکین تومانند چیزبرنج اندرم تا جهانست نیز
بپرداختم تخت افراسیابازین پس نه آرام جویم نه خواب
بر امید آن کش بچنگ آورمجهان پیش او تار وتنگ آورم
ازان پس بدان گنج بنهاد سرکه مادر بدو یاد کرد از پدر
در گنج بگشاد و روزی بداددو هفته دران شارستان بود شاد
برستم دو صد بدره دینار دادهمان گیو را چیز بسیار داد
چو بشنید گستهم نوذر که شاهبدان شارستان پدر کرد راه
پذیره شدش با سپاهی گرانزایران بزرگان و کنداوران
چو از دور دید افسر و تاج شاهپیاده فراوان بپیمود راه
همه یکسره خواندند آفرینبران دادگر شهریار زمین
بگستهم فرمود تا برنشستهمه راه شادان و دستش بدثست
کشیدند زان روی ببهشت گنگسپه را بنزدیک شاه آب و رنگ
وفا چون درختی بود میوهدارهمی هرزمانی نو آید ببار
نیاسود یک تن ز خورد و شکارهمان یک سواره همان شهریار
زترکان هرآنکس که بد سرفرازشدند ازنوازش همه بینیاز
برخشنده روز و بهنگام خوابهم آگهی جست ز افراسیاب
ازیشان کسی زو نشانی ندادنکردند ازو در جهان نیز یاد
جهاندار یک شب سرو تن بشستبشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرینهمی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوانهمیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آبنبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگرتودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپردکسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راهبسی ریخت خون سربیگناه
مگر باشدم دادگر یک خدایبنزدیک آن بدکنش رهنمای
تودانی که من خود سرایندهامپرستنده آفرینندهام
بگیتی ازو نام و آواز نیستز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگرمرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین منبیین خویش آور آیین من
ز جای نیایش بیامد بتختجوان سرافراز و پیروز بخت
همی بود یک سال در حصن گنگبرآسود از جنبش و ساز جنگ
چو بودن بگنگ اندرون شد درازبدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمینز قچغار تا پیش دریای چین
بیاندازه لشکر بگستهم دادبدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یازبهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهیمگر زو شود روی گیتی تهی
و زآن جایگه خواسته هرچ بودز دینار وز گوهر نابسود
ز مشک و پرستار و زرین ستامهمان جامه و اسب و تخت وغلام
زگستردنیها و آلات چینز چیزی که خیزد ز مکران زمین
ز گاوان گردونکشان چل هزارهمی راندپیش اندرون شهریار
همی گفت هرگز کسی پیش ازینندید ونبد خواسته بیش ازین
سپه بود چندانک برکوه و دشتهمی ده شب و روز لشکر گذشت
چو دمدار برداشتی پیشروبمنزل رسیدی همی نو بنو
بیامد بران هم نشان تا بچاجبیاویخت تاج از برتخت عاج
بسغد اندرون بود یک هفته شاههمه سغد شد شاه را نیک خواه
وزآنجا بشهر بخارا رسیدز لشکر هوا را همی کس ندید
بخورد و بیاسود و یک هفته بوددوم هفته با جامه نابسود
بیامد خروشان بتشکدهغمی بود زان اژدهای شده
که تور فریدون برآورده بودبدو اندرون کاخها کرده بود
بگسترد بر موبدان سیم و زربرآتش پراگند چندی گهر
و زآن جایگه سر برفتن نهادهمی رفت با کام دل شاه شاد
بجیحون گذر کرد بر سوی بلخچشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
ببلخ اندرون بود یک ماه شاهسر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتریبماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راهبجایی که بگذشت شاه و سپاه
همه بوم کشور بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند
درم ریختند از بر و زعفرانچه دینار و مشک از کران تا کران
بشهر اندرون هرک درویش بودوگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنجپراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ریسوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خوردسیم هفته آهنگ بغداد کرد
هیونان فرستاد چندی ز ریبنزدیک کاوس فرخندهپی
دل پیر زان آگهی تازه شدتو گفتی که بر دیگر اندازه شد
بایوانها تخت زرین نهادبخانه در آرایش چین نهاد
ببستند آذین بشهر وبه راههمه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهترانبزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زدهجهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختندز گنبد بسرها فرو ریختند
چو بیرون شد از شهر کاوس کیابا نامداران فرخندهپی
سوی طالقان آمد و مرو رودجهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاهبدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نوبرانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرینستایش سزای جهان آفرین
همی گفت بیتو مبادا جهاننه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاهنه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
زجمشید تا بفریدون رسیدسپهر و زمین چون تو شاهی ندید
نه زین سان کسی رنج برد از مهاننه دید آشکارا نهان جهان
که روشن جهان برتو فرخنده باددل وجان بدخواه تو کنده باد
سیاوش گرش روز باز آمدیبفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بودبرومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زرهمی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگاربشد پایه ها ناپدید از نثار
بفرمود پس کانجمن را بخوانبایوان دیگر بیارای خوان
نشستند در گلشن زرنگاربزرگان پرمایه با شهریار
همی گفت شاه آن شگفتی که دیدبدریا در و نامداران شنید
ز دریا و از گنگ دژ یادکردلب نامداران پراز باد کرد
ازان خرمی دشت و آن شهر و راغشمرهاو پالیزها چون چراغ
بدو ماندکاوس کی در شگفتز کردارش اندازهها برگرفت
بدو گفت روز نو وماه نوچو گفتارهای نو و شاه نو
نه کس چون تواندر جهان شاه دیدنه این داستان گوش هر کس شنید
کنون تا بدین اختری نو کنیمبمردی همه یاد خسرو کنیم
بیاراست آن گلشن زرنگارمی آورد یاقوتلب میگسار
بیک هفته ز ایوان کاوس کیهمی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاههمی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهمبرزم و ببزم وبشادی و غم
باندازهشان خلعت آراستندزگنج آنچ پرمایهتر خواستند
برفتند هر کس سوی کشوریسرافراز بانامور لشکری
بپرداخت زان پس بکارسپاهدرم داد یکساله از گنج شاه
وزآن پس نشستند بیانجمننیا و جهانجوی با رایزن
چنین گفت خسرو بکاوس شاهجز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یکساله دریا و کوهبرفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آبنشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگسپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرستاگر چندمان دادگر یاورست
نیا چون شنید از نبیره سخنیکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسببتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دستچنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهانبدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپایمگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاهنماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکینگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسبدوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامیدبرفتند با جامههای سپید
چو آتش بدیدند گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاهببودند بادرد و فریاد خواه
جهانآفرین را همی خواندندبدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشستبرافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدندمپندار کآتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بودپرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد درازهم از پاک یزدان نهای بینیاز
بیک ماه در آذرابادگانببودند شاهان و آزادگان
ازان پس چنان بد که افراسیابهمی بود هر جای بیخورد و خواب
نه ایمن بجان و نه تن سودمندهراسان همیشه ز بیم گزند
همی از جهان جایگاهی بجستکه باشد بجان ایمن و تندرست
