بخش 10
به نثر
رستم و گیو شادمان و با دلی روشن به درگاه شاه آمدند، اما چون تعظیم کردند، کاووس پاسخی نداد و با خشم به گیو پرخاش کرد که چرا دیر آمده است. او به طوس فرمان داد که رستم را بگیرد و بر دار کند. رستم از این سخن برآشفت و گفت که کاووس شایسته پادشاهی نیست و اگر میتواند سهراب را بر دار کند. سپس با ضربهای طوس را به زمین زد و با خشم از کاووس روی برگرداند و گفت که بنده یزدان است نه بنده شاه، و بدون او ایرانیان طعمه کرکسها خواهند شد. بزرگان که از تهدید سهراب بیمناک بودند، به گودرز گفتند تا چارهای بیندیشد. گودرز شاه را پند داد و کاووس از تندی خود پشیمان شد و از گودرز خواست تا رستم را بازگرداند. گودرز نزد رستم رفت و با یادآوری خطر سهراب و ننگ پشت کردن به ایران، او را آرام کرد. رستم بازگشت و کاووس از او پوزش خواست و تندی خود را به سرشتش نسبت داد. رستم پوزش شاه را پذیرفت و آن شب را به بزم گذراندند تا فردا آماده نبرد شوند.