بخش 12

بفرمود کاسپ سیه زین کنیدبه بالای او زین زرین کنید
پس از لشکر نامور صدسواربرفتند با فرخ اسفندیار
بیامد دمان تا لب هیرمندبه فتراک بر گرد کرده کمند
ازین سو خروشی برآورد رخشوزان روی اسپ یل تاج‌بخش
چنین تا رسیدند نزدیک آببه دیدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشک اندر آمد به رودپیاده شد و داد یل را درود
پس از آفرین گفت کز یک خدایهمی خواستم تا بود رهنمای
که با نامداران بدین جایگاهچنین تندرست آید و با سپاه
نشینیم یکجای و پاسخ دهیمهمی در سخن رای فرخ نهیم
چنان دان که یزدان گوای منستخرد زین سخن رهنمای منست
که من زین سخنها نجویم فروغنگردم به هر کار گرد دروغ
که روی سیاوش گر دیدمیبدین تازه‌رویی نگردیدمی
نمانی همی چز سیاوخش رامر آن تاج‌دار جهان بخش را
خنک شاه کو چون تو دارد پسربه بالا و فرت بنازد پدر
خنک شهر ایران که تخت تراپرستند بیدار بخت ترا
دژم گردد آنکس که با تو نبردبجوید سرش اندر آید به گرد
همه دشمنان از تو پر بیم باددل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز بادشبان سیه بر تو نوروز باد
چو بشنید گفتارش اسفندیارفرود آمد از بارهٔ نامدار
گو پیلتن را به بر در گرفتچو خشنود شد آفرین برگرفت
که یزدان سپاس ای جهان پهلوانکه دیدم ترا شاد و روشن‌روان
سزاوار باشد ستودن ترایلان جهان خاک بودن ترا
خنک آنک چون تو پسر باشدشیکی شاخ بیند که بر باشدش
خنک آنک او را بود چون تو پشتبود ایمن از روزگار درشت
خنک زال کش بگذرد روزگاربه گیتی بماند ترا یادگار
بدیدم ترا یادم آمد زریرسپهدار اسپ‌افگن و نره شیر
بدو گفت رستم که ای پهلوانجهاندار و بیدار و روشن‌روان
یکی آرزو دارم از شهریارکه باشم بران آرزو کامگار
خرامان بیایی سوی خان منبه دیدار روشن کنی جام من
سزای تو گر نیست چیزی که هستبکوشیم و با آن بساییم دست
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه ای از یلان جهان یادگار
هرانکس کجا چون تو باشد به نامهمه شهر ایران بدو شادکام
نشاید گذر کردن از رای توگذشت از بر و بوم وز جای تو
ولیکن ز فرمان شاه جهاننپیچم روان آشکار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگنه با نامداران این بوم جنگ
تو آن کن که بر یابی از روزگاربران رو که فرمان دهد شهریار
تو خود بند بر پای نه بی‌درنگنباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزدیک شاهسراسر بدو بازگردد گناه
وزین بستگی من جگر خسته‌امبه پیش تو اندر کمر بسته‌ام
نمانم که تا شب بمانی به بندوگر بر تو آید ز چیزی گزند
همه از من انگار ای پهلوانبدی ناید از شاه روشن‌روان
ازان پس که من تاج بر سر نهمجهان را به دست تو اندر نهم
نه نزدیک دادار باشد گناهنه شرم آیدم نیز از روی شاه
چو تو بازگردی به زابلستانبه هنگام بشکوفهٔ گلستان
ز من نیز یابی بسی خواستهکه گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم که ای نامدارهمی جستم از داور کردگار
که خرم کنم دل به دیدار توکنون چون بدیدم من آزار تو
دو گردن فرازیم پیر و جوانخردمند و بیدار دو پهلوان
بترسم که چشم بد آید همیسر از خوب خوش برگراید همی
همی یابد اندر میان دیو راهدلت کژ کند از پی تاج و گاه
یکی ننگ باشد مرا زین سخنکه تا جاودان آن نگردد کهن
که چون تو سپهبد گزیده سریسرافراز شیری و نام‌آوری
نیایی زمانی تو در خان مننباشی بدین مرز مهمان من
گر این تیزی از مغز بیرون کنیبکوشی و بر دیو افسون کنی
ز من هرچ خواهی تو فرمان کنمبه دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بودشکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کسکه روشن روانم برینست و بس
ز تو پیش بودند کنداوراننکردند پایم به بند گران
به پاسخ چنین گفتش اسفندیارکه ای در جهان از گوان یادگار
همه راست گفتی نگفتی دروغبه کژی نگیرند مردان فروغ
ولیکن پشوتن شناسد که شاهچه فرمود تا من برفتم به راه
گر اکنون بیایم سوی خان توبوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاهمرا تابش روز گردد سیاه
دگر آنک گر با تو جنگ آورمبه پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمکبه من بر دگرگونه گردد فلک
وگر سربپیچم ز فرمان شاهبدان گیتی آتش بود جایگاه
ترا آرزو گر چنین آمدستیک امروز با می بساییم دست
که داند که فردا چه شاید بدنبدین داستانی نباید زدن
بدو گفت رستم که ایدون کنمشوم جامهٔ راه بیرون کنم
به یک هفته نخچیر کردم همیبه جای بره گور خوردم همی
به هنگام خوردن مرا باز خوانچون با دوده بنشینی از پیش خوان
ازان جایگه رخش را برنشستدل خسته را اندر اندیشه بست
بیامد دمان تا به ایوان رسیدرخ زال سام نریمان بدید
بدو گفت کای مهتر نامداررسیدم به نزدیک اسفندیار
سواریش دیدم چو سرو سهیخردمند و با زیب و با فرهی
تو گفتی که شاه فریدون گردبزرگی دانایی او را سپرد
به دیدن فزون آمد از آگهیهمی تافت زو فر شاهنشهی

Prose Version

Rostam arrives at the Hirmand River, unarmed and seeking peace. He greets Esfandiar with great respect, praising his royal lineage and heroic bearing. Esfandiar reciprocates the greeting, acknowledging Rostam's legendary status. Rostam invites Esfandiar to be his guest in Zabol, promising obedience in all things except the humiliation of being chained. Esfandiar explains his dilemma: visiting Rostam without chains would defy the King's orders, while fighting Rostam after sharing his hospitality would be dishonorable. Instead, Esfandiar invites Rostam to join him for wine at his camp. Rostam accepts the invitation, agreeing to return after changing his hunting attire. He then rides back to Zal, describing Esfandiar's impressive majesty, likening him to the ancient King Fereydoun.