بنزدیک بردع یکی غار بودسرکوه غار از جهان نابسود
ندید ازبرش جای پرواز بازنه زیرش پی شیر و آن گراز
خورش برد وز بیم جان جای ساختبغار اندرون جای بالای ساخت
زهر شهر دور و بنزدیک آبکه خوانی ورا هنگ افراسیاب
همی بود چندی بهنگ اندرونز کرده پشیمان و دل پرزخون
چو خونریز گردد سرافرازبتخت کیان برنماند دراز
یکی مرد نیک اندران روزگارز تخم فریدون آموزگار
پرستار با فر و برزکیانبهر کار با شاهبسته میان
پرستشگهش کوه بودی همهز شادی شده دور و دور از رمه
کجا نام این نامور هوم بودپرستنده دور از بروبوم بود
یکی کاخ بود اندران برز کوهبدو سخت نزدیک و دور از گروه
پرستشگهی کرده پشمینه پوشزکافش یکی ناله آمد بگوش
که شاها سرانامور مهترابزرگان و برداوران داورا
همه ترک و چین زیر فرمان تورسیده بهر جای پیمان تو
یکی غار داری ببهره بچنگکجات آن سرتاج و مردان جنگ
کجات آن همه زور ومردانگیدلیری ونیروی و فرزانگی
کجات آن بزرگی و تخت و کلاهکجات آن بروبوم و چندان سپاه
که اکنون بدین تنگ غار اندریگریزان بسنگین حصار اندری
بترکی چو این ناله بشنید هومپرستش رهاکردو بگذاشت بوم
چنین گفت کین ناله هنگام خوابنباشد مگر آن افراسیاب
چو اندیشه شد بر دلش بر درستدر غار تاریک چندی بجست
زکوه اندر آمد بهنگام خواببدید آن در هنگ افراسیاب
بیامد بکردار شیر ژیانزپشمینه بگشاد گردی میان
کمندی که بر جای زنار داشتکجا در پناه جهاندار داشت
بهنگ اندرون شد گرفت آن بدستچو نزدیک شد بازوی او ببست
همی رفت واو را پس اندر کشانهمی تاخت با رنج چون بیهشان
شگفت ار بمانی بدین در رواستهرآنکس که او بر جهان پادشاست
جز از نیکنامی نباید گزیدبباید چمید و بباید چرید
زگیتی یک عار بگزید راستچه دانست کان غار هنگ بلاست
چو آن شاه راهوم بازو ببستهمی بردش از جایگاه نشست
بدو گفت کای مرد باهوش و باکپرستار دارنده یزدان پاک
چه خواهی زمن من کییم درجهاننشسته بدین غار بااندهان
بدو گفت هوم این نه آرام تستجهانی سراسر پراز نام تست
زشاهان گیتی برادر که کشتکه شد نیز با پاک یزدان درشت
چو اغریرث و نوذر نامدارسیاوش که بد در جهان یادگار
تو خون سربیگناهان مریزنه اندر بن غار بیبن گریز
بدو گفت کاندر جهان بیگناهکرادانی ای مردبا دستگاه
چنین راند برسر سپهر بلندکه آید زمن درد ورنج و گزند
زفرمان یزدان کسی نگذردوگردیده اژدها بسپرد
ببخشای بر من که بیچارهاموگر چند بر خود ستمکارهام
نبیره فریدون فرخ منمزبند کمندت همی بگسلم
کجابرد خواهی مرابسته خوارنترسی ز یزدان بروزشمار
بدو گفت هوم ای بد بدگمانهمانا فراوان نماندت زمان
سخنهات چون گلستان نوستتراهوش بردست کیخروست
بپیچد دل هوم را زان گزندبرو سست کرد آن کیانی کمند
بدانست کان مرد پرهیزگارببخشود بر ناله شهریار
بپیچد وزو خویشتن درکشیدبدریا درون جست و شد ناپدید
چنان بد که گودرز کشوادگانهمی رفت باگیو و آزادگان
گرازان و پویان بنزدیک شاهبدریا درون کرد چندی نگاه
بچشم آمدش هوم با آن کمندنوان برلب آب برمستمند
همان گونه آب را تیره دیدپرستنده را دیدگان خیره دید
بدل گفت کین مرد پرهیزگارزدریای چیچست گیرد شکار
نهنگی مگر دم ماهی گرفتبدیدار ازو مانده اندر شگفت
بدو گفت کای مرد پرهیزگارنهانی چه داری بکن آشکار
ازین آب دریا چه جویی همیمگر تیره تن را بشویی همی
بدو گفت هوم ای سرافراز مردنگه کن یکی اندرین کارکرد
یکی جای دارم بدین تیغ کوهپرستشگه بنده دور از گروه
شب تیره بر پیش یزدان بدمهمه شب زیزدان پرستان بدم
بدانگه که خیزد ز مرغان خروشیکی ناله زارم آمد بگوش
همانگه گمان برد روشن دلمکه من بیخ کین از جهان بگسلم
بدین گونه آوازم هنگام خوابنشاید که باشد جز افراسیاب
بجستن گرفتم همه کوه و غاربدیدم در هنگ آن سوگوار
دو دستش بزنار بستم چو سنگبدان سان که خونریز بودش دو چنگ
ز کوه اندر آوردمش تازیانخروشان و نوحهزنان چون زنان
ز بس ناله و بانگ و سوگند اوییکی سست کردم همی بند اوی
بدین جایگه در ز چنگم بجستدل و جانم از رستن او بخست
بدین آب چیچست پنهان شدستبگفتم ترا راست چونانک هست
چو گودرز بشنید این داستانبیادآمدش گفته راستان
از آنجا بشد سوی آتشکدهچنانچون بود مردم دلشده
نخستین برآتش ستایش گرفتجهانآفرین را نیایش گرفت
بپردخت و بگشاد راز از نهفتهمان دیده برشهریاران بگفت
همانگه نشستند شاهان براسببرفتند زایوان آذر گشسب
پراندیشه شد زان سخن شهریاربیامد بنزدیک پرهیزگار
چوهوم آن سرو تاج شاهان بدیدبریشان بداد آفرین گسترید
همه شهریاران برو آفرینهمی خواندند از جهانآفرین
چنین گفت باهوم کاوس شاهبه یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم رخ مردان یزدانپرستتوانا و بادانش و زور دست
چنین داد پاسخ پرستنده هومبه آباد بادا بداد تو بوم
بدین شاهنوروز فرخنده باددل بدسگالان او کنده باد
پرستنده بودم بدین کوهسارکه بگذشت برگنگ دژ شهریار
همی خواستم تا جهانآفرینبدو دارد آباد روی زمین
چو باز آمد او شاد و خندان شدمنیایش کنان پیش یزدان شدم
سروش خجسته شبی ناگهانبکرد آشکارا بمن برنهان
ازین غار بیبن برآمدخروششنیدم نهادم به آواز گوش
کسی زار بگریست برتخت عاجچه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگکمندی که زنار بودم بچنگ
بدیدم سر و گوش افراسیابدرو ساخته جای آرام و خواب
ببند کمندش ببستم چو سنگکشیدمش بیچاره زان جای تنگ
بخواهش بدو سست کردم کمندچو آمد برآب بگشاد بند
بب اندرست این زمان ناپدیدپی او ز گیتی بباید برید
ورا گر ببرد باز گیرد سپهربجنبد بگرسیوزش خون و مهر
چو فرماند دهد شهریار بلندبرادرش را پای کرده ببند
بیارند بر کتف او خام گاوبدوزند تاگم کند زور وتاو
چو آواز او یابد افراسیابهمانا برآید ز دریای آب
بفرمود تا روزبانان دربرفتند باتیغ و گیلی سپر
ببردند گرسیوز شوم راکه آشوب ازو بد بر و بوم را
بدژخیم فرمود تا برکشیدزرخ پرده شوم رابردرید
همی دوخت برکتف او خام گاوچنین تانماندش بتن هیچ تاو
برو پوست بدرید و زنهار خواستجهان آفرین را همی یار خواست
چو بشنید آوازش افراسیابپر از درد گریان برآمد ز آب
بدریا همی کرد پای آشناهبیامد بجایی که بد پایگاه
ز خشکی چو بانگ برادر شنیدبرو بتر آمد ز مرگ آنچ دید
چو گرسیوز او را بدید اندر آبدو دیده پر از خون و دل پر شتاب
فغان کرد کای شهریار جهانسر نامداران و تاج مهان
کجات آن همه رسم و آیین و گاهکجات آن سر تاج و چندان سپاه
کجات آن همه دانش و زور دستکجات آن بزرگان خسروپرست
کجات آن برزم اندرون فر و نامکجات آن ببزم اندرون کام و جام
که اکنون بدریا نیاز آمدتچنین اختر دیرساز آمدت
چو بشنید بگریست افراسیابهمی ریخت خونین سرشک اندر آب
چنی اد پاسخ که گرد جهانبگشتم همی آشکار و نهان
کزین بخشش بد مگر بگذرمز بد بتر آمد کنون بر سرم
مرا زندگانی کنون خوار گشتروانم پر از درد و تیمار گشت
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگبرآویخته سر بکام نهنگ
همی پوست درند بر وی بچرمکسی را نبینم بچشم آب شرم
زبان دو مهتر پر از گفت و گویروان پرستنده پر جست و جوی
چو یزدان پرستنده او را بدیدچنان نوحهٔ زار ایشان شنید
ز راه جزیره برآمد یکیچو دیدش مر او را ز دور اندکی
گشاد آن کیانی کمند از میاندو تایی بیامد چو شیر ژیان
بینداخت آن گرد کرده کمندسر شهریار اندر آمد ببند
بخشکی کشیدش ز دریای آببشد توش و هوش از رد افراسیاب
گرفته ورا مرد دیندار دستبخواری ز دریا کشید و ببست
سپردش بدیشان و خود بازگشتتو گفتی که با باد انباز گشت
بیامد جهاندار با تیغ تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیز
چنین گفت بیدولت افراسیابکه این روز را دیده بودم بخواب
سپهر بلند ار فراوان کشیدهمان پردهٔ رازها بردرید
بواز گفت ای بد کینه جویچراکشت خواهی نیا را بگوی
چنین داد پاسخ که ای بدکنشسزاوار پیغاره و سرزنش
ز جان برادرت گویم نخستکه هرگز بلای مهان را نجست
دگر نوذر آن نامور شهریارکه از تخم ایرج بد او یادگار
زدی گردنش را بشمشیر تیزبرانگیختی از جهان رستخیز
سه دیگر سیاوش که چون او سوارنبیند کسی از مهان یادگار
بریدی سرش چون سر گوسفندهمی برگذشتی ز چرخ بلند
