بخش 5
به نثر
کیکاووس در جنگل آمل پوزش میخواست و سپاهش در جستجوی او بودند. رستم، گیو و طوس خبر یافتند و با لشکری انبوه به سوی او رفتند. گودرز پیر به رستم گفت که در همه عمرش شاهی بیخردتر و بیتدبیرتر از کاووس ندیده است. او گفت: «کاووس نه هوش دارد و نه رای. یک بار سپاه را به مازندران برد و آن بلا را به سر ما آورد، بار دیگر مهمان دشمن (شاه هاماوران) شد و اسیر گشت، و اکنون هم هوس آسمان کرده است.» وقتی پهلوانان به کاووس رسیدند، او را سخت نکوهش کردند. گودرز به او گفت: «تیمارستان برای تو سزاوارتر از کاخ شاهی است. تو زمین را گرفتی و حالا به آسمان پرداختی؟ آیندگان داستان شاهی را خواهند گفت که برای شمردن ستارگان به آسمان رفت.» گودرز او را پند داد که بندگی یزدان کند و دست از این کارهای بیهوده بردارد. کاووس شرمسار شد و سخنان گودرز را پذیرفت. او با خفت و پشیمانی در عماری نشست و به پایتخت بازگشت. چون به کاخ رسید، چهل روز در پیشگاه خداوند به نیایش و زاری پرداخت و از شرم پهلوانان از کاخ بیرون نیامد و بار نداد. او گنجهای بسیار بخشید و صورت بر خاک مالید تا خداوند او را ببخشد. سرانجام خداوند او را بخشید و کاووس بار دیگر دادگری پیشه کرد. جهان دوباره سامان یافت و بزرگان و شاهان از سراسر گیتی به درگاه او آمدند و فرمانبردار شدند. زمانه به آرامش رسید و کاووس با داد و دهش پادشاهی کرد. فردوسی میگوید اکنون که این داستان را گفتم، نوبت رزم رستم است.