بخش 22

یکی روز بنشست کی شهریاربه رامش بخورد او می خوش‌گوار
یکی سرکشی بود نامش گرزمگوی نامجو آزموده به رزم
به دل کین همی داشت ز اسفندیارندانم چه شان بود از آغاز کار
به هر جای کاواز او آمدیازو زشت گفتی و طعنه زدی
نشسته بد او پیش فرخنده شاهرخ از درد زرد و دل از کین تباه
فراز آمد از شاهزاده سخننگر تا چه بد آهو افگند بن
هوازی یکی دست بر دست زدچو دشمن بود گفت فرزند بد
فرازش نباید کشیدن به پیشچنین گفت آن موبد راست کیش
که چون پور با سهم و مهتر شودازو باب را روز بتر شود
رهی کز خداوند سر برکشیداز اندازه‌اش سر بباید برید
چو از رازدار این شنیدم نخستنیامد مرا این گمانی درست
جهانجوی گفت این سخن چیست بازخداوند این راز که وین چه راز
کیان شاه را گفت کای راست گویچنین راز گفتن کنون نیست روی
سر شهریاران تهی کرد جایفریبنده را گفت نزد من آی
بگوی این همه سر بسر پیش مننهان چیست زان اژدها کیش من
گرزم بد آهوش گفت از خردنباید جز آن چیز کاندر خورد
مرا شاه کرد از جهان بی‌نیازسزد گر ندارم بد از شاه باز
ندارم من از شاه خود باز پندوگر چه مرا او را نیاد پسند
که گر راز گویمش و او نشنودبه از راز کردنش پنهان شود
بدان ای شهنشاه کاسفندیاربسیچد همی رزم را روی کار
بسی لشکر آمد به نزدیک اویجهانی سوی او نهادست روی
بر آنست اکنون که بندد ترابه شاهی همی بد پسندد ترا
تراگر به دست آورید و ببستکند مر جهان را همه زیردست
تو دانی که آنست اسفندیارکه اورا به رزم اندرون نیست یار
چو حلقه کرد آن کمند بتابپذیره نیارد شدن آفتاب
کنون از شنیده بگفتمت راستتو به دان کنون رای و فرمان تراست
چو با شاه ایران گرزم این براندگو نامبردار خیره بماند
چنین گفت هرگز که دید این شگفتدژم گشت وز پور کینه گرفت
نخورد ایچ می نیز و رامش نکردابی بزم بنشست با باد سرد
از اندیشگان نامد آن شبش خوابز اسفندیارش گرفته شتاب
چو از کوهساران سپیده دمیدفروغ ستاره ببد ناپدید
بخواند آن جهاندیده جاماسپ راکجا بیش دیدست لهراسپ را
بدو گفت شو پیش اسفندیاربخوان و مر او را به ره باش یار
بگویش که برخیز و نزد من آیچو نامه بخوانی به ره بر میپای
که کاری بزرگست پیش اندراتو پایی همی این همه کشورا
یکی کار اکنون همی بایداکه بی‌تو چنین کار برنایدا
نوشته نوشتش یکی استوارکه این نامور فرخ اسفندیار
فرستادم این پیر جاماسپ راکه دستور بد شاه لهراسپ را
چو او را ببینی میان را ببندابا او بیا بر ستور نوند
اگر خفته‌ای زود برجه به پایوگر خود بپایی زمانی مپای
خردمند شد نامهٔ شاه بردبه تازنده کوه و بیابان سپرد

Prose Version

One day, the Iranian king sat at a festive court, drinking sweet wine. Among the courtiers was a battle-tried, fame-seeking warrior named Garzam who bore a long-held grudge against Esfandiyār. He spoke ill of the prince and warned that a powerful son, once elevated, can darken his father’s days; any vassal who raises his head against his lord must be checked. The king’s heart clouded; the revel ended, and he passed a sleepless night, chilled by anger toward his son. At dawn he summoned Jamāsp—the world-wise sage who had served Lohrāsp—and dispatched him to Esfandiyār with a firm letter: rise without delay, gird your loins, mount a swift steed, and come to court, for a great task lies ahead, one that cannot be undertaken without you. Jamāsp took the royal missive and sped across mountains and desert to deliver the urgent summons. Beneath the formal words lingered the king’s anxiety: reports that Esfandiyār was gathering troops, that many had turned toward him, and the fear of being bound by his famed lasso; the final judgment, however, remained the king’s to make.