بکردار بد تیز بشتافتیمکافات آن بد کنون یافتی
بدو گفت شاها ببود آنچ بودکنون داستانم بباید شنود
بمان تا مگر مادرت را بجانببینم پس این داستانها بخوان
بدو گفت گر خواستی مادرمچرا آتش افروختی بر سرم
پدر بیگنه بود و من در نهانچه رفت از گزند تو اندر جهان
سر شهریاری ربودی که تاجبدو زار گریان شد و تخت عاج
کنون روز بادا فره ایزدیستمکافات بد را ز یزدان بدیست
بشمشیر هندی بزد گردنشبخاک اندر افگند نازک تنش
ز خون لعل شد ریش و موی سپیدبرادرش گشت از جهان ناامید
تهی ماند زو گاه شاهنشهیسرآمد برو روزگار مهی
ز کردار بد بر تنش بد رسیدمجو ای پسر بند بد را کلید
چو جویی بدانی که از کار بدبفرجام بر بدکنش بد رسد
سپهبد که با فر یزدان بودهمه خشم او بند و زندان بود
چو خونریز گردد بماند نژندمکافات یابد ز چرخ بلند
چنین گفت موبد ببهرام تیزکه خون سر بیگناهان مریز
چو خواهی که تاج تو ماند بجایمبادی جز آهسته و پاکرای
نگه کن که خود تاج با سر چه گفتکه با مغزت ای سر خرد باد جفت
بگرسیوز آمد ز کار نیادو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا
کشیدندش از پیش دژخیم زارببند گران و ببد روزگار
ابا روزبانان مردمکشانچنانچون بود مردم بدنشان
چو در پیش کیخسرو آمد بدردببارید خون بر رخ لاژورد
شهنشاه ایران زبان برگشادو زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد
ز تور و فریدون و سلم سترگز ایرج که بد پادشاه بزرگ
بدژخیم فرمود تا تیغ تیزکشید و بیامد دلی پر ستیز
میان سپهبد بدو نیم کردسپه را همه دل پر از بیم کرد
بهم برفگندندشان همچو کوهز هر سو بدور ایستاده گروه
ز یزدان چو شاه آرزوها بیافتز دریا سوی خان آذر شتافت
بسی زر بر آتش برافشاندندبزمزم همی آفرین خواندند
ببودند یک روز و یک شب بپایبپیش جهانداور رهنمای
چو گنجور کیخسرو آمد زرسبببخشید گنجی بر آذرگشسب
بران موبدان خلعت افگند نیزدرم داد و دینار و بسیار چیز
بشهر اندرون هرک درویش بودوگر خوردش از کوشش خویش بود
بران نیز گنجی پراگنده کردجهانی بداد و دهش بنده کرد
ازان پس بتخت کیان برنشستدر بار بگشاد و لب را ببست
نبشتند نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر مهتری
ز خاور بشد نامه تا باختربجایی که بد مهتری با گهر
که روی زمین از بد اژدهابشمشیر کیخسرو آمد رها
بنیروی یزدان پیروزگرنیاسود و نگشاد هرگز کمر
روان سیاوش را زنده کردجهان را بداد و دهش بنده کرد
همی چیز بخشید درویش راپرستنده و مردم خویش را
ازان پس چنین گفت شاه جهانکه ای نامداران فرخ مهان
زن و کودک خرد بیرون بریدخورشها و رامش بهامون برید
بپردخت زان پس برامش نهادبرفتند گردان خسرو نژاد
هرآنکس که بود از نژاد زرسببیامد بایوان آذرگشسب
چهل روز با شاه کاوس کیهمی بود با رامش و رود و می
چو رخشنده شد بر فلک ماه نوز زر افسری بر سر شاه نو
بزرگان سوی پارس کردند رویبرآسوده از رزم وز گفت و گوی
بهر شهر کاندر شدندی ز راهشدی انجمن مرد بر پیشگاه
گشادی سر بدرهها شهریارتوانگر شدی مرد پرهیزگار
چو با ایمنی گشت کاوس جفتهمه راز دل پیش یزدان بگفت
چنین گفت کای برتر از روزگارتو باشی بهر نیکی آموزگار
ز تو یافتم فر و اورنگ و بختبزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
تو کردی کسی را چو من بهرمندز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا بکی کینهوربکین سیاوش ببندد کمر
نبیره بدیدم جهانبین خویشبفرهنگ و تدبیر و آیین خویش
جهانجوی با فر و برز و خردز شاهان پیشینگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشتسر موی مشکین چو کافور گشت
همان سرو یازنده شد چون کمانندارم گران گر سرآید زمان
بسی برنیامد برین روزگارکزو ماند نام از جهان یادگار
جهاندار کیخسرو آمد بگاهنشست از بر زیرگه با سپاه
از ایرانیان هرک بد نامجویپیاده برفتند بیرنگ و بوی
همه جامههاشان کبود و سیاهدو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش کاخی بلندبکردند بالای او ده کمند
ببردند پس نامداران شاهدبیقی و دیبای رومی سیاه
برو تافته عود و کافور و مشکتنش را بدو در بکردند خشک
نهادند زیراندرش تخت عاجبسربر ز کافور وز مشک تاج
چو برگشت کیخسرو از پیش تختدر خوابگه را ببستند سخت
کسی نیز کاوس کی را ندیدز کین و ز آوردگاه آرمید
چنینست رسم سرای سپنجنمانی درو جاودانه مرنج
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگنه جنگآوران زیر خفتان و ترگ
اگر شاه باشی وگر زردهشتنهالی ز خاکست و بالین ز خشت
چنان دان که گیتی ترا دشمنستزمین بستر و گور پیراهنست
چهل روز سوگ نیا داشت شاهز شادی شده دور وز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاجبسر برنهاد آن دلافروز تاج
سپاه انجمن شد بدرگاه شاهردان و بزرگان زرین کلاه
بشاهی برو آفرین خواندندبران تاج بر گوهر افشاندند
یکی سور بد در جهان سربسرچو بر تخت بنشست پیروزگر
برین گونه تا سالیان گشت شستجهان شد همه شاه را زیردست
پراندیشه شد مایهور جان شاهازان رفتن کار و آن دستگاه
همی گفت ویران و آباد بومز چین و ز هند و توران و روم
هم از خاوران تا در باخترز کوه و بیابان وز خشک و تر
سراسر ز بدخواه کردم تهیمرا گشت فرمان و گاه مهی
جهان از بداندیش بیبیم شددل اهرمن زین به دو نیم شد
ز یزدان همه آرزو یافتموگر دل همه سوی کین تافتم
روانم نباید که آرد منیبداندیشی و کیش آهرمنی
شوم همچو ضحاک تازی و جمکه با سلم و تور اندر آیم بزم
بیک سو چو کاوس دارم نیادگر سو چو توران پر از کیمیا
چو کاوس و چون جادو افراسیابکه جز روی کژی ندیدی بخواب
بیزدان شوم یک زمان ناسپاسبروشن روان اندر آرم هراس
ز من بگسلد فره ایزدیگر آیم بکژی و راه بدی
ازان پس بران تیرگی بگذرمبخاک اندر آید سر و افسرم
بگیتی بماند ز من نام بدهمان پیش یزدان سرانجام بد
تبه گرددم چهر و رنگ رخانبریزد بخاک اندرون استخوان
هنر کم شود ناسپاسی بجایروان تیره گردد بدیگر سرای
گرفته کسی تاج و تخت مرابپای اندر آورده بخت مرا
ز من نام ماند بدی یادگارگل رنجهای کهن گشته خار
من اکنون چو کین پدر خواستمجهانی بخوبی بیاراستم
بکشتم کسی را که بایست کشتکه بد کژ و با راه یزدان درشت
بباد و ویران درختی نماندکه منشور تخت مرا برنخواند
بزرگان گیتی مرا کهترندوگر چند با گنج و با افسرند
سپاسم ز یزدان که او داد فرهمان گردش اختر و پای و پر
کنون آن به آید که من راهجویشوم پیش یزدان پر از آب روی
مگر هم بدین خوبی اندر نهانپرستندهٔ کردگار جهان
روانم بدان جای نیکان بردکه این تاج و تخت مهی بگذرد
نیابد کسی زین فزون کام و نامبزرگی و خوبی و آرام و جام
رسیدیم و دیدیم راز جهانبد و نیک هم آشکار و نهان
کشاورز دیدیم گر تاجورسرانجام بر مرگ باشد گذر
بسالار نوبت بفرمود شاهکه هر کس که آید بدین بارگاه
ورا بازگردان بنیکو سخنهمه مردمی جوی و تندی مکن
ببست آن در بارگاه کیانخروشان بیامد گشادهمیان
ز بهر پرستش سر وتن بشستبشمع خرد راه یزدان بجست
بپوشید پس جامهٔ نو سپیدنیایش کنان رفت دل پر امید
بیامد خرامان بجای نمازهمی گفت با داور پاک راز
همی گفت کای برتر از جان پاکبرآرندهٔ آتش از تیره خاک
مرا بین و چندی خرد ده مراهم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا
ترا تا بباشم نیایش کنمبدین نیکویها فزایش کنم
بیامرز رفته گناه مراز کژی بکش دستگاه مرا
بگردان ز جانم بد روزگارهمان چارهٔ دیو آموزگار
بدان تا چو کاوس و ضحاک و جمنگیرد هوا بر روانم ستم
چو بر من بپوشد در راستیبنیرو شود کژی و کاستی
بگردان ز من دیو را دستگاهبدان تا ندارد روانم تباه
نگهدار بر من همین راه و سانروانم بدان جای نیکان رسان
شب و روز یک هفته بر پای بودتن آنجا و جانش دگر جای بود
سر هفته را گشت خسرو نوانبجای پرستش نماندش توان
بهشتم ز جای پرستش برفتبر تخت شاهی خرامید تفت
همه پهلوانان ایران سپاهشگفتی فرومانده از کار شاه
ازان نامداران روز نبردهمی هر کسی دیگر اندیشه کرد
چو بر تخت شد نامور شهریاربیامد بدرگاه سالار بار
بفرمود تا پرده برداشتندسپه را ز درگاه بگذاشتند
