بخش 6
به نثر
روز دیگر دو سپاه برای نبرد آراسته شدند. شاه هاماوران صد فیل جنگی و لشکری داشت که تا دو میل کشیده شده بود. از فریاد پهلوانان و سم اسبان، کوه و زمین به لرزه درآمد. گویی تمام جهان غرق در آهن شده بود و کوه البرز زره پوشیده بود. در پس پیلان، درفشهای رنگارنگ در اهتزاز بود. هیبت سپاه چنان بود که دل شیر را میدرید و عقاب پر میریخت. رستم چون لشکر انبوه سه شاه (هاماوران، بربرستان و شام) را دید، به سپاهیانش گفت که از کثرت دشمن نهراسند و چشم به نوک نیزههای خود داشته باشند. او گفت حتی اگر آنها صد هزار باشند و ما صد نفر، پیروزی با ماست. جنگ آغاز شد و تیر و نیزه چنان بارید که زمین از خون سرخ شد و هوا از نیزه چون نیستان گشت. رستم رخش را برانگیخت و بیتوجه به سربازان معمولی، به دنبال سران دشمن رفت. او شاه شام را دنبال کرد، کمند انداخت و او را چون گویی از زین برگرفت و بر زمین زد تا فرهاد دستش را ببندد. شاه بربرستان نیز به دست گراز گرفتار شد. کشتگان بسیار شدند و شاه هاماوران که دید یارانش گرفتار شدهاند و سپاهش شکست خورده، درمانده شد. او پیشنهاد صلح داد و پذیرفت که کیکاووس و دیگر سرداران ایرانی را آزاد کند و گنج و تاج و تخت خود را تسلیم نماید. بدین ترتیب کاووس، گیو، گودرز و طوس از دژ رها شدند. رستم غنایم جنگی سه کشور را گرد آورد. کاووس برای سودابه مهد زرینی با دیبای رومی و جواهرات آراست و سودابه بر آن نشست. سپس کاووس سپاه را سامان داد؛ لشکری که اکنون با پیوستن سواران بربر، مصر و هاماوران به بیش از سیصد هزار نفر رسیده بود.