بخش 9
به نثر
چون سهراب بازگشت، گژدهم پیر دبیری را نشاند و نامهای به شاه کاووس نوشت و پیکی تیزرو را روانه کرد. نخست بر پروردگار آفرین گفت و سپس از گردش روزگار یاد کرد. نوشت: «سپاهی گران بر ما آمده است که همه جنگجو و دلاورند. پهلوانی پیشاپیش آنهاست که بیش از دوازده سال ندارد. قدش از سرو بلندتر است و چون خورشید تابان است. سینهاش چون فیل و بالایش بلند است؛ هرگز کسی را با چنین دست و گرز ندیدهام. چون شمشیر هندی به دست میگیرد، دریا و کوه برایش تنگ میشود. صدایش از رعد بلندتر و بازویش از تیغ برندهتر است. هجیر دلاور کمر بست و بر اسبی تیزرو نشست و به نبرد او رفت. اما به سرعت بر هم زدن مژهای، سهراب او را از زین برداشت و ما از زور بازوی او در شگفت ماندیم. هجیر زنده است اما اسیر اوست و نگران جان او هستیم. من سواران ترک بسیار دیدهام، اما هرگز چنین سواری ندیدهام. مبادا که او در میان دو صف جنگاوری را به چنگ آورد. زمین هم از تاختن اسب او در روز نبرد به زاری میافتد. کسی چون او عناندار ندیده است، گویی خود سام سوار است. بدان که سرش به آسمان میرسد و بخت دیگر پهلوانان در برابر او خفته است. اگر اندکی درنگ کنیم و اگر شهریار سپاهی نفرستد، او این دژ را میگیرد زیرا زور دارد و کسی حریف او نیست. این دژ تاب مقاومت در برابر او را ندارد و شیر از شتاب او درنگ میکند.» چون نامه را در شب مهر کرد، به فرستاده گفت: «چنان برو که فردا صبح هیچکس از آن سپاه تو را نبیند.» فرستاده از راه مخفی رفت و ناپدید شد. گژدهم و یارانش نیز شبانه بار و بنه بستند و از راه بیراه به سوی ایران گریختند و دژ را رها کردند. چون خورشید برآمد، ترکان کمر بستند. سپهبد سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و به سوی دژ آمد. نگاه کرد و کسی را بر بارو ندید. در دژ را گشودند و جنگجویی ندیدند. مردم دژ به فرمان او درآمدند و امان خواستند. چون نامه به خسرو رسید، دلش از شنیدن آن سخنان غمگین شد. بزرگان لشکر چون طوس، گودرز، گیو، گرگین، بهرام و فرهاد را خواند. شاه نامه را برای ایشان خواند و بسیار در فکر فرو رفت. به پهلوانان گفت: «این کار بر ما دشوار خواهد شد. آنگونه که گژدهم میگوید، این پهلوان دل را از امید میشوید. چاره چیست و مرد میدان او در ایران کیست؟» همگی رای دادند که گیو به زابل نزد رستم برود و او را از این خطر آگاه کند که تخت شاهنشاهی در بیم است و آن پهلوان پیلتن را که پشت و پناه سپاه است به میدان نبرد بخواند. شاه با دبیر نشست تا چارهای برای این کار سخت بیندیشد.