برفتند با دست کرده بکشبزرگان پیل افکن شیرفش
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو گرگین و بیژن چو رهام شیر
چو دیدند بردند پیشش نمازازان پس همه برگشادند راز
که شاها دلیرا گوا داوراجهاندار و بر مهتران مهترا
چو تو شاه ننشست بر تخت عاجفروغ از تو گیرد همی مهر و تاج
فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسبفروزندهٔ فرخ آذرگشسب
نترسی ز رنج و ننازی بگنجبگیتی ز گنجت فزونست رنج
همه پهلوانان ترا بندهایمسراسر بدیدار تو زندهایم
همه دشمنان را سپردی بخاکنماندت بگیتی ز کس بیم و باک
بهر کشوری لشکر و گنج تستبجایی که پی برنهی رنج تست
ندانیم کاندیشهٔ شهریارچرا تیره شد اندرین روزگار
ترا زین جهان روز برخوردنستنه هنگام تیمار و پژمردنست
گر از ما بچیزی بیازرد شاهاز آزار او نیست ما را گناه
بگوید بما تا دلش خوش کنیمپر از خون دل و رخ بر آتش کنیم
وگر دشمنی دارد اندر نهانبگوید بما شهریار جهان
همه تاجداران که بودند شاهبدین داشتند ارج گنج و سپاه
که گر سر ستانند و گر سر دهندچو ترگ دلیران بسر برنهند
نهانی که دارد بگوید بماهمان چارهٔ آن بجوید ز ما
بدیشان چنین گفت پس شهریارکه با کس ندارید کس کارزار
بگیتی ز دشمن مرا نیست رنجنشد نیز جایی پراکنده گنج
نه آزار دارم ز کار سپاهنه اندر شما هست مرد گناه
ز دشمن چو کین پدر خواستمبداد وبدین گیتی آراستم
بگیتی پی خاک تیره نماندکه مهر نگین مرا برنخواند
شما تیغها در نیام آوریدمی سرخ و سیمینه جام آورید
بجای چرنگ کمان نای و چنگبسازید با باده و بوی و رنگ
بیک هفته من پیش یزدان بپایببودم به اندیشه و پاکرای
یکی آرزو دارم اندر نهانهمی خواهم از کردگار جهان
بگویم گشاده چو پاسخ دهیدبپاسخ مرا روز فرخ نهید
شما پیش یزدان نیایش کنیدبرین کام و شادی ستایش کنید
که او داد بر نیک و بد دستگاهستایش مر او را که بنمود راه
ازان پس بمن شادمانی کنیدز بدها روان بیگمانی کنید
بدانید کین چرخ ناپایدارنداند همی کهتر از شهریار
همی بدرود پیر و برنا بهمازو داد بینیم و زو هم ستم
همه پهلوانان ز نزدیک شاهبرون آمدند از غمان جان تباه
بسالار بار آن زمان گفت شاهکه بنشین پس پردهٔ بارگاه
کسی را مده بار در پیش منز بیگانه و مردم خویش من
بیامد بجای پرستش بشببدادار دارنده بگشاد لب
همی گفت ای برتر از برتریفزایندهٔ پاکی و مهتری
تو باشی بمینو مرا رهنمایمگر بگذرم زین سپنجی سرای
نکردی دلم هیچ نایافتهروان جای روشن دلان تافته
چو یک هفته بگذشت ننمود رویبرآمد یکی غلغل و گفت و گوی
همه پهلوانان شدند انجمنبزرگان فرزانه و رای زن
چو گودرز و چون طوس نوذرنژادسخن رفت چندی ز بیداد و داد
ز کردار شاهان برتر منشز یزدان پرستان وز بدکنش
همه داستانها زدند از مهانبزرگان و فرزانگان جهان
پدر گیو را گفت کای نیکبختهمیشه پرستندهٔ تاج و تخت
از ایران بسی رنج برداشتیبر و بوم و پیوند بگذاشتی
بپیش آمد اکنون یکی تیره کارکه آن را نشاید که داریم خوار
بباید شدن سوی زابلستانسواری فرستی بکابلستان
بزابل برستم بگویی که شاهز یزدان بپیچید و گم کرد راه
در بار بر نامداران ببستهمانا که با دیو دارد نشست
بسی پوزش و خواهش آراستیمهمی زان سخن کام او خواستیم
فراوان شنید ایچ پاسخ نداددلش خیره بینیم و سر پر ز باد
بترسیم کو هیچو کاوس شاهشود کژ و دیوش بپیچد ز راه
شما پهلوانید و داناتریدبهر بودنی بر تواناترید
کنون هرک اوهست پاکیزهرایز قنوج وز دنور و مرغ و مای
ستارهشناسان کابلستانهمه پاکریان زابلستان
بیارید زین در یکی انجمنبایران خرامید با خویشتن
شد این پادشاهی پر از گفت و گویچو پوشید خسرو ز ما رای و روی
فگندیم هرگونه رایی ز بنز دستان گشاید همی این سخن
سخنهای گودرز بشنید گیوز لشکر گزین کرد مردان نیو
برآشفت و اندیشه اندر گرفتز ایران ره سیستان برگرفت
چو نزدیک دستان و رستم رسیدبگفت آن شگفتی که دید و شنید
غمی گشت پس نامور زال گفتکه گشتیم با رنج بسیار جفت
برستم چنین گفت کز بخردانستارهشناسان و هم موبدان
ز زابل بخوان و ز کابل بخواهبدان تا بیایند با ما براه
شدند انجمن موبدان و ردانستارهشناسان و هم بخردان
همه سوی دستان نهادند رویز زابل به ایران نهادند روی
جهاندار برپای بد هفت روزبهشتم چو بفروخت گیتیفروز
ز در پرده برداشت سالار بارنشست از بر تخت زر شهریار
همه پهلوانان ابا موبدانبرفتند نزدیک شاه جهان
فراوان ببودند پیشش بپایبزرگان با دانش و رهنمای
جهاندار چون دید بنداختشانبرسم کیان پایگه ساختشان
ازان نامداران خسروپرستکس از پای ننشست و نگشاد دست
گشادند لب کی سپهر روانجهاندار باداد و روشنروان
توانایی و فر شاهی تراستز خورشید تا پشت ماهی تراست
همه بودنیها بروشنروانبدانی بکردار و دانش جوان
همه بندگانیم در پیش شاهچه کردیم و بر ما چرا بست راه
ارغم ز دریاست خشکی کنیمهمه چادر خاک مشکی کنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیمبخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر چارهٔ این برآید بگنجنبیند ز گنج درم نیز رنج
همه پاسبانان گنج توایمپر از درد گریان ز رنج توایم
چنین داد پاسخ جهاندار بازکه از پهلوانان نیم بینیاز
ولیکن ندارم همی دل برنجز نیروی دست و ز مردان و گنج
نه در کشوری دشمن آمد پدیدکه تیمار آن بد بباید کشید
یکی آرزو خواست روشن دلمهمی دل آن آرزو نگسلم
بدان آرزو دارم اکنون امیدشب تیره تا گاه روز سپید
چه یابم بگویم همه راز خویشبرآرم نهان کرده آواز خویش
شما بازگردید پیروز و شادبد اندیشه بر دل مدارید یاد
همه پهلوانان آزادمردبرو خواندند آفرینی بدرد
چو ایشان برفتند پیروز شاهبفرمود تا پردهٔ بارگاه
فروهشت و بنشست گریان بدردهمی بود پیچان و رخ لاژورد
جهاندار شد پیش برتر خدایهمی خواست تا باشدش رهنمای
همی گفت کای کردگار سپهرفروزندهٔ نیکی و داد و مهر
ازین شهریاری مرا سود نیستگر از من خداوند خشنود نیست
ز من نیکوی گر پذیرفت و زشتنشستن مرا جای ده در بهشت
چنین پنج هفته خروشان بپایهمی بود بر پیش گیهان خدای
شب تیره از رنج نغنود شاهبدانگه که برزد سر از برج ماه
بخفت او و روشن روانش نخفتکه اندر جهان با خرد بود جفت
چنان دید در خواب کو را بگوشنهفته بگفتی خجسته سروش
که ای شاه نیکاختر و نیکبختبسودی بسی یاره و تاج و تخت
اگر زین جهان تیز بشتافتیکنون آنچ جستی همه یافتی
بهمسیایگی داور پاک جایبیابی بدین تیرگی در مپای
چو بخشی بارزانیان بخش گنجکسی را سپار این سرای سپنج
توانگر شوی گر تو درویش راکنی شادمان مردم خویش را
کسی گردد ایمن ز چنگ بلاکه یابد رها زین دم اژدها
هرآنکس که از بهر تو رنج بردچنان دان که آن از پی گنج برد
چو بخشی بارزانیان بخش چیزکه ایدر نمانی تو بسیار نیز
سر تخت را پادشاهی گزینکه ایمن بود مور ازو بر زمین
چو گیتی ببخشی میاسای هیچکه آمد ترا روزگار بسیچ
چو بیدار شد رنج دیده ز خوابز خوی دید جای پرستش پرآب
همی بود گریان و رخ بر زمینهمی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت گر تیز بشتافتمز یزدان همه کام دل یافتم
بیامد بر تخت شاهی نشستیکی جامهٔ نابسوده بدست
بپوشید و بنشست بر تخت عاججهاندار بییاره و گرز و تاج
سر هفته را زال و رستم بهمرسیدند بیکام دل پر ز غم
چو ایرانیان آگهی یافتندهمه داغ دل پیش بشتافتند
چو رستم پدید آمد و زال زرهمان موبدان فراوان هنر
هرآنکس که بود از نژاد زرسبپذیره شدن را بیاراست اسب
همان طوس با کاویانی درفشهمه نامداران زرینه کفش
چو گودرز پیش تهمتن رسیدسرشکش ز مژگان برخ برچکید
سپاهی همی رفت رخساره زردز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم که شاهبگفتار ابلیس گم کرد راه
همه بارگاهش سیاهست و بسشب و روز او را ندیدست کس
ازین هفته تا آن در بارگاهگشایند و پوییم و یابیم راه
جز آنست کیخسرو ای پهلوانکه دیدی تو شاداب و روشنروان
شده کوژ بالای سرو سهیگرفته گل سرخ رنگ بهی
ندانم چه چشم بد آمد برویچرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
مگر تیره شد بخت ایرانیانوگر شاه را ز اختر آمد زیان
بدیشان چنین گفت زال دلیرکه باشد که شاه آمد از گاه سیر
درستی و هم دردمندی بودگهی خوشی و گه نژندی بود
شما دل مدارید چندین بغمکه از غم شود جان خرم دژم
بکوشیم و بسیار پندش دهیمبپند اختر سودمندش دهیم
وزان پس هرآنکس که آمد براهبرفتند پویان سوی بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتندبر اندازهشان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پیلتنچو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگین و چون بیژن و گستهمهرآنکس که رفتند گردان بهم
شهنشاه چون روی ایشان بدیدبپرده در آوای رستم شنید
پراندیشه از تخت برپای خاستچنان پشت خمیده را کرد راست
ز دانندگان هرک بد زابلیز قنوج وز دنبر و کابلی
یکایک بپرسید و بنواختشانبرسم مهی پایگه ساختشان
همان نیز ز ایرانیان هرک بودباندازهشان پایگه برفزود
برو آفرین کرد بسیار زالکه شادان بدی تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا کیقبادازان نامداران که داریم یاد
همان زو طهماسب و کاوس کیبزرگان و شاهان فرخندهپی
سیاوش مرا خود چو فرزند بودکه با فر و با برز و اورند بود
ندیدم کسی را بدین بخردیبدین برز و این فره ایزدی
بپیروزی و مردی و مهر و رایکه شاهیت بادا همیشه بجای
چه مهتر که پای ترا خاک نیستچه زهر آنک نام تو تریاک نیست
یکی ناسزا آگهی یافتمبدان آگهی تیز بشتافتم
ستارهشناسان و کنداورانز هر کشوری آنک دیدم سران
ز قنوج وز دنور و مرغ و مایبرفتند با زیج هندی ز جای
بدان تا بجویند راز سپهرکز ایران چرا پاک ببرید مهر
از ایران کس آمد که پیروز شاهبفرمود تا پردهٔ بارگاه
نه بردارد از پیش سالار باربپوشد ز ما چهرهٔ شهریار
من از درد ایرانیان چو عقابهمی تاختم همچو کشتی بر آب
بدان تا بپرسم ز شاه جهانز چیزی که دارد همی در نهان
به سه چیز هر کار نیکو شودهمان تخت شاهی بیآهو شود
بگنج و برنج و بمردان مردبجز این نشاید همی کار کرد
چهارم بیزدان ستایش کنیمشب و روز او را نیایش کنیم
که اویست فریادرس بنده راهمو بازدارد گراینده را
بدرویش بخشیم بسیار چیزاگر چند چیز ارجمند است نیز
بدان تا روان تو روشن کندخرد پیش مغز تو جوشن کند
چو بشنید خسرو ز دستان سخنیکی دانشی پاسخ افگند بن
بدو گفت کای پیر پاکیزه مغزهمه رای و گفتارهای تو نغز
ز گاه منوچهر تا این زماننهای جز بیآزار و نیکی گمان
همان نامور رستم پیلتنستون کیان نازش انجمن
سیاوش را پروراننده اوستبدو نیکویها رساننده اوست
سپاهی که دیدند گوپال اوسر ترگ و برز و فر و یال او
بسی جنگ ناکرده بگریختندهمه دشت تیر و کمان ریختند
بپیش نیاکان من کینهخواهچو دستور فرخ نماینده راه
وگر نام و رنج تو گیرم بیادبماند سخن تازه تا صد نژاد
ز گفتار چرب ار پژوهش کنمترا این ستایش نکوهش کنم
دگر هرچ پرسیدی از کار منز نادادن بار و آزار من
بیزدان یکی آرزو داشتمجهان را همه خوار بگذاشتم
کنون پنج هفتست تا من بپایهمی خواهم از داور رهنمای
که بخشد گذشته گناه مرادرخشان کند تیرگاه مرا
برد مر مرا زین سپنجی سرایبود در همه نیکوی رهنمای
نماند کزین راستی بگذرمچو شاهان پیشین یپیچد سرم
کنون یافتم هرچ جستم ز کامبباید پسیچید کآمد خرام
سحرگه مرا چشم بغنود دوشز یزدان بیامد خجسته سروش
که برساز کآمد گه رفتنتسرآمد نژندی و ناخفتنت
کنون بارگاه من آمد بسرغم لشکر و تاج و تخت و کمر
غمی شد دل ایرانیان را ز شاههمه خیره گشتند و گم کرده راه
چو بشنید زال این سخن بردمیدیکی باد سرد از جگر برکشید
بایرانیان گفت کین رای نیستخرد را بمغز اندرش جای نیست
که تا من ببستم کمر بر میانپرستندهام پیش تخت کیان
ز شاهان ندیدم کسی کین بگفتچو او گفت ما را نباید نهفت
نباید بدین بود همداستانکه او هیچ راند چنین داستان
مگر دیو با او همآواز گشتکه از راه یزدان سرش بازگشت
فریدون و هوشنگ یزدان پرستنبردند هرگز بدین کار دست
بگویم بدو من همه راستیگر آید بجان اندرون کاستی
چنین یافت پاسخ ز ایرانیانکزین سان سخن کس نگفت از میان
همه با توایم آنچ گویی بشاهمبادا که او گم کند رسم و راه
شنید این سخن زال برپای خاستچنین گفت کای خسرو داد و راست
ز پیر جهاندیده بشنو سخنچو کژ آورد رای پاسخ مکن
که گفتار تلخست با راستیببندد بتلخی در کاستی
نشاید که آزار گیری ز منبرین راستی پیش این انجمن
بتوران زمین زادی از مادرتهمانجا بد آرام و آبشخورت
ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیابکه جز جادوی را ندیدی بخواب
چو کاوس دژخیم دیگر نیاپر از رنگ رخ دل پر از کیمیا
ز خاور ورا بود تا باختربزرگی و شاهی و تاج و کمر
همی خواست کز آسمان بگذردهمه گردش اختران بشمرد
بدان بر بسی پندها دادمشهمین تلخ گفتار بگشادمش
بس پند بشنید و سودی نکردازو بازگشتم پر از داغ و درد
چو بر شد نگون اندر آمد بخاکببخشود بر جانش یزدان پاک
بیامد بیزدان شده ناسپاسسری پر ز گرد و دلی پرهراس
تو رفتی و شمشیرزن صد هزارزرهدار با گرزهٔ گاوسار
چو شیر ژیان ساختی رزم رابیاراستی دشت خوارزم را
ز پیش سپه تیز رفتی بجنگپیاده شدی پس بجنگ پشنگ
گر او را بدی بر تو بر دستیاببایران کشیدی رد افراسیاب
زن و کودک خرد ایرانیانببردی بکین کس نبستی میان
ترا ایزد از دست او رسته کردببخشود و رای تو پیوسته کرد
بکشتی کسی را که زو بد هراسبدادار دارنده بد ناسپاس
چو گفتم که هنگام آرام بودگه بخشش و پوشش و جام بود
بایران کنون کار دشوارترفزونتر بدی دل پرآزارتر
که تو برنوشتی ره ایزدیبکژی گذشتی و راه بدی
ازین بد نباشد تنت سودمندنیاید جهانآفرین را پسند
گر این باشد این شاه سامان تونگردد کسی گرد پیمان تو
پشیمانی آید ترا زین سخنبراندیش و فرمان دیوان مکن
وگر نیز جویی چنین کار دیوببرد ز تو فر کیهان خدیو
بمانی پر از درد و دل پر گناهنخوانند ازین پس ترا نیز شاه
بیزدان پناه و بیزدان گرایکه اویست بر نیک و بد رهنمای
گر این پند من یک بیک نشنویبهرمن بدکنش بگروی
بماندت درد و نماندت بختنه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
خرد باد جان ترا رهنمایبپاکی بماناد مغزت بجای
سخنهای دستان چو آمد ببنیلان برگشادند یکسر سخن
که ما هم برآنیم کین پیر گفتنباید در راستی را نهفت
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنیدزمانی بیاسود و اندر شمید
پراندیشه گفت ای جهاندیده زالبمردی بیاندازه پیموده سال
اگر سرد گویمت بر انجمنجهاندار نپسندد این بد ز من
دگر آنک رستم شود دردمندز درد وی آید بایران گزند
دگر آنگ گر بشمری رنجاویهمانا فزون آید از گنج اوی
سپر کرد پیشم تن خویش رانبد خواب و خوردن بداندیش را
همان پاسخت را بخوبی کنیمدلت را بگفتار تو نشکنیم
چنین گفت زان پس به آواز سختکه ای سرفرازان پیروز بخت
سخنهای دستان شنیدم همهکه بیدار بگشاد پیش رمه
بدارنده یزدان گیهان خدیوکه من دورم از راه و فرمان دیو
به یزدان گراید همی جان منکه آن دیدم از رنج درمان من
بدید آن جهان را دل روشنمخرد شد ز بدهای او جوشنم
بزال آنگهی گفت تندی مکنبراندازه باید که رانی سخن
نخست آنک گفتی ز توراننژادخردمند و بیدار هرگز نزاد
جهاندار پور سیاوش منمز تخم کیان راد و باهش منم
نبیرهٔ جهاندار کاوس کیدلافروز و با دانش و نیکپی
بمادر هم از تخم افراسیابکه با خشم او گم شدی خورد و خواب
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگازین گوهران چنین نیست ننگ
که شیران ایران بدریای آبنشستی تن از بیم افراسیاب
دگر آنک کاوس صندوق ساختسر از پادشاهی همی برفراخت
چنان دان که اندر فزونی منشنسازند بر پادشا سرزنش
کنون من چو کین پدر خواستمجهان را بپیروزی آراستم
بکشتم کسی را کزو بود کینوزو جور و بیداد بد بر زمین
بگیتی مرا نیز کاری نماندز بدگوهران یادگاری نماند
هرآنگه که اندیشه گردد درازز شادی و از دولت دیریاز
چو کاوس و جمشید باشم براهچو ایشان ز من گم شود پایگاه
چو ضحاک ناپاک و تور دلیرکه از جور ایشان جهان گشت سیر
بترسم که چون روز نخ برکشدچو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
دگر آنک گفتی که باشیده جنگبیاراستی چون دلاور پلنگ
ازان بد کز ایران ندیدم سوارنه اسپ افگنی از در کارزار
که تنها بر او بجنگ آمدیچو رفتی برزمش درنگ آمدی
کسی را کجا فر یزدان نبودوگر اختر نیک خندان نبود
همه خاک بودی بجنگ پشنگاز ایران بدین سان شدم تیزچنگ
بدین پنج هفته که من روز و شبهمی بفرین برگشادم دو لب
بدان تا جهاندار یزدان پاکرهاند مرا زین غم تیره خاک
شدم سیر زین لشکر و تاج و تختسبک بار گشتیم و بستیم رخت
تو ای پیر بیدار دستان ساممرا دیو گویی که بنهاد دام
بتاری و کژی بگشتم ز راهروان گشته بیمایه و دل تباه
ندانم که بادافره ایزدیکجا یابم و روزگار بدی
چو دستان شنید این سخن خیره شدهمی چشمش از روی او تیره شد
خروشان شد از شاه و بر پای خاستچنین گفت کای داور داد و راست
ز من بود تیزی و نابخردیتوی پاک فرزانهٔ ایزدی
سزد گر ببخشی گناه مرااگر دیو گم کرد راه مرا
مرا سالیان شد فزون از شمارکمر بستهام پیش هر شهریار
ز شاهان ندیدم کزین گونه راهبجستی ز دادار خورشید و ماه
که ما را جدایی نبود آرزویازین دادگر خسرو نیکخوی
سخنهای دستان چو بشنید شاهپسند آمدش پوزش نیکخواه
بیازید و بگرفت دستش بدستبر خویش بردش بجای نشست
بدانست کو این سخن جز بمهرنپیمود با شاه خورشید چهر
چنین گفت پس شاه با زال زرکه اکنون ببندید یکسر کمر
تو و رستم و طوس و گودرز و گیودگر هرک او نامدارست نیو
سراپرده از شهر بیرون بریددرفش همایون بهامون برید
ز خرگاه وز خیمه چندانک هستبسازید بر دشت جای نشست
درفش بزرگان و پیل و سپاهبسازید روشن یکی رزمگاه
چنان کرد رستم که خسرو بگفتببردند پردهسرای از نهفت
بهامون کشیدند ایرانیانبفرمان ببستند یکسر میان
سپید و سیاه و بنفش و کبودزمین کوه تا کوه پر خیمه بود
میان اندرون کاویانی درفشجهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
سراپردهٔ زال نزدیک شاهبرافراخته زو درفش سیاه
بدست چپش رستم پهلوانز کابل بزرگان روشنروان
بپیش اندرون طوس و گودرز و گیوچو رهام و شاپور و گرگین نیو
پس پشت او بیژن و گستهمبزرگان که بودند با او بهم
شهنشاه بر تخت زرین نشستیکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
بیک دست او زال و رستم بهمچو پیل سرافراز و شیر دژم
بدست گر طوس و گودرز و گیودگر بیژن گرد و رهام نیو
نهاده همه چهر بر چشم شاهبدان تا چه گوید ز کار سپاه
بواز گفت آن زمان شهریارکه این نامداران به روزگار
هران کس که دارید راه و خردبدانید کین نیک و بد بگذرد
همه رفتنیایم و گیتی سپنچچرا باید این درد و اندوه و رنج
ز هر دست خوبی فرازآوریمبدشمن بمانیم و خود بگذریم
کنون گاو آن زیر چرم اندر استکه پاداش و بادافره دیگرست
بترسید یکسر ز یزدان پاکمباشید ایمن بدین تیره خاک
که این روز بر ما همی بگذردزمانه دم هر کسی بشمرد
ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاهکه بودند با فر و تخت و کلاه
جز از نام ازیشان بگیتی نماندکسی نامهٔ رفتگان برنخواند
از ایشان بسی ناسپاسان بدندبفرجام زان بد هراسان بدند
چو ایشان همان من یکی بندهاموگر چند با رنج کوشندهام
بکوشیدم و رنج بردم بسیندیدم که ایدر بماند کسی
کنون جان و دل زین سرای سپنجبکندم سرآوردم این درد و رنج
کنون آنچ جستم همه یافتمز تخت کیی روی برتافتم
هر آن کس که در پیش من برد رنجببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
ز کردار هر کس که دارم سپاسبگویم بیزدان نیکیشناس
بایرانیان بخشم این خواستهسلیح و در گنج آراسته
هر آن کس که هست از شما مهتریببخشم بهر مهتری کشوری
همان بدره و برده و چارپایبراندیشم آرم شمارش بجای
ببخشم که من راه را ساختموزین تیرگی دل بپرداختم
شما دست شادی بخوردن بریدبیک هفته ایدر چمید و چرید
بخواهم که تا زین سرای سپنجگذر یابم و دور مانم ز رنج
چو کیخسرو این پندها برگرفتبماندند گردان ایران شگفت
یکی گفت کین شاه دیوانه شدخرد با دلش سخت بیگانه شد
ندانم برو بر چه خواهد رسیدکجا خواهد این تاج و تخت آرمید
برفتند یکسر گروهاگروههمه دشت لشکر بدو راغ و کوه
غو نای و آوای مستان ز دشتتو گفتی همی از هوا برگذشت
ببودند یک هفته زین گونه شادکسی را نیامد غم و رنج یاد
بهشتم نشست از بر گاه شاهابی یاره و گرز و زرین کلاه
چو آمدش رفتن بتنگی فرازیکی گنج را درگشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد راوصی کرد گودرز کشواد را
بدو گفت بنگر بکار جهانچه در آشکار و چه اندر نهان
که هر گنج را روزی آگندنیستبسختی و روزی پراگندنیست
نگه کن رباطی که ویران بودیکی کان بنزدیک ایران بود
دگر آبگیری که باشد خراباز ایران وز رنج افراسیاب
دگر کودکانی که بیمادرندزنانی که بی شوی و بیچادرند
دگر آنکش آید بچیزی نیازز هر کس همی دارد آن رنج راز
بر ایشان در گنج بسته مدارببخش و بترس از بد روزگار
دگر گنج کش نام بادآورستپر از افسر و زیور و گوهرست
نگه کن بشهری که ویران شدستکنام پلنگان و شیران شدست
دگر هرکجا رسم آتشکدستکه بیهیربد جای ویران شدست
سه دیگر کسی کو ز تن بازماندبروز جوانی درم برفشاند
دگر چاهساری که بیآب گشتفراوان برو سالیان برگذشت
بدین گنج بادآور آباد کندرم خوار کن مرگ را یاد کن
دگر گنج کش خواندندی عروسکه آگند کاوس در شهر طوس
بگودرز فرمود کان را ببخشیزال و بگیو و خداوند رخش
همه جامههای تنش برشمردنگه کرد یکسر برستم سپرد
همان یاره و طوق کنداورانهمان جوشن و گرزهای گران
ز اسبان بجایی که بودش یلهبطوس سپهبد سپردش گله
همه باغ و گلشن بگودرز دادبگیتی ز مرزی که آمدش یاد
سلیح تنش هرچ در گنج بودکه او را بدان خواسته رنج بود
سپردند یکسر بگیو دلیربدانگه که خسرو شد از گنج سیر
از ایوان و خرگاه و پردهسرایهمان خیمه و آخور و چارپای
فریبرز کاوس را داد شاهبسی جوشن و ترگ و رومی کلاه
یکی طوق روشنتر از مشتریز یاقوت رخشان دو انگشتری
نبشته برو نام شاه جهانکه اندر جهان آن نبودی نهان
ببیژن چنین گفت کین یادگارهمی دار و جز تخم نیکی مکار
بایرانیان گفت هنگام منفراز آمد و تازه شد کام من
بخواهید چیزی که باید ز منکه آمد پراگندن انجمن
همه مهتران زار و گریان شدندز درد شهنشاه بریان شدند
همی گفت هرکس که ای شهریارکرا مانی این تاج را یادگار
چو بشنید دستان خسرو پرستزمین را ببوسید و برپای جست
چنین گفت کای شهریار جهانسزد کرزوها ندارم نهان
تو دانی که رستم بایران چه کردبرزم و ببزم و بننگ و نبرد
چو کاوس کی شد بمازندرانرهی دور و فرسنگهای گران
چو دیوان ببستند کاوس راچو گودرز گردنکش و طوس را
تهمتن چو بشنید تنها برفتبمازندران روی بنهاد تفت
بیابان وتاریکی و دیو و شیرهمان جادوی و اژدهای دلیر
بدان رنج و تیمار ببرید راهبمازندران شد بنزدیک شاه
بدرید پهلوی دیو سپیدجگرگاه پولاد غندی و بید
سر سنجه را ناگه از تن بکندخروشش برآمد بابر بلند
چو سهراب فرزند کاندر جهانکسی را نبود از کهان و مهان
بکشت از پی کین کاوس شاهز دردش بگرید همی سال و ماه
وزان پس کجا رزم کاموس کردبمردی بابر اندر آورد گرد
ز کردار او چند رانم سخنکه هم داستانها نیاید ببن
اگر شاه سیر آمد از تاج و گاهچه ماند بدین شیردل نیکخواه
چنین داد پاسخ که کردار اویبنزدیک ما رنج و تیمار اوی
که داند مگر کردگار سپهرنمایندهٔ کام و آرام و مهر
سخنهای او نیست اندر نهفتنداند کس او را بافاق جفت
بفرمود تا رفت پیشش دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند عهدی ز شاه زمینسرافراز کیخسرو پاکدین
ز بهر سپهبد گو پیلتنستوده بمردی بهر انجمن
که او باشد اندر جهان پیشروجهاندار و بیدار و سالار و گو
هم او را بود کشور نیمروزسپهدار پیروز لشکر فروز
نهادند بر عهد بر مهر زربرآیین کیخسرو دادگر
بدو داد منشور و کرد آفرینکه آباد بادا برستم زمین
مهانی که با زال سام سواربرفتند با زیجها بر کنار
ببخشیدشان خلعت و سیم و زریکی جام مر هر یکی را گهر
جهاندیده گودرز برپای خاستبیاراست با شاه گفتار راست
چنین گفت کای شاه پیروز بختندیدیم چون تو خداوند تخت
ز گاه منوچهر تا کیقبادز کاوس تا گاه فرخ نژاد
بپیش بزرگان کمر بستهامبیآزار یک روز ننشستهام
نبیره پسر بود هفتاد و هشتکنون ماند هشت و دگر برگذشت
همان گیو بیداردل هفت سالبتوران زمین بود بیخورد و هال
بدشت اندرون گور بد خوردنشهم از چرم نخچیر پیراهنش
بایران رسید آنچ بد شاه دیدکه تیمار او گیو چندی کشید
جهاندار سیر آمد از تاج گاههمو چشم دارد به نیکی ز شاه
چنین داد پاسخ که بیشست ازینکه بر گیو بادا هزارآفرین
خداوند گیتی ورایار باددل بدسگالانش پرخار باد
کم و بیش ما پاک بر دست تستکه روشن روان بادی و تن درست
بفرمود تا عهد قم و اصفهاننهاد بزرگان و جای مهان
نویسد ز مشک و ز عنبر دبیریکی نامه از پادشا بر حریر
یکی مهر زرین برو برنهادبران نامه شاه آفرین کرد یاد
که یزدان ز گودرز خشنود باددل بدسگالانش پر دود باد
بایرانیان گفت گیو دلیرمبادا که آید ز کردار سیر
بدانید کو یادگار منستبنزد شما زینهار منست
مر او را همه پاک فرمان بریدز گفتار گودرز بر مگذرید
ز گودرزیان هرک بد پیشرویکی آفرینی بگسترد نو
چو گودرز بنشست برخاست طوسبشد پیش خسرو زمین داد بوس
بدو گفت شاها انوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
منم زین بزرگان فریدون نژادز ناماوران تا بیامد قباد
کمر بستهام پیش ایرانیانکه نگشادم از بند هرگز میان
بکوه هماون ز جوشن تنمبخست و همان بود پیراهنم
بکین سیاوش بران رزمگاهبدم هر شبی پاسبان سپاه
بلاون سپه را نکردم رهاهمی بودم اندر دم اژدها
بمازندران بسته کاوس بوددگر بند بر گردن طوس بود
نکردم سپه را به جایی یلهنه از من کسی کرد هرگز گله
کنون شاه سیر آمد از تاج و گنجهمی بگذرد زین سرای سپنج
چه فرمایدم چیست نیروی منتو دانی هنرها و آهوی من
چنین داد پاسخ بدو شهریارکه بیشست رنج تو از روزگار
همی باش با کاویانی درفشتو باشی سپهدار زرینه کفش
بدین مرز گیتی خراسان تراستازین نامداران تنآسان تراست
نبشتند عهدی بران هم نشانبپیش بزرگان گردنکشان
نهادند بر عهد بر مهر زریکی طوق زرین و زرین کمر
بدو داد و کردش بسی آفرینکه از تو مبادا دلی پر ز کین
ز کار بزرگان چو پردخته شدشهنشاه زان رنجها رخته شد
ازان مهتران نام لهراسب ماندکه از دفتر شاه کس برنخواند
ببیژن بفرمود تا با کلاهبیاورد لهراسب را نزد شاه
چو دیدش جهاندار برپای جستبرو آفرین کرد و بگشاد دست
فرود آمد از نامور تخت عاجز سر برگرفت آن دلافروز تاج
بلهراسب بسپرد و کرد آفرینهمه پادشاهی ایران زمین
همی کرد پدرود آن تخت عاجبرو آفرین کرد و بر تخت و تاج
که این تاج نو بر تو فرخنده بادجهان سربسر پیش تو بنده باد
سپردم بتو شاهی و تاج و گنجازان پس که دیدم بسی درد و رنج
مگردان زبان زین سپس جز بدادکه از داد باشی تو پیروز و شاد
مکن دیو را آشنا با روانچو خواهی که بختت بماند جوان
خردمند باش و بیآزار باشهمیشه روانرا نگهدار باش
به ایرانیان گفت کز بخت اویبباشید شادان دل از تخت اوی
شگفت اندرو مانده ایرانیانبرآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماندکه لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاستبگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلندسزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک بادروان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بدادز بیداد هرگز نگیریم یاد
بایران چو آمد بنزد زرسبفرومایهای دیدمش با یک اسب
بجنگ الانان فرستادیشسپاه و درفش و کمر دادیش
ز چندین بزرگان خسرو نژادنیامد کسی بر دل شاه یاد
نژادش ندانم ندیدم هنرازین گونه نشنیدهام تاجور
خروشی برآمد ز ایرانیانکزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزارچو لهراسب را کی کند شهریار
چو بشنید خسرو ز دستان سخنبدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همیبجز دود ز آتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگرنه هر کو بدی کرد بیند گهر
که یزدان کسی را کند نیک بختسزاوار شاهی و زیبای تخت
جهانآفرین بر روانم گواستکه گشت این سخنها بلهراسب راست
که دارد همی شرم و دین و خردز کردار نیکی همی برخورد
نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هستخردمند و بینادل و پاکدست
پی جاودان بگسلاند ز خاکپدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اویبدین هم بود پاک فرزند اوی
بشاهی برو آفرین گستریدوزین پند و اندرز من مگذرید
هرآنکس کز اندرز من درگذشتهمه رنج او پیش من بادگشت
چنین هم ز یزدان بود ناسپاسبدلش اندر آید ز هر سو هراس
چو بشنید زال این سخنهای پاکبیازید انگشت و برزد بخاک
بیالود لب را بخاک سیاهبه آواز لهراسب را خواند شاه
بشاه جهان گفت خرم بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
که دانست جز شاه پیروز و رادکه لهراسب دارد ز شاهان نژاد
چو سوگند خوردم بخاک سیاهلب آلوده شد مشمر آن از گناه
به ایرانیان گفت پیروز شاهکه بدرود باد این دل افروز گاه
چو من بگذرم زین فرومایه خاکشما را بخواهم ز یزدان پاک
بپدرود کردن رخ هر کسیببوسید با آب مژگان بسی
یلان را همه پاک در بر گرفتبزاری خروشیدن اندر گرفت
همی گفت کاجی من این انجمنتوانستمی برد با خویشتن
خروشی برآمد ز ایران سپاهکه خورشید بر چرخ گم کرد راه
پس پردهها کودک خرد و زنبکوی و ببازار شد انجمن
خروشیدن ناله و آه خاستبهر برزنی ماتم شاه خاست
به ایرانیان آن زمان گفت شاهکه فردا شما را همینست راه
هر آنکس که دارید نام و نژادبدادار خورشید باشید شاد
من اکنون روانرا همی پرورمکه بر نیک نامی مگر بگذرم
نبستم دل اندر سپنجی سرایبدان تا سروش آمدم رهنمای
بگفت این وز پایگه اسب خواستز لشکرگه آواز فریاد خاست
بیامد بایوان شاهی دژمبزاد سرو اندر آورده خم
کنیزک بدش چار چون آفتابندیدی کسی چهر ایشان بخواب
ز پرده بتان را بر خویش خواندهمه راز دل پیش ایشان براند
که رفتیم اینک ز جای سپنجشما دل مدارید با درد و رنج
نبینید جاوید زین پس مراکزین خاک بیدادگر بس مرا
سوی داور پاک خواهم شدننبینم همی راه بازآمدن
بشد هوش زان چار خورشید چهرخروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روی و بکندند مویگسستند پیرایه و رنگ و بوی
ازان پس هر آنکس که آمد بهوشچنین گفت با ناله و با خروش
که ما را ببر زین سرای سپنجرها کن تو ما را ازین درد و رنج
بدیشان چنین گفت پر مایه شاهکزین پس شما را همینست راه
کجا خواهران جهاندار جمکجا تاجداران با باد و دم
کجا مادرم دخت افراسیابکه بگذشت زان سان بدریای آب
کجا دختر تور ماه آفریدکه چون او کس اندر زمانه ندید
همه خاک دارند بالین و خشتندانم بدوزخ درند ار بهشت
مجویید ازین رفتن آزار منکه آسان شود راه دشوار من
خروشید و لهراسب را پیش خواندازیشان فراوان سخنها براند
بلهراسب گفت این بتان منندفروزندهٔ پاک جان منند
برین هم نشست اندرین هم سرایهمی دارشان تا تو باشی بجای
نباید که یزدان چو خواندت پیشروان شرم دارد ز کردار خویش
چو بینی مرا با سیاوش بهمز شرم دو خسرو بمانی دژم
پذیرفت لهراسب زو هرچ گفتکه با دیدهشان دارم اندر نهفت
وزان جایگه تنگ بسته میانبگردید بر گرد ایرانیان
کز ایدر بایوان خرامید زودمدارید در دل مرا جز درود
مباشید گستاخ با این جهانکه او بتری دارد اندر نهان
مباشید جاوید جز راد و شادز من جز بنیکی مگیرید یاد
همه شاد و خرم بایوان شویدچو رفتن بود شاد و خندان شوید
همه نامداران ایران سپاهنهادند سر بر زمین پیش شاه
که ما پند او را بکردار جانبداریم تا جان بود جاودان
بلهراسب فرمود تا بازگشتبدو گفت روز من اندر گذشت
تو رو تخت شاهی بهآیین بداربگیتی جز از تخم نیکی مکار
هرآنگه که باشی تن آسان ز رنجننازی بتاج و ننازی بگنج
چنان دان که رفتنت نزدیک شدبیزدان ترا راه باریک شد
همه داد جوی و همه دادکنز گیتی تن مهتر آزاد کن
فرود آمد از باره لهراسب زودزمین را ببوسید و شادی نمود
بدو گفت خسرو که پدرود باشبداد اندرون تار گر پود باش
برفتند با او ز ایران سرانبزرگان بیدار و کنداوران
چو دستان و رستم چو گودرز و گیودگر بیژن گیو و گستهم نیو
بهفتم فریبرز کاوس بودبهشتم کجا نامور طوس بود
همی رفت لشکر گروهاگروهز هامون بشد تا سر تیغ کوه
ببودند یکهفته دم برزدندیکی بر لب خشک نم برزدند
خروشان و جوشان ز کردار شاهکسی را نبود اندر آن رنج راه
همی گفت هر موبدی در نهفتکزین سان همی در جهان کس نگفت
چو خورشید برزد سر از تیره کوهبیامد بپیشش ز هر سو گروه
زن و مرد ایرانیان صدهزارخروشان برفتند با شهریار
همه کوه پر ناله و با خروشهمی سنگ خارا برآمد بجوش
همی گفت هر کس که شاها چه بودکه روشن دلت شد پر از داغ و دود
گر از لشکر آزار داری همیمرین تاج را خوار داری همی
بگوی و تو از گاه ایران مروجهان کهن را مکن شاه نو
همه خاک باشیم اسب تراپرستنده آذرگشسب ترا
کجا شد ترا دانش و رای و هوشکه نزد فریدون نیامد سروش
همه پیش یزدان ستایش کنیمبتشکده در نیایش کنیم
مگر پاک یزدانت بخشد بمادل موبدان بردرخشد بما
شهنشاه زان کار خیره بماندازان انجمن موبدان را بخواند
چنین گفت ایدر همه نیکویستبرین نیکویها نباید گریست
ز یزدان شناسید یکسر سپاسمباشید جز پاک یزدانشناس
که گرد آمدن زود باشد بهممباشید زین رفتن من دژم
بدان مهتران گفت زین کوهسارهمه بازگردید بیشهریار
که راهی درازست و بیآب و سختنباشد گیاه و نه برگ درخت
ز با من شدن راه کوته کنیدروان را سوی روشنی ره کنید
برین ریگ برنگذرد هر کسیمگر فره و برز دارد بسی
سه مرد گرانمایه و سرفرازشنیدند گفتار و گشتند باز
چو دستان و رستم چو گودرز پیرجهانجوی و بیننده و یادگیر
نگشتند زو باز چون طوس و گیوهمان بیژن و هم فریبرز نیو
برفتند یک روز و یک شب بهمشدند از بیابان و خشکی دژم
بره بر یکی چشمه آمد پدیدجهانجوی کیخسرو آنجا رسید
بدان آب روشن فرود آمدندبخوردند چیزی و دم برزدند
بدان مرزبانان چنین گفت شاهکه امشب نرانیم زین جایگاه
بجوییم کار گذشته بسیکزین پس نبینند ما را کسی
چو خورشید تابان برآرد درفشچو زر آب گردد زمین بنفش
مرا روزگار جدایی بودمگر با سروش آشنایی بود
ازین رای گر تاب گیرد دلمدل تیره گشته ز تن بگسلم
چو بهری ز تیره شب اندر چمیدکی نامور پیش چشمه رسید
بران آب روشن سر و تن بشستهمی خواند اندر نهان زند و است
چنین گفت با نامور بخردانکه باشید پدرود تا جاودان
کنون چون برآرد سنان آفتابمبینید دیگر مرا جز بخواب
شما بازگردید زین ریگ خشکمباشید اگر بارد از ابر مشک
ز کوه اندر آید یکی باد سختکجا بشکند شاخ و برگ درخت
ببارد بسی برف زابر سیاهشما سوی ایران نیابید راه
سر مهتران زان سخن شد گرانبخفتند با درد کنداواران
چو از کوه خورشید سر برکشیدز چشم مهان شاه شد ناپدید
ببودند ز آن جایگه شاهجویبریگ بیابان نهادند روی
ز خسرو ندیدند جایی نشانز ره بازگشتند چون بیهشان
همه تنگدل گشته و تافتهسپرده زمین شاه نایافته
خروشان بدان چشمه بازآمدندپر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر کس که آمد فرودهمی داد شاه جهان را درود
فریبرز گفت آنچ خسرو بگفتکه با جان پاکش خرد باد جفت
چو آسوده باشیم و چیزی خوریمیک امشب ازین چشمه برنگذریم
زمین گرم و نرم است و روشن هوابدین رنجگی نیست رفتن روا
بران چشمه یکسر فرود آمدندز خسرو بسی داستانها زدند
که چونین شگفتی نبیند کسیوگر در زمانه بماند بسی
کزین رفتن شاه نادیدهایمز گردنکشان نیز نشنیدهایم
دریغ آن بلند اختر و رای اوبزرگی و دیدار و بالای او
خردمند ازین کار خندان شودکه زنده کسی پیش یزدان شود
که داند بگیتی که او را چه بودچه گوییم و گوش که یارد شنود
بدان نامداران چنین گفت گیوکه هرگز چنین نشنود گوش نیو
بمردی و بخشش بداد و هنربدیدار و بالا و فر و گهر
برزم اندرون پیل بد با سپاهببزم اندرون ماه بد با کلاه
و زآن پس بخوردند چیزی که بودز خوردن سوی خواب رفتند زود
هم آنگه برآمد یکی باد و ابرهواگشت برسان چشم هژبر
چو برف از زمین بادبان برکشیدنبد نیزهٔ نامداران پدید
یکایک ببرف اندرون ماندندندانم بدآنجای چون ماندند
زمانی تپیدند در زیر برفیکی چاه شد کنده هر جای ژرف
نماند ایچ کس را ازیشان توانبرآمد بفرجام شیرین روان
همی بود رستم بران کوهسارهمان زال و گودرز و چندی سوار
بدان کوه بودند یکسر سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
بگفتند کین کار شد با درنگچنین چند باشیم بر کوه و سنگ
اگر شاه شد از جهان ناپدیدچو باد هوا از میان بردمید
دگر نامداران کجا رفتهاندمگر پند خسرو نپذرفتهاند
ببودند یک هفته بر پشت کوهسر هفته گشتند یکسر ستوه
بدیشان همه زار و گریان شدندبران آتش درد بریان شدند
همی کند گودرز کشواد مویهمی ریخت آب و همی خست روی
همی گفت گودرز کین کس ندیدکه از تخم کاوس بر من رسید
نبیره پسر داشتم لشکریجهاندار و بر هر سری افسری
بکین سیاوش همه کشته شدهمه دوده زیر و زبر گشته شد
کنون دیگر از چشم شد ناپدیدکه دید این شگفتی که بر من رسید
سخنهای دیرینه دستان بگفتکه با داد یزدان خرد باد جفت
چو از برف پیدا شود راه شاهمگر بازگردند و یابند راه
نشاید بدین کوه سر بر بدنخورش نیست ز ایدر بباید شدن
پیاده فرستیم چندی براهبیابند روزی نشان سپاه
برفتند زان کوه گریان بدردهمی هر کسی از کس یاد کرد
ز فرزند و خویشان وز دوستانو زآن شاه چون سرو در بوستان
جهان را چنین است آیین و دیننماندست همواره در به گزین
یکی را ز خاک سیه برکشدیکی را ز تخت کیان درکشد
نه زین شاد باشد نه ز آن دردمندچنینست رسم سرای گزند
کجا آن یلان و کیان جهاناز اندیشه دل دور کن تا توان
چو لهراسب آگه شد از کار شاهز لشکر که بودند با او براه
نشست از بر تخت با تاج زربرفتند گردان زرین کمر
بواز گفت ای سران سپاهشنیده همه پند و اندرز شاه
هرآنکس که از تخت من نیست شادندارد همی پند شاهان بیاد
مرا هرچ فرمود و گفت آن کنمبکوشم بنیکی و فرمان کنم
شما نیز از اندرز او دست بازمدارید وز من مدارید راز
گنهکار باشد بیزدان کسیکه اندرز شاهان ندارد بسی
بد و نیک ازین هرچ دارید یادسراسر بمن بر بباید گشاد
چنین داد پاسخ ورا پور سامکه خسرو ترا شاه بر دست نام
پذیرفتهام پند و اندرز اونیابد گذر پای از مرز او
تو شاهی و ما یکسره کهتریمز رای و ز فرمان او نگذریم
من و رستم زابلی هرک هستز مهتر تو برنگسلانیم دست
هرآنکس که او نه برین ره بودز نیکی ورادست کوته بود
چو لهراسب گفتار دستان شنیدبدو آفرین کرد و دم درکشید
چنین گفت کز داور راستیشما را مبادا کم و کاستی
که یزدان شما را بدان آفریدکه روی بدیها شود ناپدید
جهاندار نیکاختر و شادروزشما را سپرد آن زمان نیمروز
کنون پادشاهی جز آن هرچ هستبگیرید چندانک باید بدست
مرا با شما گنج بخشیده نیستتن و دوده و پادشاهی یکیست
بگودز گفت آنچ داری نهانبگوی از دل ای پهلوان جهان
بدو گفت گودرز من یک تنمچو بیگیو و رهام و بی بیژنم
برآنم سراسر که دستان بگفتجزین من ندارم سخن درنهفت
چنانم که با شاه گفتم نخستبدین مایه نشکست عهد درست
تو شاهی و ما سربسر کهتریمز پیمان و فرمان تو نگذریم
همه مهتران خواندند آفرینبفرمان نهادند سر برزمین
ز گفتار ایشان دلش تازه گشتببالید و بر دیگر اندازه گشت
بران نامداران گرفت آفرینکه آباد بادا بگردان زمین
گزیدش یکی روز فرخندهترکه تا برنهد تاج شاهی بسر
چنانچون فریدون فرخنژادبرین مهرگان تاج بر سر نهاد
بدان مهرگان گزین او ز مهرکزان راستی رفت مهر سپهر
بیاراست ایوان کیخسرویبپیراست دیوان او از نوی
چنینست گیتی فراز و نشیبیکی آورد دیگری را نهیب
ازین کار خسرو ببیرون شدیمسوی کار لهراسب بازآمدیم
بپیروزی شهریار بلندکزویست امید نیک و گزند
بنیکی رساند دل دوستانگزند آید از وی بناراستان
Prose Version
The text is a lavish praise of Sultan Mahmud, extolling his virtues as a powerful and generous ruler. It describes him as the glory of the crown and throne, whose generosity depletes treasuries and whose fame elevates greatness itself. His dominion stretches from sea to sea, and he is master of both wealth and war. The poem highlights his support for religion and wisdom, his reliance on God, and his unmatched skill in battle, where he defeats enemies and rewards friends. With a massive army including seven hundred war elephants, he demands tribute from all rulers, and none dare defy his command.